بیات

سه روز توی غار بودیم. شب سوم غذاها تموم شدند، یعنی دیگه هیچی توی یخچال و کابینت‌ها نمونده بود به غیر از چند تا سیب‌زمینی جوونه زده و دو قاشق از خامه‌ی صبح. الف می‌گفت اینها سرطانی می‌شن. چرا سرطانی؟ سیب‌زمینی مواد غذاییش رو جمع می‌کنه و زور می‌زنه و زرت یه جوونه ازش می‌زنه بیرون، می‌خواد نسل بعدی سیب‌زمینی‌های پشندی رو تولید کنه، سرطان کجای این فرایند می‌آد؟ مگه ما آدم‌ها بچه‌دار می‌شیم حین بچه‌دار شدن سرطان هم می‌گیریم؟ اما خب جاوید می‌گه همه چیز این‌قدر ساده نیست، همه چیز با مثال تشریح نمی‌شه، با این حال من همون سیب‌زمینی‌ها رو خوب وارسی کردم، حتی عینک هم زدم و رفتم لامپ لوستر وسط اتاق رو هم سفت کردم تا نور زیاد بشه، درسته، اولش یک کم سخت بود، داشتیم کور می‌شدیم از شدت نور اما لازم بود، بعد دست کشیدم روی پوست خاکی سیب‌زمینی‌ها، دونه دونه، و منتظر بودم برجستگی جوونه‌ها رو لمس کنم. انگشتام رو بو کردم، بوی خاک می‌دادن، بوی الف رو هم می‌دادن. اما این‌طوری که نمی‌شه، آدم سُر می‌خورده به یه وادی‌های دیگه در صورتی که ما فقط گشنه‌مون بود، ما فقط می‌خواستیم غذا بخوریم، چون سر ظهر صبحونه خورده بودیم و آره، مفصل بود، تخم‌مرغ پخته و خامه و پنیر و سنگک اما خب الآن دیگه شب بود، هفت یا شاید هم هشت، نمی‌دونم چند، ولی خب گشنه‌مون بود، یعنی من که گشنه‌م بود، اون که هیچ‌وقت گشنه‌ش نیست، بعدش که غذا باشه می‌خوره‌ها اما قبلش که می‌پرسی یه صدای ممتنع از خودش در می‌آره. دیدم کلاً چهار تا سیب‌زمینی، دو تا بابا و دو تا بچه‌سیب‌زمینی داریم. یه دونه از اون گنده‌ها رسماً جوونه زده بود، یعنی از جوونه گذشته بود، دیگه شاخ و برگ بود، اگه قرار به سرطان بود این یکی دیگه محرز خود سرطان بود. چشمام رو بستم و انداختمش توی سطل. دور انداختن سخته. مادرم وقتی غذا دور می‌ریخت بعدش زار می‌زد. من حالا یک کم بهترم ولی من هم همونم، چاره‌ای نیست، آدم همونه دیگه، ننه‌شه، باباشه، فرار نمی‌شه کرد، من خودم یه مدت فرار کردم، خیلی دور شدم، از ۲۵ تا دریا و سه تا اقیانوس و پنج تا رشته کوه گذشتم و بعد یه روز صبح خودم رو توی آینه نگاه کردم، بابام با سبیل‌هاش بهم گفت سلام، یعنی می‌خوام بگم فایده نداره، من بابامم، من مادرمم. سه تا سیب‌زمینی دیگه رو دور نریختم. اونها رو پوره کردم. پوست گرفتم و فرض کردم جوونه ندارن، ریختم توی دیگچه مسی الف با یه کم نمک، نیم ساعت بعد پخته بودن، جوری که چنگال می‌زدی کل شالوده‌ی سیب‌زمینی فرو می‌ریخت. منم کارهام دستیه، ینی یه بار دست زدم به میکسر برقی و چهار تا انگشت‌هام رو از دست دادم، بعد از اون دیگه همه چی دستی. با همون پشت چنگال سیب‌زمینی‌ها رو له‌شون کردم، ته خامه‌ی صبح و یه کم شیر و کره و نمک و فلفل زدم و شد پوره. دوباره در دیگچه رو گذاشتم که یخ نکنه و به الف گفتم تو نیا، من می‌رم سر کوچه گوشت می‌خرم. می‌گه من پوسیدم، باید بیام بیرون، نیام بیرون دیگه بیرون یادم می‌ره، نور و هوا یادم می‌ره. می‌گم خب بیا. می‌گه ولی لفتش می‌دما، من که می‌دونم، فرقی نداره برام، تا حاضر بشه سر خودم رو گرم می‌کنم، می‌رم سر دیگچه مسی و با پشت چنگال سیب‌زمینی‌های گولّه شده رو له می‌کنم، ولی فایده نداره، هیچ‌وقت مثل مال بیرون اون‌طور یه دست و همگن نمی‌شه. البته نشه، به جهنم، لابد مال بیرون با پودره، آب‌جوش می‌ریزن روی پودر و می‌فروشن به ماها، ما هم می‌گیم به‌به چقدر مواد شیمیایی خوشمزه‌ای بود، یامی، E330، یامی، مواد نگه‌دارنده، یامی‌، ام‌اس‌جی، یامی، E472. ولی خب ته تهش ما که متخصص نیستیم، یا حداقل متخصص صنایع غذایی نیستیم، من به شخصه متخصص لوله هستم و توی رشته‌م نه خوبم و نه بد، متوسطم. لوله هم دخلی به هیچی نداره و همینه که من راجع به هیچی نظری ندارم. به نظرم خامه‌ی این بحث رو جاوید گفت، می‌گفت مهندس لوله هیچی نیست، هیچ کاری نمی‌کنه و هیچ نظری نداره. اما بعضی از متخصص‌های صنایع غذایی می‌گن باباجون این بحث مواد شیمیایی و غذای صنعتی و اینها اصلاً مهم نیست. من که درست نمی‌دونم، ولی بهر حال با همون سیب‌زمینی‌های جوونه زده پوره درست کردم. وقتی رفتیم بیرون بدترین موقع روز بود، یعنی همون زمانی که هوا نه تاریکه و نه روشن و آدم تکلیفش رو نمی‌دونه. جاوید این‌جور وقت‌ها از خونه بیرون نمی‌ره، می‌گه کلافه می‌شم. سر بالایی رو سیخکی رفتیم بالا، چنارها هم بلند، مثل همیشه، من شروع کردم چنارهایی که به خاطر ساخت و ساز قطع کردن رو بشمرم، بعد دیدم فایده نداره، چه فرقی می‌کنه، حالا که بریدن‌شون، بقیه‌شون رو هم یه روزی می‌بُرن و قیمت زمین هم کماکان طبق روند ۵۰۰ سال گذشته مثل موشک می‌ره بالا، می‌ره بالا و منم که خیلی وقته قیمت‌ها رو نمی‌فهمم، میلیونه، میلیارده، چندتا صفر داره؟ تازه خیر سرم مهندسم، کارم نامبره. اما خب می‌دونم این دور و برا همه چی گرونه، می‌دونم دم مامور شهرداری رو ببینی و چهار تا درخت ببُری و بَر زمینت رو دو وجب اضافه کنی، دو وجب کش بیای توی پیاده‌رو، خودش یهو می‌شه چندین میلیون، یا شایدم چندین میلیارد. اما خب همین چیزها من رو مگسی می‌کنه، همین که دیگه پیاده‌رو نمونده و نمی‌شه دو قدم راه رفت، چون دیوار ساختمون‌ها چسبیدن به درخت‌ها، یا بدتر، درخت‌ها نیستن و به جاش دیوار ساختمون تا لب جوب اومده. ولی خب فرقی نداره، سر جمع ده دقیقه بیرونم و حالا پیاده‌رو بخوره تو سرم، از توی کوچه لای بنز‌ها و شاسی‌بلندهای زشت کُره‌ای راه می‌رم، بعد دوباره بر می‌گردیم توی غار و اونجا همه چی، همه چی یادم می‌ره. رسیدیم دم ردیف مغازه‌ها و از هم جدا شدیم، اون رفت یه چیزی بخره و من یه چیز دیگه. من که سر به هوا، فکر کنم داشتم تلاش می‌کردم نوک چنارها رو نگاه کنم، بعد دو تا افغانی، یا شایدم کارگر، خلاصه بدبخت-بیچاره از توی سوپر پروتئینی اومدن بیرون، یه مرغ یخ‌زده توی کیسه دست یکی‌شون بود، داشتن حرف می‌زدن و فکر کنم خوشحال بودن، لابد چون روز کاری‌شون تموم شده بود، بعد درست مقابل هم که بودیم مرغ از دستش افتاد و من هم داشتم راه می‌رفتم، تا به خودم بیام دیدم مرغ افتاده جلوی پام و نیم متر شوتش کردم، از همین جا می‌گم مرغش یخ‌زده بود چون پنجه پام خورد به یه چیز سفت. بعد که شرایط رو ضبط کردم خب ناراحت شدم، خم شدم ببینم مرغه چی شده. چیزیش نشده بود، این یخی‌ها مثل سنگ هستن، مرغ رو برداشتم دادم به‌شون و داشتم معذرت‌خواهی می‌کردم، آقا شرمنده ببخشید و از همین حرف‌ها، اما می‌دونی چی شد؟ باورم نمی‌شه، دیدم اون دو تا دارن ازم معذرت‌خواهی می‌کنن، یعنی رسماً داشتن عذر می‌خواستن که چرا مرغ‌شون خورده به پای من. رفتم توی پروتئینی و سعی کردم فراموش کنم، یک کم به گوشت‌ها نگاه کردم و سعی کردم مثل یه کاربلد به نظر بیام، با یک کم مکث گفتم دو برش متوسط استیکی بیات. وقتی داشت می‌برید دوباره پرسیدم قربان گوشتش بیاته؟ و روی ت آخرش بیشتر مکث کردم و توی چشم‌های قصابه نگاه کردم، می‌خواستم بفهمه که من گوشت رو می‌فهمم، یا حتی یه پله بالاتر، می‌خواستم بفهمه که هفته قبل ۲۰۰ صفحه نجف در مورد گوشت خوندم و می‌دونم که گوشت استیک باید بیات باشه، اما انگار نه انگار، من هم یکی مثل همه بودم براش و اون فقط کارش رو می‌کرد، یعنی اول دو تا فوت به دو تا ساعد‌های پشمالوش کرد و بعد شروع کرد به بریدن گوشت، به نظرم اون‌طور مسلط به چاقوش، مسلط به ابزارش  کار می‌کرد بار جنسی هم داشت، اما جدای از اون می‌خواستم بپرسم آقا حکمت این فوت کردن چی بود؟ اما دیگه کسی جواب نمی‌ده توی این دوره زمونه. اومدم بیرون رفتم دکون بغلی، سنگکی، زود کارم رو راه انداخت. هادی صداقت می‌گه زمان شاه بابا سنگک می‌دادن به درازی آدم، اما الآن چی؟ الآن هزار تومن هم می‌دی ولی ته تهش سنگک تا زیر زانوی آدم می‌رسه، خب همه چی عوض شده، سنگک‌ها هم کوتوله شدن و من چیکار می‌کنم؟ هیچی. سنگک‌ها قد کف دست هم بشن بازم من هیچی، من بی‌عملی، من مهندسی لوله و شوت کردن مرغ‌های ضعفا. برگشتنه سرازیری بود. به الف گفتم الآن نکش بذار بریم روی نیمکت‌های دم خونه. سرازیری همیشه خوش می‌گذره. براش ماجرای مرغ رو تعریف می‌کردم، بهش می‌گفتم شاید وقتی می‌آن اینجا، توی این محله، لای این درخت‌های دراز و قصرهای زشتی که «آرشیتکت: فرزاد دلیری» طراحی کرده، این‌قدر براشون جای غریبیه که آمادگی روحیش رو دارن که مرغ‌شون شوت بشه، ینی به نوعی اگه من هم مرغش رو شوت نمی‌کردم شاید خودش می‌رفت از یه ارباب دیگه تقاضا می‌کرد که بیاد مرغش رو براش شوت کنه. وسط تعریفم از یه کوچه‌ای رد می‌شدیم، پیاده رو به عرض یک متر. یه پسره تکیه داده بود به دیوار یه قصر. قصر که نه، صاحابش دوست داره فکر کنه قصره، نمای خونه سنگ‌های آنچنانی، ستون و دفتر و دستک، از همین‌ها که بدسلیقگی روی دونه دونه سنگ‌های نمای ساختمون حک شده، دو سه تا سانتافه‌ی کُپل هم توی پارکینگ. پسره از این سیاها، نمی‌دونم مال جنوبن یا این‌قدر توی زباله‌ها شیرجه می‌زنن این رنگی می‌شن. یه گونی بافت نایلونی هم دارن، چه می‌دونم توش چیه، ولی تکیه داده بود به دیوار و داشت یه تیکه نون سق می‌زد. ما هم مثلاً ۲۰ متر مونده بهش برسیم، اصلاً کاری بهش نداشتیم، اما می‌دونی چی شد؟ ما رو که دید پاشو جمع کرد، بعد هم کیسه‌شو کشید سمت خودش و چسبید به دیوار. ولش می‌کردی لابد تعظیم هم می‌کرد. ما با سنگک کوتوله‌مون از کنارش رد شدیم. چیکار کنه آدم؟ به قول جاوید دیگه بحث اختلاف طبقاتی نیست، بحث ارباب رعیتیه. برگشتیم خونه پوره هنوز نیم‌گرم بود، دیگچه رو گذاشتم روی شعله کم. استیک‌ها رو هم آب‌دار سرخ کردم. غذا رو که می‌کشیدم فکر کردم که خودم، خودم چقدر بیات شدم. خونه دم کرده بود اما خب آدم غذا رو که شروع می‌کنه همه چی یادش می‌ره، خوبیش همینه.

Advertisements

55 Responses to “بیات”


  1. 1 ننوي كهنه مه 10, 2014 در 5:40 ب.ظ.

    منظورت از گوشت بيات يني همينايي كه ابشون در رفته رنگشون عوض شده؟

  2. 2 KHERS مه 10, 2014 در 5:42 ب.ظ.

    نه ینی گوشتی که یکم مونده، یکم رنگش برگشته.

  3. 3 armin مه 10, 2014 در 7:05 ب.ظ.

    بنویس بنویس بنویس بنویس بنویس…

  4. 5 ahkeintor مه 10, 2014 در 8:02 ب.ظ.

    بعضی وقتا که میام یه پست مسخره دیگه آپ کنم میبینم تو یه چیز جدید نوشتی ! با اینکه تا چن دقيقه قبلش واقعا احتیاج داشتم تا بنویسم و خالی شم ولی وقتی تو پست میزاری فقط میخونم و بعدش دیگه ترجیح میدم کلا وبلاگمو جم کنم : |

  5. 9 پاسخ گذار مه 10, 2014 در 10:17 ب.ظ.

    دلت ریش نمی‌شه وقتی آدمای ندار و ضعیف و بدبخت بیچاره تو خیابون می‌بینی؟

  6. 11 farzaneh مه 11, 2014 در 4:52 ق.ظ.

    يعني اومدي ايران موندگار شدي؟؟؟

  7. 12 asemanehasti مه 11, 2014 در 6:05 ق.ظ.

    هنوز از برگشتن پشیمون نشدی؟

  8. 14 ناشناس مه 11, 2014 در 12:38 ب.ظ.

    از پست پیش تا این پست عوض شدی

  9. 16 میثم مه 11, 2014 در 5:00 ب.ظ.

    پشیمونی داره میاد. نشونه اش؟ همین پست ، البته اغلب سنبه درد تنهایی پرزورتره ، تا ریغ رابطه بیاد بالا می مونی ;-)

  10. 18 رویا مه 12, 2014 در 2:21 ب.ظ.

    می شه لطفاً ایمیلتو چک کنی؟ ممنونم.

  11. 19 زینب مه 13, 2014 در 2:19 ب.ظ.

    لطفا از فکر کردن به کنه توییت کردن افسرده نشو برای من که هیچ چیز برای معنی نداره دیگه راه خوبیه خوندن توییت های تو و چند نفر دیگه.

  12. 21 sherry مه 14, 2014 در 2:05 ق.ظ.

    تلخ بود تهش، تلخ! :(

  13. 22 Someone مه 14, 2014 در 9:20 ق.ظ.

    ‌خرس می‌تونم بپرسم تو ایران چجوری پول در میاری؟ جدی می‌پرسم…

  14. 24 خوره مه 14, 2014 در 9:00 ب.ظ.

    خرسي جان نقل مكان كردي نوع مشكلات و دركيريهات عوض شده! حد اقل خوبيش اينه كه مشكلات اينجا يعني جايي كه الان هستي فلسفي، ريشه اي، رواني و خورنده نيست. بهتره در كيره همين مشكلات كس شعر خورن مرغ يخ زده به بات و اون بسرم سياه جنوبي باشه تا حداقل يه احساس خوشبختي نسبي داشته باشي.

  15. 26 دختر معمولی مه 15, 2014 در 7:51 ق.ظ.

    شاید ربطی به پستت نداشته باشه ولی منم یه حس خوشبختی نسبتی دارم نمی دونم آینده چی میشه ولی» حال» خیلی بد نیست نمیشه گفت خیلی خوبه ولی بد هم نیست الکی واسه چی ناراحت باشم
    و کلا هم خیلی چیزایی که علم میگه رو جدی نمی گیرم ،به هر حال کسی چ می دونه پس فردا یکی کشف نکنه جوونه های روی سیب زمینی برای یه جاهایی از بدن مفید هست..
    حتی برای من یکروز پیش آمد که یکروز موقع عبور از خیابان به یک ماشین خیلی مدل بالا راه دادم بعد خیلی از این کارم پشیمان شدم که مثلا پراید چه کم از این داشت ولی خب می دونی گاهی این اتفاق ها می افته..

  16. 27 رقاص مه 15, 2014 در 11:23 ق.ظ.

    بعضي چيزا بياتشونم خوبه مثه گوشت مثه خرس :)

  17. 28 Shahram Najafi مه 15, 2014 در 11:57 ق.ظ.

    تو به جای مهندس لوله باید برنامه آموزش آشپزی درست کنی. استعداد عجیبی داری

  18. 30 peyghambar مه 16, 2014 در 4:48 ب.ظ.

    یعنی این جمله :
    …» و بعد یه روز صبح خودم رو توی آینه نگاه کردم، بابام با سبیل‌هاش بهم گفت سلام، یعنی می‌خوام بگم فایده نداره، من بابامم، من مادرمم»
    یعنی آدم یِ زندگی باید بیاد و بره تا همینو بفهمه
    خیلی ظلمه به خدا
    خیلی

    • 31 KHERS مه 17, 2014 در 3:14 ب.ظ.

      اوهوم دیر فهمیدم

      • 32 چرکنویس مه 20, 2014 در 4:48 ب.ظ.

        وقتی بچه دار شدی و دیدی خودت T از اون پایین ، به خودت ، اون بالا نگاه میکنی ، این فهمیدن کاملترم میشه .
        البته معمولا این فهمیدنها به هیچ درد ما نمیخورن .

      • 33 peyghambar مه 20, 2014 در 7:12 ب.ظ.

        ( تا حالا دقت نکرده نبودم , دیگه به پاسخ پاسخ نمیشه پاسخ داد,! )
        ی چیزی رو قبر ی شاعر معروف عرب نوشته که شاید ی کم بی ربط باشه ولی جالبه :
        ابوالعَلاء مَعَرّی :
        هذا جناة أبی علیَّ و ما جنیت علی أحد

        این جنایت پدر بر من است و من بر کسی جنایت نکردم.

  19. 34 پالیز مه 19, 2014 در 8:31 ق.ظ.

    اول فیلم August: Osage County یه دیالوگی هست که میگه: زندگی خیلی طولانیه (تی. اس الیوت) اولين نفري نيست که اين حرفو زده
    مسلماً اولين نفري هم نيست
    که به اين موضوع فکر کرده
    ولي اين جمله به اسم اون ثبت شده
    چون به خودش زحمت داده که بنويسدش
    حالا اگه تو بخواي بگيش
    بايد اسم اون رو هم بعدش بياري
    زندگي خيلي طولانيه
    تي.اس اليوت

    __________
    بیشتر از همه اینجا
    اما خب همین چیزها من رو مگسی می‌کنه، همین که دیگه پیاده‌رو نمونده و نمی‌شه دو قدم راه رفت، چون دیوار ساختمون‌ها چسبیدن به درخت‌ها، یا بدتر، درخت‌ها نیستن و به جاش دیوار ساختمون تا لب جوب اومده. ولی خب فرقی نداره، سر جمع ده دقیقه بیرونم و حالا پیاده‌رو بخوره تو سرم، از توی کوچه لای بنز‌ها و شاسی‌بلندهای زشت کُره‌ای راه می‌رم، بعد دوباره بر می‌گردیم توی غار و اونجا همه چی، همه چی یادم می‌ره.

    _________
    مرسی

  20. 36 ر- ک مه 20, 2014 در 1:30 ق.ظ.

    دوساعتی هست نشستم پای وبلاگت،حدود 10 -15 تا پست خوندم،
    در یک و شاید سه کلمه، عالی ،عالی،عالی

  21. 38 سمیه مه 20, 2014 در 4:58 ب.ظ.

    تو رفتی ایران چه مهربون شدی ، به کامنتها جواب میدی و تشکر میکنی و از این حرفاا ! :D

  22. 40 KHERS مه 20, 2014 در 8:49 ب.ظ.

    آره دیگه، عوض شدم :ی

  23. 41 ناشناس مه 22, 2014 در 9:02 ق.ظ.

    یه سوال یا شاید کمی‌ فضولی

    ‌خرس جان، آیا دوست دخترت هم وبلاگت رو می‌خونه؟

  24. 42 ناشناس مه 22, 2014 در 9:04 ق.ظ.

    یه سوال یا شاید کمی‌ فضولی : دی

    ‌خرس جان، آیا دوست دخترت هم وبلاگت رو می‌خونه؟

  25. 43 ناشناس مه 23, 2014 در 3:04 ب.ظ.

    دو تا سیب زمینی بابا؟ جالبه، اگر من بودم حتمن می نوشتم مامان و بابا. فکر کنم همه همینکار رو می کردن :) نشانه های گیئیت (شوخی)

  26. 44 کلا اسم گذاشتن کار حال بهم زنیه مه 23, 2014 در 6:30 ب.ظ.

    ببین من این سوالو قبلن هم میخواستم ازت بپرسم. ولی حالا که اوفتادی رو دور جواب میپرسم. حالا این دوسدخترت نه ولی زن سابقت این جا رو میخوند؟ یا میدونست که این بلاگ واسه توعه؟ بلاخره با هم زندگی میکردین یه جایی یه سوتی چیزی باید فهمیده باشه دیگه. البته اگه سه چار سال مارو با خیال پردازیات درگیر نکرده باشی. بوس

  27. 47 mahsa مه 25, 2014 در 12:08 ق.ظ.

    چن وخ پیش کل آرشیوتو خوندم. خوشم اومد. نظر نداده بودم ولی الان اومدم بگم یه لحظه خوشحال شی

  28. 49 سامورایی مه 25, 2014 در 10:11 ق.ظ.

    از 10 می تا 26 می میشه 16 روز. ینی تو 16 روزه هیچی ننوشتی. بنویس دیگه لامصب!

  29. 50 کفشدوزک مه 28, 2014 در 3:20 ب.ظ.

    کمرنگ شدی ، بنویس یه چیز ، میترسم دستت خشک شه ، نگران خودتم :)

  30. 51 اسپرسو مه 28, 2014 در 4:12 ب.ظ.

    خرسی جون میگما تو عاشق شدی نه؟!یه جور نرمی شدی… این دختررو خیلی دوسش داری انگار… نمیشه یکم بیشتر در «موردش» و در مورده «خودتو خودش» بنویسی؟
    نمیخام فوضولی کنما..نه! چون از درپچه ی اینجا میشناسمت، کنجکاوم.
    اگه یه پست عاشقانه میذاشتی….آخ آخ آخ آخ D:

    • 52 Has Tii مه 28, 2014 در 11:35 ب.ظ.

      چه خوب است آدمی بسنده بکند !
      دوستان این خرس ِما خودش و دری که اینجا بر ما گشوده به تنهایی یک دنیاست.. برام جالب هست اغلب دنیای ِ پابلیک ِخرس را رها کرده اند و به دنیای ِ خصوصی و شخصی ش فکر میکنند ؛ به کسی آیا بوده / هست که بخواند نوشته هایش را و .. ؟

  31. 53 majid مه 29, 2014 در 2:02 ب.ظ.

    قلم روان و راحتی داری
    متشکرم

  32. 54 Nou ژوئن 1, 2014 در 6:08 ق.ظ.

    چه خوب که اومدی ایران

  33. 55 ناشناس ژوئن 6, 2014 در 9:49 ق.ظ.

    فضای نوشته‌ت عجیب عین محلّه‌ی ما بود. یعنی هرچیزی که اینجا خوندم توی خیابون ما تعریف میشه.
    خیابون دیباجی شمالی.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 1 day ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 3 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 3 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 4 days ago
  • @better_el من گفتم؟ 😑 4 days ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,202 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: