پسر سالوس

امروز فکر کنم جمعه است. پدرم توی بالکن سیر پوست می‌کند و مادرم روی مبل افتاده و کتاب یونگی را که من از تو دزدیده بودم ازم دزدیده و دارد می‌خواند. دیشب که رفته بودیم چالوس فروشگاه رفاه، من می‌خواستم وایتکس و دستکش ظرفشویی سایزبزرگ و از این تمیز‌کننده‌هایی که فیس‌فیس می‌کنند بخرم. برگشتنه از رفاه مادرم داشت می‌گفت که روضه و سینه‌زنی و این بساط خودمان هم نوعی مناسک جمعی است، روح جمعی و ناخودآگاه جمعی آدمها درش دخیل است. من هم بهش گفتم که خودم هم آن کتاب را خوانده‌ام و چند هفته قبل عین همین حرف را زده‌ام. اما نشنید و باز ادامه داد، مثل همیشه، حالا تا کل کتاب را برای‌مان توضیح ندهد ول کن نیست. البته توضیحاتش هم که خب از فیلتر ذهن خودش گذشته و لزوماً چیز جالبی نیست. بعدش هم اینکه امیدوارم وقتی من کتاب را تمام کنم و وقتی مادرم هم تمامش کرد چیزی از شیرازه کتاب باقی مانده باشد و من رویم بشود که به تو پسش بدهم. اگرنه که این یکی هم می‌رود به فهرست بدهی‌هایم.

ما چهار‌شنبه بعد از ظهر راه افتادیم. من برای راهم یک ساندویچ تخم‌مرغ آوردم. نانش کمی بیات بود. یادت می‌آید چند شب پیش‌ها که برایت ساندویچ مرغ آوردم؟ این ته‌مانده همان نان بود و خب بعد از این چند روز تخرمه شده بود. ساندویچم را که درست کردم مادرم می‌خواست بگذاردش توی یخچال تا خراب نشود. گفتم نگذار، همینطوری نانش سفت و بیات است و توی یخچال هم برود دیگر افتضاح می‌شود. اینها هر دوتای‌شان عاشق یخچال هستند. نمی‌دانم کدام‌شان اما یکی‌شان حتی چیپس را هم می گذارد توی یخچال. البته یک توضیح و استدلالی هم دارند ولی وقتی نصفه‌های شب است و من در به در دنبال چیپس یا هر چیز شور دیگری هستم تا «خارشم» را برطرف کنم و بعد می‌بینم پاکت عزیز چیپسم را چپانده‌اند ته یخچال این‌قدر غمگین می‌شوم که اصلن توضیح و استدلال‌هایشان برایم اهمیتی ندارد، هرچه می‌خواهد باشد اهمیتی ندارد، اصلن نمی‌توانم بشنومش، ته تهش این است که گند زده‌اند توی یک بسته چیپس که این‌همه الآن بهش «نیاز» دارم. خلاصه ساندویچم را از یخچال نجات دادم.

ما از مسیر دربندسر آمدیم. نمی‌دانم این مسیر را بلدی یا نه. ولی می‌روی به سمت میگون و بعد دربندسر و بعد سرازیر می‌شوی به سمت دیزین و در نهایت از وسط جاده چالوس در می‌آیی، کمی قبل از تونل کندوان. من ساندویچم را در مرتفع‌ترین نقطه جاده‌ی اول، یعنی سر گردنه‌ی دربندسر خوردم. ماشین را زدیم بغل و پدرم رفت بیرون کمی کش و قوس آمد و سیگار کشید و من هم ساندویچم را بلعیدم. آیس‌تی هم درست کرده بودم. یک لیوان فلاسک‌طور استارباکس هم داشتم که خیلی برای این کار جواب می‌داد. به قولی عین «خارجی‌ها» شده بودم. سر گردنه دو تا سگ هم بودند. گنده، یکی‌شان گنده تر از دیگری. اونی که گنده‌تر بود چشم‌هایش هم کمی قرمز بود و من فکر کردم لابد مریض است، یعنی احتمالن جایی این را خوانده‌ام که سگی که چشمش قرمز است هار است. بعد یاد آن سگی افتادم که برگشتنه از جنوب ترکیه به تو پارس کرد و تو ترسیده بودی. اون سگه هم چشم‌های مریضی داشت، همانی که شبیه سگ تن‌تن بود.

سر گردنه یک عالمه ماشین پارک کرده بودیم. مثلن شاید ۲۰ تا و همه داشتند خوراکی می‌لُمباندند. انگار نه انگار که ماه رمضان است. چندتا پسرک دهاتی هم با تعدادی پیت حلبی دکان‌مانندی درست کرده بودند و آش و چایی می‌فروختند. نزدیک یکی‌شان که شدم گفت بفرمایید اما من فقط می‌خواستم بروم تا لب دره و «عمق» دره را ببینم. به پسرک لبخند زدم و برگشتم. این یک چیز خارج را دوست دارم: لبخند. خیلی وقتها انگار تنها عکس‌العملی است که می‌توان داشت؛ مثلاً همین‌جا، خب من چی می‌گفتم به پسرک سیاه سوله؟ می‌گفتم میل ندارم چایی کثافتت را بخورم؟ می‌گفتم اصلاً چرا مرا توی موقعیت «جواب دادن» قرار می‌دهی؟ خب آدم در عوض همه‌ی اینها لبخند می‌زند. کمی آن‌طرف‌تر از سگ‌ها، مرد میان‌سالِ شکم‌گنده‌ای بود که داشت روی صندوق عقب ماشینش هندوانه می‌خورد. فکر کنم پدر خانواده بود. یک هندوانه بزرگ را نصف کرده بود و دستش را تا آرنج کرده بود توی نیم‌کره‌ای که از هندوانه درست کرده بود. دگمه‌های پیراهنش هم باز بود و عرق‌گیر سفیدش که روی شکم گنده‌اش کش آمده بود معلوم بود. فکر کردم توی جاده‌ها همیشه یکی از این مردهای خیکی را می‌بینی و همه‌شان هم همین ریختی هستند، همه‌شان هم دارند خیلی با اشتیاق چیزی زهرمارشان می‌کنند. همین فکرها را که می‌کردم مرد هندوانه را برداشت و برد هوا و سرازیرش کرد به سمت دهانش. احتمالاً می‌خواست آخرین قطره‌های آبش هم حرام نشود. بعد شروع کرد تکان دادن هندوانه و وقتی که دید آبی نمانده نیم‌کره را گذاشت روی سرش و از دره‌ی دربندسر پرید پایین (خالی‌بندی بی‌مورد).

من ساندویچم را ظرف ۳۵ ثانیه خوردم. نمی دانم چرا این‌قدر زود تمام شد. دوربینم را برداشتم و از ماشین پیاده شدم. می‌خواستم از سگ‌ها عکس بیندازم. اما انگار غیب شده بودند. جایی نبود که رفته باشند، یعنی فضای باز بود و مخفی‌گاهی نداشت. برگشتم سمت ماشین از پدرم سراغ سگ‌ها را گرفتم. نمی‌دانست. به جای سگ‌ها الکی یک عکس از رشته‌کوه مقابلم انداختم ولی همین‌طور ندید می دانم که چیز ارزشمندی نشده. عکس از کوه و کمر خیلی باید حرفه‌ای باشد تا به دل بنشیند. نمی‌دانم چرا این‌طوری است. آدم همین‌طوری به آن منظره نگاه می‌کند خیلی دلنشین است اما وقتی سعی می‌کنی ثبتش کنی هیچ «نکته‌ی خاصی» درش نمی‌بینی.

گردنه‌ی دربندسر که ایستاده بودیم ماشین‌های شاسی‌بلند گنده که از تهران آمده بودند ویژویژ از کنارمان رد می شدند. پدرم می‌گفت بدو راه بیفت برویم که الآن می‌خوریم به شلوغی جاده چالوس. من هم فکر کردم کار از کار گذشته. یعنی با خودم می‌گفتم وقتی این‌همه آدم از این جاده‌ی خلوت دارند می‌روند شمال، دیگر ببین از خود جاده اصلی چالوس چقدر آمده‌اند. خلاصه اینکه خودم را آماده کرده بودم که وقتی دیزین را رد کردیم و رسیدیم به جاده چالوس همانجا راه‌بندان باشد. فکر کردم در بهترین حالت ۹-۱۰ شب می‌رسیم چالوس. البته مشکلی هم نداشتم، غیر از اینکه ممکن بود مادرم همان عقب ماشین از شدت روزه‌داری جان بدهد. غیر از این، تنها مشکلش خستگی بود. اینها را به پدرم هم گفتم، بهش گفتم کار از کار گذشته و بیخود جوش نزن. از گردنه سرازیر شدیم توی دره. سراشیبی‌اش خیلی تند است، با شیب بیش از ۱۲٪. گویا این راه را دکتر بهبهانی زمان احمدی‌نژاد طراحی کرده. دکتر بهبهانی استاد عمران دانشگاه علم و صنعت بود. یک کتاب راه‌سازی هم نوشته بود جلدش آبی بود و کتاب مرجع درس راه‌سازی ما هم بود. گویا استاد دکترای احمدی‌نژاد هم بوده. وقتی هم ا.ن رییس‌جمهور شد بهبهانی شد وزیر راه. یادت می‌آید اتوبان چمران دور برگردان نداشت؟ دوران همین بهبهانی بود که آن بشکه‌ها را کاشتند و اتوبان دوربرگردان‌دار شد . خلاصه با این پیش‌زمینه و توی شیب ۱۲ درصدی گردنه بابام شروع کرده بود فحاشی به بهبهانی و احمدی‌نژاد و اینکه گند زده‌اند توی مملکت. می‌گفت ترمز نگیر چون لنت‌ها داغ می‌کنند. بهش می‌گویم پدرِ من، اگر ترمز نگیرم که یک‌راست می‌رویم ته دره، می‌گوید تا جایی که لازم نیست نگیر، می‌گویم از اول تا آخرش یک بند لازم است. بعد می‌پرسد شما توی درس‌هایتان مگه شیب حداکثری ندارید؟ می‌گویم چرا، ولی یادم نیست چقدر است، همین حدودهای ۱۰٪ است. حالا خسته‌ات نکنم، دره را هم رد کردیم، پایین‌هایش واقعن بوی لنت‌ها در آمده بود، بعدش هم دیزین را رد کردیم و اینجاها بود که یک رودخانه‌ی لشی هم لای دره جاری بود. من دلم می‌خواست دوباره بزنیم بغل، پاچه‌هایم بزنم بالا و بروم پاهایم را بکنم توی رودخانه. اما نمی‌شد که، همه توی اضطراب راه‌بندان احتمالی جاده چالوس بودند. فقط یک جا برای دستشویی وایستادیم. بعد هم که رسیدیم به جاده چالوس و باورت نمی‌شود، اما جاده خلوت بود، خلوتِ خلوت. هی رفتم جلوتر و گفتم پیچ بعدی ترافیک شروع می‌شود، شروع نشد، تا آخرش رفتیم و ترافیک شروع نشد. هیچی. توی کندوان هم مردم طبق سنت قدیمی بوق و جیغ و فریاد می‌زدند، لابد همین هم برای جشن گرفتن خلوتی جاده بود و درست نگاه کنی روح جمعی را هم درش می‌بینی.

اینجا هم که مثل همیشه است، با این تفاوت که مادرم روزه است. روزها مثل یک تکه گوشتِ تقریباً بی‌جان بین مبل و تخت می‌خزد. گاهی کتاب می‌خواند و بعد از ده دقیقه کتاب را آرام می‌گذارد کناری و چُرت می‌زند. البته مایی هم که روزه نیستیم تقریباً وضع‌مان همین است. پدرم هم گاهی الکی خریدی می‌تراشد و می‌زند بیرون پی‌اش. آخرین موردش ساعتها توی بازار چالوس (یا به قول ویکیپیدیا شالوس یا سالوس) دنبال یک دسته شوید. گاهی هم خانه است و با تلویزیون وَر می‌رود. بالاخره زندگی باید بگذرد، هر کی به نوعی. انگار توی این فضاهای این مدلی آدم بی‌واسطه «زندگی» و گذرش را می بیند. توی شهر درک ما از جریان زندگی معوج شده. شاید لازم است که درک‌مان معوج بشود وگرنه زیادی به‌مان فشار می‌آمد. یعنی اگر همه‌اش حواس‌مان به این «جریان زندگی» و گذرش بود، خب احتمالاً بعد از مدتی عصبی‌مان می‌کرد. شاید هم نه، شاید توضیحش این است که اینجا ریتم زندگی با شهر فرق دارد و همین تفاوت است که آدم را حواس‌جمع می‌کند؛ وگرنه اگر مدتی هم اینجا باشی و به ریتم این مدلی عادت کنی خب دیگر اینقدر پرزور توجهت را جلب نمی کند که «هی، من زندگی هستم، در جریان هستم، دارم می گذرم و تو داری پیر می‌شوی…» و خب آدم عین بقیه آدمیزادها زندگیش را می‌کند.

از دیروز دریا را هم شروع کردم. راستش چیز زیادی از ساحل نمانده. می‌دانی موج‌شکن چیست؟ این تخته‌سنگ‌های عظیمِ چند تُنی که شیب‌دار روی هم می‌چینند لب ساحل و موجها روی آنها می‌شکنند؛ به آنها می‌گویند موج‌شکن. اگر ساحل طبیعی باشد احتمالاً مجتمع ما و خیلی زمین‌های دیگر حین مَد و یا طوفان زیر آب می‌روند. خلاصه الآن توی مازندران جلوی زمین‌های کنار دریا موج شکن ساخته‌اند. من خودم لای تخته‌سنگ‌های موج‌شکن مجتمع خودمان مار دیده‌ام. می‌گویند مارهای شمال سمی نیستند. ولی خب اول و آخرش مار است و آدم مورمورش می‌شود. طبعن از روی موج‌شکن که نمی‌شود بروی دریا. تا چند سال پیش ما از ساحل زمین بغلی‌مان می‌رفتیم دریا. از امسال خود زمین بغلی هم شروع به ساخت و ساز و کرده و طبعاً یک موج شکن هم ساخته و دیگر خبری از ساحلش نیست. (هیچ کسی از پول بدش نمی‌آید.) خلاصه این‌طوری شده که یک تکه ۱۵ متری بین دو تا موج‌شکن ما و زمین بغلی مانده که از آن می‌شود رفت دریا. احتمالاً اسمش «ساحل» است ولی به نظر من بیشتر یک گودال است. آدم توی آن نوار ۱۵ متری که باید قبول کنیم نامش «ساحل» است، لای تخته‌سنگ‌های موج‌شکن این‌وری و آن‌وری رغبت نمی‌کند روی شن‌ها ولو شود. حالا همچین شنی هم نیست. تازه اگر دریا هم کمی مواج باشد اصلن عبور از بین این دو تا موج‌شکن غیرممکن است. کف دریا هم که همه‌اش سنگ و بلوک سیمانی.

دیروز و امروز دریا آرام بود. اولش قرار بود برویم چالوس، برویم پلاژهای عمومی. پدرم بعد از نهار خوابید، خیلی مفصل، جوری که من فکر کردم نفس نمی‌کشد. راستش حتی ترسیده بودم. (این البته ترس همیشگی من است؛ همیشه به این فکر می‌کنم که پدرم بمیرد اولین عکس‌العمل من چیست. چه می‌دانم، بهر حال پدر شدن در سن بالا این مسائل را برای بچه‌های آدم دارد و پدر من هم کلاً انگار به این مسائل فکر نکرده.) اما آخرین بار که بهش سر زدم دیدم یک نیم‌غلت زده. خیالم جمع شد که زنده است و همین‌طور مطمئن شدم که اینطور که این خوابیده به این زودی‌ها دریا بیا نیست. مادرم هم همین را گفت. گفت پیرمرد بیدار هم شود تازه باید سه‌تا لیوان چایی بخورد، باید صبر کند دانه دانه‌ی آن سه لیوان چایی خنک شوند، بعد می‌خواهد برود بالکن و به دریا خیره شود و چند تا سیگار دود کند… مادرم اینها را که می‌گفت ساعت از ۵ گذشته بود. دیدم دیر شده، حوله و مایو را جمع کردم، رفتم از لای همان موج شکن‌ها زدم به آب. آن‌قدری که فکر می‌کردم سخت نبود. نکته‌اش این بود که بالاخره دریا رفتنم هم شروع شد. انگار دریا هر چقدر هم دست‌نیافتنی باشد باز هم آدم یک راهی پیدا می‌کند و خودش را بهش می‌رساند، وقتی هم که بهش رسیدی که دیگر کی به موج‌شکن و مارهای لای تخته سنگ‌هایش فکر می کند؟ همه جا آب است، همه جا آبی‌ست، بقیه چیزها وجود ندارند.

یک ساعتی توی آب غلت زدم. فقط بدیش این است که از ترس سنگ‌ها و بلوک‌های سیمانی آدم رغبت نمی کند برود کف دریا. تو که می دانی من آدم کف آب هستم. آنجا خیلی بیشتر خوش می گذرد. همه‌ی صداها مستهلک شده به گوش آدم می‌رسند. اینجا که یک صدای وز وز یا شاید هم جیر جیر دائمی می‌آید. نمی‌دانم جیرجیرک است یا چی. بهرحال جانورانی هستند که لای علف‌ها زندگی می‌کنند. حتی توی دریا هم صدایشان می‌آید. می‌روی زیر آب صدایشان جور دیگری می‌آید. آب هم ولرم، بدون موج، استخری. خیلی هم شور نیست و می‌توانستم چشمهایم را زیر آب باز کنم، به دست‌هایم نگاه می‌کردم، ده انگشتم را می‌دیدم، آن زیر همه چیز سبز دیده می‌شود و محو. تصاویر محو، صداها محو. تنها بدیش این است که بالاخره آدم نفسش تمام می‌شود و باید برگردد بالا. بعد که آدم بر می‌گردد بالا همه چیز زیادی تیز است، زیادی شفاف است. انگار فیلتر سبزِ زیر آب باید همیشگی باشد. همان‌طوری که انگشت‌هایم را می‌دیدم کافی بود، همانطوری که صداها را می‌شنیدم کافی بود، این همه جزییات اضافی است، آدم دنیا را از ورای فیلتر صوتی-تصویری آب دریا تجربه کند کاملاً کافیست، بقیه اطلاعات همگی اضافی هستند.

امروز هم قبل از نهار دوباره رفتم دریا. امروز آسمان کمی گرفته. هوا درحد خفگی شرجی است. انگار هوا که اینطوری است جیرجیرک‌ها هم بلندتر می‌خوانند. الآن توی خانه نشسته‌ام و انگار یک دسته ده هزارتایی‌شان پشت دیوار دارد جیرجیر می‌کند. خیلی دریا نماندم. توی دریا یاد سفر ترکیه افتادم؛ با هم می‌رفتیم  دریا، بعد بعضی مواقعش می‌آمدی بغل من، دستم را می‌گذاشتم زیر کمرت و روی سطح آب می‌کشیدمت و می‌گفتم کشتی باری هستی، با بار موز، آووکادو، پنبه. وقتی یاد آن سفر افتادم خیلی دلم برایت تنگ شد واز آب زدم بیرون. بابام منتظر بود که برگردم نهار بخوریم؛ میرزا قاسمی. آمدم خانه داشت ماست و خیار ته بشقابش را نان می‌کشید. فکر کردم گشنه‌اش شده و نهارش را خورده. راستش اصلاً دریا را رفتم که اشتهایم تیز بشود و با بابام نهار بخورم چون صبحانه دیر خورده بود. بابام هم گفت نهار نخورده. سریع دوش گرفتم و نشستم سر میز. موهایم را هم شامپو نزدم، دیروز زده بودم و فکر کردم امروز هم بزنم موهایم از بین می‌روند. البته خودم هم نگران کثافت بودن آب دریا هستم ولی خب به جایش مفصل موهایم را چنگ زدم و آب کشیدم. تازه، اگر همت کنم عصر دم غروب هم دوباره می‌روم دریا و شامپو را گذاشته‌ام برای آن سری. الآن فکر کنم کمی کتاب بخوانم و بعد چرت بزنم. روزهاست که ندیده‌امت.

امشب شب آخر است. فردا بعد از نهار راه می‌افتیم. دیشب کلی توی اینترنت دنبال «جاذبه‌های توریستی» این دور و بر بودم. گویا تنکابن مخزن این ماجراست. معروف‌ترین جایش هم همان جاده دوهزار و سه‌هزار. خلاصه امروز به ایران‌گردی گذشت. الآن خیلی خسته‌ام. رفتیم غار دانیال و بعد هم جاده دو هزار و مسجد امیر اسعد. راستش یک کم از این‌همه «پدر و مادر» خسته شدم. نمی‌دانم، انگار آدم انتظار دارد آنها بفهمند که داری برای‌شان انرژی می‌گذاری و متعاقبش کمی کمتر «روی مخ» باشند. واقعاً هم می‌فهمند که داری انرژی می‌گذاری و لذت هم می‌برند و چندین و چند بار هم تشکرش را می‌کنند اما خب کماکان رفتارشان همانقدر روی مخ است؛ چون لابد اصلاً برای‌شان هضم نشده که رفتارشان زیرپوستی آدم را می‌فرساید. البته من که مثلاً قرار است چیزی روی مخم نرود. واقعاً هم نمی‌رود، قبول کرده‌ام که اینها «این مدلی» هستند اما خب وقتی با هم بودن‌مان طولانی می‌شود گاهی یادم می‌رود، شاید هم خسته می‌شوم. مثلاً امشب خسته شدم از اینکه این‌همه ریز ریز مادرم از خودش تعریف می‌کند و بقیه‌ی دنیا را یک مُشت آدم داغون می‌بیند. خیر سرش می‌خواست تشکر کند که بردم‌شان گردش و می گفت با تور فلان قدر پولش می‌شد و تازه هی همه می‌خواستند «بزنند و برقصند». بهش گفتم آن داستان مال سالها پیش است. حرصم گرفته بود از دستش و البته تو احتمالاً دلیل حرصم را نمی‌فهمی چون مدام اشارات ریز و درشتش به فوق‌العادگی خودش و بی‌فرهنگ بودن بقیه دنیا را نشنیده‌ای. من هم بهش گفتم وقتش است قبول کند که بعضی آدم‌های دیگر هم یک چیزهایی می‌فهمند، طبیعت و زیبایی را می‌فهمند، اتفاقاً همانها لای جنگل‌های گم و گور مازندران روی درخت‌ها با اسپری آبی فلش کشید‌ه‌اند «به سمت غار» و ما هم داریم از قِبل همان‌ها این کارها را می‌کنیم. همانها صفحه ویکی‌پدیای غار را هم زده‌اند و ما محصول کار آنها را خوانده‌ایم و حالا فکر می‌کنیم که شاخ غول را شکسته‌ایم، ما خفن و بافرهنگیم و بقیه با تور می‌روند و توی مینی‌بوس قر می‌دهند و پوست پفک و هندوانه می‌ریزند توی طبیعت و الخ و الخ. فکر کنم هر سری مشابه همین بحث را داریم. واقعیتش این است که من هم قبل از رفتنم از ایران خیلی این مدلی بودم؛ فکر می‌کردم هیچ کسی مرا درک نمی کند و هیچ اشتراکی با این «مردم» ندارم. به زبان نمی‌آوردم که من بالاترم ولی اگر کسی فشارم می‌داد به آن هم اعتراف می‌کردم. خیلی گذشت تا متوجه شدم که هیچ چیز به خصوصی نیستم. بعد که فهمیدم دیگر این‌قدر هم به همه به چشم یک مُشت اوباش بی‌فرهنگ نگاه نکردم.

راستش می‌خواستم این بشود چیزی مثل سفرنامه، یعنی بیایم و بروم و هر از گاهی یک پاراگرافی بهش اضافه کنم. نشد که، وقتش نشد و البته چیزی را هم از دست ندادی. تازه، شرح سفر که دیگر معنی ندارد، چیز جالبی برای گفتن نمانده و این هم لابد تمرینی است که آدم تا کجا می‌تواند از یک زندگی ذاتاً بی‌هیجان و خالی «مطلب» در بیاورد و بنویسد. البته احتمالاً همچین تمرین جالبی هم نیست، مخصوصاً برای خواننده.

Advertisements

87 Responses to “پسر سالوس”


  1. 1 ناشناس ژوئیه 21, 2014 در 4:57 ب.ظ.

    بازم که خترمه؟ تخرمه

  2. 2 KHERS ژوئیه 21, 2014 در 5:04 ب.ظ.

    عه. اول نوشته بودم تخرمه، بعد یکی گفت غلطه (قبل از پست کردن). منم عوضش کردم. حالا تو میگی تخرمه. گیج شدم :|

  3. 4 ناشناس ژوئیه 21, 2014 در 5:11 ب.ظ.

    خالی نبند اولش هم نوشته بودی خترمه. الانم نوشتی خترمه :)

  4. 5 ناشناس ژوئیه 21, 2014 در 6:55 ب.ظ.

    تخرمه همون تخمیره؟

  5. 6 KHERS ژوئیه 21, 2014 در 7:02 ب.ظ.

    چه بحث پرباری پیرامون تخرمه :ی

  6. 9 Faranak Tootoonchi ژوئیه 21, 2014 در 7:14 ب.ظ.

    شیب مجاز 7 درصد بوده بز مبنای همون کتاب

  7. 12 hafezvahedi ژوئیه 21, 2014 در 7:16 ب.ظ.

    اگه دنبال یه ساحل فلان و وسیع (چند کیلومتر) و خلوت و بدون ویلا تو مازندران میگردی، بهت نشون بدم

  8. 16 سین ژوئیه 21, 2014 در 7:38 ب.ظ.

    اگر اینقدر طبیعت بهت آرامش میده ، چرا یک مدت نمیری تنها یه جای خوب؟ البته بدون پوست هندونه و صدای تار و تنبک . آخه بعد از یه دوره تو انگلیس ، تو خونه مامان بابا و داستانهایی که میگی واقعا وحشتناکه. کشنده اس. بزن برو تو یک ده. تو کلبه. با محلی ها دوست شو. اونا موقتا آرام بخش تر و متنوع ترند. برو غروبها کنار دریا ، با ماهیگیرا دوست شو. فصل پاییز با یه قایق کوچک باهاشون برو ماهیگیری. بهتر از جاده چالوس و سماورهای گنده و سخنرانی در مورد مستر یونگ و عرفان و طاهر و اهورا ست که. اینا چیه میگی ؟ فقط یه آدم که از خودش متنفره و مشغول خود آزاریه میتونه خودشو تو این موقعیتها بیاندازه. بچه که نیستی ، اینجوری وایسادی پیش مامان بابا و برنامه های تفریحیشون.

  9. 18 mauaanim ژوئیه 21, 2014 در 8:42 ب.ظ.

    نوشته ات صددرصد سفرنامه ای نبود، اما هر چی که بود خوندنش بد نبود، بعضی جاها کمی یواش جلو می رفت اما در کل دوست داشتم خوندنش رو. به خصوص خیلی جاها تصویری می نویسی و برای من مثل این است که دارم فیلم یا عکس خودمونی می بینم.

    در مورد پدر و مادرت، من هم همین وضع رو دارم، خیلی روی اعصابم هستند اما نمی تونم هیچ جوری محبتم رو کم کنم و تا می تونم بهشون نرسم؛ چون همیشه برام مهمه تا کسی را دارم بهش توجه کنم؛ از فکر اینکه مثل احمق ها بعد از دست دادن کسی برم براش یا برای خودم اشک بریزم بدم میاد. به نظرم کارت با ارزش است با اینکه مامانت مشخصا حرف ها و رفتارش روو اعصاب است.

    راستی اون اصطلاح راجع به نون بیات رو تا حالا نشنیده بودم و نمی دونستم چطور باید خوند.

  10. 20 mauaanim ژوئیه 21, 2014 در 8:43 ب.ظ.

    تصحیح: در جمله ی اول، خودنش خوب بود، آن «ن» اشتباه چاپی بود. شرمنده.

  11. 21 خواننده قديمى ژوئیه 21, 2014 در 9:00 ب.ظ.

    واقعا لذت بردم. آفرين به تو كه انقدر با خودت صادقى و دارى واقعا زندگى مى كنى.

  12. 23 ندا ژوئیه 21, 2014 در 10:38 ب.ظ.

    نگاهت به خودت منفیه به نظرم و سعی میکنی اینظوری خودتو ترسیم کنی ولی اینجوری نیستی واقعا

  13. 25 شیرین ژوئیه 22, 2014 در 12:36 ق.ظ.

    خیلی خوبه که آدم عاشق کسی باشه و براش این جوری از دلتنگیهاش و یومیاتش بنویسه . تکرار الخ توی جمله هاتون نوشته رو خیلی شبیه نوشته های جلال آل احمد کرده .

  14. 27 ahkeintor ژوئیه 22, 2014 در 6:22 ق.ظ.

    تا وقتی که تو خونت بودی ماهی یه بار اونم اتفاقی یه چیزی مینوشتی الان که رفتی شمال هی پشت هم پست میزاری که البته برای من خوشاینده ! تنکابن که هیچی ولی جواهرده رامسر هم برو (اگه بری حداقلش اینکه تو دو تا پست طولانی از حسی که بهت دست میده مینوسی #مطمئنم)

  15. 31 مومو ژوئیه 22, 2014 در 8:01 ق.ظ.

    اینارو هم با تبلت نوشتی؟

  16. 33 ترمه ژوئیه 22, 2014 در 2:53 ب.ظ.

    من کامنتی رو که میخواستم اینجا بزارم واسه پست قبلی که اصلن نخوندم گذاشتم اما خوب به هر حال اینجا هم میگم که بهترین قسمتش پاراگراف اخر بود

  17. 34 مرضیه ژوئیه 22, 2014 در 6:20 ب.ظ.

    خیلی از بلاگر ها تو فیسبوکشون تبلیغ پست جدیدشون رو میکنن و خوب بیشتر خونده میشن تو از همشون بهتری و قبول نیست کمتر خونده بشی یه فکری برای مارکتینگت بکن :ی

  18. 37 Nazanin ژوئیه 22, 2014 در 7:54 ب.ظ.

    خييييلي جسبببيد

  19. 38 رویا ژوئیه 22, 2014 در 8:58 ب.ظ.

    تو خیلی خوش اخلاقی. هم توی پست هات مشخصه هم توی پاسخ هایی که به کامنت ها می دی.

  20. 42 Leni ژوئیه 23, 2014 در 8:45 ق.ظ.

    نوشتنت در مورد یه زندگی خالی و بی هیجان خوب بود.

  21. 43 caspiansea ژوئیه 23, 2014 در 8:52 ق.ظ.

    kolli khaaterat zende kardi az shomal. khoondanesh ba ie coffee too office kheili arameshbakhsh bood. damet garm.

  22. 45 soemone ژوئیه 23, 2014 در 10:54 ق.ظ.

    ‌خرس من یک سالی‌ مدتهاست که تو ذهنمه(قبلش هم بگم که منظورم فقط خود سوال و اصلا قصد پند و نصیحت ندارم): چطوری می‌تونی بدون عذاب وجدان در مورد مادرت اینجوری بنویسی‌؟ واقعیت اینه که من به مادرم نقد‌های زیادی دارم، ولی‌ همین احساس که می‌دونم یکی‌ از معدود آدم‌هایی‌ هست که من رو بدون هیچ چشم داشتی دوست داره…این باعث می‌شه که معمولان بی‌خیال همه نقدهام بهش میشم…

    • 46 استعفایی یکسال و خرده‌‌ای پیش ژوئیه 23, 2014 در 9:02 ب.ظ.

      این بالا نوشته نظر دادن وظیفه نیست و به گمانم جواب یه خواننده دیگه رو دادن هم باید در همون طبقه یا حتی بدتر باشه وقتی کسی ار نویسنده وبلاگ سوالی پرسیده و نه از منِ نوعی. ولی فقط خواستم بگم میشه کسی رو دوست داشت و نقدش هم کرد. این دو با هم هیچ تضادی نداره. شاید در بعضی فرهنگ‌ها مثل فرهنگ ما این تضاد باشه، ولی در حقیقت میشه کسی رو دوست داشت ولی بعضی از ابعاد اخلاقش رو نپسندید. مثل اینکه مقاله‌ یا کتابی رو بخونی و بگی این قسمتش خوب بود ولی این قسمتش ضعیف بود یا خوب نبود. نقد کردن کسی مساوی با هیچ چیز دیگه نیست جز اینکه کسی داره میگه این خصوصیات خاص اخلاقی کسی رو دوست نداره. نقد کردن اخلاق بد کسی هیچوقت چشم پوشیدن روی خوبی‌هاش نیست. اگر اخلاق صفر و یک مطلق رو کنار بگذاریم میشه کسی رو نقد کرد و دوستش هم داشت، یا حتی نداشت و فقط براش احترام قائل بود به خاطر عوامل دیگه. در عین حال نمک‌گیر خوبی‌های کسی شدن و بدی‌هاش رو نقدر نکردن هم زیاد جالب نیست. اینجور نقد خیلی نرمال و خوبه از نظر من و گفتن و نوشتنش حتی پیشرفت به حساب میاد در فرهنگی که مادر رو نقدر کردن عین تابوست و بهشت، سوای اینکه مادر به سر بچه‌‌هاش چه ممکنه بیاره و چجور سوهان روح‌شون بشه، همواره دربست زیر پاهای مادر پَهنه.
      پ. ن. در عین حال بنده همون استعفا داده ی یکسال و نیم پیش هستم خرس عزیز. خوشحالم که حرکتی کردی که شاید راضی‌ترت کرده باشه. از این سر دنیا می‌خونمت و این مدت خیلی فکر کردم به لحظه‌ای که به گمانم رفتی اِچ آر شرکتتون یا پیش رئیست و استعفا دادی. بارها حال اون لحظه‌ات رو تصور کردم و ذوق کردم. من همچنان بر این باورم که با استعفای یکسال و نیم پیش‌ام بهترین خدمت رو در حق خودم کردم. هنوزم خوبم و برای کسی کار نمی‌کنم، برخلاف نظریه‌هایی که خیلی‌ها صادر کردن قبل از استعفام. روز و روزگار خوش.

    • 50 KHERS ژوئیه 24, 2014 در 8:35 ق.ظ.

      آره خب منم با همین استدلال می تونم دووم بیارم :)

      • 51 به قول فرناز مستعفی ژوئیه 30, 2014 در 9:22 ب.ظ.

        فرناز گاهی لازمه آدم به خودش بگیره و با پاشنه میخی روی اعصاب مردم لزگی نره. شما هم امتحان کن و از نوشته بالای همین صفحه شروع کن.

    • 52 همون نظر دهنده‌ی بالایی ژوئیه 24, 2014 در 4:27 ب.ظ.

      دوست عزیز به گمانم عذاب وجدان فقط وقتی میاد سراغ آدم که فکر کنی کار بدی در حق کسی کردی. یا کاری کردی که با باورهات در تضاد بوده. اگر نقد اخلاق زشت مادر رو به عنوان یک کار بد باور نداشته باشی، غذاب وجدانی هم در کار نیست. عذاب وجدان از تضاد عمل با باور میاد.
      یه چیز دیگه هم توی نظر شما خوندم که به نظرم جالب بود و جای فکر کردن داره. اینکه نوشته بودید مادر یکی از معدود کسانی هست که آدم رو بدون چشم داشت دوست داره. این چیزیه که کاملا در مغز ما جا افتاده و خیلی‌هامون باورش داریم. ولی همین مادری که شما رو بی چشم‌ داشت دوست داره گاهی سرت داد هم ممکنه بکشه. ممکنه بگه اینکاری که کردی خیلی زشته، صداش رو هم بلند کنه و گاهی چیزهایی بگه و حرکاتی از خودش نشون بده که خیلی هم ازش برنجی و تا عمر داری یادت بمونه و زندگیت رو خراب کنه. یعنی می‌تونه شما رو دوست داشته باشه، نقد کنه، سرت داد بکشه، عذابت بده، خلاف خواسته‌هات عمل کنه و عذاب وجدان هم نداشته. ولی پذیرفته نیست که شما به عنوان فرزند مادرت رو دوست داشته باشی، نقدش کنی، اخلاق زشتش رو هم بهش بگی. اگر هم بکنی میشه عذاب وجدان برات چون توی مغز ما کردن که مادر مقدسه. اگر نقدش کنی و بدش رو بگی میشه عملی خلاف باورت و عذاب وجدان از تضاد این دو میاد. ولی مادر همه این کارها رو در حق شما می‌کنه چون باورش اینه که خودش رو به حق می‌بینه به خاطر جایگاه مادریش و باور داره جایگاه شما به عنوان فرزند از جایگاه اون به عنوان مادر پایین‌تره. پس عمل و باورش با هم می‌خونه و عذاب وجدانی هم نداره.
      بی چشم داشت دوست داشتن مادرها هم باز چیزیه که من حس می‌کنم ما بچه‌ها خودمون به این نتیجه نرسیدیم و بیشتر چیزی بوده که هِی گفتن و ما هم همینجوری قبول کردیم. بی چشم داشت دوست داشتن نسبیه از نظر من. مادرها هم چشم داشت دارن. می‌خوان شما به میل اونها باشین. به نظر من دوست داشتن یه چیزه و حمایت کردن یه چیز دیگه‌ست. من ترجیح می‌دم مادرم منو خیلی معمولی دوست داشته باشه ولی در هر شرایطی، مخصوصا شرایتی که خلاف میل خودشه حمایتم کنه. نه فقط در شرایطی که با باورهای خودش همسویی داره. دوست داشتن خیلی از مادرها بیشتر دست و پا گیره و نشونه‌ای از حمایت توش نیست. من دوست داشتن واقعی رو در حمایت بدون قید و شرط می‌بینم که خیلی از مادرها سر چیزهای کوچیک هم بچه‌هاشون رو حمایت نمی‌کنن.
      من بیرون ایران زندگی می‌کنم و بچه‌های اینجا به اندازه ما به خاطر کارهاشون و حرفهاشون در مقابل پدر و مادر غذاب وجدان ندارن. یعنی خودشون رو خیلی هم به حق می‌دونن وقتی می‌گن مادرم بد بود یا پدرم بد بود. دلیلش هم به گمانم اینه که چیزهایی که از بچگی به اینها یاد می‌دن در مورد خانواده به اندازه‌ی آموزش‌های ما دست و پا گیر نیست که یه عمر آدم رو درگیر عذاب وجدان کنه و آدم نتونه نفس بکشه یا چیزی‌هایی که حس می‌کنه رو بگه. یا مثلا یه بار ساده بگه مادر جان نکن اینکار‌ها رو، با کارهات داری منو دق می‌دی. باور هم ندارم مادرهای ایرانی از مادرهای آمریکایی یا اروپایی بچه‌هاشون رو بیشتر دوست دارن.
      طولانی شد. ببخش.

  23. 53 Sina ژوئیه 24, 2014 در 9:37 ق.ظ.

    خرس فکر نمیکنی وقتش باشه به چاپ نوشته هات به صورت جدی فکر کنی؟

  24. 55 سین ژوئیه 24, 2014 در 6:23 ب.ظ.

    من دلم میخواهد در تکمیل بحث در مورد » عشق » مادری مطلبی اضافه کنم. این مطلب بخشا تجربه زندگی من است و بخشا صحبتهایم با یک تراپیست و قسمتی هم مطالبی که در رسانه های غرب بدون تابو در مورد آن بحث میشود.
    1- بسیاری از زنان خودشان از نظر روانی مشکلاتی دارند که بعد از زایمان با تغییر هورمونها این مشکلات تشدید میشود و ضربه های روحی وحشتناکی به بچه ها میزنند. باید اطرافیان آن را تشخیص داده و به روانکاو مراجعه کنند.
    2- مادرانی هستند که اسم بیماری را نمیدانم چیست اما بعد از زایمان دچار آن میشوند و به آزار کودک میپردازند و گاهی قتل او .
    3- » حس مادری » آنچنان که گفته میشود » غریزی » است. اما بعضی از زنان بطور » زنتیک » این حس را ندارند یا بسیار ضعیف دارند.
    4- مادر بودن دلیلی نیست برای » سالم بودن روحی» زنی. خیلی از زنان سابقه دپرشن یا دوران کودکی یا نوجوانی سخت داشته اند که بعد از بچه دار شدن رفتارهای نا بهنجار را همچنان دارند و با بچه هایشان بدانگونه رفتار میکنند.
    5- عشق مادری بدون چشم داشت است. اینهم کلیشه ای است که باور شده و درعمل اینچنین نیست. و مادرهایی که این قضیه را استفاده میکنند برای » استاتوس » خودشان.
    و در پایان اضافه کنم که من در اروپا زندگی میکنم. در کشوری که هستم که » جلسه » که شبیه » کورس » بود ، گذاشته شد ، برای افراد بالغی که پدر یا مادر با بیماری روانی داشته اند. از قبیل : دپرشن ، توهم ، استرس و غیره. و در این جلسه افراد بالغ میتوانستند از خاطرات وحشتناک و ضربه های روحی که از این پدر مادرها خورده اند ، حرف بزنند. با رهبری یک روانکاو که گوش میداد و راهنمایی میکرد.
    من در این جلسه بودم. مادر من از نظر زنتیکی استعداد دپرشن و هزار کوفت دیگر را داشت و بدتر از همه » توهم » او بود که واقعا برای من عذاب آور بود. و من از دستش رنج کشیدم.
    مقدس ، یا عشق بیدریغ و غیره را در موردش واقعی فکر کنید و از واقعیت نترسید.

    • 56 نظر دهنده‌ی بالایی بازم (یه اسم باید پیدا کنم به زودی) ژوئیه 24, 2014 در 7:51 ب.ظ.

      سین عزیز، جالبه که ماها باور داریم کلی آدم بیمار در جامعه هست ولی سخت قبول می‌کنیم که خانواده خودِ ما و افرادش هم قسمتی از همون جامعه‌اند و می‌تونن کاملا بیمار باشن در حد روانی. حتی فکر می‌کنیم اگر تصور کنیم اینها بیمارند یه جور به خانواده خیانت کردیم و عذاب وجدان می‌گیریم.
      خوشحالم که شما هم قبول داری که «عشق مادری بدون چشم داشت است»، فقط شعاره. شاید عشق یه سری از مادرها باشه ولی اگر کسی فحشم نده به جرات می‌گم عشق خیلی مادرها شروط زیادی داره.
      یادمه با دوستی صحبت می‌کردم که می‌گفت هر وقت من دست کسی رو (چه دختر چه پسر) رو گرفتم بردم در خونه گفتم من از این طرف خوشم اومده و مادرم گفت با اینکه ما نمی‌شناسیمش ولی چون تو دوستش داری قدمش سر چشم مشکلی هم نیست که دختر باشه یا پسر، اونوقت می‌گم عشق مادری چشم داشت نداره. وگرنه چشم داشتش به سلیقه‌ی اونها رفتار کردنه.
      به نظر من آدم سالم بار آوردن تقریبا غیر ممکنه. یعنی شما حساب کن با این همه روحیه‌های مختلف آدم‌ها رو به صورت رَندُم بکنی توی یه قوطی و اسمش رو بگذاری خانواده و هی مجبور کنی این آدم‌ها با هم کلنجار روحی برن. بعضی از ماها اگر انتخابی داشتیم شاید حتی با افرادی که خصوصیات اخلاقی مادر یا پدر خودمون رو داشتن حتی حرف هم نمی‌زدیم و اصلا نمی‌خواستیم چنین آدم‌هایی رو بشناسیم چه برسه که باهاشون توی یه خانواده باشیم. حالا چون اسم و فامیل و ژن اونها رو یدک می‌کشیم و مجبوریم باهاشون بسازیم و بدشون رو هم نگیم. به نظر من احترام گذاشتن به کسی به خاطر لقبش کلا خواسته‌ی زیادیه. مادر هم یه جور لقبه. همون آدم قبل از اینکه منو بزاد مادر نبوده، با اومدن من شده مادر و تولد فرزند فقط یک اتفاقه. یک اتفاق نمی‌تونه یه آدم رو اینقدر بالا ببره که نقد پذیر نباشه و تغییر پذیر نباشه و احترامِ بی چون و چرا داشته باشه. آدم بیمار روحی کم نیست، همین آدم‌ها بعدا می‌شن مادر‌های بیمار روحی، پدر‌های بیمار روحی و صاحب خانواده و فرزند.
      گاهی فکر می‌کنم آدم‌ها مثل قوطی‌های کنسرو هستن که به جای کنسرو توشون روح هست. بعد فکر می‌کنم همونجوری که قوطی‌های کنسرو وقتی از طبقه‌‌های مغازه می‌افتن قُر میشن، همه‌ی ما یه جور قُرِ روحی هستیم. یعنی یکی ما رو به هر حال یه جای راه انداخته و قُر شدیم. یکی پدرش انداخته، یکی مادرش انداخته، یکی کل خانواده‌اش انداخته. کلا همه یه جور شلِ روحی می‌زنیم و قوطی‌های قُر هستیم. حالا بعضی‌ها بیشتر بعضی‌ها کمتر.

  25. 57 سین ژوئیه 24, 2014 در 8:36 ب.ظ.

    در تائید نظرات شما وتوصیه روانکاو جلسه میخواهم بگویم:
    برای شکستن این دور باطل یعنی : مادر بیمار روحی که با فکر پریشان و بیمارش ، بچه اش زا بیمار و افسزده میکند ، باید به این مادر » ابزکتیو » نگاه کرد. از او فاصله گرفت اما در عین حال به عنوان یک انسان بیمار که نمی فهمد چه میکند ، دوستش بداری و کمکش گنی . اما فاصله بگیری و مواظب باشی که خودت کپی او نشوی. وگرنه این دور باطل تا ابد ادامه دارد و تو هم بیماری خواهی بود که بچه ات را بیمار خواهی گرد.
    این کار سختی است. برای من نه. من سالی یکبار میروم ایران به دیدنش. اما همان مدت کوتاه تمام وجودم از نفرت پر میشود و باید فکر کنم و خودم را کنترل و با او مانند یک انسان رفتار کنم.
    اما من میتوانم حدس بزنم کسانی که بطور دائم با چنین پدر و مادرهایی زندگی میکنند ، چطور بدون اینکه خودشان متوجه باشند ، شبیه آنها میشوند. هر چند ابراز تنفر از آنها در ظاهر بکنند. و گاهی حتی رفتار » اعتیاد گونه » با آنها دارند. هم از آنها بدشان می آید و هم نمیتوانند آنها را رها کنند. یعنی رابطه به اصطلاح » قربانی و قربانی کننده » و اعتیاد این دو به یکدیگر. البته روانکاو جلسه آنقدر عالی و قشنگ اینها را تعریف میکرد که با کلمات من قابل مقایسه نیست.
    امیدوارم شکل خانواده در جامعه های سنتی هم ، کمی به روابط آگاهانه با یکدیگر برسد.

  26. 58 همون بالایی ژوئیه 24, 2014 در 9:12 ب.ظ.

    من تمام تلاشم همه عمر این بوده که مثل مادرم نشم. یعنی هر روز خودم رو چک می‌کنم، رفتارم، حرکاتم و اگر شباهتی ببینم وحشت می‌کنم و دنبال تغییر می‌گردم. این شده که از اونور بوم افتادم و اون رو هم باید هی چک کنم. یعنی هر چیزی رو از هشتصد جنبه باید نگاه کنم مطمئن بشم زور نمی‌گم تا به زبون بیارم که خودش آدم رو فرسوده می‌کنه. اول از بقیه چک می‌کنم ببینم من مقصرم و بیشترین ایراد رو به خودم می‌گیرم. شده‌ام سخت‌ترین منتقد خودم و باز هم باید تعادل رو توی انتفاد از خودم هم رعایت کنم.
    از اولش هم تصمیم گرفتم بچه‌ای نداشته باشم که این چرخه به کل تموم بشه. دیدم مسخره‌ست که بچه‌ای باشه و ندونی باهاش چه بکنی و دوباره یه کنسرو داغون دیگه تحویل بدی.
    گلی به جمال شما که هنوز وقت و عمرت رو می‌گذاری که سالی یکبار بری ایران دیدن مادرت. من مادرم رو سال‌ها پیش گذاشتم کنار و سال‌هاست باهاش تماسی ندارم. ترجیح دادم که همین یه چند تا خاطره خوش هم با ادامه‌ی رابطه از بین نره و اقلا با ندیدن و صحبت نکردن با هم بشه یه احترام اجباری ایجاد کرد و هر روز این تنفر یاد آدم نیافته با دیدن حرکات طرف و شنیدن حرف‌هاش. شده رفتم ایران، از زیر پنجره‌اش رد شدم و فقط رد شدم. ولی در طول ده روزی که تهران بودم سه چهار بار کوبیدم رفتم بهشت زهرا دیدن پدرم. طاقت من سی و چند سال بود. طاقتم که طاق شد، تمام کردم همه چی رو. مادر من رو هر چه باهاش انسان‌تر رفتار می‌کردی بیشتر دور بر می‌داشت. می‌فهمید کسی هست که تحمل می‌کنه این رفتار رو حالا به هر دلیلی. به دلیل فهم بهتر. به دلیل صبور بودن. به خاطر ترحم. به دلیل هر چی. خیلی بعد فهمیدم آدم‌ها رو نمیشه عوض کرد و من هم اهل ایثار نیستم. تحملم هم به خاطر زندگی سختی که تا حالا داشتم همون سی و خرده‌ای سال بود. حالا که بالای چهل هستم هم پشیمون نیستم. سال‌هاست بیرون ایران زندگی میکنم. در حقیقت بیشتر زندگی‌ام رو اینجا بودم تا در ایران. ولی باز هم گلی به جمال شما، و آفرین به طاقتت. کاش مادرت باهات بهتر بود سین عزیز.

  27. 59 سین ژوئیه 25, 2014 در 5:47 ق.ظ.

    دوست عزیز:
    تمام حسیات شما را میفهمم و آنها را تجربه کردم. یک توصیه به شما میکنم اگر امکانش برایت هست و اگر این را فضولی یا جسارت تلقی نمیکنی. و اگر سن ات در 40 سالگی است . توصیه و تجربه من : صد در صد ، هزار در صد سریع برو و یک روانکاو خوب پیدا کن ! میبینی که چطور » رها » میشوی. چطور راه حل نه برای » او » بلکه برای خودت را پیدا میکنی. من بعد از این جلسات که رفتم ، هر کس اگر شرایطش طوری بود که به یک » تراپی » احتیاج داشت و روانکاو تشخیص میداد که » تراپی » ضروری است ، میتوانست برای آن درخواست کند. من درخواست کردم. و قبول شد درخواستم. و ای خدای من ! این تراپی » من » را به خودم باز گرداند. و بعد از آن نه تنها آنقدر چیزها از زندگی یاد گرفتم که قبل از آن » مادر » بیمار و روانی ام و کلا خانواده بیمارم مانع آن بودند. مثل :
    1- احساس گناه بی معنی و بی جا. منبع آن : مادری که سواستفاده میکرد برای خواسته های خودش.
    2- لذت بردن از زندگی و جستجوی لذت.
    3- فرار از خود آزاری و شکنجه خود و یا خودزنی. ( اعتیادی که در بالا ذکر ) کردم.
    4- تصمیم گیری در زندگی با تمرکز و عقل بنا بر خواسته هایم.
    5- تا حدی تاکید میکنم تا حدی رضایت از خودم.
    این لیست خیلی ، بلند بالاست. ولی هر چه که هست ، زندگی برایم راحتتر ، متنوع تر شد. چشمهایم تازه برای زندگی کردن باز شد.
    این را اضافه کنم جدا از خانه » جهنمی » که در آن بزرگ شدم. بچه درس خوان و مسدولیت پذیری بودم.
    در دانشگاههای خوب درس خواندم و رشته تخصصی ام از قضای روزگار » روانشناسی » است.من هم از بچه دار شدن منصرف شدم. درپایان تاکید میکنم : حتما به یک روانکاو مراجعه کن. اگر اشتباه نکنم در امریکا زندگی میکنی. در امریکا وضعیت » سایکو تراپی » شلوغ است. با دقت و احتیاط متخصصی انتخاب کن. من در اروپا هستم و از این گذشته از بابت تراپیست شانس عجیب غریبی داشتم که عالی بود.
    در پایان اضافه کنم:
    رفتن من به ایران چند دلیل دارد:
    1- رسیدگی به مسائل مالی و حقوقی » شخصی ام «.
    2- من از مادرم » فرار » نمیکنم. بر عکس تا حدی تا حدی با او روبرو میشوم. تا میزان بالا آمدن خودم یا بیرون آمدن خودم را بسنجم. تمرین خوبی است.
    3- ترک مطلق او یعنی دفن کردن خاطرات و مشکلاتی که به آن پیروز شدی.
    در پایان برایتان واقعا آرزوی موفقیت میکنم برای مشکل. تراپی را فراموش نکن! هر پیرتر بشوی اگر مشکل را حل نکرده باشی ، این مشکل عمیق تر و دردناک تر خواهد شد.

    • 60 همون نظر دهنده‌ی بالایی بدون اسم ژوئیه 25, 2014 در 2:13 ب.ظ.

      ممنون از توصیه‌هات سین عزیز.
      مادر سال‌هاست که برای من تموم شده. من اگر حرفش پیش نیاد چه بسا اصلا یادم نمیاد کسی با این خصوصیات بوده. شانس من این بود که در سن خیلی کم از ایران اومدم بیرون و زیر بال مادر بزرگ نشدم و مادر رو سال به سال نمی‌دیدم. اون روزگار که من اومدم اینجا اینترنت و ایمیل و این چیزها نبود که بشه دم به ساعت در تماس بود. تلفن راه دور بود که اون هم قیمتش سر به آسمون بود چون حتی کارت تلفن هم نبود وقتی من اومدم. باید همینجوری تلفن رو بر می‌داشتی و شماره می‌گرفتی و دقیقه‌ای یه خروار پول تلفن راه دور بود. نامه هم بود البته که پنج تا شش هفته بعد می‌رسید به دست گیرنده با اخباری دست دوم و کهنه. برای همین تماسی با مادر و ایران و غیره نداشتم زیاد. برای همین الان هم ندیدنش چیز جدیدی نیست. در حقیقت اینجا تنها بزرگ شدم و زن‌هایی بودند که در حقم مادری کردن. من رو یه عالمه مادر اینجا بزرگ کردن. در ایران هم وقتی کوچک بودم دایه‌ای داشتم که محبتش رو دریغ نمی‌کرد و اونجوری که منو به خودش می‌چلوند و آبلمبو می‌کرد هنوز یادمه. پدری هم داشتم که بی قید و شرط تا لحظه‌ی آخر دوستم داشت. در یک کلام ،پدر ماه بود. همه‌ی این چیزها یه جور منو سیراب کرد و من دنبال دوست داشته شدن از طرف مادر و تایید اون نیستم. همه‌ی سعی‌ام رو هم کردم قبل از اینکه از رابطه بزنم بیرون و فقط راه آسونِ در رو ببند و برو رو انتخاب نکردم. هفت هشت سالی هم مریض بود و آوردم پیش خودم و ازش مراقبت کردم تا خوبِ خوب شد و وقت رفتن لگد خوبی پراند که لگد آخر بود قبل از اینکه من در رو ببندم. برای همین عذاب وجدانی ندارم چون به قول معروف زورم رو زدم قبل از بستن در پشت سرم. اینجا یه مثلی دارن که می‌گه اسب رو میشه تا دم جویبار برد، ولی نمیشه مجبورش کرد آب بنوشه. آدم‌ها رو میشه بهشون چیزهایی گفت، ولی نمی‌شه عوضشون کرد مگه خودشون بخوان. من هم تا حدی که فکر می‌کردم معقوله سعی کردم و بعد از اون زندگی خودم رو پیش گرفتم. باز هم می‌گم من تنها شانسم این بود که کوچیک از ایران اومدم بیرون و تنها بزرگ شدم و شاید کمی به سبک و روش اینور آب که کنار گذاشتن آدم‌های مسموم رو تایید می‌کنه، حتی اگر مادرت باشه. بنده هم در کار پزشکی هستم و همیشه فکر می‌کنم کسی که مثلا دیابت داره ما گاهی حتی جفت پاهاش رو می‌بریم، انگشت‌های دستش رو گاهی می‌بریم، اگر عفونت داشته باشه. یعنی عضوی که ممکنه بقیه‌ی بدن رو ضرر بزنه رو از طرف جدا می‌کنیم. جدا کردن یه آدم مسموم که به بدن ما نچسبیده که نباید اینقدر دنگ و فنگ داشته باشه. اینجا من خیلی‌ها رو می‌شناسم که کل خانواده رو گذاشتن کنار و چیز حاد و خاصی نیست. منم یکی از این آدم‌هام و مشکلات من واقعا یونیک و تک نیست. منم یکی هستم بین این همه آدم که بیشتری‌ها هم اقلا با یک فرد خانواده مشکل دارن و قوطی کنسروشون از طبقه افتاده و قُر شده. حس می‌کنم در ایران خانواده و مادر رو کنار گذاشتن رو حتی نمیشه حرفش رو زد. شاید هم دلیلش وابسته بودن شدید بچه‌ها به خانواده‌ست و تا حدی به گمانم شستشویی مغزی از طرف خانواده که هیچ غریبه‌ای برات مثل خانواده نمیشه. یا که خانواده اگر گوشت آدم رو بخوره استخونش رو دور نمی‌اندازه. بله شاید دور نندازه ولی بلایی سر اون استخون میاره که صد بار آرزو می‌کنی انداخته بودن جلوی سگ‌های بیابون، حتی با گوشتش. برای من خانواده تشکیل شده از غریبه‌های مهربون و حامی که خودم انتخابشون کردم و اخلاقمون به هم می‌خوره. خانواده‌ی خوبی هم هست. نه کسی روح اون یکی رو سوهان می‌زنه. نه کسی تاریخچه‌ی چهل سال پیش رو وسط می‌کشه اگر حرفی بشه. بسیار هم دلسوز هستن. به اندازه‌ی خانواده هم عذابم ندادن و بیشتر از اونها کمکم کردن. واقعا به نظر من اینجور جدی گرفتن رابطه‌‌ با مادر و خانواده و اینجور دست و پا زدن توی مشکلات و اسمش رو دوست داشتن همدیگه و خانواده گذاشتن کمی بیهوده به نظر میاد. به گمانم توی این دنیا هر چیزی خوبش خوبه. خانواده خوبش خوبه. مادر هم خوبش خوبه. وگرنه فقط دلخوش بودن به داشتن چیزی که وقتی نیاز داری به کار نمیاد و حمایتت نمی‌کنه و بیشتر وقت‌ها هم عذابت میده به چه درد می‌خوره. شما فکر کن یه لامپ توی کمد نگه داشته باشی و دلخوش باشی که اگر یکی از لامپ‌های خونه سوخت می‌تونی دست بندازی از اون لامپ استفاده کنی. بعد هر بار که لامپ می‌سوزه، لامپ کمد رو در بیاری و ببینی اون هم سوخته و دوباره بذاریش توی کمد. و بار بعد همین و بار بعد هم همین و فقط دلخوش باشی که یه لامپ توی کمد داری چون داشتن لامپ اضافی لازمه توی خونه چیز خوبیه. خانواده، مادر، پدری که حمایت نمی‌کنه هم همون لامپ سوخته‌ی توی کمده از نظر من. داشتنش به تنهایی کافی نیست. لامپ چیزیه که باید روشن بشه وگرنه اسمش لامپ نیست. اگر مغازه‌ای سر خیابون باشه و بالاش نوشته باشه بقالی، ولی توش همیشه خالی باشه با چراغ‌های خاموش دیگه بقالی نیست، متروکه‌ست. اگر نونوایی نون نپزه دیگه اسمش نونوا نیست. اگر پزشکی پزشکی نکنه دیگه پزشک نیست. ولی مادری که مادری نکنه متاسفانه همچنان اسمش مادره. مادر کسیه که محبت می‌کنه و دغدغه‌ی بیشتر تولید نمی‌کنه، زخم نمی‌زنه، اگر اینجور نیست، مادر نیست. لامپ سوخته رو به اصرار لامپ صدا کردن و به کمکش برای روز مبادا دل بستن، چرا که فقط اسمش لامپه، و بهمون گفتن که داشتن لامپ خیلی خوبه، به جز دلشکستگی و ضرر روحی چیزی به همراه نداره.
      باز هم ممنون از توصیه‌های شما سین عزیز. روز و روزگار خوش.

      • 61 سولار مه 2, 2015 در 3:34 ب.ظ.

        کامنتها فوق العاده بودن. شرح وضعیتِ عجیب رکی بودن. از سین و نظر دهنده ی بدون اسم بسیار متشکرم که نوشتن.

  28. 62 همون استعفا داده ژوئیه 25, 2014 در 2:28 ب.ظ.

    بله خرس عزیز من حتی به عنوان یک پزشک نخواستم دیگه کارمند کسی باشم و کارم رو ول کردم. :)
    گفتم حالا که کارم رو توی یکی از کامنت‌ها گفتم، بدونی فقط پشت میز کار کردن نیست که آدم رو فرسوده می‌کنه. کل قضیه‌ی برای کسی کار کردن و جواب پس دادن منو فرسوده می‌کنه.
    ایران هم که جمعه‌ شبه و هیچکسی اینجا نیست. جمعه به خوشی. اینجا تازه جمعه صبحه کله‌ی سحر.

  29. 63 سین ژوئیه 25, 2014 در 2:54 ب.ظ.

    با تمام حرفهایت موافقم. فقط باید جرئت داشت و واقعیت را پذیرفت. عالی گفتی. این را هم من همیشه به افراد فامیل میگویم. نانوا اگر بلد نباشه نون بپزه ، نانوا نیست. مادر اگر به جای مادری زخم بزنه ، مادر نیست. و جمله دیگری که اینطرف دنیا یاد گرفتم اینست : » احترام دادنی نیست ، دریافت کردنی است «حتی به مادر ! دوست داشته شدن هم دریافت کردنی است ، لیاقتش را داشته باش تا دریافتش کنی. در پایان بسیار بسیار خوشحالم که بالاخره کسی پیدا شد ، جدا از ذهنیت عرفان و عشق و تصفیه و روح پاک و سایر سرگرمیهای روزانه جماعت ، با جرئت از واقعینهای زندگی صحبت کند.واقعیتهایی که میدانم و مطمئنم اکثر مخاطبان این وبلاگ شاید حتی جرئت » فانتزی » در مورد آن را هم نداشته باشند.

  30. 64 نظر دهنده بالایی ژوئیه 25, 2014 در 3:15 ب.ظ.

    منم خوشحالم که کسی پیدا شد که همزبون باشه و نگه چرا در مورد مادر اینجوری فکر می‌کنی و اینجوری حرف می‌زنی. یکی دو باری برای چند هموطن این چیزها رو گفتم و من رو خام خام به سیخ کشیدن.
    باز هم ممنون.

  31. 65 ناشناس ژوئیه 25, 2014 در 7:48 ب.ظ.

    یکی خلاصه ی این کامنت ها رو واسه من تعریف کنه. وبلاگ تورو میخونم اما دیگه کامنت ها ی انقدر دراز رو بیکار نیستم بخونم. اما از اونجایی که کامنتگذاران خلی داری مایلم بدونم چی گفتن.

  32. 68 سین ژوئیه 26, 2014 در 6:32 ق.ظ.

    زحمت نکشید برای خواندن کامنت ها. از جانب خودم میگویم: این کامنت ها برای دوستی بود که با مطلب کذایی آشنایی داشت. شما و بسیاری از خوانندگان محترم وب لوگ احتمالا اگر کامنت ها را هم بخوانند، از آن چیزی دستگیرشان نخواهد شد. وقت اتان را با خواندن حداقل کامنتهای من تلف نکنید. به کارهایتان برسید.

  33. 69 مهراد ژوئیه 30, 2014 در 2:16 ق.ظ.

    خرس منی خمینی، بت شکنی خمینی

  34. 70 امیر اوت 2, 2014 در 9:28 ب.ظ.

    خیلی دوست دارم، خیلی زیاد

  35. 71 Undenied اوت 3, 2014 در 9:49 ب.ظ.

    میتونیم با وجود اینکه اینجا خارج نیست باز هم با همدیگه میتینگ بذاریم و در مورد مشکلاتمون با مادرامون صحبت کنیم. برای من سه شنبه ها راحت تره.

    • 72 بی تا اوت 9, 2014 در 5:00 ق.ظ.

      آدم انتظار دارد آنها بفهمند که داری برای‌شان انرژی می‌گذاری و متعاقبش کمی کمتر «روی مخ» باشند.
      اینا که نوشته بودین همینجور آویزون شده بودن با یه قلاب به سرم.
      امروز که یه چیزی نوشته بودم یاد شما افتادم و گفتم اون قلاب رو بکنم با اون چی که ازش آویزوونه بندازم دور:من که می گم اگه خوش نمی گذره نباید وقت گذروند. به هیچ دلیلی حتی ادای دین.
      دیگه اینکه وبلاگتون یه وبلاگ ویژه اس و نوشته هاتون عالی هستن.و به سهم خودم ممنون

  36. 73 ناشناس اوت 9, 2014 در 7:03 ق.ظ.

    نظردهنده ی بالایی من دوستت دارم

  37. 74 سامورایی اوت 11, 2014 در 4:39 ق.ظ.

    سلام بر خرس جان
    واقعن هم شبیه یه سفرنامه بود و به قول خودت تمرینی بود برای اینکه بفهمیم آدم تا کجا می‌تواند از یک زندگی ذاتاً بی‌هیجان و خالی «مطلب» در بیاورد و بنویسد. هرچند زیاد هیجان رو توی نوشته‌ات حس کنم. شاید برای خودت هیجان داشت اما جذابیتهای پستهای قبلیت رو برای من نداشت. نوشته‌های قبل از ایران اومدنتو بیشتر دوست داشتم. و شاید اگه این سفر رو اونجا میکردی خیلی پستت دلنشین‌تر بود. به هرحال نوشتنتو دوس دارم و نوشته‌هات باعث میشه که امید به زندگی چند درصد در من افزایش پیدا کنه!

  38. 76 معما ر(ر) اوت 11, 2014 در 2:58 ب.ظ.

    لذت بردم ، اینجوری می تونی به تصویر خرس در ذهنم کمک کنی

  39. 77 ناشناس اوت 12, 2014 در 9:25 ق.ظ.

    اینجا رو خیلی دوس دارم.تنها جایی که هیچ وظیفه ای ندارم.

  40. 79 London from London اوت 14, 2014 در 8:44 ق.ظ.

    پیدات نیست
    پاشو برگرد لندن
    میریم با هم دو تا پاینت تگری میزنیم

  41. 81 ناشناس اوت 14, 2014 در 1:29 ب.ظ.

    خرس جان ! این بار که رفتی چالوس ، ده دقیقه رانندگی کن تا نوشهر . ساحل شنی وسیعی داره . ساحل سنگی داره با ماهیگیر و یه کافه قشنگی هم اونجا هست. چالوس دلگیره

  42. 83 شیرین اوت 15, 2014 در 9:54 ب.ظ.

    بنویس آقا!!! بنویس!

  43. 86 ناشناس اوت 18, 2014 در 5:43 ق.ظ.

    دوستان به این بلاگ هم سر بزنین تازه کاره ممنون

    http://roozhayeaftabieman.wordpress.com/

  44. 87 brief-encounter.blogspot.ca/ اوت 20, 2014 در 6:32 ب.ظ.

    سلااااااام خرس جان
    قلبم خشکید دلم تنگید


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • خوشخواب، قاتل کمر (بین خطوط: چند ماهه رو زمین می‌خوابم) 34 minutes ago
  • مدتیه فیلم نمی‌بینم، هر از گاهی یه کم از فیلمایی که قبلاً دیدمو دوباره می‌بینم. 35 minutes ago
  • سوالی که با تماشای عکسای قدیمی زیاد از خودم می‌پرسم: چجوری از این [با انگشت به عکس اشاره می‌کند] خوشم میومد؟ 36 minutes ago
  • RT @nadernariman: سخت تر از کار تو معدن کارگر معدنیه که باید آخوند معدن رو تحمل کنه https://t.co/qpiUT8niOw 41 minutes ago
  • اگه خود جان لنون زنده بود احتمالا از اون عينكا نميزد. 6 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,793 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: