مسافر صندلی عقب

زوجی توی ماشین هستند. آرش پشت فرمان نشسته و در خیابان‌هایی که صبح روز تعطیل خلوت هستند آرام می‌راند. زنش ماندانا در صندلی شاگرد نشسته و بی‌حرف بیرون را نگاه می‌کند. من و مجتبی صندلی عقب نشسته‌ایم و داریم همراه زوجی که دوستان‌مان هستند می‌رویم خارج از شهر برای گشت و گذار. برنامه مشخصی نداریم اما احتمالاً به شراب‌گیری‌های اطراف شهر سری بزنیم. شراب چیزی است که هیچ سررشته‌ای ازش نداریم اما می‌دانیم که باید داشته باشیم و برای همین مناسکش را انجام می‌دهیم.

اطراف چشم چپ ماندانا ورم کرده و درد می‌کند. دیشب خوبِ خوب بوده و صبح که پاشده توی آینه دیده که چشمش باز نمی‌شود. من و مجتبی سعی می‌کنیم وانمود کنیم که نگران چشمش هستیم، برای همین شروع می‌کنیم به سوال پرسیدن. گل‌مژه است؟ عفونت است؟ شاید گزیدگی؟ حساسیت نیست؟ کانادایی‌ها خیلی حساسیت دارند و ایرانی‌های مهاجر هم بعد از مدتی حساس می‌شوند… شاید حساسیت به بادام‌زمینی باشد؟ سوالات پینگ‌پنگی من و مجتبی ادامه دارد اما جوابی از صندلی جلو نمی‌آید، انگار داریم از همدیگر سوال می‌کنیم. در این مواقع آدم باید سکوت کند اما ما ادامه دادیم، این کار آدم‌های لوده است، انگار که ورم چشم زن موضوعی فرعی است و عطش علمی ما برای فهم علت ورم دغدغه‌ی اصلی. 

پیشنهاد کردیم که زوج توی رودربایستی نمانند و اگر می‌خواهند کل برنامه را کنسل کنند و برگردیم خانه‌های‌مان. آفتاب صبح چند لحظه پشت ابر رفت. من و مجتبی به هم نگاه کردیم. انگار جفت‌مان فهمیده بودیم آفتاب از شدت دلواپسی تصنعی ما حالش به هم خورده و پشت ابرها قایم شده. بالاخره صدای ماندانا در می‌آید. می‌گوید برنامه را ادامه بدهیم، اما سر راه برویم داروخانه. آرش ماشین را توی پارکینگ گنده مرکز خرید پارک می‌کند. از همین مرکز خریدهای یک طبقه‌ی مدل آمریکای شمالی که مثل قارچ همه جا هستند؛ یک سوپرمارکت و داروخانه دارد، یک فست‌فود، پست، چندتا مغازه‌ای که معلوم نیست چی می‌فروشند و یک پارکینگ روباز گنده جلوی مجموعه. معمولاً آدمهای چاق با کیسه‌های پر از گوشت و مرغ حراج خورده از سوپرمارکت بیرون می‌آیند، چند ده متر راه می‌روند و به ماشین لکنته‌شان می‌رسند. اما آن روز صبح هنوز خلوت بود. 

نمی‌دانم کِی رادیو ماشین را روشن کرده بودند اما وقتی آرش پارک کرد تازه فهمیدم که کلدپلی دارد می‌خواند. ماندانا زودتر پیاده شد و رفت دنبال دارو. آرش هنوز داشت با سوییچ و دنده و دگمه‌های داشبورد ور می‌رفت. نفهمیدم چطور اما ما سه تا سُر خورده بودیم به گپ زدن در مورد کلدپلی. من ازشان متنفرم، از لیریکس‌های بی‌معنی‌شان که ظاهری از «عمق» دارند اما در حقیقت در مورد هیچی نیستند. شنونده‌ی تازه‌کار احساس می‌کند که کلدپلی لای این اباطیل دارد کل مشکلات دنیا را بررسی و حل می‌کند ولی آن اشعار به هیچ موضوع خاصی اشاره ندارند، صرفن آوازی ملودیک هستند که از شدت محافظه‌کاری در مورد چیزی حرف نمی‌زنند، مبادا به عقاید گروهی بر بخورد و فروش میلیونی‌شان کم شود. داشتم حرف‌های آرش را بررسی می‌کردم که ببینم آیا می‌توانم لجن‌پاشی‌ام به کلدپلی را شروع کنم یا نه، دیدم وسط حرف‌هایش گفت پارسال رفته کنسرت‌شان و سر آهنگ «ساعت‌ها» عروج کرده‌اند. بهش گفتم آره، ملودی‌های‌شان گیراست. 

وسط گپ‌مان بود که آرش انگار جنی شده باشد، از ماشین زد بیرون و رفت داروخانه دنبال زنش. انگار نیرویی جادویی او را از ماشین کشید بیرون. منشاء این نیرو پدیده‌ای است که به آن «زوجیسم» می‌گویند. ماندانا مشکل حادی نداشت و حتی خودش هم از آرش نخواسته بود که همراهش برود. کل فرایند هم سرراست است: احتمالاً می‌رود و به دکتر مقیم داروخانه چشمش را نشان می‌دهد و دکتر هم یک پماد ضد حساسیت یا آنتی‌باکتریال یا قرص مُسکن توصیه می‌کند. تجویز و نسخه و چکاپی در کار نیست، راهنمایی فروشنده به مشتری است، دکتر مقیم داروخانه هم بیشتر در حکم بازاریاب شرکت‌ها داروسازی است که توی لباس سفید استتار کرده. 

اما به هر حال آرش احساس کرده بود که باید برود و در این «شرایط» پیش پارتنرش باشد. رفتنش بدون منطق است، می‌داند نیازی به حضورش نیست. به نظر می‌آمد که دوست دارد توی ماشین بماند و با رفقایش در مورد کلدپلی حرف بزند و رادیو گوش کند یا زیر آفتاب مطبوع صبح کش و قوس بیاید. به هر حال هر چه بود خودش در وهله‌ی اول به همراهی زنش نرفت، ترجیح داد که با ور رفتن به داشبورد خودش را مشغول جلوه بدهد و تنها یک موج ثانویه‌ی عذاب وجدان بود که از ماشین بیرون کشیدش. به نوعی نجواهای پنهانی زوجیسم بود که صدایش کردند. انگار که آینده‌ی محتمل را مرور کرده و بعد از عواقب نرفتنش ترسیده. شاید تجربه‌‌های مشابهی داشته که نرفتنش حمل بر بی‌اعتنایی شده و حالا ترجیح می‌دهد که توی این مانور «همراهی با همسر بیمار» حضور داشته باشد. اینها را دیگر به تجربه فهمیده، او آدمی است که حوصله نق و ناله و داد و بیداد را ندارد.

خودم هم توی موقعیت‌های مشابهی بوده‌ام و تمامی گزینه‌های امکان‌پذیر را انجام داده‌ام. گاهی همراهی کرده‌ام و حین همراهی آرام دست طرفم را نوازش کرده‌ام. گاهی اولش نرفته‌ام و بعد از مدتی ترس برم داشته و رفته‌ام دنبالش. گاهی هم کلاً نرفته‌ام و به کار خودم ادامه داده‌ام، گفته‌ام چیز مهمی نیست و خودش برود. اما به نظرم مشکل اینجاست که کل این سناریو از بیخ غلط است، اصلاً اینکه گزینه و تصمیم‌گیری مطرح می‌شود، اینکه خودت را در معرض «امتحان» می‌بینی کلاً اشتباه است. خسته‌کننده است وقتی هر کوچکترین اتفاق زندگی به محلی برای امتحان عشق آدم تبدیل می‌شود و رفتارهای آدم در هر شرایطی معنایی فراتر از خودشان پیدا می‌کنند، رفتارهای ذاتاً نامهم و بی‌معنی که ناگهان هرکدام‌شان کتاب کتاب تفسیر پشتش می‌آید. اگر آدم همه‌ی این همراهی‌ها را انجام بدهد بعد از مدتی از خودش بدش می‌آید که این‌قدر آسان تسلیم یک تصویر رومانتیک شده که احتمالاً از سینمای درجه سه-چهار بهش غالب شده. اگر نرود هم همیشه ترس از قانون‌شکنی دارد، دارد قانون «زوجها» را زیر پا می‌گذارد. توی دنیایی که هنوز با این تصاویر و مفاهیم غلط مسموم نشده، متر و معیار رفتار آدم بر اساس لذت و راحتی است، اما توی دنیای زوج‌ها تنها معیارْ پایبندی به آن تصویر ایده‌آل عشق است که به‌مان فروخته شده. کسی هم که آدم رابطه است به تجربه فهمیده هرچه بیشتر شبیه این تصویر باشد اصطکاک‌ها کمتر است و هر چه از آن تصویر دور شود احتمال دعوا و دلگیری بالا می‌رود.  

پ.ن. این لای کاغذهای ۸۰۰ سال پیش بود، الآن که گردگیری کردمش و تایپش تمام شد می‌بینم چقدر دوره‌اش گذشته.

Advertisements

31 Responses to “مسافر صندلی عقب”


  1. 1 expelled ژوئیه 9, 2014 در 11:14 ق.ظ.

    به تازگی وبلاگت رو دنبال می کنم!
    میخواستم از وسواس شما در املا و درست نویسی کلمات تشکر کنم :-)

  2. 3 majid ژوئیه 9, 2014 در 3:11 ب.ظ.

    جانا سخن از دی ما میگوئی!

  3. 4 سمیه ژوئیه 9, 2014 در 5:59 ب.ظ.

    آره موافقم واقعا دوره اش گذشته !

  4. 7 سین ژوئیه 9, 2014 در 7:49 ب.ظ.

    من گهگاه توئیت هایتان را از همین بغل دید میزنم. توئیت ها بهتر و معنا دارتر از نوشته هایتان هستند.
    بنظر من اگر از میان آنها داستانی بتوانید سر هم کنید ، موفق تر خواهید بود. برای مثال:
    1- چگونه میتوان در گرمای 43 درجه تهران و در میان گرد ریزهای معلق در هوا و بنزین دست ساز وطنی ، هویت و ریشه های خود را پیدا کنید؟
    2-من به افغانها رحم نمیکنم. چون خودم را در آنها میبینم و بجای اینکه به آنها لگد بزنم ( به خودم) به مرغ یخ زده اشان لگد میزنم( نوعی خود زنی).
    3- من همه اش به پولدار شدن فکر میکنم ، اما میترسم اگر پولدار شدم ، باز هم همینقدر ناراضی باشم .
    موضوع زیاد است ، حوصله ندارم بگویم. همانقدر که حوصله نکردم داستانتان را تا ته بخوانم.

  5. 9 میت ژوئیه 9, 2014 در 8:36 ب.ظ.

    وقتی هر کوچکترین اتفاق زندگی به محلی برای امتحان عشق آدم تبدیل می‌شود و رفتارهای آدم در هر شرایطی معنایی فراتر از خودشان پیدا می‌کنند. ;واقعا همینه مسخرست

  6. 10 فیل خاکستری ژوئیه 9, 2014 در 11:08 ب.ظ.

    کلد پلی رو قشتگ توصیف کردی

  7. 11 یک نقطه ژوئیه 10, 2014 در 5:12 ق.ظ.

    من رو بگو تمام مدت با اشتیاق میرفتم خط بعدی ببینم توضیح دادی چرا دوباره برگشتی کانادا یا نه..؟!!

    قربانت – یک نقطه

  8. 13 از سرزمین کانگروها ژوئیه 10, 2014 در 5:42 ق.ظ.

    کلا دردناکه وقتی می بینی رفتار پارتنرت نه از سر علاقه، که تنها برای رفع تکلیف بوده. یا اینکه چون از عواقبش می ترسیده. به نظر دوره روابط آدمها در قالب زوج ناهمگون (زن و مرد) سر اومده

  9. 14 نون ژوئیه 10, 2014 در 8:16 ق.ظ.

    چرا خوب؟ خوبه که مرد زندگی‌ آدم ساپرتیو باشه که. حضورش باعث دلگرمیست. همینقدر ساده. لازم نیست که حتما نیاز فیزیکی‌ به حضور مرد باشد. درست همان وقت که آدم نگران است مبادا ورم چشم شروع یک عفونت باشد، و در آستانه این‌است که حرفهای دکتر داروساز را بیش از حد جدی بگیرد، پارتنرت از راه می‌رسد و اطمینان میدهد که یک حساسیت ساده است. خودت هم میدانی‌ که پارتنرت دکتر نیست ولی‌ حضورش قوت قلب میدهد

  10. 15 KHERS ژوئیه 10, 2014 در 10:01 ق.ظ.

    آره خب ولی همه زندگی که دلگرم کردن پارتنر نیست.

  11. 16 someone ژوئیه 10, 2014 در 11:11 ق.ظ.

    اینقدرها هم دیگه روابط پارتنری سیاه نیستش‌…به نظرم این جور اثبات عشقها برای افرادی هست که اعتمادی تو رابطه به هم ندارن.

  12. 17 movaazi ژوئیه 10, 2014 در 11:18 ق.ظ.

    با این سن، هنوز متوجه نشدی که مسئله، «انعطاف پذیری» هست، و نه «رضایت».

  13. 19 ناشناس ژوئیه 10, 2014 در 2:58 ب.ظ.

    چرا تاریخش گذشته؟ خیلی خوب بود که

  14. 21 آستانه ژوئیه 10, 2014 در 3:13 ب.ظ.

    نمی دانم اشکال از ما دختراست یا از شما پسرا، منهم دقیقن همینطوری که گفتی همه اش دنبال این بودم که کشف کنم طرف مقابلم چقدر عاشقمه و اگر برخلاف خواسته ام عمل می کرد یعنی من رو دوست نداره و بعد هم قشقرق به پا می کردم. بعدها فهمیده ام که اینها همه اش بهونه است و من علاقه ایی به طرف نداشتم. می توانم بگم من تا به حال توی رابطه ایی نبودم که طرف رو واقعن بخوام. امیدوارم واقعن این دلیلش بوده باشه و اگر من عاشق کسی بشم دیگه دست از این بچه بازیها و گیر دادنهای الکی بردارم.

  15. 22 مرضیه ژوئیه 10, 2014 در 6:36 ب.ظ.

    همیشه هم تو توییتر مینویسی که کسایی که بچه نمیخوان و بیشتر از دو سال با هم بودن رو نمیفهمی. من سی و هشت سالمه و با پارتنرم ۵ سال هست که باهمیم هیچکدوم هم بچه نمیخوایم. شاید ته دلم من بخوام وان نایت استند داشته باشم یا اون هم همینطور یا جوون تر که بودیم هر کدوم رابطه بالای یک سال نداشتیم. اما اینکه الان با همیم و دیگه سبک و سیاق بچگیهامون رو نداریم چند دلیل داره: اول اینکه آدم جذابیت بیست و خورده ای سالگی رو برای مخ زنی نداره . و اینکه أدم خیلی سخت گیر تر شده تو انتخاب و دیگه با هرکسی حاضر نیست حرف بزنه چه برسه وارد رابطه بشه پس اگه بیست سالگی من دو روزه دوست پسر جدید داشتم و مووآن کرده بودم از قبلی الان ممکن دو سال طول بکشه.
    صد سال پیش میانگین عمر کردن آدمها ۴۷ سال بوده و الان ۷۸ سال. آدم ها دارن بیشتر عمر میکنن و ترس از تنهاییشون بیشتر میشه. خیلی ها نمیخوان تنها پیر بشن به همین سادگی! دلیل دیگه اش اینکه من میخواستم خونه بخرم و زندگیم ثابت بشه و اون خونه و زندگی ای که میخواستم داشته باشم رو تنهایی از عهده وامش برنمی اومدم. همه این آرامش و ترس از تنهایی برام وقتی سی سالم بود مسخره بود اما هرچی بیشتر میگذشت بیشتر اینا رو احساس کردم. امیدوارم حالا یکی از اون آدم ها رو تونسته باشی درک کنی.

    • 23 KHERS ژوئیه 11, 2014 در 6:58 ب.ظ.

      مساله مالی مهمه. اون بعد آرامش و دوستی و اینا هم مهمه. یه انتخابه. من چون تقریبن تجربه ش رو دارم الآن میدونم که پاش بیفته این گزینه رو انتخاب نمی کنم. برای همین یه کم دراماتیکش کردم و گفتم نمی فهممش. هم می فهممش و هم خودم هم انجامش دادم قدیما. ولی الآن که اون دوران گذشته، می بینم از خودم توی اون دوران بدم میاد (اون موقع نمی فهمیدم چون «توش» بودم). و خب طبعن انتخابم اینه که توی اون ساختار نرم. طبعن جور دیگه ای هزینه میدم. مثلن الآن خونه ندارم و با والدینم زندگی میکنم :)

  16. 24 مریم ژوئیه 10, 2014 در 6:44 ب.ظ.

    بسی‌ لذت بردم، ممنون.

    درسته، از زیر ذرّه بین بودن آدم خسته می‌شه، می‌خواد بزنه بیرون و برا خودش حق انجام دادن کارهای فکر نشده داشته باشه… حق اینکه هرکاری می‌خواد بکنه، بدون اینکه اصلا معنایی داشته باشه کارش یا هدف خاصی‌ رو دنبال کنه.

    تاهل سخته.

  17. 26 Anoush B (@anoush_b) ژوئیه 11, 2014 در 8:09 ق.ظ.

    مشکل اینجاست که بسیاری از ما نیاز داریم که به خودمون بقبولونیم که برای طرف مقابلمون مهم هستیم.اما خوب واقعیت کثیف اینه که در خیلی از روابط، تو چندان برای طرف مقابلت مهم نیستی، همون طور که طرف مقابلت چندان برای تو مهم نیست. در این موارد، مهم، توی رابطه بودنه، مهم، ارائه ی یک تصویر رومانتیک درجه ی سه و چهاره تا مبادا اطرافیان بو ببرند که چقدر تنهایی. می خوای با دوخته شدن به کسی تنهاییت رو از همه و از خودت پنهان کنی. اما خوب به جای اینکه انقدر زور بزنی بهتره با تنهاییت کنار بیای و بعد هم بگردی دنبال کسی که اونم با تنهاییش کنار اومده. اینجوری دیگه دوخت و دوز لازم نیست. می شه با فاصله از هم لذت برد.
    خرس عزیز، تواناییت در تشریح روابط همیشه برای من تحسین برانگیز بوده. گفتم که بدونی.

  18. 27 ژیان ژوئیه 11, 2014 در 8:14 ق.ظ.

    آرش و ماندانا رو خوب بخاطر دارم. همونطور که می شد انتظار داشت ماندانا و آرش با پی بردن به این چیزایی که گفتی کم کم از هم جدا شدند. تا جائیکه یادم میاد ماندانا ازدواج کرد و حاصل اون ازدواج پسری بود که حالا هفت هشت سالش می شد. یکی از روزها تصادفاً ماندانا و پسرش توی همون مرکز خرید بودند که من و آرش اونها رو دیدیم. آرش به محض شناختن ماندانا، با زدن عینک آفتابی به چشماش سعی کرد شناخته نشه. تمام مدت داشت ماندانا و پسرش رو از لابلای قفسه ها و بعدشم بیرون رفتن و سوار شدنشون به ماشین رو از پشت شیشه های فروشگاه نگاه می کرد. اتفاقاً ماشینش رو کنار ماشین اونها پارک کرده بود. حالا دیگه کاملاً نزدیک پنجرۀ ایستاده بود و داشت دور شدن اونها رو توی جاده رو تماشا می کرد. با رفتن ماندانا نگاهش دوباره به روی ماشین خودش توی پارکینگ برگشت. اطراف ماشینش خالی شده بود و نگاه آرش برای مدتی روی ماشینش خیره و ثابت موند…… یاد هشتصد سال پیش افتاد.

  19. 28 boroba ژوئیه 11, 2014 در 11:46 ق.ظ.

    چند وقته دارم یه کلاس روانشناسی میرم راجع به ارتباط و ازدواج و ایناست
    یه جمله ی خیلی جالب و عجیب اونجا شنیدم
    ازدواج یا دوستی احساس تنهایی را کاهش نمیدهد!
    به نظرم اگه بدونیم که تنهاییم فیلم بازی نمیکنیم

  20. 29 بهانه ژوئیه 12, 2014 در 10:25 ب.ظ.

    خواهشا میشه یه پستی هم بنویسید که مربوط به 800 سال بعد باشه؟

  21. 30 مهراد ژوئیه 15, 2014 در 3:29 ق.ظ.

    دمت گرم که هستی و مینویسی.


  1. 1 communication process | حیات خلوت من دنبالک در ژوئیه 15, 2014 در 4:39 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 1 day ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 3 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 3 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 4 days ago
  • @better_el من گفتم؟ 😑 4 days ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,202 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: