من یک ایستگاه قطار سیاه و سفیدم

دستشویی فرودگاه. دستانم را زیر آب گرم می‌شویم. مردی کنارم ایستاده بود. با وحشت پرسید مایع دستشویی کجاست؟ لوله‌ی استیل نازکی که از دیوار بیرون زده بود را نشانش می‌دهم. لوله‌ی خودش را پیدا کرد و دستش را شست.

هواپیمای ملخی‌مان بالای ابرها حرکت می‌کند. اما وقتی بالایشان هستی دیگر شبیه ابر نیستند بلکه انگار داری به یک دشت وسیع پوشیده از برف نگاه می‌کنی. کنار پنجره نشسته بودم و آفتاب به شانه و صورتم می‌خورد. مهماندار با گاری نوشیدنی آمد. ازم پرسید چی می‌خواهم. نمی‌دانستم. نفر جلویی‌ام کوکا گرفته بود. من هم گفتم کوکا. پرسید آب؟ گفتم نه، کُک و این بار فهمید. بعد با گاری دیگری برگشت و سینی‌های کوچک غذای سرد را پخش کرد. سختم بود که بگویم نمی‌خواهم. غذا را گرفتم. نمی‌فهمیدم ده و نیم صبح برای کدام وعده‌ی غذا است. دو تکه مرغ و یک همبرگر کوچک و زشت، اندازه یک قلقلی، و یک ورقه بیکن بود. نان هم تعارف کرد ولی بر نداشتم. مرغ‌هایم و نصف همبرگرم را خوردم. همبرگرم نپخته بود، مزه مدفوع می‌داد. کمی پنیر هم خوردم. نمی‌دانم چرا غذا می‌خوردم چون اصلن گرسنه‌ام نبود و صبح توی فرودگاه هم غذا خورده بودم. بعضی روزها شبیه مثلث هستند و سه گوشه‌ی این مثلث عبارتند از عمل بلع، عمل هضم و عمل دفع. من اتومبیلی هستم که با سرعت ثابت و در جهت ثابت روی اضلاع این مثلث حرکت می‌کنم، از یک گوشه به گوشه‌ی بعدی. وقتی شب می‌شود وسط این مثلث پارک می‌کنم و می‌خوابم.

احساس می‌کنم زشت است سینی غذایم را دست نزده به مهماندار پس بدهم. به نظرم نصف همبرگر و مرغ‌هایی که بلعیده بودم کافی بود که قدرشناسی‌ام نسبت به واحد کیترینگ و تیم مهمانداران شرکت هواپیمایی را نشان بدهد. چایی هم خوردم. بعدش خیلی سنگین شدم. بیرون را نگاه کردم. ملخ هواپیما می‌چرخید. ابرها تمام شده بودند و زیر پایم شهر کوچکی معلوم بود. هتلم کنار دریاست. وقتی برسم نصف روز برای خودم وقت دارم. فکر کردم اگر سرد نباشد بروم کنار دریا راه بروم. دوربینم را هم آورده‌ام. اما هیچ موضوعی برای عکاسی به ذهنم نمی‌رسد. همه‌اش از درخت‌های بی‌برگ و ایستگاه‌های قطار عکس می‌گیرم. معمولاً از ایستگاه‌ها عکس سیاه و سفید می‌گیرم و از درختهای بی‌برگ رنگی. گاهی هم از درختان برگ‌دار عکس می‌گیرم اما معمولاً آسمان در پس‌زمینه درختان برگ‌دار زیادی روشن می‌افتد و خود درخت سیاه می‌افتد. یعنی چیز آشغالی می‌شود. ولی باز هم به کارم ادامه می‌دهم و عیناً با تنظیمات دیافراگم و شاتر دفعه‌ی قبلی همان عکس مزخرف را از یک درخت دیگر می‌گیرم. گاهی به خودم می‌آیم و می‌بینم یک عالم عکس آشغال از درخت‌هایی سیاه و آسمانی سفید دارم. شروع می‌کنم به پاک کردن. ابتدا دانه دانه پاک می‌کنم اما چون دوربینم گران‌قیمت است ازم می‌پرسد می‌خواهی همه‌شان را یک‌جا پاک کنی و من می‌گویم اوهوم. بعد از شر همه درختان زشتم راحت می‌شوم. عکس‌هایم از ایستگاه‌های قطار بهترند. البته آنها هم تکراری هستند. همه‌شان شبیه هم، پرتره: کمی از سکوی ایستگاه معلوم است به علاوه‌ی ریل‌هایی که به سمت ته تصویر کشیده شده‌اند و در دوردست گم می‌شوند.

هواپیمای‌مان کوچک است. اندازه‌ی یک مینی‌بوس. با اینکه نصف هواپیما خالی است کنارم یک زن میان‌سال چاق نشسته. نه من حوصله کردم به مهماندار بگویم جایم را عوض کند و نه او. به جایش تصمیم گرفتیم دو ساعت طول پرواز هی بازوهای‌مان به هم مالیده شوند و هی به جای تنگ‌مان فکر کنیم. الآن خوابش برده. غذا هم نگرفت. فقط یک لیوان قهوه و یک لیوان آب پرتقال خورد. از اول سفر روزنامه می‌خواند و بعد شروع کرد به جدول حل کردن. سه تا انگشتر دستش بود، همگی طلای زرد. ناخن‌هایش بلند ولی زشت بودند. گوشت دور ناخن‌هایش سفیدک زده و خشک بود. شاید وقتی بیدار شود دور ناخن‌هایش را بکند. خودکارش تبلیغاتی بود، مال دابل‌تری: همین هتلی که وابسته به هیلتون است. پس معلوم است که شغل خوبی دارد. مثل بقیه‌ی ده-دوازده نفر مسافر هواپیما که معلوم است دارند به ماموریت کاری می‌روند.

خلبان گفت ۲۰ دقیقه به فرود مانده. صدایش خیلی بلند بود. صدای بلندگوها آزاردهنده هستند و من معمولاً کنار بلندگوها هستم. مثلاً الآن روی صندلی اف-۵ کنار یک زن میان‌سال نشسته‌ام، کنار پنجره، خودم هم جایم را انتخاب نکردم، اما یکهو بلندگو شروع به عرعر کرد و من دیدم چه جالب، دقیقاً کنار بلندگو هستم. یا مثلاً سر کار، میزم کنار یک ستون است و بالای ستون هم یک زنگ اخبار قرمز است، برای آتش‌سوزی. هر هفته دوشنبه راس ساعت نه و نیم صبح «تمرینی» زنگ می‌زند تا ذهن کارمندها را نسبت به خطر آتش‌سوزی چالاک نگه دارد. هر بار که زنگ می‌زند من می‌شکنم و کف دستهایم را به شقیقه‌هایم فشار می‌دهم. تا عصرش یک تشنج ملایمی دارم. بعد از دو سال و خرده‌ای هنوز هم صدایش برایم عادی نشده. هر دوشنبه می‌خواهم بروم به رییس شرکت بگویم که این زنگ برای سلامتی اعصاب و روانم مضر است، اما تا به حال چیزی نگفته‌ام.

گرمم است. پیراهن و پولیور و کاپشن پوشیده‌ام. احتمالاً بو می‌دهم. برسم به هتلم دوش می‌گیرم. کتاب هم آورده‌ام. می‌دانم تا آخر سفر لایش را هم باز نمی‌کنم. هر سفر همین کار را می‌کنم، دو تا کتاب می‌آورم برای نخواندن. به جایش بروشورهای تبلیغاتی هواپیما را نگاه می‌کنم. توی هتل هم معمولاً کتابچه‌ی راهنمای‌شان را می‌خوانم. گاهی هم مسیرهای فرار در صورت آتش‌سوزی را بررسی می‌کنم. این سری داستان کوتاه‌های موپاسان را با خودم آورده‌ام. احساس می‌کنم اگر آن اسم‌های ثقیل فرانسوی را بخوانم مرغ و همبرگر نپخته را بالا می‌آورم. دوست دارم داستانی بخوانم در مورد کارهای ساده با زبانی ساده، بدون هیچ اتفاقی، بدون هیچ‌گونه پیچیدگی و هیجانی؛ در مورد خرید از سوپرمارکت، در مورد آشپزی، انداختن کیسه‌ی چاق زباله‌ها توی شوت، در مورد حوصله‌سررفتگی، درمورد بی‌حوصلگی، در مورد ماموریت‌های کاری، در مورد تکراری بودن همه چیز، در مورد زندگی.

هواپیما در حال فرود است. کمی تکان می‌خورد. زن میان‌سال کنار دستم بیدار شده. همانطور که حدس می‌زدم دارد دور انگشت‌هایش را می‌کَند. از پوست‌های خشک شروع می‌کند و ادامه می دهد و می‌رسد به سمت گوشت‌های دور ناخن. صدای پاره شدن گوشت‌ها را می‌شنوم. خون به سر و صورت جفت‌مان می‌پاشد. حوصله ندارم پاکش کنم.

Advertisements

11 Responses to “من یک ایستگاه قطار سیاه و سفیدم”


  1. 1 Negar مارس 19, 2014 در 12:17 ق.ظ.

    you might want to read Georges Perec then, especially An Attempt at Exhausting a Place in Paris, and The Man who Sleeps

  2. 2 London from London مارس 19, 2014 در 2:11 ب.ظ.

    صادق هدایت وار !
    امیدوارم عاقبتت متفاوت باشه

  3. 3 we are eternal مارس 19, 2014 در 3:06 ب.ظ.

    فقط پاراگراف آخر. :))

  4. 4 ناشناس مارس 19, 2014 در 3:53 ب.ظ.

    خرس ! هر وقت راهم ميوفته به مجموعه Canary Wharf ناخوداگاه و بدون اينكه بدونم چه شكلي هستي ، چشمم دنبالت ميگرده ! همش فكر ميكنم يه روز اونجا ميبينمت !!! :)

  5. 6 Leni مارس 20, 2014 در 1:38 ق.ظ.

    اولش که خوندم فکر کردم داری میری ایران. فکر کردم استفا دادی و میری عید رو ایران باشی

  6. 7 اسپرسو مارس 20, 2014 در 6:57 ق.ظ.

    درختای لخت رو خیلی دوست دارم.اما دوربین خوبی هم ندارم که ازشون عکس بندازم. اعتماد به نفس هم ندارم که با موبایل ازشون عکس بگیرم

  7. 8 آدم ناراحت مارس 21, 2014 در 6:50 ب.ظ.

    خيلى خوب تموم شد .

  8. 9 ساسان مارس 23, 2014 در 2:54 ق.ظ.

    همون روز اول که نگاهم کردی، همون روز اول که نگاهم کردی، نگاه به چشمون سیاهم کردی.
    امام باید برقصه. از شمقدر نترسه.

  9. 10 vwqvipwohw@gmail.com اوت 22, 2014 در 6:47 ب.ظ.

    see here for best info Bill Granger available


  1. 1 چرا نمی‌توانم مثل «خرس» بنویسم؟ | دور و دیر... دنبالک در آوریل 14, 2014 در 1:23 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • RT @i_entry: کاش مثل قدیم دوباره خرس حمله کنه به تایملاین. 1 day ago
  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 5 days ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 6 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 6 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 1 week ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,955 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: