من و ماشینم از نفس افتاده‌ایم، کنار اتوبان خاموش می‌شویم و ادامه نمی‌دهیم

توی راه چشمم به کوه‌ها افتاد. تیره بودند و نوک‌شان برف زده بود. خوشحال بودم که هر وقت مقابلم را نگاه کنم می‌بینم‌شان. خروجی اول را پیچیدم سمت راست و دو دقیقه بعد زنگ ساختمان را زدم. لابد مرا توی آیفون تصویری دید چون بدون هیچ پرسشی سریع در را زد. نمی‌دانم چرا، اما فاصله‌ی در ساختمان تا در آپارتمانش را تقریباً دویدم. در آپارتمانش را باز گذاشته بود و پریدم بغلش. فقط یک پیراهن سفید مردانه پوشیده بود. گفتم دلم برایش تنگ شده. کمی فشارش دادم و بعد رفت سر تتمه‌ی ظرف‌هایی که داشت می‌شست. 

کتری‌اش روی گاز بود و آرام قل می‌زد. توی قوری پیرکسش چای خشک ریخته بود. کمی توی آپارتمانش پرسه زدم. جوراب‌هایم را در آوردم و گلوله کردم توی کوله‌ام. همین‌طور که ظرف می‌شست کمی بیشتر از پشت بغلش کردم. ظرف‌ها که تمام شد چایی را دم کرد. گفتم «این پیرهنم که می‌گی خوشگله دیگه کهنه شده، همین‌طور توی خونه تنم بود، اومدم اینجا قبل از رفتن دوش بگیرم و عوضش کنم، بعد همون سورمه‌ای راه‌راه همیشگی رو بپوشم برای مهمونی شب.» بهم شیرینی ایرانی تعارف کرد. نخوردم. گشنه‌ام بود اما فکر کنم نمی‌توانستم چیزی بخورم. رفت دوش بگیرد. من شلوارم را در آوردم. نشستم کف هال، یک دستمال کاغذی گذاشتم زیر دستم و ناخن‌هایم را گرفتم. یکی از سی‌دی‌هایش را گذاشته بودم؛ مردی با صدایی بم و خسته می‌خواند: 

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند – وان که این کار ندانست در انکار بماند 

کیف مانیکورش سوهان نداشت. به جایش پنجه‌ام را کشیدم روی پاچه‌ی شلوار جینم که آن کنار افتاده بود. کف دستم را کشیدم روی فرش تا اگر ناخنی رویش افتاده باشد جمع کنم. چیزی پیدا نکردم اما قطعاً الآن لای پرزهای فرشش پر از ناخن‌های من است چون روی دستمالم سرجمع سه تا و نصفی ناخن بود. دستمال را مچاله کردم و بردم و انداختم توی سطل آشپزخانه. چند روز قبلش بهش گفته بودم کیسه‌اش برای سطلش کوچک است، هی کیسه می‌افتد ته سطل و کثافت‌کاری می‌شود. گفته بودم کیسه زباله بگیرد. گفته بود که کیسه زباله دارد اما می‌خواهد از همین کیسه‌های خرید میوه استفاده کند. گفتم پس سطل کوچکتر لازم دارد. گفته بود پس این سطلش را چکار کند؟ من چیزی نگفته بودم، فکر کردم چه راحت دارم سُر می‌خورم توی فاز «رابطه،» توی فازی که حرفها به ظاهر مشکلی ندارند اما یک ته‌مایه‌ی اذیت‌کننده‌ای از خشونت و روزمرگی درش هست. به خودم نهیب زده بودم که به من چه مربوط است که کیسه‌ی سطلش چطوری است و چرا اصلاً نظر می‌دهم و این مکالمه‌ی پینگ‌پونگی را ادامه می‌دهم. دستمال مچاله را که می‌انداختم دور دیدم چه خوب همان کیسه‌های کوچک چفت سطل شده‌اند و هیچ هم نیاز به کیسه زباله نیست. 

لیوان‌های چایی را آب کشیدم. پیراهنم را در آوردم و کمی نرمش کردم. حرکات کششی. چندین ماه است که دارم تلاش می‌کنم از کمر تا شوم و دستانم به زمین برسند، اما بیشتر وقت‌ها نمی‌رسند، چون پیر و خشک هستم. گاهی سر حرکت پنجم یا ششم نوک انگشتانم برای کسری از ثانیه به زمین ساییده می‌شوند و خوشحال می‌شوم. 

صدای دوش قطع شده بود. دیدم با حوله‌ی تن‌پوش شیری‌رنگ پشت سرم دم در حمام ایستاده و موهایش را خشک می‌کند. فکر کردم لابد الآن کل آپارتمانش «بوی نرمش» مرا گرفته و به خودم فحش دادم. پریدم زیر دوش. حواسم بود که دور و اطراف را زیادی خیس نکنم. آبش گرم بود، چشمانم را بستم و با نوک انگشتانم کف کله‌ام را مالش دادم. فکر کردم به غیر از کوه‌ها، به غیر از اینکه دوست‌دخترم ساکن این شهر است، دوش‌های آب‌گرم تهران را هم دوست دارم. آمدم بیرون و حاضر شدیم. یک تاپ طوسی پوشیده بود و می‌گفت شکمش با این لباس معلوم است. چند بار لباسش را عوض کرد. من که شکمی نمی‌دیدم ولی می‌دانستم گفتنش بی‌فایده است. پیراهن چهارخانه‌ام که گفته بود خوشگل است را بو کردم. ازش پرسیدم چرا آدم تازه بعد از حمام بوها را می‌فهمد؟ بی‌خیال پیراهن شدم و  همان بلوز سورمه‌ای با راه‌راه‌های آبی را پوشیدم. انگار با این بلوز لاغر به نظر می‌آیم، اما حتی با این بلوز هم وقتی از کمر تا می‌شوم دستانم به زمین نمی‌رسند، چون خشک و پیرم. قبل از رفتن گفتم برای توی راه سی‌دی برداریم. مراحل آخر آماده شدنش بود و  تند تند بین آشپزخانه و هال در رفت و آمد بود. سی‌دی‌ها را نگاه می‌کردم و ازش می‌پرسیدم این را بیاورم یا نه. چند تا را که پرسیدم یکهو گفت از من نپرس، نمی‌توانم چند کار را با هم انجام دهم، خودت یک چیزی بیار. گفتم خب. چند لحظه بعد پرسید ناراحت شدی؟ ببخشید. گفتم نه نشدم. چیزی نگفته بود. بعد هم به شوخی گفتم تحقیرم نکن. واقعاً هم ناراحت نشده بودم. 

توی ماشین که نشستیم گفتم آخرین مهمانی‌مان را هم برویم. احتمالاً بدجنسی کردم چون فکر کرد هنوز گیر همان موضوع هستم. گفتم نه بابا منظورم ترافیک است که بعد از عید دیگر نمی‌شود جایی رفت. فکر کنم از همان اولش که نشستیم توی ماشین خیلی یواش تپش قلبم شروع شد، خیلی نامحسوس. هی فکر کردم چه مرگم است. از فکر اینکه از چنین حرف نامهم و پیش‌پاافتاده‌ای ناراحت شده باشم خنده‌ام می‌گرفت. دنده را که عوض می‌کردم دستم را نوازش می‌کرد. توی راه فکر می‌کردم که علی‌رغم این‌همه زر-زری که در مورد رابطه و خوبی‌هایش می‌کنم، وقتی دوباره تویش قرار می‌گیرم باز گند می‌زنم، باز «نمی‌توانم». اتفاقی که افتاده بود حتی اصطکاک هم نبود، شاید در بدبینانه‌ترین حالت لحنش کمی هار بود. احتمالاً حساسیت رادار بیشتر آدم‌ها پایین‌تر از این است که حتی وقوعش را ضبط کند. با این حال من وسط اتوبان‌های خاکستری غرب تهران همین اتفاق کوچک را در امتداد جریانی از اتفاق‌های به ظاهر نامهم می‌دیدم، جریانی که گذشته، حال و آینده را به هم می‌دوزد، ربطش می‌دادم به دو-سه تا ناملایمت خیلی خیلی ملایم چند روز پیش، ربطش می‌دادم به ناملایمت‌های پیش‌پا افتاده‌ی دیگری که در آینده اتفاق خواهند افتاد و در نهایت به فروپاشی چیزی عظیم فکر می‌کردم. انگار هر کدام از این اتفاق‌ها یکی از تکه‌های دومینو هستند، یکی یکی اینها را پشت سر هم می‌چینیم، به ظاهر این تکه‌ها سرپا ایستاده‌اند. همین‌طور که رابطه جلو می‌رود قطار دومینو هم شکل می‌گیرد و بعد یک روزی، بنا به دلیلی کاملاً واهی و اتفاقی تلنگری به یکی از این دومینو‌ها می‌خورد و در چند ثانیه کل قطار دومینو‌ها فرو می‌ریزد.

دوباره دستم را گرفت. من داشتم به هزار تا چیز ناخوشایند فکر می‌کردم و حتی جرات نمی‌کردم گوشه‌ای از افکارم را برایش بگویم. به جایش من هم لبخند زدم اما صورتم به سمت مقابلم بود و داشتم به اگزوز ماشین جلویی نگاه می‌کردم. انگار دقیقاً می‌توانستم مدت‌ها بعد را پیش‌بینی کنم که همین حرف‌های نامهم پایه‌های همه چیز را به هم ریخته. این اتفاق برایم یادآوری این بود که رابطه‌ها چطوری هستند، چطوری با شروع‌شان عملاً پایان‌شان هم در حال شکل‌گیری است، حرف‌های آدم‌ها تویش چطوری می‌شوند، و چطور حرف‌ها به خودی خود هیچ مشکلی ندارند اما تجمع‌شان بعد از مدتی آدم را می‌فرساید.

در علم مکانیک جامدات مبحثی هست به نام «خستگی.» هر ماده‌ای در شرایط عادی، تنش به خصوصی را تاب می‌آورد و بعد خراب می‌شود. از آن طرف، ممکن است در طول عمر مفیدش در معرض تنش‌هایی به مراتب کوچکتر از ظرفیت تخریبش قرار بگیرد، اما تاثیر تجمعی اینها باعث می‌شود تاب و توان آن ماده بسیار کمتر بشود، به اصطلاح «خسته» بشود و خیلی زودتر از ظرفیت عادیش خراب شود. حرف‌های کوچک توی روابط هم همینند، به تنهایی هیچی نیستند اما بعد از چند ماه یا چند سال اثر تجمعی‌شان آدم را «خسته» می‌کند. حداقل من که همیشه همین‌طور تمام شده‌ام، هیچ‌وقت هیچ اتفاق گنده‌ای مثل خیانت یا نابودی ناگهانی عشق و امثالهم بهم ضربه نزده، به جایش همیشه یک رشته از اتفاقات و کنش‌ها و واکنش‌های فوق‌العاده بی‌اهمیت خسته‌ام کرده‌اند و بعد مثل یک حمال فرار کرده‌ام. همین است که به عقب که نگاه می‌کنم هیچ‌وقت دلیل موجهی برای شکست‌هایم ندارم و در عوض لای عبارات کلی «کار نکرد» یا «جنس هم نبودیم» قایم شده‌ام.

اتوبان‌ها خلوت بودند و ۲۰ دقیقه‌ای رسیدیم به مهمانی. روی مبل نشسته بودیم کنار هم، خیلی خوب و رومانتیک و راحت، اما حتی نمی‌دانست که من به چی فکر می‌کنم، و من هم از فکر این تضاد تیز درون و بیرونم حالم از خودم بهم می‌خورد. هر از گاهی که حواسش نبود بر می‌گشتم و نیم‌رخ خوش‌تراش و ظریفش را نگاه می‌کردم و متعجب از خودم می پرسیدم چرا با خودت این کار را می‌کنی حمال؟ در طول مهمانی پنج بار رفتم دستشویی. نمی‌دانم چرا این‌قدر شاش داشتم. دفعه دومش خودم را توی آینه نگاه کردم: با عینک و چهار تا لاخه ریش. گفته بود از ته‌ریش بدش نمی‌آید و من هم نزده بودم. کنار آینه یک سوهان ناخن بود. کمی ناخن‌هایم را سوهان کشیدم و برگشتم توی هال. از ساندویچی سامان گلریز شام سفارش دادند و بعد نشستیم به فیلم دیدن. وسط فیلم دستش را گذاشتم زیر گلویم که نبض می‌زد. پرسید چیزیم است؟ در گوشش گفتم نه و لبخند زدم. متنفرم از اینکه بگویم چیزیم هست، و بیشتر مواقع هم نمی‌توانم چیزی که هست را توضیح بدهم. مثلاً در شرایط فعلی باید چی می‌گفتم؟ می‌گفتم که من ناراحت نشدم، اما با همان یک حرفت «آخر» رابطه را دیدم؟ دیدم که قرار است بعدها چطوری بشویم؟ فیلم کُند پیش می‌رفت. همان اوایل فیلم یکی که خیلی خوشحال به نظر می‌رسید بی‌دلیل افتاد و مُرد. فکر کردم تپش قلبم همین‌طور اوج بگیرد من هم وضعم همین است، درست مثل پدربزرگم؛ قبل از ۴۰ سالگی قلبم می‌ایستد و می‌میرم. پاشدیم که شام بخوریم. معده‌ام داشت سوارخ می‌شد اما همان دو لقمه‌ای که خوردم هم حالم را بد کرد و ادامه ندادم و به جایش ساندویچم را انگشت می‌کردم. 

وسط‌های شام، همین‌طور که با کونه‌ی ساندویچم بازی می‌کردم فهمیدم باید بروم، یعنی چاره‌ای نداشتم. فکر کردم زشت است، فکر کردم همه می‌فهمند که یک مرگیم است. جوان‌تر که بودم خیلی حواسم بود که وقتی با آدم‌های دیگر هستیم چیزی از مشکلات‌مان «درز» نکند. حتی یادم است اواسط بیست‌سالگی با دوست‌دختر آن موقعم و چند تا از دوستان گروهی رفتم یک آبشار برای گردش. شب قبلش ما همدیگر را با قیچی رشته‌رشته کرده بودیم -احتمالاً سر اینکه برویم خارج یا نه- اما توی مینی‌بوس هیچی بروز ندادیم و حتی با هم «خوب» هم بودیم؛ علی ‌الخصوص من، انگار بروز ندادن مشکلات نوعی امتحان «فرهنگ و تمدن» است و من هم مُصر بودم که شاگرد اول این امتحان بشوم. این شب ولی آخرین چیزی که برایم مهم بود این بود که مردم بفهمند یا نفهمند. تنها ترسم این بود که وقتی بگویم سرم درد می‌کند و بخواهم بروم  او هم بگوید با من می‌آید، آن موقع باید برویم خانه‌اش و احتمالاً جایی وسط مسیر باید دروغ دوم را هم بگویم، باید بگویم که امشب می‌خواهم کمی تنها باشم. بهش نگاه می‌کردم که چه زیبا و خواستنی ساندویچش را می‌خورد و از خودم متنفر بودم که این آشغالی هستم که هستم، همینی که هی نمی‌تواند، یا حساس است یا افسرده است یا بهش بر می‌خورد و یا بدون دلیل «متوقف» می‌شود. بعد می‌بینم با هر آدم عزیزی که توی زندگیم بوده، از دوست بگیر تا خانواده، زمانی از این جنس مشکلات داشته‌ام؛ اما نمی‌شود که همه‌ی دنیا بی‌ملاحظه باشند و هی پا بگذارند روی دُمِ منِ مظلوم، برعکس، شاید من مریضم، شاید دُم من زیاد دراز و پت و پهن است و همه جا را فرا گرفته و برای همین هی پا می‌خورد.       

توی راه سی‌دی عصری را گذاشتم. دوباره همان بیت را خواند. فکر کردم منِ خاک بر سر که «محرم دل» هم شده‌ام اما انگار هنوز در انکارم، این‌قدر در انکارم که پشت سرم جا گذاشتمش و فرار کردم. توی اتوبان نیایش آگهی بزرگ عطاویچ بود با پس‌زمینه‌ی قرمز تند: یک همبرگر سه‌طبقه که لای هر طبقه چند لایه ژامبون هم تپانده بود. احتمالاً عطا نام صاحب ساندویچی است که این تپه‌ی گه را اختراع کرده و بعد این قدر وقیح است که نام آشغال عطاویچ را برایش انتخاب کرده و بعد هم با افتخار زده وسط اتوبان، از این ور به آن ورش، جوری که چاره‌ای نداشته باشی جز دیدنش. زدم بغل، از پایه بیلبرد رفتم بالا، چندین بار لیز خوردم ولی هر بار درست قبل از پرت شدن دستم را جایی بند می‌کردم و بالاخره رسیدم آن بالا. باد می‌آمد ولی انگار من سوراخ سوراخ شده بودم، باد از میانم عبور می‌کرد و اثری رویم نداشت. شلوارم را در آوردم، انداختم پایین، افتاد روی شیشه‌ی یک ماشین قرمز رنگ. بعد شاشیدم به عطاویچ و ساندویچش ابداعی‌اش. به نظرم رسید که بالاخره خالی شدم.

از نیایش پیچیدم توی چمران. ماشینم سربالایی بعد از رمپ را نمی‌کشید، نفس نداشت، مثل خودم، پت پت کرد و بعد خاموش شد، وسط ناکجا، دوست‌دخترم پشت سرم، بی‌خبر از همه چیز، من این وسط، متوقف وسط اتوبانی تاریک در محاصره‌ی بیلبردهای عطاویچ و کیلومترها دور از خانه و بدون کوچک‌ترین امیدی برای رسیدن به مقصد یا بازگشت، بدون کوچکترین توانی برای اصلاح هر چیزی. دوباره همان فکر آزاردهنده همیشگی که شش ماه بود پشت سر گذاشته بودمش با تمام قوت و از همه‌‌ی جهات بهم حمله‌ور شده بود: اینکه من توی رابطه یواش یواش از بین می‌روم، خارج رابطه هم که در عطش داشتنش از بین می‌روم.

توی پارکینگ منتظر بودم برادرم بیاید ماشینش را جابجا کند تا ماشین من هم جا شود. بهش اس‌ام‌اس زدم که فلانی جونم من رسیدم، لبخند. فکر کردم این دو نقطه پرانتز دقیقاً چه معنی‌ای می‌دهد؟ هر وقت که دوست داشتم حرف بزنم، لازم داشتم که حرف بزنم، کلماتش را پیدا نکرده‌ام، احتمالاً چون حتی خودم هم رفتارم و عکس‌العمل‌هایم را درک نمی‌کنم. وقتی هم بعد از کلی زور زدن چیزی می‌گویم این‌طور به نظر می‌رسد که آدم لوس و نیازمند توجهی هستم که همه‌ی آدم‌ها مدام باید دور و برش آسه بیایند و آسه بروند. فکر کردم کاشکی حداقل ناخن‌هایم را درست و حسابی از روی فرشش جمع کرده بودم.

برادرم که توی پارکینگ از کنارم رد شد من سرم توی گوشی‌ام بود و داشتم اس‌ام‌اس رقت‌انگیز «من رسیدم»ام را می‌فرستادم. سرم را بالا آوردم، برادرم داشت بهم لبخند می‌زد. فکر کردم من همیشه این آدم را دارم. ماشینم را چپاندم کنار ماشینش. توی آسانسور گفت کاپشنم چه قشنگ است. گفتم مال تو. گفت «نه بابا، مال سرباز‌اس.» گفتم «هر وقت دوست داشتی برش دار.» فکر کردم من که هیچ کاری برای هیچ کسی و برای خودم نمی‌توانم بکنم، کاشکی حداقل برادرم کاپشن را که خوشش آمده بردارد. 

دوی شب بود که وارد خانه‌مان شدم. پدرم با چشم‌های کاسه‌خون نشسته بود توی هال روبروی تلویزیون خاموش. یک تکه سنگک بیات را خرد می‌کرد. پرسیدم چه کار می‌کنی؟ گفت «برا کفترا نون خورد می‌کنم.» گفتم «الآن که خوابن کفترا…» گفت «صبح مامانت می‌ده به‌شون.» بهش گفتم کفتر‌های خارج نان درشت هم می‌خورند، هر چیزی می‌خورند، چیپس، کیک، باگت، هر سایزی. پشت بندش هم برایش داستان ساندویچی سامان گلریز را تعریف کردم. بعد احساس کردم اگر بیشتر برایش حرف بزنم باید بپرم و بغلش کنم و دستانم را سفت بیندازم دور گردنش، برای همین به جایش رفتم از توی یخچال یک بطری آب برداشتم و سریع غیب شدم توی اتاقم و تا صبح به سقف خیره شدم.

Advertisements

42 Responses to “من و ماشینم از نفس افتاده‌ایم، کنار اتوبان خاموش می‌شویم و ادامه نمی‌دهیم”


  1. 1 ناشناس آوریل 8, 2014 در 12:00 ب.ظ.

    از چند پست اخیرت کمی نا امید شده بودم،این خیلی خوب بود ممنون:)

  2. 2 نیکیتا آوریل 8, 2014 در 1:36 ب.ظ.

    خیلی خوب حست رو نوشتی خرس جان. حست غلط نیست که اون حرف هرچه قدر هم کم اهمیت خشن بوده. ولی این خشونت در همه رابطه های آدم حتی با پدر و مادرش یا همین برادرت هم پیش میاد. مسئله حساسیت ماست وترسمون که دائم با پیش بینی می خواد ما رودر برابر اتفاقات محافظت کنه. ربطه ش نده به خوبی یا بدی رابطه. خوشحالم برات که کسی رو دوست داری.

  3. 4 Noj آوریل 8, 2014 در 1:41 ب.ظ.

    چطوری انقدر خوب مینویسی آخه؟

  4. 6 فرین یون آوریل 8, 2014 در 3:03 ب.ظ.

    من چقدر این ُ «فهمیدم» واقعن
    شاید اولین پستی بود که توی این همه مدتی که اینجا رو می خونم «فهمیدم»

  5. 7 khol آوریل 8, 2014 در 3:29 ب.ظ.

    عالی مینویسی و دلهره میدی از بودن

  6. 8 Narges آوریل 8, 2014 در 7:27 ب.ظ.

    متاسفانه منم تو روابطم همینم. الکی خرابشون می کنم. آخه می دونم عشق یه جایی خراب میشه و منو به گا میده. واسه همین خودم یه پیشوازش میرم و قبل از این که خراب شه خرابش میکنم. اینخوری دردش کمتره.

  7. 9 نوشین آوریل 8, 2014 در 7:42 ب.ظ.

    خرس عزیز. با نوشته ات مشکلی داشتم که بی نهایت شخصی بود. من یک زمانی اینجوری بودم. خودم را کشتم موضوع خود به خود حل شد. الان ادم بهتری هستم چرا که یک نفر مثل تو را که مدام تو رابطه اش به بن بست می رسه یک ور دلم حمل می کنم. خیلی احساس عجیبی دارم.

  8. 10 آلبالو مدرن آوریل 8, 2014 در 8:01 ب.ظ.

    آخ آخ که خوب فهمیدم چی میگی عالی نوشتی

  9. 11 مژده آوریل 8, 2014 در 8:31 ب.ظ.

    خیلی عزیزی.

  10. 12 ناشناس آوریل 8, 2014 در 9:06 ب.ظ.

    انقدر فکرای خجالت آور منو ننویس.

  11. 13 s آوریل 8, 2014 در 11:00 ب.ظ.

    «I bestow upon thee the title of » The Lucian Freud of Iranian web-loggers

  12. 14 یکی دیگه آوریل 8, 2014 در 11:23 ب.ظ.

    این که می‌بینی یکی دیگه و یکی‌های دیگه‌ای، نشسته‌اند کنج ذهن تو و در حال جسباندن تکه‌ و پاره‌های یک روایت پراکنده‌‌اند تا از بافت‌اش حاصلی به دست بیارن که نه راضی‌اند ازش و نه ناراضی، دلداریت نمی‌دهد. روایت‌ات را مکرر می‌کند.

  13. 15 خواننده قديمي آوریل 9, 2014 در 1:08 ق.ظ.

    انقدر سعي نكن آينده رو آخر رابطه رو پبش بيني كني…روز به روز زندگي كن و از زندگيت لذت ببر.كي مي دونه آخرش چي مي شه؟ شايد اصلا همين فردا مرديم (دور از جون البته) تو به مرض overthinking مبتلا هستي. انقدر به اين افكار پر و بال نده. اصلا فرض رو بر اين بذار كه آره آقاجون، شش ماه ديگه رابطه تموم مي شه، بي خيال. الان كه اوضاع خوبه، صفا كن. تا فردا يه طوري مي شه ديگه. از اين ستون به اون ستون فرجه…اين insecurity رو در خودت بكش. آدمها بوش مي كشن و بر عليه ات مي شن نا خودآگاه. به تخمت نباشه هيچي، همه چي خودش درست مي شه.
    اين بود ايدئولوژي من.

  14. 16 فرزانه آوریل 9, 2014 در 4:10 ق.ظ.

    دوستت داریم چون واقعی هستی. پاهات رو زمینه.

  15. 17 M M آوریل 9, 2014 در 4:59 ق.ظ.

    سلام من تا حالا کامنت نذاشتم وبلاگتون فیلتره و من الان وی پی ان ندارم به خاطر همین ریپلای می کنم اما در مورد این داستان می خواستم بگم که این داستانتون اصلن قشنگ نبود اما اون پاراگرافیکی در مورد خستگی درعلم مکانیک بود فوق العاده بود.کلا همیشه تو قصه هاتون یه جمله یا یه مطلب چند خطی هست که تا مدتها ذهن آدمو مشغول میکنه      

  16. 18 رقاص آوریل 9, 2014 در 5:14 ق.ظ.

    اینجور رابطه ها رو باس عرق بریزی براش. باید وقت و انرژی بزاری. پیگیر باشی. کلا بعد یه مدت بیشتر درد داره تا خوشی. من فکر می کنم این رابطه ها رو داشتن و حفظ کردنشون عین ایثاره. اول باید ببینی ایثار برات معنی داره اصن یا نه.

  17. 19 freeda آوریل 9, 2014 در 8:41 ق.ظ.

    بدبختیت اینه که مدام داری فک می کنی… برا ما خوبه ها… حالشو می بریم با نوشته هات… ولی خودت داغووووون… چرا اینقد فک می کنی بابا؟ مث این دوست آلمانی من باش… یه هو می پیچه بهم… دو دقیقه بعد مث ماهی هیچی یادش نمونده… فک نکن اینقدر لامصب !

  18. 20 miscellaneous آوریل 9, 2014 در 10:21 ق.ظ.

    یه سری بیخیال

    دو جا اصطکاک و سوراخ و حرفاش و جابه جا نوشتی، حال داشتی درست کن.

  19. 21 مریم آوریل 9, 2014 در 3:57 ب.ظ.

    نشستم یه دل سیر گریه کردم بعدش

  20. 22 حاشیه آوریل 10, 2014 در 7:24 ق.ظ.

    خستگی مواد و قطار دومینو فوق العاده بود. چیزی که با گوشت و خون حسش می کنم.حیف! چرا کسانی که همدیگه رو دوست دارن هم رو «خسته» میکنن؟

  21. 23 سمیه آوریل 10, 2014 در 3:02 ب.ظ.

    غصه نخور خرس ! ما ها که خارج از ایران زندگی میکنیم به مرور زمان مخمون تاب برمیداره ! هر چقدر تنهاتر و طولانی تر در خارج بمونیم بیشتر خل میشیم. غصه نخور این حالاتت طبیعیه ! برگردی ایران یا با ایرانی ها زیاد معاشرت کنی خوب میشی !

  22. 24 we are eternal آوریل 10, 2014 در 7:32 ب.ظ.

    این فانتزی آیی که وسط نوشته آت میزنی عالی َن.

  23. 25 ناشناس آوریل 11, 2014 در 4:10 ق.ظ.

    آمدی ایران ؟ دیگه نمیری ؟

  24. 26 سین شین آوریل 11, 2014 در 11:35 ق.ظ.

    مدت مدیدی بود حس نفرت بعد خوندن پستات داشتم؛ این مایه ها که این بشر مریضه؛ که حالم بد شد…
    اما اینیکی دوباره شد جنس دغدغه های قابل درک واسم و چقدرم ملموس و تکراری.

  25. 27 نوراليس آوریل 12, 2014 در 7:30 ق.ظ.

    مي توني بهش بگي … مي توني تو اتوبان بهش بگي … اگرم قراره خراب شه خب ميشه … به هر حال كه خراب ميشه … يا يهو شايد ازاد شه و دست كم موقتن نجات پيدا كنيد …

  26. 28 شکیب آوریل 12, 2014 در 1:15 ب.ظ.

    درد آورش اینجاست که همه ی اینها را می نویسی، اما بعدش هیچ اتفاقی نمی افتد. آدمها می آیند می خوانند و کامنت میگذارند و می روند، اما باز تو می مانی و پیراهن مردانه و سوهان ناخن و سی دی و … بی آنکه به جوابی برسی.

  27. 29 Miss Mordar آوریل 12, 2014 در 2:46 ب.ظ.

    همون روز که اینو دیدم از نیایش غرب به شرق رفتم و عطاویچو دیدم. هی گفتم نگاه کنم ببینم رد شاش خرسو پیدا می کنم یا نه!
    رابطه کلا» خر است. من رابطه ای که خر نباشه ندیدم (فقط توی فیلما دیدم که حساب نیست)

  28. 30 یک دختر معمولی آوریل 13, 2014 در 10:18 ق.ظ.

    دنبال چیز کاملی نگرد ! بعد دلت برای چیز ناکاملی(!) که قبلا داشتی تنگ میشه!!!!..:)

  29. 31 ModernAli آوریل 15, 2014 در 9:46 ق.ظ.

    نوشته هیا جدیدت چرته ، دوتا نوشته ی رابطه ی بین کارمند و شرکت و ناپدید شدن شاهکار بودن یا ماهیت اشتراکی تمشک ها یا تکثیر لوییس ، ولی این جدیدا چرتن اصلا ننویس

  30. 32 میثم آوریل 16, 2014 در 1:10 ق.ظ.

    هر سلام سرآغاز یک خداحافظی تلخ است …
    ماهیت رابطه همینه ، جدایی محتوم ، حالا یکی مثل ما نمی تونه به فکر آخرش نباشه همینه که گند می زنه به قضیه. بعد از هر رابطه هم که همون اول کار خرابش کرده و تمام شده کولی وار به دنبال یه رابطه دیگه می گرده! قانون اول : رابطه داشتن یک اجبار است قانون دوم : ادامه دادن رابطه یک انتخاب است. البته در حالت کلی و واسه آدمای نرمال ، واسه ما قانون دوم حاکم نیست

  31. 33 sherry آوریل 16, 2014 در 2:27 ق.ظ.

    از دید یک نوشته، خوندنی و از دید به زندگی یک نفر خیلی غم انگیز بود. البته به من مربوط نیست اما واقعا زندگی ارزشش بیشتر از این است که اینطور حیفش کنی. یک دکتر روان شناس خوب پیدا کن و بهش سر بزن. شاید روزهای روشن تری بعد از آن ملاقات ها داشته باشی، امتحانش خیلی ضرر نداره. برات سلامتی بیشتر آرزو می کنم دوست ندیده.

  32. 34 yalda آوریل 16, 2014 در 6:46 ب.ظ.

    خرس!ادم باش. کسی که یک رابطه رو بهم بزنه تا اخر عمرش بد بخته.چون مدام این احتمال رو میده که رابطه فعلیش رو هم میتونه به هم بزنه.برو سراغ زنت.دوباره باهاش ازدواج کن.اونوقت هر وقت فکرتموم کردن رابطه بیاد توذهنت میگی نه من ادم این غلطا نیستم ….اوندفعه هم که جدا شدم نتونستم طاقت بیارم بعدش
    رستگار میشی

  33. 35 علی آوریل 18, 2014 در 4:44 ب.ظ.

    آقای دکتر اباطیلیان سلام و تحیت!
    اهل وبلاگ های غیرفارسی زبون هم هستی؟ اگر آره، می تونی یکی دوتا شون رو معرفی کنی که به سبک و سیاق خودت بنویسن؟

  34. 36 یاسی آوریل 19, 2014 در 11:18 ق.ظ.

    خرس اگه موندنی شدی یه گربه بیار نگهدار…

  35. 40 رها از چارچوب ها آوریل 27, 2014 در 3:26 ب.ظ.

    اینجا کامنت گذاشتن خیلی سخته، همیشه سخت بوده از همان سه چهار سال پیش قبل از خرس حتی، گمونم یک مهندس خسته بودین، به هرحال به احترام شما کلاه از سر بر می داریم، به پاس همه ی لذتی که از نوشته ها، خستگی ها و طنز ظریفتان برده ام.
    و دوست من … اگر خیلی غلط اضافه نباشد، باید عرض کنم دارو درمانی، تجربه ی من می گوید گاهی باید لبهای داروها را ببوسیم و خودمان را به دست آسودگی های شیمیایی بسپاریم. البته اولش می خواستم فقط تشکر کنم، اما دهن لقی دامی نیست که چون منی را از آن گریز باشد.
    خوش باشی رفیق.

  36. 41 mahsa ژوئیه 19, 2014 در 11:22 ق.ظ.

    چقد فهمیدمش این نوشته رو. چقد من بود


  1. 1 چرا نمی‌توانم مثل «خرس» بنویسم؟ | دور و دیر... دنبالک در آوریل 14, 2014 در 1:23 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,024 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: