خاطراتی پیرامون مرغ

۱- همه چیز با یک تلفن شروع می‌شود
خانه دوست‌دخترم بودم که مادرم زنگ زد. گفت بیا که شب مهمان داریم، می‌آیند دیدنت. اسم‌ها را که شمرد دیدم ۱۰-۱۵ نفری می‌شوند. حاضر شدم و برگشتم خانه خودمان. می‌گفت خان‌عمو دارد می‌رود کالیفرنیا و گفته قبل از رفتنش هوس آش کرده. رفتم خانه دیدم یک دیگ بزرگ آش جو بار گذاشته بود. با مادرم حرف زدیم و دیدیم یک آش خالی زشت است. قرار شد زرشک‌پلو هم درست کند و من بروم از سر کوچه چند تا مرغ بریان بگیرم و بگذاریم کنارش.

۲- تناول جمعی در پیکان
قرار شد عصرش با مالماستین برویم مرغ بریان بخریم برای شام. مالماستین برادرم است. توی خیابان شهید محمدی چندتا مغازه هست که مرغ بریان می‌فروشند. سالیان سال من اینها را می‌دیدم ولی ازشان چیزی نخریده بودم. بچه که بودم خیلی مرغ بریان دوست داشتم اما از بچگی تا الآن شرایط کمی عوض شده. آن سالها ما ساوه زندگی می‌کردیم و گاهی شب‌ها که از تهران بر می‌گشتیم پدرم بَرِ میدان توحید یک نیش ترمز می‌زد، می‌پرید توی اغذیه‌فروشی آزاده و با یک مرغ بریان فویل‌پیچی شده بر می‌گشت توی ماشین. خودش رانندگی می‌کرد و ما هم عقب پیکان‌مان سفره می‌انداختیم. پیکان‌مان صندلی عقب نداشت و راحت می‌شد که کف‌اش سفره بیندازیم. مرغ را می‌گذاشتیم وسط‌مان و با دقت فویل را باز می‌کردیم. بعد فویل را نوبتی لیس می‌زدیم و حتی آخرین نفری هم که نوبت لیس زدنش بود با ولع این کار را انجام می‌داد. اما بعدتر یاد گرفتیم که فویل را با قیچی سوییس آرمی مالماستین به تکه‌های مساوی تقسیم کنیم و هر تکه سهم یکی از افراد خانواده می‌شد، البته به غیر از پدرم که سهم مشخصی نداشت چون به دقت مشغول رانندگی و کورس انداختن با وانت‌ها بود. بعد به خود مرغ حمله می‌کردیم. من پوست بریانش را دوست داشتم. یک بار یادم است موفق شدم کل پوست مرغ را قلفتی در بیاورم و بعد از شدت هیجان پوست را کشیدم روی سرم. مالماستین از خنده ریسه رفت اما بعد حسودیش شد و دست کرد از صندوق عقب جک ماشین را در آورد و جلوی صورتم تاب داد. می‌خواست تهدیدم کند اما چون لال بود نمی‌توانست چیزی بگوید. بهش گفتم این کار را نکن و سپس با پا به قفسه سینه‌اش کوبیدم. بلافاصله دلم برایش سوخت. گفتم از پوست مرغم چیزی بهش نمی‌دهم اما اجازه دارد بیاید همین‌طور که پوست مرغ مثل یک ماسک زیبا روی صورتم نشسته لیسش بزند. افراد دیگر خانواده توجهی به ما نمی‌کردند و انگشت‌های قلمی‌شان را مثل مته توی بدن مرغ بی‌پوست فرو کرده بودند و می‌کاویدند. مرغ درست وسط ماشین نشسته بود، درست روی خط تقارن طولی‌اش، یعنی جایی که میل گاردان پیکان از زیرش رد می‌شود پس من مطمئن بودم که گرم می‌ماند و به مالماستین اجازه دادم که با خیال راحت کارش را بکند. بوی مرغ پدرم را هم دیوانه می‌کرد. گاهی این‌قدر ناله می‌کرد که یک کدام‌مان تکه‌ای مرغ را به جلوی ماشین پرتاب می‌کرد. معمولاً آینه وسط ماشین را نشانه می‌گرفت. پدرم بدون برداشتن دست‌هایش از روی دنده و فرمان با یک خیز تکه مرغ را قبل از برخورد به آینه میان دندان‌هایش گرفته بود و بعد می‌خندید و ما هم برایش کف می‌زدیم.

۳- شب‌نشینی مهندس‌ها
بعد از آن سال‌ها نمی‌دانم چرا مرغ بریان رفته رفته از زندگی ما رفت. حادثه‌های نامربوط هم بی‌تاثیر نبودند. مثلاً یک شب با دوستم مجتبی بیرون بودیم و داشتیم حرف می‌زدیم و زمانی بود که جفت‌مان کار می‌کردیم پس توانایی خرید یک آبمیوه یا ساندویچ یا چیزهای مشابهی را داشتیم. یادم است دیر وقت بود و بیشتر جاها بسته بودند اما یک آبمیوه‌گیری توی خیابان شهید قلمی باز بود و ما هم رفتیم دو تا آب‌طالبی گرفتیم. داشتیم از وضعیت اسف‌بار مهندسی در ایران می‌گفتیم که دیدم مغاز‌ه‌دار مشغول جمع و جور کردن است اما با دست‌هایش به ما علامت داد که تا ته هورت کشیدن لیوان‌مان وقت داریم. علامت دادنش این‌طوری بود که کف دو دستش را به سمت زمین فشار می‌داد و لبخند نازکی می‌زد. اسمش آقا عیسی بود و انگار که ما آنجا نیستیم به کارش ادامه داد: چراغ‌های عقب مغازه را خاموش کرد و تازه اینجا بود که من متوجه شدم مغازه‌اش دو دهانه است و دهانه‌‌ی دومش چیزی شبیه اغذیه‌فروشی است. یکی از همین اجاق ایستاده‌های استیل داشت که هنوز ۴-۵ تا مرغ تویش چرخ می‌خوردند. اجاقش را خاموش کرد و مرغ‌های بریان را از سیخ بیرون کشید و انداخت توی یک کیسه‌ی سیاه. مجتبی زد به رانم و گفت «می‌بینی؟ وضع کشور خرابه، خیلی خرابه، اما مرام و معرفت هنوز نمرده، شعور و انسانیت هنوز هست، ببین چطور داره مرغا رو می‌بره بده به فقرا و گدا گشنه‌ها…» آقا عیسی از این تی‌شرت‌های سفید پوشیده بود که مورد علاقه سلمانی‌ها و دکترها و بعضی آبمیوه‌فروش‌هاست. در کیسه را که گره زد دست‌هایش را به پهلویش کشید. عیسی صحبت‌های ما را نشنید و انگار که طبیعی‌ترین کار دنیا را می‌کند: کیسه‌ی مرغ‌های بریان را گذاشت توی فریزر صندوقی‌اش، کنار تغار فالوده شیرازی. این‌طوری مطمئن می‌شد که  مرغ‌ها فاسد نمی‌شوند و فردا جنس خراب تحویل مشتری نمی‌دهد. خودم فکر می‌کنم همین تصویر هم باعث شد من بیشتر از مرغ بریان فاصله بگیرم. بهرحال واقعیت این است که شام مهمانی و اینکه خان‌عمو چی توی شکم گنده‌اش می‌ریزد برایم اهمیتی نداشت و فکر کردم مرغ بریان از سرش هم زیاد است.

۴- ماموریت من و مالماستین
با برادرم رفتیم خرید بساط شام. ماشین را کنار خیابان شهید محمدی پارک کردم. مالماستین را فرستادم کشک بگیرد و خودم رفتم توی صف بربری. همان آدم‌های همیشگی توی صف بودند: افغانی‌ها، پیرزن‌های نالان و پیرمردهای پررو. من به هیچ‌کدام از این سه دسته تعلق نداشتم برای همین همه به راحتی از من عبور می‌کردند. تصمیم گرفتم با حقه‌ای خودم را به تنور برسانم و دقیقاً هم همین کار را کردم: با یک جهش از روی‌شان عبور کردم و دو تا خشخاشی دو آتشه از ته تنور در آوردم و زدم بیرون. خیابان بوی گرد و غبار و گازوییل می‌داد. مالماستین کیسه کشک را جوری دستش گرفته بود که انگار ازش بدش می‌آید. همین‌طور که حواسش بود کیسه کشک به پایش نخورد بهم گفت خری که برگشتی. پروژه بعدی خرید مرغ بود. مالماستین گفت «زیاد به مرغ‌هاشون نگاه نکن چون خفت می‌کنن و باید بخری» بعد هم خودش آرام از توی پیاده‌رو راه افتاد و زیر‌چشمی مثل یک دزد به مرغ‌های چرخان نگاه می‌کرد. دستش را گرفتم و گفتم «وایسا، نگاه کردن که پولی نیست» و بعد دو تایی به مرغ‌های بریان ریز و بی‌گردن نگاه کردیم. زده بود دانه‌ای ۹۹۰۰ تومان. به مالماستین گفتم عدد و رقم جور در نمی‌آید، مرغ خودش کیلویی فلان قدر است، نمی‌شود که بریانش درسته ۹۹۰۰ باشد. فروشنده حرف‌مان را شنید و با دستش اشاره کرد که از مغازه‌اش دور شویم. رفتیم مغازه بعدی. تابلوی قیمت نزده بود. از همینش خوشم آمد. اسمش علی بود.

۵- مونولوگ علی
۳۵ ساله کارم مرغه. خودم هر روز صبح می‌رم کشتارگاه، می‌خرم میام اینجا پاک می‌کنم. اون مغازه بغلیا یخ‌زده می‌فروشن. مرغاشون یا مال چینه یا ترکیه. بعضی وقتام مال برزیله ولی تازه اونم اگه شانس بیارین. مرغاشون ماشینی‌ان. دیدی گردن ندارن؟ چون ماشینی‌ان. دستگاه گردن مرغ رو از بیخ می‌زنه. یه بند انگشت گردن می‌مونه [بند انگشت اشاره‌اش را نشان می‌دهد]. مرغای من نیم متر گردن دارن، چون ماشینی نیستن، دستی هستن. ببین [مرغ‌های توی اجاقش را نشان می‌دهد و بعد با دست راستش کاراته می‌زند روی ساعد چپش تا نیم متر را تصویری تداعی کند -انصافاً گردن مرغ‌هایش درازترند] بعد تازه من کار می‌کنم رو مرغام. مرزه و ترخون و رزماری و فلفل می‌چپونم توشون، این مرغا شیکم‌پرن [مشتش را به علامت فرو کردن سبزیجات داخل بدن مرغ عقب و جلو می‌کند] قابل شما رو هم نداره، دونه‌ای ۱۸ تومن.

۶- شکست‌های بزرگ، پیروزی‌های کوچک
سه تا مرغ از علی می‌خریم، تخفیف می‌دهد و دانه‌ای ۱۸ تومان را ۱۷ حساب می‌کند. مالماستین معتقد است که سرم کلاه رفته، معتقد  است که کل زندگی‌ام سرم کلاه رفته. به نظرم هیچ چیزی سیاه و سفید نیست، قبول دارم، توی زندگی که کلاً شکست خورده‌ام اما بحث خرید مرغ جداست، مرغ‌ها چیزهای ارزشمندی هستند، اصلاً شاید همین پیروزی در خرید مرغ بریان بشود نقطه عطف زندگیم.

۷- محکمه
مهمانی مثل همیشه است، همان آدم‌های همیشگی با همان حرف‌های همیشگی. همبازی‌های بچگی‌ام حالا بزرگ شده‌اند، همه ازدواج کرده‌اند و بچه‌دار شده‌اند. بچه‌هایشان هم مثل خودشان هستند ولی با بچه‌هایشان راحت‌ترم. بزرگترهای فامیل با خنده‌ای ظاهراً ناز ولی باطناً کریه می‌گویند فلانی بچه دوست دارد. منظورشان از فلانی «من» هستم. از اینکه توی جمعی، جوری که بشنوم، در موردم ولی نه خطاب به خودم حرف زده شود متنفرم. درست می‌گویند، بچه دوست دارم اما منظور آنها باید رمزگشایی شود: فلانی بچه دوست دارد اما چون زن و زندگی ندارد، چون بی‌اخلاق و فاسد است و از زنش جدا شده پس خانواده و بچه ندارد اما ما باایمان‌ها خانواده و بچه داریم و خوشبختیم. به‌شان می‌گویم بله بچه دوست دارم و بعد طارق که پسرک هفت ساله‌ی زشت و شیطانی است را نیشگون محکمی می‌گیرم. طارق پایم را لگد می‌کند و با مشت به بیضه‌ام می‌کوبد و می‌خندد. این فن را از بازی‌های کامپیوتری خشن یاد گرفته.

۸- نگاه کفتارها به بدن مرغ‌ها دوخته شده
سر میز شام ابتدا همه با شرم و حیا دور میز حلقه می‌زنند و غذاها را برآورد می‌کنند. احمق‌تر از این هستند که بفهمند مرغ‌ها خانگی نیستند و مدام تشکر می‌کنند که «توی زحمت» افتادیم. یواش یواش بوی مرغ‌ها یخ‌شان را آب می‌کند و بلوا می‌شود؛ مادرها به سمت ران‌های مرغ‌ها حمله می‌کنند، با مهارت بیخ ران را یک پیچ می‌دهند و می‌گذارند توی بشقاب بچه‌هایشان. طارق ران مرغش را مثل باتوم دستش گرفته و با آن به لپ محدثه، دختری هم سن و سال خودش می‌زند. هنوز هیچی نشده محدثه روسری صورتی سرش کرده و من چند سال بعد را می‌بینم که طارق با یاد محدثه خودارضایی خواهد کرد. مادران‌شان از هم جدای‌شان می‌کنند و هر کدام به بچه‌ی خود می‌گویند «مامان مرغتو بخور دیگه.»

شام تقریباً تمام شده. زن‌ها کمک می‌کنند که میز شام را جمع کنیم. بشقاب‌ها را می‌آورند توی آشپزخانه. هدف‌شان بیشتر چک کردن وضعیت آشپزخانه‌مان است تا کمک کردن. ولی چیز جدیدی در انتظارشان نیست. هیچ چیزی عوض نمی‌شود و آشپزخانه ما هم مثل همیشه سرشار از کثافت و کروکودیل است. خانه‌داری مادرم همیشه بساط خنده‌ی فامیل بوده اما نکته غم‌انگیزش این است که من هیچ‌وقت، نه آن موقع و نه حالا خنده‌ام نگرفت. توی این سال‌ها هر بار که جُک‌های نخ‌نمای‌شان را با عربده تعریف کردند و قهقهه زدند من دستم توی جیبم بوده و داشتم با قیچی سوییس آرمی مالماستین بازی بازی می‌کردم.

۹- افعی
سر شام خان‌عمو هفت کاسه آش خورده و حالا دارد شکم بزرگش را نوازش می‌کند. تازه در حال مهاجرت است و مثل هر مهاجر دیگری حال بهم زن است، اما خودش نمی‌داند. هنوز دارد تعریف می‌کند که توی بانک‌های خارج قهوه مجانی می‌دهند. می‌پرسد چرا برگشتی. می‌گویم نمی‌دانم. «از کارت اخراج شدی؟» می‌توانم نافش را از لای بازشدگی پیراهنش ببینم. به نافش خیره می‌شوم. «خب بیا کَلیف… اونجا بهتره از اروپا، بیا کار زیاده، دستتو می‌گیریم…» از توی ناف خان‌عمو یک افعی خاکستری به بیرون می‌خزد؛ مطمئنم که افعی می‌خواهد دور گردنم حلقه بزند، قفلم کند، طلسمم کند، ببردم خارج، ببردم کلیف. خان عمو هنوز منتظر جواب است. فامیل پخش و پلا دور هال نشسته‌اند و شکم‌های‌شان پر از مرغ بدکیفیت و کمی آش است. بهار تهران خیلی زودتر از موعدش گرم و تابستانی شده. خانه دم کرده و هوا بوی عرق بچه‌ها و بازدم بزرگترها را می‌دهد. سینی چایی دور می‌گردد. راضیه چایی فنجانی نمی‌خواهد، می‌گوید برایش توی لگن چایی خیلی خیلی پررنگ بیاوریم. بی‌تابانه منتظرم که شب تمام شود.

Advertisements

67 Responses to “خاطراتی پیرامون مرغ”


  1. 1 ننوي كهنه ژوئن 3, 2014 در 3:11 ب.ظ.

    يه كار جذاب اين ئه كه به بچه هاي پر روي فاميل كه ننه باباهاشون جمعشون نمي كنن يه گوشه كناري يه عكس وحشتناك نشون بدي تا به فاك برن

  2. 2 نسیم ژوئن 3, 2014 در 4:02 ب.ظ.

    خارج از ایران فقط همینش خوبه که وزن سنگین روابط خانوادگی رو دوش آدم نیست.
    چه اسمهایی انتخاب میکنی :)

  3. 4 سین ژوئن 3, 2014 در 4:52 ب.ظ.

    به نظر من بهتر از چند پست قبل بود. به دلایل زیر:
    1- از نظر فرم و محتوا ، تا حدی تعادل برقرار است.
    2- کوشش برای دست یافتن به زبانی جدید ، برای بیان حسیات ات تا حد قابل توجهی ، موفق بنظر میرسد. هر چند هنوز باید » جا بیافتد».
    3- حس » لنگ در زمین و آسمان » که گهگاه ونه بشکل عمده خودی نشان میدهد، بجا و خوب و خوشایند، بیان شده.
    4- حس در حاشیه بودن ، بدون دراماتیزه کردن و تمسخر دیگران ، خوب نوشته شده.
    و در پایان:
    این حس در حاشیه بودن ، برای من هم گزنده است. برای همه آدمها گزنده است. حداقل تا مرحله پذیرش این قضیه رنج میبری. من راه حلی برایش پیدا نکردم. گاهی همراه موج شدم ، تا سر حد یک میمون مقلد. اما افاقه نکرد. به این نتیجه رسیدم: ولش کن! این زنتیکی است. راه حل ندارد.

  4. 6 آستانه ژوئن 3, 2014 در 5:07 ب.ظ.

    چه ایران، چه خارج! کلن جفنگ می نویسی. بی محتوا! مهم جایی که آدم زندگی می کنه نیست، هر جایی که بری خودت را هم با خودت می بری… ولی توانایی استفاده از لغات را داری! و خوب از آنها استفاده می کنی!

  5. 7 ahkeintor ژوئن 3, 2014 در 5:07 ب.ظ.

    دهان ما را سرویس کردی کمی زود تر به زود تر پست بزار ! (البته هنوز این رو نخوندم فقط خواستم اینو بگم)

  6. 8 Sina ژوئن 3, 2014 در 5:44 ب.ظ.

    بابا چی کارش داری خان عمو رو؛ با هزار امیدو آرزو داره میاد خارج تو بانک قهوه بخوره و سینه های دختر های بلوند کارمند بانک رو نیگاه کنه…بزا خوش باشه

  7. 9 سین ژوئن 3, 2014 در 5:51 ب.ظ.

    در دنباله » حس در حاشیه» بودن یا احساس عدم تعلق، دلم خواست یک » کامنت » پسرکی جوان را اینجا بازگو کنم. که گویا این حس میتواند همگانی باشد و ربطی به فرهنگ و مکان نداره.کامنت:
    در زندگی اگر کارها یتان روبراه نمیشود ، سه چیز را میتوانید امتحان کنید:
    1- اطرافیانتان را تغییر بدهید.
    2-نقشه و برنامه زندگیتان را تغییر بدهید.
    3-جایی را که هستید ترک کنید.
    من میخواهم این را هم در تایید قسمتی از کامنت » آستانه » و هم کامنت این پسرک جوان اضافه کنم:
    خب اگر همه را امتحان کردیم و باز هم نشد چی؟
    جواب من اینست: این مسئله زنیتکی است. در بافت مغزی شما ست و ساخت کاراکتر شماست. البته این جوابی است که من به خودم دادم و با این قضیه کنار آمدم. یکی از دوستان من با همین مشکل » حس عدم تعلق » آنقدر کلنجار رفت که به خدا ایمان آورد.

    • 10 KHERS ژوئن 3, 2014 در 5:57 ب.ظ.

      هام. ببین من تا چند سال پیش این حس عدم تعلق رو داشتم. الآن ندارم. شش ماهم هست که می خوام در مورد یه چیزی بنویسم. ولی نشده. اصن همین پست مرغ و فلان اول قرار بود در مورد اون باشه، شروع کردم و دیدم پیش نمیره. بستم و مرغ رو شروع کردم. درمانش هم به نظرم نسخه کلی نداره. یه راهه، هر کی یه جوری میره :)

    • 11 Sina ژوئن 4, 2014 در 9:28 ب.ظ.

      آقا این بحث خیلی جالیه … باید بهش حتما پرداخته بشه

  8. 12 لی‌لی‌ ژوئن 3, 2014 در 6:52 ب.ظ.

    ‌خرس جان نمی‌شه به جای مرغ و کوکو برامون از این بگی‌ که تو چه طوری این حس آدم تعلقت از بین رفت، البته همین پستات هم خیلی‌ عالی. کلا بنویس یکم ، میکشی ما رو تا یه پست بذاری!

  9. 14 ahkeintor ژوئن 3, 2014 در 8:08 ب.ظ.

    فکر میکنم سال بعد این موقع شاید من هم مهاجر باشم ولی دلم نمیخواهد حال بهم زن باشم ! :/ … حالا اگر خودت بودی میفهمیدی مرغ خانگی نیست ؟

  10. 17 رویا ژوئن 3, 2014 در 8:31 ب.ظ.

    کلیف! :))))
    هی بنویس دیگه. حتماً باید اون سر دنیا باشی تا هی بنویسی؟ (فکر کنم اینقدر همه کامنت گذاشتیم و غر زدیم که بنویس از پست گذاشتن پشیمان شدی)

    دست شما درد نکنه که اوغات فراغت و کار ما رو پر می کنید.
    قربان شما
    یک فن
    (بوس)

  11. 19 یکی از کلیف! ژوئن 3, 2014 در 9:29 ب.ظ.

    من وبلاگت رو دنبال می کنم و برام اصلا عجیب نبود که برگشتی! با اینکه تو انگلیس زندگی می کردی ولی ذهنت انگار تو ایران فریز شده بود. یه کم از حال و هوات تو ایران و اینکه آیا هنوز از تصمیم که گرفتی راضی هستی یا نه بنویس.

    • 20 KHERS ژوئن 4, 2014 در 4:44 ق.ظ.

      مممم، عجیب رو نمیدونم ولی سخته. خیلیا رو می‌شناسم که می‌خوان برگردن و ولی تا ابد بر نمی‌گردن. منظورم اینه که ناراضی بودن لزومن باعث تغییر و برگشت نمی‌شه. بعدشم که چشم، حتمن می‌نویسم :-)

      • 21 رویا ژوئن 4, 2014 در 4:45 ب.ظ.

        امان امان از اینا که می خوان برگردن بر نمی گردن! می گن اونجا عمری کاره یا خیلی سخته یا دلتنگیم و فلان اونوقت همونجا نشستم سرجاشون!

  12. 22 parnian ژوئن 4, 2014 در 1:47 ق.ظ.

    این ساوه رو جدی گفتی‌؟ اگه آره؛ شهر صنعتی‌ بودین حتما

  13. 24 یک نقطه ژوئن 4, 2014 در 4:14 ق.ظ.

    هوس مرغ بریون کردم . نیم ساعت دیگه می رم بخرم

  14. 25 sara ژوئن 4, 2014 در 5:23 ق.ظ.

    صحنه مرغ خوردن تو ماشین خیلی جالب بود.
    یجوری همه چیو رک و راست میریزی وسط که آدم از خودشم چندشش میشه.

  15. 26 we are eternal ژوئن 4, 2014 در 10:48 ق.ظ.

    مالمستين :))
    ازون موقه ك برگشتى ايران جواب كامنتا رو دُرُست ميدى، راضى نيستم.

  16. 28 ناشناس ژوئن 4, 2014 در 11:25 ق.ظ.

    پاشو برگرد لندن
    البته مطمئنم بر میگردی

    خبر بده بریم یه آبجو بزنیم

  17. 30 ناشناس ژوئن 4, 2014 در 12:05 ب.ظ.

    هر چی‌ تو توییتر سطحی به نظر میرسی‌ اینجا نکته سنج و زیبا بین!

    یا ۲ نفر دارن این پستا و تویتا رو مینویسن یا تو بای پلاری!

  18. 32 رامین ژوئن 4, 2014 در 1:10 ب.ظ.

    قبلا نگفته بودی یه مدت ساوه زندگی میکردی! گفته بیدی؟ جالب بود!

  19. 33 sherry ژوئن 4, 2014 در 2:35 ب.ظ.

    چقدر خوندن نوشته هات کشش داره! کلی زحمت کشیدم که تا کلمه ی مورد نظر را پیدا کنم! به هر حال مثل خیلی ها دنبال می کنم نوشته هات رو، با اینکه نه علاقه ای به ایران و نه به اکثریت ایرانی که این روزها ازشون می شونم دارم، اما هنوز یک چیز غریبی باید آن ته ها باشه که وقتی رفتی ایران و داری می نویسی با اینکه توو اروپا هم نوشته هات خوندنی بود، اما آنجا نوشته هات بهم نزدیک تر بود و توو ایران یک صمیمیت ایرانی_ از آن نوعی که از کودکی هام با آن مردم و احتمالا نه این مردم تازه! _ درش می بینم.
    به نظرم تو مرد شجاعی هستی و البته دانایی غربی در تو رسوخ کرده، شاید هم همیشه همین بودی، من چه می دونم، به هر حال شجاع و دانایی که کاری رو که دلت می خواسته و درست می دونستی_برگشتن به ایران_ انجام دادی. من اصلا دلم نمی خواد هرگز برگردم؛ لااقل توو این ده پانزده سال هنوز هوس نکردم؛ دلمم برای هیچی آنجا تنگ نشده و نمی شود، اما با خودم که فکر می کنم اگر جای کسی بودم که دلش می خواست برگرده، احتمالا شجاعت و جسارت تو رو نمی داشتم که کار به آن خوبی رو ول کنم و برگردم و ایران!
    مرسی که می نویسی. خوش باشی

  20. 34 asieh ژوئن 4, 2014 در 3:41 ب.ظ.

    خوب است
    ما خارج نشینان ترسوی برنگرد را هم شاد میکنی
    ممنون

  21. 35 Caspian ژوئن 4, 2014 در 4:24 ب.ظ.

    abajooie akhar ke nashod. looking forward to catching up.

  22. 38 شیرین ژوئن 4, 2014 در 5:26 ب.ظ.

    مرسی برای مطالب متفاوت و قشنگتون . امیدوارم اینبار که میری رودخونه یه ماهی گنده گیرت بیاد . :)

  23. 39 ناشناس ژوئن 4, 2014 در 8:36 ب.ظ.

    در طول روز از معدود لحظاتی که خوشحالم موقع خوندن اینجاست. خیلی به ما لطف می کنی اینجا می نویسی خرس جان.

  24. 41 میثم ژوئن 4, 2014 در 11:52 ب.ظ.

    البته یه قسمتهایی از ایران هم اگه مایه به اندازه کافی داشته باشی و کارت به ارگان (!!) های دولتی نیفته چه بسا بهتر از فرنگ باشه. نکته مهم تر دلبستگیه ، اگه دوست دخترت (یا کسی که جواب بده) هم لندن بود بر نمی گشتی ، بر می گشتی؟

  25. 43 غضی ژوئن 5, 2014 در 12:09 ق.ظ.

    یک خواننده بسیار قدیمی، مدتی نیست شدی، بعد سر از انگل و حالا هم ایران. من هم احساس تو رو داشتم. برگشتم ایران. به من هم می گفتن، اخراج شدی؟ … نرسیده هیات علمی شدم و پروژه گرفتم، ولی 4 ماه بیشتر دووم نیاوردم، امیدوارم بتونی بمونی، ایران خوبه، من دوسش دارم ولی ت…مش رو ندارم دیگه برگردم. خوشحالم که تجربه اش کردم، دیگه تا آخر عمر به خودم نمی گم اگه می رفتم .. می شد و این حرفا. فقط امیدوارم اون دوس دخترت تو رو اونجا نکشونده باشه .. موفق باشی خرس جان. زود زود بنویس.

  26. 44 خواننده قديميت از بوستون ژوئن 5, 2014 در 3:46 ق.ظ.

    مهندس خسته عزيز
    نوشته هاى جديدت حال و هواى نوشته هاى قبل از طلاقت رو داره، نيروى زندگى توشه با محوريت غذا :)
    فقط كاش آرشيو قديميت رو در دسترس قرار مى دادى. گاهى هوس مى كنم برم دوباره بخونمشون.

  27. 46 فرزانه ژوئن 6, 2014 در 7:51 ق.ظ.

    این نوشته عالیه به تمام معنا توسط یک نویسنده نوشته شده نویسنده بودن کار بسیار طاقت فرسایی ست. لذت داد نوشته اتون .

  28. 47 miad ژوئن 6, 2014 در 1:52 ب.ظ.

    عاشق مالماستین ام ، لالِ و حرف میزنه

  29. 48 رقاص ژوئن 7, 2014 در 7:31 ق.ظ.

    این یکی از عالیا بود.مرسی که مینویسی.

  30. 50 آناهیتا ژوئن 8, 2014 در 5:40 ب.ظ.

    به چه خوب که می نویسی
    دیگه شدی مث خودم یو یو هی هر چند وقت یه بار بری برگردی :D

  31. 51 خوره ژوئن 8, 2014 در 10:33 ب.ظ.

    از ادمهاي جوكير تنفر دارم! نوشته هات ديكه از دل نيست فقط مي خايي يه جيزي نوشته باشي. بعضي ها كه كامنت ميذارن و أزت تعريف مي كنن هم عقده اي هستن وفكر مي كنن اينجوري توجه تو رو جلب كنن تا شايد ادمهاي ديبي به نظر برسن. تو كامنتات بحت نكن و حتي جواب نده! قبلن بهتر بود يعني با جواب ندادنت به كامنتا ارزش كارت حفظ مي شد و فقط مال خودت بود! منم يكي از اون عقده أيها هستم لابد!

  32. 52 سامورایی ژوئن 9, 2014 در 8:13 ق.ظ.

    ۷ و ۸ عالی بودن. ۲ یه کمی غیرقابل باور بود اما شبیه یه داستان کوتاهِ خیلی خوبه.
    ایران بودن روی نوشته‌هات هم تاثیر گذاشته! راستی اگه عمو جان شما این پست رو بخونه چقدر بخنده!

  33. 54 ناشناس ژوئن 12, 2014 در 7:22 ب.ظ.

    خوب بود این دفعه

  34. 55 Has Tii ژوئن 14, 2014 در 5:14 ب.ظ.

    آیا خرس همان مستر بکس است ؟

  35. 57 someone ژوئن 30, 2014 در 8:59 ق.ظ.

    ‌خرس چرا آپدیت نمیکنی‌؟ تبدیل به جوجه شدیم بسکه خاطره مرغی خوندیم….

  36. 59 ترمه ژوئن 30, 2014 در 4:08 ب.ظ.

    تخیل و واقعیت رو خوب با هم پیوند میدی دوست داشتم

  37. 62 از سرزمین کانگروها ژوئیه 3, 2014 در 5:40 ق.ظ.

    عین همین مرغ یخ زده شده اینجا. یخش رو بشکن خب. یه چیزی بنویس

  38. 63 مرمري ژوئیه 8, 2014 در 1:51 ق.ظ.

    بنويسسسسسس ديگه !!!
    معتادي شديم ما :))

  39. 64 سپیده ژوئیه 9, 2014 در 5:32 ق.ظ.

    می دانی قسمتِ‌روشنِ‌ داستان برایم کجاست؟ آنجا که حداقل وقتی این ماجراها شروع می شود، خانه » دوست دخترت» هستی!‌

  40. 66 hajitunsin مه 1, 2015 در 10:51 ق.ظ.

    اون قسمت طارق و محدثه خیلی بجا بود

  41. 67 ترانه دسامبر 31, 2016 در 4:23 ق.ظ.

    چقدر زندگی ما دهه ۶۰ ها شبیه همه. ما هم مرغ بریون ها مون را از نبش میدون توحید لای فویل می گرفتیم و بعد آن سالها مرغ بریون رفته رفته از زندگی مون رفت … :(


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 20 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 20 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 20 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 20 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,747 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: