سفر نیمی از دوست‌دخترم به خلخال

برای دو هفته رفته‌ام سفر. یا بهرحال شرایط طوری است که ۱۴ روز از شین دور خواهم بود. اما شین بدون برنامه قبلی می‌آید دیدنم. انگار قرار است برای دو هفته بماند. خیلی به‌مان خوش می‌گذرد. یک هفته‌ی اول می‌گذرد و همه‌اش مشغول خنده و عشق و حال و سکس هستیم. چون آمدن شین برای من غیرمترقبه هم بوده بیشتر هم بهم خوش می‌گذرد. اواخر هفته شین می‌گوید که فردا می‌رود. می‌پرسم آخه چرا؟ قرار بود که کل دو هفته رو بمونی… می‌گوید نمی‌تواند بگوید چرا و بعد بهم لبخند می‌زند، خیلی آرام. فردا صبحش می‌بینم شین رفته. به طریقی می‌فهمم که شین کجا رفته و می‌روم دنبالش. انگار توی یکی از روستاهای ایران است. مثلن جایی شبیه ماسوله. شین توی یک خانه کاه‌گلی است. داخل خانه می‌شوم. انتظارش را ندارد که آنجا ببینمش. اما ناراحت نمی‌شود که ردش را گرفته‌ام و پیدایش کرده‌ام و با همان خونسردی قبل از رفتنش بهم لبخند می‌زند. من نگاهش می‌کنم و هنوز حرفی بین‌مان رد و بدل نشده که می‌بینم آدم دیگری وارد اتاق می‌شود: آدمی که دقیقاً عین شین است، انگار دوقلو یا همزادش است. سه نفر توی اتاق هستیم. همزاد شین انگار هول شده و به خود شین که کماکان لبخند متینی می‌زند نگاه می‌کند. من به شین می‌گویم چرا به من نگفته بودی که دوقلو داری؟ شین می‌گوید دقیقاً برای همین باید هفته‌ی دوم بر می‌گشتم اما نمی‌توانستم بهت بگویم. بعد دوباره به همزاد شین نگاه می‌کنم و با ترس متوجه می‌شوم که نمی‌دانم تمام این مدت با خود شین رابطه داشته‌ام یا با همزادش. از شدت ترس از خواب می‌پرم.

تفسیر: شین از همان اوایل آشنایی‌مان از میلش برای رفتن به روستا با سازش می‌گفت. «سازم رو بردارم و برم خلخال، توی یه اتاق از صبح تا شب ساز بزنم.»

ساز زدن شین و به طور کلی موسیقی‌اش دنیایی است که برای من به شدت دور از دسترس است. اینکه تخصصش موسیقی سنتی است این را تشدید هم می‌کند چون متاسفانه نه درک درستی از موسیقی سنتی دارم و نه چیز زیادی ازش شنیده‌ام. شاید همین که شروع کرده‌ام از شین درس سه‌تار می‌گیرم تلاشی ناخودآگاه است برای وارد شدن به این دنیایش، به این بخش از وجودش. انگار شین دو بخش کاملن سوا دارد، شینی که من می‌شناسم و شینی که ساز می‌زند. من به بخش دوم دسترسی ندارم و انگار احساس می‌کنم این عدم دسترسی باعث «ناکامل» بودن رابطه‌ام شده. یا مثلاً بارها ازش خواهش کرده‌ام که برایم ساز بزند. گاهی برایم ساز زده اما هیچ‌وقت لزوماً به تقاضای من برایم ساز نزده. چون می‌گوید یک کار حسی است و باید احساسش باشد تا این‌کار را بکند. البته شده دیگران تقاضا بکنند و برای‌شان بزند و من فکر کنم کمی به این موضوع حسودی‌ام می‌شود. همین هم انگار این بُعد از شخصیت شین، این بُعد «موسیقایی‌اش» را برایم دور از دسترس‌تر هم می‌کند؛ نه می‌توانم پیش‌بینی‌اش کنم و نه بفهممش.

ایده‌ی شین برای رفتن به روستایی همراه با سازش یعنی اینکه بُعد موسیقایی شخصیتش بالاخره پیروز شده، یعنی همان بُعدی که من این‌همه به نظرم دور از دسترسم است پیروز می‌شود و بعد حتی دور از دسترس بودنی که تا حالا حالتی ذهنی و روحی بوده با رفتن شین به روستا شکل فیزیکی هم پیدا می‌کند: یعنی فاصله.

خواب در مورد یک برهه‌ی دو هفته‌ای است. شین این دو هفته را دقیقاً به دو بخش مساوی تقسیم می‌کند. هفته‌ی اول با من است و هفته‌ی دوم «می‌رود» و نمی‌تواند به من توضیح بدهد که چرا می‌رود و کجا می‌رود. اما لبخندش یعنی دوستم دارد و جنس لبخندش خیلی هم مصمم است و من حس می‌کنم هر گونه بحثی در مورد تصمیمش بی‌فایده است. من می‌دانم که قطعن می‌رود و جوابی هم به من نخواهد داد.

من وقتی می‌روم دنبالش توی ماسوله پیدایش می‌کنم، به همراه «همزادش». انگار این رویا دارد ترس مرا از اینکه شین دو بُعد کاملن جدا دارد را به تصویر می‌کشد: شین تکثیر شده به دو تا شینی که دقیقاً شبیه هم هستند. نکته‌: با اینکه هر دو شین از دیدن من در آن خانه‌ی روستایی تعجب می‌کنند اما با این‌حال جفت‌شان از وجود من از قبل آگاه بودند. (تعجب آنها صرفن از این است که من روستا را پیدا کرده‌ام و راز تکثیرشان لو رفته.) اما این منم که از وجود دو تا شین تعجب کرده‌ام چون تا حالا فکر می‌کردم که با یک شین طرف بوده‌ام. و ترسم هم از همین است، از ناتوانی ذهنم برای تحلیل اینکه بالاخره معشوق من کدام‌شان بوده. به نظرم در نهایت رویا فقط دارد ترسی که در ناخودآگاهم دارم، ترس از عدم دسترسی به «نیمی» از وجود شین را تصویر می‌کند. رویا می‌گوید این ترس واقعیت دارد، می‌گوید من فقط به نیمی از شین دسترسی دارم، من فقط یک هفته از دو هفته را دارم، من فقط به یکی از «شین‌ها» دسترسی دارم. نیمه‌ی دوم شین را نباید می‌دیده‌ام، برایم ممنوع بوده و خود شین با لبخند آرامش می‌خواسته همین ممنوعیت را به من بفهماند. علی‌رغم این من پی ماجرا را گرفته‌ام و دو نیمه‌ی دوست‌دخترم را دیده‌ام و حالا ترس برم داشته و کل تاریخچه‌ی رابطه‌ام را قرو قاطی کرده‌ام. دیدن چیزی که بزرگتر از مخم بوده باعث وحشتم شده.

Advertisements

25 Responses to “سفر نیمی از دوست‌دخترم به خلخال”


  1. 1 سین نوامبر 23, 2014 در 5:13 ب.ظ.

    من هم کمی با نوشتن رویاهات خنده ام گرفت. نه از رویاها. از دقت برای » خود تراپی».
    من دلم میخواد نظرم رو در مورد رویای دوم یگم. بگذار ش قسمت دوم که » حریم خصوصی » کاراکتر اوست را برای خودش نگه دارد. در هر رابطه ای این حریم خصوصی که مال خود خود طرفه لازمه.
    تمامیت خواهی کاراکتر پارتنر باعث تنش و نابودی رابطه میشه. یا بعبارتی دیگر: فضولی یا تعقیب پارتنر در شریک شدن همه چیز او ، برای هر کس کلافه کننده و فاکتور مزاحم است. یک رابطه سالم ، اینه که ، هر دو طرف یک فضای آزاد و غیر قابل دسترس برای یکدیگر داشته باشند. و در اون فضا فقط خودشون باشن و خود شون رو پیدا کنند. سه تار رو بذار کنار و برو ببین چی دوست داری. هر چند چیزی باشه که بهیچوجه ش نمیتونه باهاش شریک یشه. و اون فقط علاقه توست. اینطوری ش هم شاید خوشحال تر بشه.

    • 2 KHERS نوامبر 23, 2014 در 5:51 ب.ظ.

      درسته حرفت. من هم قبول دارم و خودم هم به صورت جدی این ماجرای فضای شخصی و اینا رو تشویق و تمرین می‌کنم. نکته‌ی رویا خب اینه که ایده‌های مخفی ذهن رو به آدم نشون می‌ده. و اینکه چطوری تضاد اون ایده‌های نهانی با پرسونایی که از خودمون ساختیم باعث یه سری سختی‌ها می‌شه…

  2. 3 ناشناس نوامبر 23, 2014 در 6:45 ب.ظ.

    هنوز این سیستم خانم شین آقای لام به راهه. بگی قمرالملوک بهتره. د اگه نمیخوایی اسمشو بگی یه اسم مستعار بگو. اگه میخوایی بگی کامل بگو.

    • 4 KHERS نوامبر 23, 2014 در 8:27 ب.ظ.

      چه فرقی داره؟ حالا من بگم شهناز شما راحت می‌شی؟ خب اسمش شهناز نیست سختمه بگم شهناز.اگه بگم دوست‌دخترم یهو کل نوشته می‌شه دوست‌دخترم. خلاصه می‌خوام بگم سیستم به خصوصی نیست، راحت‌ترین کاریه که می‌شه کرد. عین اینکه مثلن یهو بری تو خیابون بگی هنوز این سیستم که ماشینا چهار تا چرخ دارن برقراره؟ آره برقراره ولی دسیسه‌ای پشت این برقراری نیست، صرفن یه ابزاریه که استفاده ازش راحته :)

      • 5 Kayvan Shafaghi نوامبر 24, 2014 در 4:48 ق.ظ.

        برادرجان یک بار دست خانوم شین که از قضای روزگار ما خیلی هم دلمون براشون تنگ شده رو بگیر بیا یک قراری بزاریم.

      • 6 KHERS نوامبر 24, 2014 در 6:50 ق.ظ.

        آره آره حتمن برنامه کنیم کیوان جونم هشتصد سال گذشته انگار :-(

      • 7 ناشناس نوامبر 24, 2014 در 6:10 ب.ظ.

        اشتباه همینجاست که فکر میکنی الان داری رو چهار تا چرخ راه میری. اون سیستمی نرمالی که ماشین ها رو چهار تا چرخ راه میرن میشه مصداق سیستمی که همه یه اسم دارن و توش لازم نیست بگی آقای خرس با خانوم شین رفتن بیرون. این سیستمی که شما توشی ماشین ها ٣ تا چرخ یا حتی ٢ تا چرخ دارن که بر میگرده به اون دوره وبلاگستان فارسی که نویسندها از یه مکان نا معلوم با یه اسم نا معلوم و ارتباطشون با خانوم شین و آقای الف بود. اخه اگه کسی تورو بشناسه خوب خانوم شین رو هم میشناسه اگه هم نشناسه که چه فرق میکنه اسمشو بگی. بابا بیا بیرون از این فازهای عهد عتیق.

      • 8 KHERS نوامبر 24, 2014 در 6:36 ب.ظ.

        عهد عتیق به خودی خود برام ضد ارزش نیست. اینکه چی نرماله و چی غیر نرمال هم که خب یه بحث دیگه‌س، یه بحث تقریبن بی‌فایده و بی‌سرانجام. من راحتترم که سین شینی باشم. خیلی راحت سختمه. من کماکان ایده‌آلم همون بلاگر نامعلومیه که خودت گفتی. خلاصه اینکه ماجرای سلیقه‌س به نظرم :-)

      • 9 ناشناس نوامبر 24, 2014 در 8:08 ب.ظ.

        مشکل من با اون پروسه ای هست که تو مغز ما به طور ناخودآگاه میگذره که تصمیم میگریم اسم تمام افراد رو بیاریم ولی تا به کسی که با اون رابطه داریم میرسیم دچار سانسور میشیم. این یه چرا تو ذهن من ایجاد میکنه که جوابش رو نمیدونم ولی رو اعصاب مه. تو میتونی هر چی دلش میخاد صداش کنی ولی یه چیزی این وسط رو مخه منه . من از چیزی عصبانی هستم که تقصیر تو نیست. احساس میکنم پشت همین چیزه ساده چیزی هست که هرگز دوست نداشتم و ولی همیشه دچارش بودم. شاید از خودم عصبانی هستم!

      • 10 KHERS نوامبر 24, 2014 در 8:22 ب.ظ.

        آخه ببین قانون مشخصی نداره. من توی پست لندنم برای دوستم که مرد هستش از اسم ه استفاده کردم. توی پست قبلی در مورد کفش، از بهزاد استفاده کردم. اونم ساختگیه. ولی به نظرم اسمش به بهزاد می‌خوره. لزومن سانسور به خصوصی. این ماجرا مختص به وبلاگ هم نیست. توی ادبیات جدی هم هستش…

  3. 11 شیمنمشنی نوامبر 24, 2014 در 4:28 ق.ظ.

    این روابط شماها چقدر پیچیده اس؟ به نظرم از پرز قالی هم میشه کلی داستان و تفسیر بیرون کشید مهم اینه که آدم توانایی شو داشته باشه که انقدر سخت نگیره به زندگیش و خودشو انقدر به دیوار این تونل طولانی نسابونه که جرواجر برسه آخرش

  4. 12 شیمنمشنی نوامبر 24, 2014 در 4:30 ق.ظ.

    بعد یه چیز دیگه بره بشینه تو کلبه گلی تو خالخال عن بمکه؟ این سنتی بازا کلا یه کسشون خله

  5. 13 my_1360220@yahoo.com نوامبر 24, 2014 در 2:16 ب.ظ.

    خرس ور آر يو

    Sent from my iPhone

    >

  6. 15 یک دختر معمولی نوامبر 24, 2014 در 3:18 ب.ظ.

    الان خوابتو نو تبعیر کردی؟ اصلنم تعبیرش این نمیشه ، خیلی هم ساده تر از این حرفاست مگر اینکه خودتون اینجوری تعبیر کنید ;-) :-D

  7. 16 ناشناس نوامبر 24, 2014 در 6:29 ب.ظ.

    سیستم فیلم های دیوید لینچه?

  8. 18 maryam نوامبر 25, 2014 در 6:46 ق.ظ.

    shoma chera enghadr be sketchers alaghe dari?too kamtar posti esmi azash nemibari:D

  9. 21 a day dreamer نوامبر 29, 2014 در 10:07 ب.ظ.

    این شما و این ابن خرسین از نوادگان ابن سیرین.

  10. 22 Undenied دسامبر 1, 2014 در 8:05 ق.ظ.

    میفهممت، ما «مهندس»ها همه ش تو خودآگاهمون نگران درک نکردن پارتنرهای هنرمندمون هستیم. اتفاقا منم اخیرا با یکی آشنا شدم که سه تار میزنه ;)

  11. 23 سامورایی دسامبر 6, 2014 در 7:15 ق.ظ.

    ببین یه خارج رفتن چقدر روی نوشته‌هات تاثیر مثبت داشت

  12. 24 پروین دسامبر 14, 2014 در 6:34 ب.ظ.

    یاد فیلم زندگی دوگانه ورونیکا افتادم. کیشلوفسکی

  13. 25 خشی دسامبر 16, 2014 در 6:23 ب.ظ.

    سلام خرس. مخلصم.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,024 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: