بازنشستگی ناو بادبانی

۱- خیلی ناگهانی یک سفر دو هفته‌ای به انگلیس برایم پیش آمد.

۲- قبل از سفرم بود. توی اتاقم پای کامپیوتر بودم. شاید مشغول کار بودم و شاید هم وانمود می‌کردم که «مشغولم». جامعه مرد میانسال بی‌کاری که با والدینش زندگی می‌کند را دوست ندارد. صدای نزدیک شدن پدرم که آمد عینکم را زدم و صاف نشستم، این یعنی «پروژه» دارم. پدرم کفش‌های اسکچرزی که پارسال برایش آورده بودم را گرفت دستش، آمد دم اتاقم و گفت کفشام پاره شدن. نمی‌فهمیدم به من چه ربطی دارد که کفش‌هایش پاره شده‌اند. انگار هدیه با گارانتی مادام‌العمر بهش داده‌ام. با اینکه اسکچرز نمایندگی گنده‌ای در خیابان نیلوفر دارد بهش گفتم باشه، برات از اونجا یه جفت جدیدش رو می‌آرم.

۳- کمی بعدش هم سر و کله‌ی مادرم پیدا شد. گفت به خدا راضی نیستم اگه حراج نبود بخری، فقط از حراج. بعد توضیح داد که خودش هم اسکچرز می‌خواهد. بهش گفتم الآن فصل حراج نیست. بعد هم سایت اسکچرز را نشانش دادم و یک مدل قلمبه و زشتش را با انگشت نشان داد، گفت اینو می‌خوام.

۴- رفتنه من و ه بودیم. ه می‌گفت خوب شد که محرم تهران نیستیم. من گفتم مداحی نوین یه ژانر موسیقی ایرانیه، حتی باید بهش افتخار کنیم، المانهای موسیقی هاوس داره، یه سری چیزا رو خودمون داشتیم و یه سری چیزا رو از اونور گرفته و باهاشون یه چیز کاملاً جدید ساخته، مثلاً خیلی بیشتر از پاپ و راک ایرانی هویت داره. ه گفت با این حال ثین ثین ثین‌شون رو که می‌شنوم حالم بد می‌شه. دیدم راست می‌گوید و خودم هم همینم.

۵- توی پرواز کمی مسافران دیگر را نگاه کردیم. نه موجود جالبی بین‌شان بود و نه چیز ارزشمندی. هواپیمایی بودیم شامل مسافرانی ناجالب و نازیبا.

۶- مهمانداری با ته‌ریش از سبد حصیری‌اش به‌مان ولیمه نعنایی تعارف کرد. اینها آب‌نبات‌های جدید آیدین هستند. به سفتی آب‌نبات‌های قدیمی نیستند، یعنی می‌گذاری توی دهان تندی آب می‌شوند. من که خوشم آمد. ه هم راضی بود. حتی توی فکر بودیم برگشتیم تهران یک بسته بزرگش را بخریم و داشته باشیم. بالاخره به درد می‌خورد، هم برای خودمان و هم برای مهمان. مثلاً فکر کردم یک بعد از ظهر پاییزی با نور کج، آدم کتری برقی جرم‌گرفته‌اش را بزند و دو دقیقه بعد چای کیسه‌ای گلستان را بیندازد توی لیوان و وقتی که چای خنک شد با هورت اول یک دانه ولیمه نعنایی هم بگذارد گوشه لُپش. چون این ولیمه‌ها سریع آب می‌شوند تندی دومی را هم بخورد. پوستها را هم مچاله کند و بگذارد توی جیبش. یا مثلاً آدم مهمان داشته باشد و یک مشت ولیمه نعنایی بریزد توی کاسه‌ای سفال، کنار سینی چای. مطمئنم مهمان آدم می‌پرسد اینا رو از خارج گرفتین؟ و دقیقاً اینجاست که ما پیروز می‌شویم، می‌گوییم نه عزیزم، مال خودمونه، مید این ایرانه، محصول جدید آیدینه به نام ولیمه نعنایی.

۷- اما ه می‌گفت امکان نداره اینا رو بشه توی مغازه‌ها پیدا کرد. می‌گفت آیدین اینا رو اسپشیال برای ایران‌ایر می‌زنه. راست هم می‌گوید. چون من توی این چند ماهی که بعد از مهاجرت معکوسم ایران بوده‌ام چنین چیزی ندیده‌ام. از قدیم هم همین‌طور بود، برندهای ایرانی سر گل محصولات‌شان را می‌فرستادند آن طرف. اینجای بحث که بودیم من گفتم خب اصلاً بریم نمایندگی آیدین توی لندن، اونجا حتماً ولیمه نعنایی صادراتی دارن. ه گفت که دیگه دارم زیاده‌روی می‌کنم . نمی‌دانم چطور شد که یکهو خوابم برد.

۸- وقتی خواب بودم ه ازمان یک عکس دوتایی گرفت. من بعدها عکس را دیدم و متوجه شدم در حالت خواب از حالت بیداری زشت‌تر هستم. دهانم باز بود و گردنم هم کج. کاملاً معلوم بود که توی مخم هیچی نیست و حتی خواب هم نمی‌بینم.

۹- با بوی غذا بیدار شدم. ته هواپیما مهماندارهای درشت ایران‌ایر را دیدم که داشتند گاری‌شان را هل می‌دادند. بعد متوجه شدم کمی آنطرف‌تر موجود زیبایی نشسته، با موهای خرمایی رنگ. از ه پرسیدم این که نبود؟ گفت چرا بود، فقط روسری‌شو برداشته، ولی گول نخور. هنوز کلام در دهان ه منعقد نشده بود که مو خرمایی برگشت و من دماغ ضخیمش را که دیدم یادم افتاد کی بود. دماغش مثل جسمی سوای از بدنش بود، توده‌ای که روی صورتش روییده بود و به مابقی اعضای صورت فشار می‌آورد. از شدت ترس سرم را برگرداندم، گذاشتم روی سینه ه و زار زار گریه کردم.

۱۰- مهماندار بالای سرم بود و همان سؤال همیشگی را پرسید: گوشت یا جوجه؟ گاهی وقتها فکر می‌کنم این بدبختها شبها هم ته همین هواپیماهای قراضه کنار گاری‌هایشان می‌خوابند، صبح که بیدار می‌شوند دوباره گاری را توی راهرو هل می‌دهند و از هر مسافری می‌پرسند گوشت یا جوجه. حتی به نظرم مسافرها هم عوض نمی‌شوند. همان سالخوردگان همیشگی، مهاجران همیشگی، دانشجویان همیشگی. این سه گروه با گذر زمان روی دایره‌ی بسته‌ای حرکت می‌کنند و به همدیگر تبدیل می‌شوند. خلبان هم که سالهاست «کاپیتان کردستانی» است و دیگر حتی به دست فرمانش هم عادت کرده‌ایم. تنها چیزی که عوض شده این است که سابقاً اول پرواز گز لقمه‌ای می‌دادند و حالا به جایش ولیمه نعنایی می‌دهند.

۱۱- کیفیت غذای ایران‌ایر افت کرده. کیفیت خود من هم افت کرده. قدیم‌ها پیرها از کیفیت بد غذا می‌نالیدند و به ما جوانان، دوران باشکوهی را یادآوری می‌کردند که غذای «ایران‌ایر کیترینگ» مثل غذای رستوران‌های ۵ ستاره بود و خارجی‌ها از مهماندارهای هواپیما گدایی می‌کردند که کمی بیشتر به‌شان بدهند. این شر و ورها را که می‌گفتند آرزو می‌کردم که زودتر بمیرند تا فضای تنفس برای من و نسل من ایجاد شود تا دنیا را از تباهی نجات بدهیم. آن پیرها یا مردند و یا به ویلچرهایشان چسبیده‌اند، حالا نوبت نسل من رسیده اما انگار ما حتی حوصله ناله و شکایت هم نداریم. نسل ما، یا حداقل دو تا از اعضایش، من و ه، فقط به گاری کمکی‌ای که نان اضافه می‌آورد نگاه می‌کردیم و مهماندار وقتی رسید خودش بدون پرسش سهم‌مان را داد.

۱۲- تقریباً یک هفته از سفرم برای پیدا کردن کفش‌های والدین پیرم هدر شد. جفت‌شان فول مشکی سفارش داده بودند و خب شرکت‌ها دیگر کتانی تمام مشکی نمی‌زنند، چون روانشناسان گفته‌اند که رنگ‌های تیره باعث دپرشن می‌شود ولی رنگ‌های روشن آدم را بانشاط می‌کند و اصلاً برای همین است که همه جا مردم عین مدادرنگی لباس می‌پوشند. مخصوصاً پیرها چقدر این تئوری را دوست دارند؛ همه جا پیرهای شاداب می‌بینیم که توی پارک روی وسایل زرد رنگ ورزش می‌کنند و یادشان افتاده در ۷۰ سالگی حق‌شان را از زندگی بگیرند. به شیرها فکر می‌کنم. شیرها در گله زندگی می‌کنند. رییس گله یک روز از خواب بیدار می‌شود، می‌بیند دست و پایش خشک شده، چیزی تویش تمام شده. یک گزینه‌اش این است که کتانی شبرنگ پایش کند و برود پارک ملت ورزش کند، اما این کار را نمی‌کند، به جایش بدون اینکه بقیه‌ی گله را بیدار کند می‌رود. می‌رود جایی توی بیشه‌ها گم و گور می‌شود. دمش لای پایش روی زمین کشیده می‌شود و می‌رود. یا مثلاً ایمامورا توی فیلم «ترانه‌ی نارایاما» داستان روستایی را می‌گوید که رسم است فرزند بزرگ والد پیرش را کول می‌کند و از کوهی بالا می‌برد. پدر یا مادرش را می‌گذارد سر کوه، باهاش خداحافظی آخر را می‌کند و ولش می‌کند آنجا تا تمام شود. خودش تنها بر می‌گردد پایین، توی راه عزاداری‌اش را می‌کند و بر می‌گردد به زندگی.

۱۳- شرکت‌های ورزشی هم نکته‌ی رنگ روشن را فهمیده‌اند. آدیداس، نایک، اسکچرز، نیوبالانس و غیره، همه‌شان مشکی را از تولید خارج کرده‌اند. شاید ۱۵ مغازه ورزشی دیدم و کفش‌های والدینم را نداشتند. تازه، برای من مشکل بزرگ‌تر این بود که کمپانی اسکچرز انگار بالکل ورشکست شده چون ما حتی رفتیم دم نمایندگی سابقش و دیدیم سرتاسر ورودی مغازه‌اش را الوار کوبیده‌اند. حتی از مغازه بغلی هم پرسیدم و داف ویترینی‌شان گفت یک هفته است که جمع کرده‌اند و رفته‌اند. پرسیدم کجا؟ گفت اگه قصد خرید از ما ندارین لطفن برین بیرون و من هم رفتم بیرون، همراه با خواهرم، و بعد نشستم کف زمین و به خواهرم گفتم من دست خالی نمی‌تونم برگردم ایران، خودت می‌دونی که نمی‌تونم برگردم، اون دو تا کفش‌هاشون رو می‌خوان و شوخی هم ندارن.

۱۴- خواهرم گفت این‌قدر فکر دیگران نباش، فکر خودت باش، به خودت بها بده، برای خودت چیز میز بخر. دیدم راست می‌گوید و اینطوری شد که کل پس‌انداز ۶ ماه گذشته‌ام را دادم و یک های‌فای حرفه‌ای خریدم. از خریدم راضی هستم و الآن که سیستمم را راه انداخته‌ام حین انجام «پروژه‌هایم» روزی ۵-۶ ساعت موسیقی گوش می‌کنم و هی با خودم می‌گویم عجب کیفیتی دارد پسر. به طور خلاصه همان آدم سابقم فقط خوشحال‌تر و فقیرتر.

۱۵- پارسال که لندن زندگی می‌کردم این‌قدر کار می‌کردم که نشد جاذبه‌های توریستی شهر را ببینم برای همین توی این سفر یک لیست طولانی داشتم برای دیدن و تیک زدن. خلاصه فعالیتهای توریستی‌ام را در بند ۱۶ توضیح داده‌ام:

۱۶- بند شانزده

۱۷- بالاخره تابلوی آن ناو بادبانی بازنشسته را از نزدیک دیدم. تابلو را ترنر کشیده. توی رودخانه تیمز یدک‌کشی دارد یک ناو بزرگ بازنشسته را می‌برد که اوراق شود. پس زمینه خورشید در حال غروب است. ناوی که زمانی نماد قدرت امپراطوری انگلیس بود حالا دارد توسط یک یدک‌کش فسقلی زشت که دود می‌کند می‌رود به سمت قبرستانش، با بادبان‌های پایین. انگار ترنر مخصوصاً ناو را محو و کم‌رنگ کشیده، اما جزییات زینتی و قوس‌های فاخر بدنه‌ی کشتی را فراموش نکرده، و در عوض یدک‌کش را پررنگ و زمخت کشیده. یک سال تمام سر کار این نقاشی وال‌پیپر کامپیوترم بود. نمی‌دانم چرا دوستش داشتم. می‌دانستم توی کدام موزه نگهداری می‌شود اما هیچ وقت نرفتم که ببینمش. این سفر بالاخره یک روز رفتم. بروشور موزه را هم بر نداشتم و همینطور بی‌هدف و بدون دنبال کردن سیر زمانی یا موضوعی تابلوها برای خودم می‌چرخیدم. بعد یکهو و بدون برنامه قبلی دیدم تابلوی «تره‌مه‌در جنگنده» مقابلم هست. از چیزی که فکر می‌کردم باشکوه‌تر بود. چند تا توریست را هل دادم کنار تا خودم درست مقابل تابلو بایستم. اندازه‌اش بزرگ‌تر از تصورم بود. آسمان نارنجی‌اش را دوست داشتم. خورشید شکل مشخصی نداشت، آن لحظه‌ای از غروب بود که خورشید مثل یک لکه‌ی نارنجی بی‌شکل توی آسمان پخش شده، هم هست و هم نیست، اما بیشتر نیست. بعد چشمم افتاد به سمت چپ تابلو: خود ناو را دیدم که آن طور بی‌دفاع از پی یدک‌کش کشیده می‌شود. انگار دقیقاً می‌داند که به کجا می‌رود، اما نمی‌داند برای چه و سوالی هم نمی‌پرسد، می‌داند که باید برود تکه‌تکه بشود اما ابهتش نشان می‌دهد که هنوز «قبول» نکرده. دکل‌های ناو بدون بادبان هستند، سیخ به سمت آسمان، و کشتی تقریباً مثل آدمی شده که لباسش را جلوی جمع در آورده‌اند. انگار خودش هم از این وضعیت خجالت می‌کشد. آسمان پس‌زمینه‌ی کشتی خاکستری است و نوک دکل‌های ناو وسط آسمان گم می‌شوند. در عوض یدک‌کش خوشحال است. دودهای سیاهش باعث می‌شوند که حتی ناو را درست نبینیم. خودش هم می‌داند که چه غولی را پشت سرش می‌کشد، انگار می‌داند اتفاقی شده که به این موقعیت رسیده اما این باعث نشده که بالا بودنش را جشن نگیرد. چند قدم برگشتم عقب و روی نیمکت موزه نشستم. پارسال که توی لندن یک کارمند مهاجر بودم شیبه ناو بدبخت بودم؛ ۳۲ سالم بود اما احساسم این بود که دارند مرا می‌برند تا اوراقم کنند، نمی‌دانم برای چی و توسط کی. بعد یاد پدرم افتادم. فکر کردم داستان او هم همین است. لابد فکر می‌کند من کولش کرده‌ام و دارم می‌برمش که زورکی بازنشسته شود. انگار ترنر داستان همه‌مان را نقاشی کرده، هر کدام‌مان دیر یا زود می‌فهمیم که دوره‌مان سر آمده و قبولش هم غیر ممکن است، باید به زور یدک‌کش بکشندمان.

Advertisements

15 Responses to “بازنشستگی ناو بادبانی”


  1. 1 سین نوامبر 14, 2014 در 7:26 ب.ظ.

    دوره مان سر آمده. قبولش امکان پذیر است. یا حداقل من شروع کرده ام که برای خودم باشد. تاوانش را میدهم. سخت است که دائما مچ خودت را بگیری که مبادا ادای دوره تمام شده زندگی ات را در بیاوری. به قول » سلین » تمامی زندگی یک » مرگ قسطی » است. هر دوره زندگی » قسطی » است ، که می پردازیم ، تا بدهی تمام شود و به مرگ برسیم. قبولش سخت است. با خودت کشتی گرفتن است.
    سیستم غرب ، برای رونق بازار از یکطرف و از طرف دیگر برای سرحال نگه داشتن پیرها و کم کردن هزینه های درمانی این نوع فرهنگ را هم ساخته. یکهو میبینی دختر بچه 6 ساله و زن 60 ساله مثل هم لباس میپوشند. و » هیچوقت برای زندگی کردن » دیر نیست. اداهای 18 سالگی در آوردن در 60 سالگی.
    این فرهنگ را هم خیلی خوب به همه جا صادر کرده. امسال آن را در تهران دیدم. پدیده toy boy که چقدر در تهران رایج بود. و خانمهای مسن با دوست پسرهای بسیار جوان.
    به هر صورت متشکر از این نوشته اتان. ذهنم شدیدا در گیر بود با همین مسئله. با خودم. خانواده ام که رو به انقراض است و روزی هم نوبت من میرسد.
    پ. ن:
    تافی های » آیدین » بسیار لذیذ است. هر سال در سفرم به ایران کلی تافی » آیدین » با خودم می آورم. به آشنایان » غربی » هم میدهم. همگی اعتراف کرده اند که بسیار خوشمزه و عالی است. و حتی » بی نظیر» هم از یکی اشان شنیدم.
    مسافر همیشگی » ایران ایر » هستم. غذاهای امسال غیر قابل خوردن بود. همه را بعد از یک » نوک » قاشق کنار گذاشتم. بجز غذا ، و مسافران با بچه که گوشهایشان درد میگیرد و جیغ میکشند، و پرواز ممکن است به یک کابوس تبدیل شود ، مابقی چیزها خوب و روبراه است!

  2. 2 beharhal نوامبر 15, 2014 در 2:20 ب.ظ.

    سه چهار روز پیش نزدیک بود بیام زیر پست قبلیت التماس کنم که تورو خدا یه چیزی بنویس. جلوی خودم رو گرفتم ولی به جان خودم دعا کردم. گفتم یعنی می‌شه بنویسه!

  3. 4 رویا نوامبر 15, 2014 در 7:41 ب.ظ.

    یعنی تلخ تد از این نمی شد بنویسی. مرسی ولی خیلی تلخ بود آدم دیگه یه کم زیادی یاد بدبختی هاش می افتاد.

  4. 5 فیل خاکستری نوامبر 16, 2014 در 10:37 ق.ظ.

    قضیه کول کردن تو ذهنم موند

  5. 6 edrism نوامبر 17, 2014 در 6:59 ق.ظ.

    اگه معاد نباشه اینطوری می شه به نظرم.

  6. 7 سین نوامبر 17, 2014 در 8:22 ق.ظ.

    سمفونی های » mahler » قشنگ است. محبوب من سمفونی 4 است. اما سمفونی 2 فکر میکنم، در مورد » مرگ » است. با استفاده از مفاهیم مرگ از متون کلاسیک کتاب مقدس.
    هر چند مالر خودش یهودی بود.

  7. 8 KHERS نوامبر 17, 2014 در 10:04 ق.ظ.

    عه چه باحال، برم چهارمی روگوش کنم. دو رو گوش کردم، ریسارکشن، ولی چهارمی رو گوش نکردم. من اول و پنجم رو دوست دارم :)

  8. 9 سین نوامبر 17, 2014 در 2:16 ب.ظ.

    چهار سبک و راحته. هر موقع میشه گوش داد. من هم پنج رو خیلی دوست دارم. همینطور یک رو. اما زمان خاص میخواد.

  9. 10 سیاوش نوامبر 17, 2014 در 2:43 ب.ظ.

    خرس جان . توصیفت از تابلوی ترنر از خود کار خیلی بهتر بود . همیشه سرسری این تابلو رو نگاه کرده بودم . الان که خوندم پست رو رفتم دوباره با دقت نگاه کردم. امیدوارم درباره ی ولیمه ی آیدین هم این کلاه سرم نره!

  10. 11 ژیان نوامبر 18, 2014 در 12:45 ق.ظ.

    آن ناو بادبانی که دور دست ها در پس زمینه دیده می شود داستان دیگری دارد. سال هاست که در همان نقطه لنگر انداخته است و منتظر است «مأموریت مهمی» به او بدهند تا دوران او هم فرا برسد و خودی نشان بدهد. اما مثل اینکه از همان اول ایرادی در ساختش داشته باشد او را به همان حال رها کرده اند و منتظرند تا آنقدر کهنه شود که حتی نو اش را هم بشود بدلیل سال هایی که بر او گذشته است بازنشسته کنند. باور کردن بازنشستگی برای آن ناو یک سختی دارد، پی بردن به بیهودگی خلقتش یک سختی دیگر، و این دومی از آن اولی سخت تر. از نحوۀ شناور ماندن و نگاه کردنش معلوم است که گویا زمان را گم کرده است و هنوز هم از اینکه هیچگاه دورانش فرا نخواهد رسید مطمئن نیست، فقط با ناباوری دارد یکی یکی بازنشستگی ناوهای همدورۀ خود را نظاره می کند.
    اما حالا دیگر خدمۀ یدک کش می دانند که یک روزی و شاید هم بزودی باید او را هم سر راهشان به ساحل بردارند و بیاورند و تنها حقیقتی که ناو شاید هرگز باور نکند اینست که تمام این سال ها اصلاً قرار نبوده که به او مأموریتی بدهند. آنچه باعث خواهد شد خدمۀ یدک کش هنگام آوردن آن کشتی به ساحل همگی سکوت کنند و سرشان را پایین بیاندازند یا به نقطه ای در اطراف خیره شوند این است که ناو در تمام عمرش سعی کرده بود در دورترین نقطه از ساحل بایستد و خود را همواره آماده و مشتاقِ رفتن به مأموریت نشان دهد.

  11. 12 فاطمه نوامبر 18, 2014 در 4:25 ق.ظ.

    ممنون كه مينويسى…

  12. 13 امیر حسین نوامبر 19, 2014 در 6:51 ق.ظ.

    با ناو کهنه ما رو هم بردند …..

  13. 14 مهروش داداشیان ساروی دسامبر 11, 2014 در 3:03 ق.ظ.

    این قدر خوب می نویسی که آدم فکر می کنه دیگه چه لزومی داره بقیه هم بنویسند.. والله..


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 20 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 20 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 20 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 20 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,747 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: