چالوس خانوادگی

چهارشنبه شب

الآن چالوسم. تایپ با تبلت سخته. هر حرف با یه فشار انگشت. آدم باید مقتصد بشه توی تایپ کردن و این برام شکنجه‌س. الآن پدر و مادرم خوابیدن. دو ساعت داشتم تخمه می‌خوردم و با مادرم حرف می‌زدیم. بهش می‌گفتم فلانی از من بدش می‌اومد. از خودش هم بدش می‌اومد. از زندگیش هم بدون اینکه آگاه باشه بدش می‌اومد. خوب کاری کردم فرار کردم از دستش.

توی راه براشون سی‌دی‌های سنتی گذاشتم. اینها رو از دوست‌دخترم قرض کرده بودم. دو تا هم سی‌دی از محمد حسین یگانه بود. همینی که توی یه ده‌کوره‌ای توی خراسان دوتار می‌زد. من که نمی‌شناختمش. انگلیس که بودم سی‌دی «زهره و طاهر» رو دوست‌دخترم بهم هدیه داده بود. سر کار با هدفون گوش می‌کردم. سی‌دی ناجوری بود، جوری دوتار می‌زد که کل امراض و بدبختی‌های دنیا یک‌جا سر آدم خالی می‌شد، بدون استثنا هر بار می‌گذاشتمش پاره پوره می‌شدم جوری که همکارهای بغل‌دستی باید جمعم می‌کردند.

برای جاده سی‌دی داستان ابراهیم ادهم رو هم بهم قرض داده بود. پدر و مادرم قفل کردن روی ابراهیم ادهم. ابراهیم ادهم یه عارفی بوده که سر می‌ذاره به بیابون، بعد هم یه جایی می‌ره می‌افته پای یه عارف دیگه‌ای به نام رابعه. مادرم عرفان دوست داره. بابام تئوریای تخمی خودشو می‌داد. می‌گفت امامزاده‌ها در حقیقت همه عارف بودند و مردم دوست‌شون داشتن و وقتی می‌مُردن مقبره‌شون می‌شد پاتوق، اما چون آخوندها باهاشون بد بودن برچسب زدن امامزاده. طبعن اینجاهای تئوری بابام امامزاده هاشم بودیم. من رفتم چایی گرفتم. از این سماور غولا. می‌ترسم ازشون. می‌ترسم چپه بشن روم بسوزم. پدر و مادرم داشتن می‌رفتن سمت گنبد یه عکس سیاه و سفید ازشون گرفتم، پشت به دوربین، قوزی.

توی راه مادرم می‌گفت محمد حسین یگانه چون خودش با موضوع ابراهیم ادهم عشق می‌کرده خیلی پرسوزتر خونده از زهره و طاهر. گفتم تو بیشتر عشق می‌کنی اینطوری به نظرت می‌آد. می‌گه نه، درست گوش بده. دهن من رو با رابعه و ابراهیم ادهم زدن. من همه‌ش به دماوند نگاه می‌کردم ولی خب یه جایی دماوند تموم شد اما رابعه و ادهم هنوز ادامه داشتن. از مذهب می‌ترسم چون آدم رو خل می‌کنه. ولی خب عین روز برام روشنه من هم چند سال دیگه مذهبی می‌شم. کاریش نمی‌شه کرد.

نهار رفتیم چلوکبابی محسن توی آمل. از یه زنه توی میدون آمل پرسیدیم کجا غذا بخوریم. اون گفت محسن. من و بابام کوبیده. مادرم قزل آلا، خوش‌سرخ. طی یه فوران عشق مادری نصف ماهیش رو کَند و انداخت توی دیس من. بهش می‌گم نمی‌خوام. می‌گه اضافه‌س. می‌گم پس از کبابم بخور، می‌گه گوشت قرمز برام بده. ولی می‌خوره.

بعد از آمل مادرم مطرب مهتاب‌رو گذاشت. فکر کنم همه شوت شدیم به هزار سال پیش. البته بابام خواب بود اون عقب؛ شاید اونم داشت خواب هزار سال پیش رو می‌دید. بعد مادرم شروع کرد هد زدن با تنبورها. چپ، راست، هدبنگ درویشی، دم زدن با شهرام ناظری. هی زیرلب گفتم خب بابا تو عارفی، تو درویشی بس کن فهمیدیم. خمیازه.

هوا مه آلوده. صدای موجها می‌آد. دوست دارم صداشون رو. دریا یه موجود زنده‌س و خوبه که اون بیرون پشت پنجره هست. مثه کوه‌ها. ولی کوه‌ها آرومترن. خونه بوی شمال می‌ده، بوی سیر و بادمجون. من هم لابد همین بو رو می‌دم. تایپ هنوز سخته. کمرم درد می‌کنه. بابام پیر شده. اذیتش می‌کنم. داد می‌زنه سرم. دوست داره. دوست داره اذیتش کنم. توی جاده مدام می‌گه تند برو. من می‌گم خبری نیست. می‌گم هیچ جا هیچ خبری نیست. می‌گم به دماوند نگاه کن، فکر چند هزار ساله اینجاست و داره ماها رو نگاه می‌کنه. می‌گم تازه می‌خوام بزنم بغل از دماوند عکس بگیرم. نچ نچ می‌کنه. می‌گه از وانت آبیه سبقت بگیر. می‌گم به وانتیا نگاه از بالا به پایین داری، اونا دوستتن. میگه وانت‌ها خطرناکن. از وانته سبقت می‌گیرم. راننده وانت خم شده جلو داره کمر یا شاید هم کونش رو می‌خارونه. می‌گم بین طفلی خب کونش می‌خاریده آروم می‌رفته.

توی راه مادرم گفت ماهی بگیریم. از همین قزل‌آلاها که توی حوضچه‌های کنار جاده پرورش می‌دن. شمال الآن فصل ماهی نیست. بابام گفت شمال هم ماهی داره ولی یخی‌های فصل قبله. زمستون فصل ماهیگیری دریاس.  بابام سه جا یهو فریاد زد همینجا وایسا ماهی بگیرم. وای می‌ستادم عقبی می‌کوبید بهمون یا شاید می‌رفت روی کله‌مون. گفتم پدر من اینطوری نمی‌شه، از قبل باید بگی. می‌گه از قبل نمی‌دونم کجا ماهی داره. بعضی وقتها خودم باید امورات رو دستم بگیرم. یه جا پیدا کردم عین آدم راهنما زدم وایستادم. اون وانتیه که کونش می‌خارید هم دوباره ازمون جلو زد. بابام داشت ماهی می‌خرید چنتا عکس گرفتم ازش. یکیش هست تقریبن پریده توی تانک ماهی‌ها.

پنجشنبه صبح، آفتابی

من توی هال خوابیدم. ۹ صبح با صدای تلق تولوق مادر و پدرم توی آشپزخونه بیدار شدم. داشتن چند تا بشقاب و قابلمه رو بی‌دلیل می‌کوبیدن به هم. آشپزخونه بخشی از هاله. بهم گفتن برم توی اتاق اونا بخوابم. نرفتم. رایتل دارم. ایمیل‌های کاریم رو چک کردم. یه عالمه پیشنهاد کار برام سرازیر… نشده بود. با مادرم صبحونه نخوردم. داشت از توی یک نعلبکی میرزا قاسمی شب قبل رو می‌خورد. نگاه کردن بهش دلم رو آشوب می‌کرد. هی پرسید چی می‌خوری. خیلی سوال می‌کنه. دلم می‌خواد اون رو بخورم تا دیگه اینقدر سوال نکنه اینقدر حرف نزنه. بابام صبح ماهی‌ها رو پاک کرد. خواب و بیدار گفتم خب می‌دادی همون ماهی‌فروشه خودش پاک می‌کرد. جوری نگاهم کرد انگار به مادرش فحش ناموس دادم. گفت نمی‌کنن، کثیف می‌کنن. بیخود می‌گفت. پاش درد گرفت اینقدر با ماهی‌ها کُشتی گرفت.

صبحونه خوردیم. مامانم داره مشق‌های برادرم رو می‌نویسه؛ ترجمه مقاله‌ای که استادش بهش داده، در مورد پایمال شدن حقوق زنان مسلمان در اروپا. همزمان که ترجمه می‌کنه برای ما هم توضیح می‌ده. من توی گوش‌هام سیمان ریختم که نشنوم. صدای مادرم بلنده. حرف زدن رو دوست داره. بهش نگاه نمی‌کنم ولی هی بیشتر بحث حجاب در اروپا رو توضیح می‌ده. بدم نمی‌آد برم لب دریا. حداقل صدای موج‌ها می‌آد و آفتابیه.

نهار ماهی داریم. دوست دارم بمونم اینجا، اینها برگردن، یا باشن ولی در مورد رابعه و ابراهیم ادهم حرف نزنن. دوست دارم برم جارو برقی و دستکش و سیم بخرم بیام اینجا رو بسابم. بعد بخوابم. همه جا صدای دریاس. انگار یه چیزی می‌خواد بگه و من باید بمونم تا بهم بگه.

پنجشنبه شب

رفتیم مغازه چینی‌ها. مامانم کاسه خرید. نمی‌دونم چرا این‌قدر کاسه دوست داره. من گلدون خریدم، برای همون حسن یوسف عطری که تازه گرفتمش. ولی گلدونش سوراخ نداره. سبز فسفری کم‌رنگه. چیز خاصی نیست ولی اونجا بهترین بود به نظرم. بابام می‌گه سوراخش نکن، می‌گه می‌شکنه، می‌گه توش مداد خودکار بریز بذار روی میز تحریرت. به نظرم ۹۹ درصد حرف‌های دنیا شر و وره. بگو و برو. کارکردی نداره. کارکردش دفع انرژیای اضافی‌مونه، شاید هم کارکردش رفع دلتنگیه. بعدش رفتیم سینمای چالوس. سالنش خیلی خیلی گنده بود. توی اینترنت نوشته ۶۵۰ تا صندلی داره. فیلم «طبقه حساس» مال کمال تبریزی. عطاران و قاسمخانی . بدی نبود. یه سکانسش رو از آنجلوپولوس، از فیلم «گام معلق لک‌لک» دزدیده بود. اونجاش حالم بد شد. از ابتذال بدم می‌آد.
شام هم ماهی. ماهی بهم می‌سازه.

باورم نمی‌شه، مادرم شاخ رو برداشت و خوابید. الآن فقط صدای یخچال می‌آد  و دریا. حیفه اینجا ساحل درست و حسابی نداره. دوست ندارم. هواش هست، تصویرش هست صداش هست اما خود دریا انگار نیست، انگار ممنوعه.

فردا ظهر راه می‌افتیم، بعد از ماهی. مادرم گفت سبزی پلو بگیریم که طبعمون بکشه به ماهی. بابام گفت جمعه هیچ جا سبزی ندارن. من برام فرقی نداره. تازگی‌ها همینم، هیچی خیلی فرقی نداره.

جمعه صبح

بیرون صدای یه پمپ یا شاید هم یه کمپرسور می‌آد. دریا آبیه. خورشید معلوم نیست اما همه جا پر از آفتابه. شاید خورشید پشت ساختمون‌هاس. توی بالکن نرمش کردم. پوستم می‌سوخت. اصلن بعد از پیاده‌روی دیروز آفتاب سوخته شدم. دماغم قد یه بادمجون شده، رنگ یه بادمجون شده.

بابام داره خونه رو جارو می‌کشه. خش خش. جاروبرقی نداریم. من افتادم روی تخت. این دو تا باز شروع کردن به حرف زدن. تبلت رو گرفتم جلوی صورتم ولی مادرم باز باهام حرف می‌زنه. داره در مورد جاده دیزین حرف می‌زنه که شاید بسته باشه.

صدای کمپرسور هنوز میاد. هیچی کتاب نخوندم. با اینها نمی‌شه. با اینا حتی استراحت هم نمی‌شه کرد. با اینها فقط می‌شه ماهی خورد و رفت پیاده‌روی و سینما. پیر شدن ولی مثل دو تا بچه شش ساله انرژی دارن. از اونور زود هم خسته و گشنه می‌شن، باز هم عین بچه‌ها. آمادگی روحی مقابله با ترافیک جاده رو
دارم
ندارم
دارم.

می‌دونم توی راه ۵۰۰ بار می‌خوان سی‌دی ابراهیم ادهم رو گوش بدن.
صبح خیلی سر و صدا نکردن. با اینحال من ۹ بیدار شدم. صبحونه می‌خوردن. من ولو توی تخت، خیره به دیوار. بعد دوباره چشمام بسته شد. صدای خوردن دیگه قطع شده بود اما صدای فس فس دعای مادرم رو می‌شنیدم. روی مبل فرود اومده بود و لابد داشت دعا می‌کرد جاده دیزین باز باشه. تا فهمید بیدارم پرسید تخم‌مرغ می‌خوری؟ گفتم نه. گفت تخم مرغ پخته‌س، نمی‌خوری؟ گفتم نه. گفت اصلن ندیدم تو تخم‌مرغ پخته بخوری. گفتم چرا، گاهی می‌خورم. با خودم فکر کردم لابد ابراهیم ادهم هم از دست مادرش فرار کرد و سر به بیابون گذاشت. می‌گه اگه خواستی نیمرو هم می‌تونم درست کنم. نمی‌دونستم چی بهش بگم. نشستم سر میز صبحونه و بهش لبخند زدم.

Advertisements

44 Responses to “چالوس خانوادگی”


  1. 1 آستانه ژوئیه 15, 2014 در 7:53 ب.ظ.

    هوای مامانت رو داشته باش! مامان من خودکشی کرد! هیچ کس تصورش رو هم نمی کرد! همه تو شوکیم هنوز… خراب… هیچوقت آدم نمی فهمه مامانها چی توی دلشون می گذره…

  2. 5 شیرین ژوئیه 15, 2014 در 9:04 ب.ظ.

    نوع بیان توی این نوشته من رو یاد برخی فیلمهای مهرجویی می اندازه مثل پری یا هامون .

    • 6 KHERS ژوئیه 15, 2014 در 9:05 ب.ظ.

      هممم. این یه نامه بود. بخشهای شخصیش رو پاک کردم گذاشتم. البته واقعیتش اینه که همون موقع که داشتم نامه رو می‌نوشتم فکر می‌کردم چقدر وبلاگی شده B-)

  3. 7 ناشناس ژوئیه 15, 2014 در 9:18 ب.ظ.

    مثل همیشه خوب، امیدوارم به وعده توییتریتون عمل کنید وبیشتر و منظم تر وبلاگ بنویسید. خواننده های خاموش زیادی مثل من هستند که خوندن نوشته های شما جزو دلخوشی های زندگیشون هست.

    • 8 KHERS ژوئیه 15, 2014 در 9:21 ب.ظ.

      ببین خیلی لطف داری، جدی می‌گم. آره حتمن می‌خوام منظم‌تر بنویسم. حالا فعلن دارم چیز میزای قدیمی رو می‌ذارم اینجا. بعد راه می‌افتم و منظم می‌شم :-)

  4. 9 ناشناس ژوئیه 15, 2014 در 10:51 ب.ظ.

    یا قدیم بچه بودم خیلی به چشمم گنده میومدی یا الان خیلی ضعیف شدی بعد دو سال

  5. 10 ناشناس ژوئیه 16, 2014 در 12:25 ق.ظ.

    میدونم ذکر کردی نظر دادن وظیفه نیست ، این یه نوشته ات خوب نیست قبلیا خوب بودن

    • 11 KHERS ژوئیه 16, 2014 در 8:21 ق.ظ.

      شفاف‌سازی: اون وظیفه و اینا رو لزومن برای کسی که از پستی خوشش نیاد ننوشتم. شما این پست رو دوست نداشتی و گفتی. چیز بدی نیست. اون رو برای کامنتهای مهمل نوشتم. بعدشم که مربوط به قدیماس. دیگه خیلی از اون جنس کامنت نمی‌گیرم.

  6. 13 ناشناس ژوئیه 16, 2014 در 4:20 ق.ظ.

    اینجوری بود:/ ولی حال آدم کلافه از حرف زدن بقیه بود, منم کلافه شدم

  7. 14 ننوي كهنه ژوئیه 16, 2014 در 7:32 ق.ظ.

    مي فهمم، مجبور بودي! مجبور!

  8. 18 ناشناس ژوئیه 16, 2014 در 9:24 ق.ظ.

    چقدر یه متن می تونه دلنشین باشه آخه. امید به زندگیم بیشتر میشه چیزاتو می خونم.

  9. 19 ModernAli ژوئیه 16, 2014 در 1:10 ب.ظ.

    نوشته های خیلی اولیه ات مسخره اس و این آخری ها هم بد نیس گفتن هم نداره شاید بهت حسادت می کنم

  10. 20 majid ژوئیه 16, 2014 در 2:09 ب.ظ.

    منو با خودت و پدر ماردت به شمال بردی – راستی من زیاد ماهی دوست ندارم.

  11. 21 سین ژوئیه 16, 2014 در 2:32 ب.ظ.

    خیلی سخته. من تمام حسیات لحظه هایی رو که نوشتی تجربه کردم. البته در دیدارهای سالیانه که به ولایت میامدم. و ته ذهنم فانتزی و بازیهای ذهنی که یه روز بر میگردم رو داشتم. و داشتم برآورد میکردم ، خب این هم ، اینجوریه ، حالا خودت باید تصمیم بگیری.
    اون نور تیز خورشید تو جاده ها ، و امامزاده ها و سماورهای گنده ، در اون لحظه یه جاهای خالی حسم را پر میکرد. هی این حس که علیرغم ، غم و اندوه و گرد و غبار ، کسل آوریش ، خب من یک قسمتی از اینهام.
    اما طی سالیان رفت و آمد، این حس هم تموم شد. الان اون حس رو دارم که : جایی و یا مجموعه ا ی که تا آخر عمرت طوری باشه که تو رو نگه داره یا تو اونو ، وجود نداره.
    اما آره ، طبیعت و دریا و دشت و کوه ، همیشه برای آدم بهترین همدم هستند.

  12. 22 علیل ژوئیه 16, 2014 در 2:39 ب.ظ.

    کاش بتونم مثل تو بگردم! احمقانست مگه نه؟! تلاش برای رفتن و برگشتن!

  13. 24 خواننده قديمى ژوئیه 16, 2014 در 3:21 ب.ظ.

    عالى بود…عالى! يعني قشنگ منو برد به حال و هواى شمال و جاده ودريا و سفر با پدر و مادر…حتى بوى دريا و ماهى سرخ شده و خونه نمدار رو هم به وضوح استشمام مى كنم، جدي.

  14. 25 لی‌لی‌ ژوئیه 16, 2014 در 6:38 ب.ظ.

    سلام ‌خرس جان. چه خوب که داری زود به زود پست میذ‌اری. من نمی‌دونم چرا همهٔ نوشته‌هاتو دوست دارم، ولی‌ همش منتظرم که یه چیز دیگه بگی‌، انگار که یه تحول مثبت رخ داد تو زندگیت و می‌خوام از اون سر در بیارم…همش فکر می‌کنم اینا چیزایی نبود که می‌خواستی بگی‌. البته احتمالا اینجوریه که من خودم دوست دارم یه چیزهای دیگه بشنوم و از این سر درگمی و کلافگی خودم کم بشه. خلاصه که بازم ممنون که مینویسی.

  15. 26 یک نقطه ژوئیه 17, 2014 در 2:06 ق.ظ.

    بوی سیر و بادمجون رو خوب امدی

    عالی‌ بود مثل همیشه، نگفتی بالاخره، انگلیس میری؟ نمیری؟ کار رو چه کردی؟ اگه فضولی نباشه البته

    قربانت – یک نقطه

  16. 29 رویا ژوئیه 18, 2014 در 8:13 ق.ظ.

    به قول خودت بوس

  17. 30 ندا ژوئیه 18, 2014 در 12:17 ب.ظ.

    دوست داشتم، مرسی

  18. 31 سبزه ژوئیه 19, 2014 در 1:09 ق.ظ.

    یعنی من عاشق این جزییات زندگی ام که تو متوجه ش هستی …یادم میفته باید فکری به حال حواس پرتم کنم…

  19. 32 ناشناس ژوئیه 19, 2014 در 10:56 ق.ظ.

    راست میگن آدم ها تحمل خصوصیات خودشون رو تو دیگران ندارن. اون فلانی که توصیف کردی که خودتی!

  20. 33 ناشناس ژوئیه 20, 2014 در 2:13 ب.ظ.

    میدونی، شما کلافگیامو مینویسی، این که میام اینجا و چیزایی میخونم که خودم به زور تو ذهنم عفب روندمشون تا حرص نخورم و دووم بیارم یه خودآزاری لذتبخشه برام.
    اینجا رو که میخونم کند تر میشم .
    فروتر میرم تو کاناپه و خستگیا و بیهودگیا و چیزای بد زندگیم، زشتیشون کمتر میشه برام.
    صبحا نباید بخونمت، چون کندیه، از کار و زندگی میندازدم، برای عصرها خوبی، عصرایی که مامان هم نباشه و هی نیاد بگه نمیای تو
    هال پیش ما، بعد چندسال خوندن اینجا، چالوس پستی نبود که اولین کامنتم رو.بذارم، این که اینجایی، تهران، نزدیک، ملموس و هرآن ممکنه بیلبورد عطاویچ رو ببینم و اون بالا تجسمتون کنم، اینه که باعث شد بنویسم و بخوام که باشین، دوست دارم خرسو

  21. 35 پیکرتراش ژوئیه 21, 2014 در 4:50 ب.ظ.

    آدم پیر شدن پدر مادرشو که میبینه دوچیز ناراحتش می کنه ،یکی پیری اونا و دیگری اینکه یه چندروز دیگه نوبت خودمونه .
    خیلی خوبی بود.

  22. 36 پیکرتراش ژوئیه 21, 2014 در 4:58 ب.ظ.

    خیلی فضای نوشته ت ملموس بود،پدر مادر منم دارن کم کم یه شباهتایی پیدا می کنن به این توصیفاتی که کردی. :)

  23. 39 toseethesun ژوئیه 21, 2014 در 7:03 ب.ظ.

    من اصن دیگه حرف نمیزنم…تو ماشینم هیچی گوش نمی دم…:(

  24. 41 ترمه ژوئیه 22, 2014 در 2:39 ب.ظ.

    بهترین قسمت نوشته ت از نظرمن فقط پارگراف اخرش بود گرچه من حوصله ی خوندن پستهای طولانی ندارم و 7 خط در میون میخونم

  25. 42 سامورایی اوت 11, 2014 در 1:57 ب.ظ.

    شمال و میرزا قاسمی و ماهی کبابی و دریا و …اووووف عاشقتم

  26. 43 aban اوت 25, 2014 در 11:10 ب.ظ.

    Neveshtat ali bood . maman babaha che shabih haman !ba in hal kash in ..neveshtehato mamanet hich vaght nakhoone. gonah dare

  27. 44 تنها ژانویه 19, 2015 در 7:17 ق.ظ.

    قدر مادرت را بدون. روزی دلت برای همین صدا خیلی تنگ خواهد شد …


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 1 day ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 3 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 3 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 4 days ago
  • @better_el من گفتم؟ 😑 4 days ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,188 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: