وبلاگ، خاطرات و خطرات -یا تکرار مکررات

وقتی که فکرش را می‌کنم، هنوز دوست دارم وبلاگ بنویسم، اما واقعیت این است که توی دو سال گذشته هی کم و کمتر نوشته‌ام. خیلی وقت‌هایش پستم که تمام شده خودم خیلی احساس خوبی داشته‌ام، احساس اینکه از هیچی و از ذهنیاتم یک روایتی تولید کرده‌ام که بالاخره سر و تهی دارد و چهار نفر دیگر هم میل‌شان می‌کشد که بخوانند. احساس دستاورد داشتم.

نوشتن ذهنم را هم مرتب می‌کرد. متوجه شده بودم خیلی وقت‌ها وقتی با کسی حرف می‌زنم و چیزی تعریف می‌کنم در حقیقت دارم بخش‌هایی از وبلاگم را تعریف می‌کنم. این البته یک بُعد  غم‌انگیز هم داشت: متوجه شدم انگار خودِ واقعیم هم محدود شده به وبلاگم، خاطرات و حرف‌هایم هم خلاصه شده‌اند به چیزهایی که توی وبلاگم ضبط شده‌اند و خاطرات دیگرم درجه دو هستند و رفته رفته هم محو می‌شوند. ولی خب حتی این نکته منفی هم اصل بحثم را تایید می‌کرد: اینکه وبلاگ نوشتن چقدر ذهنم را مرتب می‌کند، چه می‌دانم، مثلاً مثل یک کتابخانه، آن کتاب‌هایی که مرتب توی قفسه‌ها چیده شده‌اند بیشتر خوانده می‌شوند و آنهایی که گوشه و کنار پخش و پلا هستند شانس خوانده شدن‌شان کم می‌شود.

بیشتر اتفاقات مهم زندگیم را هم توی همین وبلاگ و قبلی نوشته‌ام. منظورم از «مهم» چیزهای قابل نوشتن است، مثل رفتن از این کشور به آن کشور، ازدواج، طلاق، رابطه و اینها. بعضی وقت‌ها هم وبلاگ نوشتن برایم مثل تراپی عمل کرده، مثلاً دوران طلاقم فکر کنم خیلی نوشتن همین وبلاگ برایم خوب بود. یک سری چیزها هم که نوشتنی نیستند، یعنی من بلد نیستم درست بنویسم‌شان، مثل عوض شدن نگاه آدم، عقاید آدم، چارچوب فکری آدم. اثرات اینها هم که لابلای همین روزمره‌نویسی‌ها درز می‌کنند و معلوم می‌شود که آدم عوض شده. بعضاً شده کسی که نشسته همه وبلاگم را خوانده بهم ایمیل زده و چیزهایی ازم می‌دانسته که من وحشت کرده‌ام. اوایل فکر می‌کردم طرف مرا می‌شناسد و حالا ناشناس ایمیل زده که کرم بریزد اما بعدها فهمیدم همه‌اش را از لابلای نوشته‌های خودم برداشت کرده و اتفاقاً درست هم برداشت کرده. حالا چرا اینها را می‌گویم؟ چون که دقیقاً نمی‌دانم چرا دیگر وبلاگ نمی‌نویسم و چرا نوشتنش این‌قدر زور و فشار می‌خواهد. چند سال قبل، از این بیمارهایی بودم که هر اتفاق کوچکی را به شکل یک پست ۸۰۰ کلمه‌ای می‌دیدم. آن حالت هم مریض و بیمارگونه بود اما منظورم این است که بگویم چقدر میل داشتم به این ماجرا.

مثل خیلی‌های دیگر من هم اوایلش نزول گوگل ریدر و صعود فیسبوک و دیگر شبکه‌های اجتماعی را مقصر ننوشتنم می‌دیدم. انگار عادت داشتم به خوانده شدن و تاییدیه گرفتن برای اینکه دارم خوانده می‌شوم، بعد یواش یواش همه چیز کمرنگ شد. باید دنبال خواننده می‌دویدم تا لایکش را بگیرم. مثالش همین کنتورهایی هست که زیر هر پست وبلاگم کاشته‌ام، یکی برای فیسبوک، یکی برای توییتر و یکی برای گوگل پلاس. برای خودم هم عجیب است چون نه فیسبوکی هستم و نه پلاسی و از فضای شبکه‌های اجتماعی هم بدم می‌آید، با این‌حال انگار هنوز برایم مهم است که کنتورها بالا بروند.

دوران گذار به فیسبوک را هم با موفقیت طی نکردم. مرزکشی آدم‌های واقعی-آدم‌های مجازی را داشتم. بیشتر آدم‌های واقعیم نمی‌دانستند وبلاگ دارم یا حداقل من دوست داشتم این‌طوری فکر کنم و از آن طرف روز به روز فضای مجازی و آدم‌هایش برایم مهم‌تر می‌شدند و بعضاً وارد زندگی واقعیم می‌شدند. وبلاگم هم مستعار بود و بدم هم نمی‌آمد که همین‌طور بماند، یا درست‌ترش اینکه هنوز تصمیم نگرفته بودم چقدر نامستعار بشوم. دو-سه سال پیش فیسبوکم را بستم، به همین دلایلی که همه دارند، اینکه وقت‌گیر است، مبتذل است، و آخرش هم چیزی دست‌گیر آدم نمی‌شود. این‌جوری بخش بزرگی از صورت مسئله آدم‌های واقعی و مجازی هم پاک شد.

اما داستان توییتر فرق می‌کند. اوایل که عضوش شدم کلی مقررات داشتم برای خودم. با اسمارت‌فون بلک‌بری قراضه‌ای که شرکتم بهم داده بود می‌آمدم توییتر و ایده‌ام این بود که وقتی مثلاً در سفرم و دسترسی به وبلاگ و وبلاگ‌خوانی نیست بیایم توییتر. انگلیسی هم توییت می‌کردم و سعی داشتم وارد «فضای مجازی خارجی‌ها» بشوم. تقریباً خیلی زود همه اینها عوض شد (هنوز دوران انگلیسی توییت کردنم جزو نقاط تیره زندگیم است). اوایلش ناراحت هم بودم که چرا «ما ایرانی‌ها» اشتباه از توییتر استفاده می‌کنیم. خارجی‌ها اخبار مهم توییت می‌کردند، انقلاب می‌کردند، دیکتاتورها را محاکمه می کردند و دموکراسی برپا می‌کردند، بعضی‌های‌شان بازاریابی و نت‌ورکینگ می‌کردند در حالی که ما تمام تلاش‌مان این بود که همان نمک‌ها و افسردگی‌های قدیمی را حالا توی ۱۴۰ کاراکتر جا بدهیم. الآن خیلی از این نکته ناراحت نیستم و برایم مهم نیست که طراح توییتر شبکه‌اش را برای چه منظوری ساخته و ما باهاش چه‌کار کردیم. ما ابزارش را چرخاندیم و چلاندیم و پیچاندیم و ازش بر علیه خودش استفاده کردیم؛ این جمله هم نه دراماتیک است و نه احساس غرور خاصی درش هست، صرفاً اتفاقی است که افتاده.

الآن از توییتر هم بدم می‌آید. آن احساس رضایتی که بعد از نوشتن پست وبلاگ داشتم، آن احساس دستاورد را هیچ وقت بعد از توییت کردن نداشتم. شاید دلیلش عمر کوتاه توییت‌هاست، اینکه آرشیو نداری، اینکه همه چیز به مرور زمان پاک می‌شود، اینکه برعکس وبلاگ، کسی هیچ وقت نمی‌رود تاریخچه توییت‌هایت را بخواند و بعد بهت ایمیل بزند که کافکای زمانه را کشف کرده و تو هم از شنیدن مزخرفش خوشحال بشوی. شاید هم دلیلش این است که نوشتن وبلاگ ذاتاً انرژی و فکر بیشتری می‌برد و متناسبش آدم آخرش حداقل برای مدتی فکر می‌کند یک کاری کرده. مشکل دیگرم با توییتر و خیلی شبکه‌های دیگر این است که وابسته به ابزار، یعنی وابسته به اسمارت‌فون‌ها هستند. انگار برای آنها طراحی شده‌اند. ساخته شده‌اند که هی انگشتت را روی یک صفحه سُر بدهی و بعد که انگشتت خسته شد خودت هم یک آشغالی لای آن رودخانه‌ی روان آشغال بیندازی. وبلاگ هیچ‌وقت این‌طوری نبود، شکلش این‌قدر در قید و بند ابزار نبود. نوشتن در شکل اولیه‌اش بود، مثلاً یک پله جلوتر از دفتر خاطرات یا نامه‌نگاری، که حالا به لطف اینترنت پوشش بیشتری می‌گیرد. اما بهرحال وبلاگ، یا حداقل این مدلی که من می‌نویسم ریشه‌هایش بر می‌گردد به قبل از اینترنت، بر می‌گردد به دوران اختراع خط (خالی‌بندی). اما شبکه‌های اجتماعی را هر جوری نگاه کنی فراتر از استیو جابز و زوکربرگ کِش نمی‌آیند.

وبلاگ برایم کامل و خودکفا هم بود. یعنی هیچ‌وقت به شکل سکوی پرتاب ندیدمش، اینکه بخواهم فراتر از وبلاگ بروم برایم گزینه نبود. وبلاگ به خودی خود کامل بود و راضیم می‌کرد. مخصوصاً بعد از اینکه زور زدم و شکلش را ورز دادم و پست‌های به نسبت بلندتر وبلاگی می‌نوشتم. این برای خودم استایل جدیدی بود و امکانات جدید و هیجان‌انگیزی بهم می‌داد. اینکه نوشته‌ای ۵۰۰ کلمه‌ای در دو پاراگراف کشش و چسب و استخوان‌بندی داشته باشد یک حرف بود، اما همین که این قید و بند را بر می‌داشتی کل داستان فرق می‌کرد و وبلاگ نوشتن تبدیل به نرمش ذهنی فوق‌العاده جالب‌تری می‌شد. برای منِ آماتور همین که پست طولانی‌ام تا آخر خوانده شود خودش یک نمره مثبت بود. از انگلیس که بر می‌گشتم سارا داشت ازم تعریف می‌کرد و می‌گفت چیزی که می‌نویسم دیگر وبلاگ نیست. الآن فکر می‌کنم اتفاقاً خیلی هم هست، حالا فقط کمی کش آمده، کمی دغدغه شکل و استایل دارد، کمی مدل خودم شده.

با همه این حرف‌ها که در مورد خوبی‌های وبلاگ گفتم نمی‌دانم چرا این‌طوری شده‌ام. فعلاً دارم به این فکر می‌کنم که تبلتم را بفروشم و بعد وقتی «خارش» بگیرم دیگر با ۳-۴ تا توییت سر و ته قضیه را هم نمی‌آورم و به جایش می‌نشینم وبلاگ می‌نویسم، مثل قدیم‌ها، مثل قدما. می‌دانم لزوماً هم چیز خوبی ازش در نمی‌آید، مثل بقیه‌ی وبلاگ‌ها، اما می‌دانم وبلاگ نوشتن به خودم خیلی احساس بهتری می‌دهد. از آن طرف شاید خیلی هم انقلابی عمل نکنم، یعنی توییترم را داشته باشم، فیسبوکم را هم بعد از چند سال باز کنم، قبول هم بکنم که آدم‌های مجازی و واقعی قابل تبدیل به یکدیگرند، بعدش هم مثل بقیه آدم‌هایی که دغدغه این موضوعات را دارند روزی مثلاً یک یا دو ساعت توی شبکه‌ها علافی کنم*.

* گرچه امکان‌پذیر نیست

Advertisements

32 Responses to “وبلاگ، خاطرات و خطرات -یا تکرار مکررات”


  1. 1 Nozhan اوت 25, 2014 در 2:23 ب.ظ.

    عجب خبر خوبی!! :)

  2. 2 سین اوت 25, 2014 در 3:10 ب.ظ.

    من یک مصاحبه با یک خانم جوان ریاضیدان در تلویزیون دیدم. البته در کشوری که زندگی میکنم. دلیل مصاحبه بخاطر کار مهمی بود که این زن جوان انجام داده بود. کارش این بود: ریاضیات را برای کسانی که از آن سر در نمیاورند و بهمین خاطر از آن با وحشت فرار میکنند ، با زبان ساده بشکل قابل فهم و قابل لمس در زندگی روزمره بیان کند و حتی نشان بدهد. در کارش خیلی موفق شده است.
    نظر این خانم در مورد فیس بوک خیلی خیلی منفی بود.
    نظرش این بود: فیس بوک برای لایک کردن عکس گربه یا سگ شما که به اشتراک گذاشتید بوجود نیامد.
    هدف فیس بوک جمع آوری و موبیلیزه کردن گروهی از افراد با علائق مشترک و توانهایی متفاوت بود برای تحقق بخشیدن و عملی کردن یک برنامه یا پروزه.یعنی در نهایت عملی کردن توانییها با کمک یکدیگر. اما خب شما خودتان بهتر داستان ابتذال فیس بوک را میدانید.
    و من با نظر شما در مورد وب لوگ نویسی موافقم. وب لوگ نویسی بنظر من خوب است اگر:
    1- شخصیت ساخته شده ات در ذهن مخاطب را فراموش کنی. و بر اساس خواسته مخاطب ننویسی.
    2- تعریف سارا خانم هر چند شما را خوشحال کرده باشد ، بهتر است شما آن را ندیده بگیرید و کارتان را انجام بدهید. که آن نوشتن حسیات خودتان است. حالا هرچه که هست.وگرنه نظر دیگران بجز محدودیت چیز دیگری نیست.
    و در پایان :نوشتن نیاز شماست. با آن حسیاتی را که میخواهی و نیاز داری بیان میکنی. مخاطب بقول «تراپیست» ها گوش سوم است. شما حرف خودت را بزن . و فقط مخاطب را گوش سوم فرض کن. نه برای راضی کردن او.یا تصورات او. برای خودت بنویس.دنبال لایک دویدن یعنی نابودی فواید وب لوگ نویسی.

  3. 3 سین اوت 25, 2014 در 6:24 ب.ظ.

    با عرض معذرت من دوباره برگشتم یک توضیح کوتاه بدهم. شاید کسانی اصطلاح گوش سوم را ندانند.
    معنی آن : یعنی به خود آگاهی رسیدن و یا محدوده آن را وسیع کردن. گوش سوم یعنی قادر شدن به اینکه نه فقط به داستان گوش بدهی قادر باشی حرفهای نزده را هم بشنوی. و این با شناخت صادقانه خودت یا اعترافات خودت به خودت شروع میشود.( بهتر نتوانستم توضیح بدهم. شاید هم کار را سخت تر کردم!)

  4. 4 agheegh اوت 25, 2014 در 7:14 ب.ظ.

    باورت می شه که من دیروز صبح داشتم فکر می کردم که چقدر کم می نویسی؟ از کجا فهمیدی و اومدی اینجا درباره اش توضیح دادی؟ اصلا چرا بهت فکر میکردم! حتی فکر کردم که از وقتی اومدی ایران کمتر می نویسی.

  5. 5 ندا اوت 25, 2014 در 7:37 ب.ظ.

    ولی من فقط بخاطر دنبال کردن توییتای خرس اکانت توییتر ساختم وبلاگ رو هم البته هر روز چک میکنم شاید نوشته باشید

  6. 6 کیوان اوت 25, 2014 در 9:25 ب.ظ.

    اینقده همه چیز رو به شوخی می‌گیری که آدم تکلیفش رو با تو نمی‌دونه. راس راستی به نظرم خوب و عالی می‌نویسی و دوست دارم به عنوان کفارهٔ حسادتی که در من ایجاد می‌کنی، حتما نظرم رو بهت تحمیل کنم!
    به نظر من تو وبلاگ نویسی رو متحول کردی. حالا اگه فکر کنی اغراقه دست کم منِ خوانندهٔ وبلاگ رو پابپای خودت کشوندی و به فرم خودت درآوردی. اوایل فکر می‌کردم آخه یه نفر چقدر می‌تونه از خودش خوشش بیاد که اینهمه راجع به جزئیات خوردن و خوابیدن و … بنویسه. البته من خوانندهٔ کم حوصله‌ای نیستم «در جست و جوی زمان …» رو خوندم. اما گاهی وقتها متن‌های تو در یک خلاء انسانی مطلق اتفاق می‌اُفته: خلائی در حضور تو و خودت و اگوت (ego) !!!
    اما حالا می‌بینم همون جزئیات رو می‌شه -حتی برای بار چندُم- با لذت خوند. خیلی خوشحالم از اینکه قراره (واقعا قراره اینکار رو بکنی؟) انرژیت رو توی وبلاگ مصرف کنی. راستش احمقانه به نظر می‌آد آدمی که هنرش در بسط و معنا دادن به لحظات و جزئیات -به ظاهر- بی‌معنی زندگیه وقتش رو توی توئیتر بگذرونه. از فیس بوک هم بگذریم. نمی‌تونم شرحش بدم. تنها حسنش این که آدم می‌فهمه کلا هیچ چیز جدی‌ای برای ما وجود نداره و هیچ خبری ما رو غافلگیر نمی‌‌کنه؛ از زندانی شدن یه دختر سبزهٔ دندون خرگوشی به مدت نزدیک به سه ماه در یک مکان نامعلوم و به اتهامی نامعلوم تا رونمایی برادران خلافت اسلامی از چهرهٔ رحمانی اسلام ورژن 2014.

  7. 7 aban اوت 25, 2014 در 10:30 ب.ظ.

    man har vaght hosele hich chi o nadarm miam inja !

  8. 9 a day dreamer اوت 25, 2014 در 11:05 ب.ظ.

    مرسی که اون بالا نوشتی نظر دادن وظیفه نیست. آدم میاد می‌خونه می‌ره معذبم نمی‌شه. «آدم میاد می‌خونه می‌ره » به این معنی نیست که بد مینویسی. اینم که وبلاگ می‌نویسی هنو تو این عرصه تنگ و زمانه‌ی بی شرف پر سرعت در نوع خودش آب در هاون کوبیدن شجاعانه‌ی دنکیشوت واریه. «دن کیشوت» هم مثل «آدم میاد می‌خونه می‌ره » می‌مونه. بد نیست.

  9. 10 mauaanim اوت 25, 2014 در 11:09 ب.ظ.

    به نظرم وبلاگ نوشتن به این سبک که اکثر ما ایرانی ها می نویسیم، یک جور تراپی است. آدم وقتی پیش یک روانکاو میره، حرف می زنه، و طرف یک کم راهنمایی های حالا یک کم فنی تر میده، این که می خوای ننویسی به نظرم اتفاق خوبی است برای خودت، یعنی حالت بهتر است و نیازی دیگه به تراپی آن مدلی نداری.
    خوبه که باز هم گاهی میای و می نویسی، برات آرزوی سلامتی و روزهای خوبی می کنم. امیدوارم ننوشتنت از حال خیلی خوبت خبر بده. راستی یادت نره، اگر رفتی ایران گردی، سفرنامه بنویس.
    خوش و سلامت باشی و ممنون برای همه ی نوشته های خوبت که وقت هاییم رو باهاشون سرگرم شدم.

  10. 11 farzaneh اوت 26, 2014 در 4:54 ق.ظ.

    با خودم فكر مي كنم افرادي كه وبلاگ خوب مي نويسند تنها خودشان نيستند بلكه نسبت به مخاطبشان نيز مسئول هستند اينطور كه نمي شود بنشيني بنويسي و افرادي براي خوادنت روز شماري كنند بعد از مدتي خداحافظ شما.مي امدم مي خواندم مي رفتم. گهگداري هم كامنتي مي گذاشتم اما الان در اين لحظه فهميدم كه اشتباه كردم چون بايد در برابر چيزي كه مي خواندم نظري مي دادم تا هم به نويسنده وبلاگي كه خيلي دوستش دارم بگويم كسي هست كه خاموش هست اما مي خوانتت هم اينكه خودم هم نسبت به وبلاگي كه دوست دارم مسئوليتي دارم اگر چه كه مي دانم در اينجا كامنت گذاشتن اجباري نيست. اينطوري شد كه فهميدم همه چيز دو طرفه است.

  11. 12 آرمین اوت 26, 2014 در 9:52 ق.ظ.

    قبل از هر چیزی بگم بدون شک برای من مهم ترین آدم مجازی ای که توی دنیا میشناسم خرسه.
    ولی شاید دلیل نوشتن هات اینه که حالت خوبه!
    میدونی چی میگم خیلی وقتا آدم به نوشتن رو میاره که حالش خوب شه،ذهنش مرتب شه و بتونه ادامه بده زندگی رو.
    ولی حالا چی ؟ اصن نیاز داری به نوشتن ؟
    نمیدونم ولی به نظرم خیلی چیز بدی نیست و یکی دو سال توی زندگی آدم زمان خیلی خیلی زیادی نیست.

  12. 13 مائده اوت 26, 2014 در 11:33 ق.ظ.

    من یکی از خواننده های خاموش ات هستم. خیلی از پست هات را خیلی خواندم و خیلی زندگی کردم. خیلی جاهای زندگی ام یک دفعه نوشته هات میومد تو ذهنم و دنیا را با عینک تو می دیدم.

    نمی دونم چرا تا الان کامنت نذاشتم اما میدونم که چرا الان کامنت میذارم. این پست ات من را ترسوند. هر چند که گفتی می خوای بیشتر بلاگ بنویسی اما یه تلخی تهش بود که من را از دیگه ننوشت تو ترسوند. شبیه آدم هایی بودی که دارن آخرین تلاش شون را برای به دست آوردن چیزی می کنن.

    اومدم کامنت بذارم که بگم چقدر خواندن تو برام مهم. که چقدر انگیزه ام برای آن لاین شدن، پست های تو بودن. بگم که چقدر لذت بردم از نوشته هات و این که امید دارم این اشتباه من باشه که فکر کردم این نوشته رنگ خداحافظی داره.

    و یه چیز دیگه این که،… این تجربه من، شاید برای تو مصداق نداشته باشه،… اما من هر وقت درد دارم، نوشتن ام میاد. وقت هایی که حالم خوبه و دنیا قشنگ، اصلن حس نوشتن ندارم. اگه تو هم این طوری هستی، برات خوشحالم که زندگی ات طوری شده که دیگه نوشتن ات نمیاد. اما این دلیل نمیشه که خواندن این پست نگرانم نکنه. کلا این پست ات یه حس دو گانه بهم داد. یکی خوشحالی این که زندگی ات روبراه و خیلی نوشتن ات نمیاد. یکی نگرانی این که ممکن ننویسی.
    حالا دقیقا اینجا گیج شدم که چطوری این کامنت را تموم کنم. شاید برای این باشه که هیچ وقت کامنت نمی ذاشتم. به هر حال می خواستم حس ام را نسبت به این نوشته ات بگم

  13. 14 ناشناس اوت 26, 2014 در 11:58 ق.ظ.

    چه با حاله یه عده آدم که نه تو رو دیدیم نه همدیگر رو داریم یه مدته فکر می کنیم نکنه زیادی داره بهت خوش می گذره که چیزی ازت نمی تراود! (راستشو بخوای این نوشته های آخرت تو چالوس و تهران و اینا هم واسه من که چنگی بدل نمی زنه و دیگه فاز سلین و کافکایی هم توش نیست!). حالا از فاشیسم یا سادیسمی که توی این حس من نهفته است بگذریم، من که داشتم فکر می کردم فضای ایران نوشته های تو رو هم رام و «وطنی» کرده. خیلی خوشحال کننده است اگه تنها دلیلش تکنولوژی های اینترنتی باشه و هنوز بشه تو وطن غریبه موند و چیزی بیش از «رئالیسم وطنی» تولید کرد.
    راجع به تویتر فکر می کنم صرفا یه امکانه که تا عرصه اجتماعی خاصی واسه حضورش مهیا نشه در حد بازی باقی می مونه. چه واسه اون غربی هایی که دارن سعی می کنن وجدان معذبشون رو آروم کنن چه واسه ایرانی ها که حتی ..فعلا شاید…دوست ندارن وجدان معذبی داشته باشن. ولی حس می کنم شاید یه روز بشه از همین تویتر و وبلاگ و غیره اتفاق هایی جون دار تولید کرد… چیزی شبیه به نوشته های قبلی تو. شاید همین امید احمقانه و کودکانه به یه یوتوپیا کار رو جلو می بره حتی اگه اون یوتوپیا برگشتن به ایران و معلم شدن توی یه روستا باشه…
    خلاصه اینکه امیدوارم یه آب خوش از گلوت پایین نره و ریده شه تو همه ی آرزوهات تا من بشینم پشت لپ تاپم و از خوندن کارات حال کنم!

  14. 15 نسیم اوت 26, 2014 در 5:58 ب.ظ.

    اینقدر خبر بد می‌شنویم فکر کردم دارین خداحافطی میکنین اولش :) دو خط که خوندم خیالم راحت شد.
    والله خرس جان وبلاگ شما منحصر به فرده و چیزی که اون رو ارزشمندتر میکنه شخصیت باهوش و صادق نویسنده است که لابلای نوشته ها خودش رو نشون میده. به هرحال ضمن اینکه کاشکی اون نظر دادن وظیفه نیست اون بالا نبود نظرم اینه که خیلی هم عالی. از تصمیمتون خیلی هم استقبال می کنیم.

  15. 16 sina اوت 27, 2014 در 1:39 ب.ظ.

    hamin ke hame goftan dge , halet khube :D
    in hale khubet rastesh mano tashvigh imikone kase kuzam ro jam konam bargardam iran

  16. 18 Mona اوت 28, 2014 در 4:43 ب.ظ.

    نمی دونم می خوای چیکار کنی فقط می دونم تنها ایمیل بدردخوری که لای صدها ایمیل گاهگاهی بهم سر میزنه نوشته های تازه از خرسه. و خرس نوشته ها از معدود نوشتجات طولانی ایه که تا تهش بدون خستگی می خونم و از تموم شدنش ناراحت می شم. حالا دیگه خود دانی.

  17. 19 آرمان اوت 28, 2014 در 5:30 ب.ظ.

    خرس جان، خیلی کوتاه بگم: هیچ وقت وبلاگی به خوبی وبلاگ تو نخوندم، بخصوص نوشته های ۲-۳ سال پیشت. لابه‌لای نوشته‌هات نه تنها لایه‌های پنهان شخصیت تو رو می‌فهمیدم، بلکه لایه‌های کاملا نشناخته‌ی خودم رو پیدا می‌کردم. با این که تمام نوشته‌هات رو چندین بار خوندم ولی تا به حال نظری نگذاشته بودم، الان هم نظر گذاشتم برای اینکه بدونی نوشته‌هات برای خیلی‌ها مهمه، و واقعا امیدوارم ادامه بدی و مثل قدیم بنویسی.

  18. 20 ناشناس اوت 28, 2014 در 9:20 ب.ظ.

    بهترین وبلاگی که همیشه دنبالش میکنم. عالی مینویی خرس عزیز. لطفا ادامه بده.

  19. 21 زیتا اوت 28, 2014 در 9:29 ب.ظ.

    خدا خیرت بده! تا آخر نوشته قلبم همه اش تو پاچه ام بود که همه اینا مقدمه چینیه که بگی دیگه نمی خوای وبلاگ بنویسی.

  20. 22 جمشید اوت 30, 2014 در 9:41 ق.ظ.

    بنویس، مثل قبلنا که خوب بود.آدم خودش میفهمه وقتی که خوبه ;)
    حس لذیذیه

  21. 23 آرزو سپتامبر 1, 2014 در 4:10 ق.ظ.

    باورت مي‌شه همين امروز ياد تو و وبلاگت افتادم؟ بعد از مدت‌ها يه آشنايي رو ديدم كه اخيراً يه رابطه‌ى پنج‌ساله رو به هم زده بود و حالش بد بود و تقريباً رد داده بود. بعد ياد تو افتادم كه بعد از طلاقت اينجا مي‌نوشتى و اين توانايى تو بود كه بهت امكان مى‌داد فكرهات رو مرتب كنى و بنويسى. بهت حسوديم شده بود.

  22. 24 سپهر سپتامبر 1, 2014 در 4:45 ق.ظ.

    خوب می نویسی. خیلی خوب. من به نوشته هات معتاد شدم. انگار که یه جورایی سرنوشت و زندگی هم سن و سالای خودت رو می نویسی. ولی همچین اون بالا نوشتی کامنت دادن وظیفه نیست که من هیچوقت کامنت نذاشتم. لایک هم که نمیشه کرد. یعنی من هر کاری کردم از هیچ روشی نتونستم لایکت کنم. احتمالا خیلی های دیگه هم مثل من هستند.

  23. 25 goonter سپتامبر 1, 2014 در 8:39 ق.ظ.

    سلام
    وردپرس فيلتره من پستاتو با ميل ميگيرم گاهي براي چك نظرات بعضي پست ها كه فكرميكنم خوانده ها چ واكنشي به اون پست دارم ميومدم اينجا ولي واقعن همينطوره كه بعضي گفتن. من گاهي انگيزه م از چك ميل فقط اميد ديدن ي پست تازه از تو بوده و هرچه طولاني تر بهتر. واقعن درباره بعضيشون دوست داشتم حتي مفصل تر بود.
    علت اينكه اين بار هم كامنت گذاشتم هم نكته اي بود كه خودت گفتي: كنتور و نظر ديگران…
    و هم اينكه پستت منو ياد ي بلاگ ديگه كه اونم چون فيلتر بود پستاشو با ميل ميگرفتم انداخت. اون خدافظي كرد و رفت و از «يوزپلنگاني كه باهاش دويده بودن» خدافظي كرد ولي من هيچ وقت شايد براي اون يوزپلنگ نبودم شايدم تو كنتورش حساب مشتركاي ميلشو درنظرگرفته بود ولي من ي يوزپلنگ خاموش بودم. اونم مث تو بود برام از نظر اولويت چك ميل. من حتي پست گذاشتناتو به ي عده اطلاع هم دادم يا چون با نوشته ت چيزي رو احيانن دوباره برام برجسته ميكردي ناخوداگاه موضوع حرف زدم با دييگران ميشد و البته از ي عده كه پيشنهاد وبلاگ خوب برا خوندن ميخاستن پنهانت كردم كه چون فكر كردم با تو به ذهن من و شكل تفسير من از وقايع ميرسن!
    نميدونم! ايا لازمه يا دوست داري كه من و ما هم تحليلاي خودمونو از هرانچه دربابش قلم راندي رو بنويسيم برات؟ اينو بدون نظراي من ميتونه به اندازه پستات طولاني بشه ها!
    در آخر اينكه، بازم موفق باشي

  24. 26 مژده سپتامبر 2, 2014 در 3:39 ب.ظ.

    %فکر نمی کردم خرس ین هواخواه داشته باشه.

  25. 27 ahkeintor سپتامبر 6, 2014 در 4:41 ق.ظ.

    من توییتتم خوندم ! اصلا استعداد نداری !
    اون وقتایی که من حوصله خوندن 140 کاراکتر توییت ندارم میشینم پستای طولانی وبلاگتو میخونم (هرچند که همه رو خوندم) !

  26. 28 سامورایی سپتامبر 9, 2014 در 4:54 ق.ظ.

    خرس عزیز! اگه بخوام به نوشته‌های وبلاگت 100 بدم در عوضش به توییتات بیشتر از نمره‌ی ۲ نمیتونم بدم! به نوشتن وبلاگ ادامه بده چون نه تنها حال خودت خوب میشه بلکه حال خیلیا رو هم (از جمله من) خوب میکنه.
    دنیای مجازی یعنی وبلاگ، گرچه از هر دنیای دیگه‌ای واقعی‌تره…

  27. 29 ناشناس سپتامبر 10, 2014 در 12:19 ق.ظ.

    من هم هیچ وقت با منقرض شدن گودر کنار نیامدم…

  28. 30 volvimusblogviewer سپتامبر 13, 2014 در 9:03 ب.ظ.

    خرس خوب مینویسی ایشالا همیشه بنویسی
    از یه دهات تو آلمان

  29. 31 ریس سپتامبر 23, 2014 در 10:42 ق.ظ.

    یه جوری اون بالا نوشتی نظر دادن وظیفه نیست… که آدمی مث من که یه کاره از پلاس و فیدخوان ها پامیشه میاد اینجا که فقط یه چیزی بهت بگه و بره… دچار چالش آب سرد میشه!
    من چند ساله میخونمت و تمام اینایی رو که گفتی خودمم توی وبلاگ نویسی تجربه کردم. مخصوصا که نوشتن واسه خود منم یه دغدغه غیر از فضای مجازی و خواننده داشتن و اینا داشته. نوشتن، یه بیماری بوده واسم.
    اما یه نکته ای هم هست که من بهش رسیدم و اونم اینکه: کم و کمتر نوشتن توی وبلاگ یا هرجای دیگه، یکی از اثرات رسیدن به بلوغ فکری و میانسالی و عادت کردن به زندگی و دنیا هم هست. جایی که دیگه یه عالمه علامت سوال واسه هر چیز کوچیکی ، هر اتفاقی توی ذهنت پیش نمیاد. جایی که به جای به مبارزه طلبیدن دنیا، دنبال یه مبل راحت واسه لم دادن و یه سریال تخمی واسه وقت گذروندن میگردی.
    نوشتن، پرینت فرایند حل مسأله است توی ذهن. وقتی مسأله ای در کار نباشه، نوشته ای هم نیست.
    اما تو به این حرفا گوش نکن. روی حماقتِ نوشتن پافشاری کن.


  1. 1 وبلاگ، خاطرات و خطرات -یا تکرار مکررات | بلوط دنبالک در اوت 26, 2014 در 3:50 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 20 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 20 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 20 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 20 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,747 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: