تنها زیر لحاف چرکم است که به آرامش می‌رسم

به زودی از کارم استعفا می‌دهم و بر می‌گردم ایران. باید آپارتمانم را پس بدهم. با صاحب‌خانه‌ام دعوایم شده و معاملات ملکی دارد بین‌مان وساطت می‌کند. هر جفت‌شان دزد و بی‌تربیت و تازه به دوران‌رسیده هستند.

 

وقتی برگشتم ایران نمی‌دانم می‌خواهم چه کار کنم. چند تا ایده تجاری دارم. بیزنس. دلم می‌خواهد پولدار شوم. خسته شدم از فکر کردن به پول، به دخل و خرج، به اجاره خانه، به وام خانه. چند ماه پیش یکهو خیلی قوی شدم، پر از «نیروی زندگی». همان موقع شد که تصمیم گرفتم برگردم و تا ۳۵ سالگی به وضعیتی برسم که دیگر به پول فکر نکنم، بتوانم از پول عبور کنم. به عنوان اولین قدم می‌خواستم از فرودگاه یک راست بروم کلانتری و پاسبان بگیرم و بروم مستاجر ۱۴ ساله‌ی آپارتمان نظام‌آباد را بلند کنم، با اُردنگی بلندش کنم، همانی که ۱۳ سال است اجاره نداده و پدرم هم هر وقت موضوع را پیش می‌کشی به سقف نگاه می‌کند. الآن ولی دوباره قدرتم را از دست داده‌ام. نفهمیدم چطوری پنچر شدم. نگران استعفایم هستم. باید بروم توی اتاق شیشه‌ای رییسم. می‌خواهم بگویم پدرم مریض است و کسی نیست ازش مراقبت کند چون فرزندانش مهاجرت کرده‌اند غرب. ولی دروغ است. پدرم مریض نیست، پدرم سالم است، منم که مریضم. کلن مریضم، یک مریضی طولانی که اسمش زندگی است. برهه‌های کوتاهی دارم که قوی می‌شوم و امیدوار می‌شوم و فکر می‌کنم «تمام شد، پشت سر گذاشتمش» اما پُر پُرش این دوره‌های قدرت ۳-۴ ماه طول می‌کشند و باز دوباره انفعال و بی‌بُتگی، و ضعف؛ امواج ضعف از همه طرف رویم می‌ریزند.

 

چند هفته‌ای است که به آن لحظه‌ای فکر می‌کنم که باید بروم توی اتاق شیشه‌ای رییسم. ازش خجالت می‌کشم. انگار نمک‌نشناسم. انگار با استخدامم بهم لطف کرده‌اند و حالا من در کمال قدرنشناسی به‌شان می‌گویم که لطف‌تان را نمی‌خواهم، مال خودتان. انگار آنها کار را داده‌اند و من خوش‌شانس بوده‌ام که توی این بازار آشفته کار گیرم آمده. آنها آن بالا هستند و من این پایین لای لجن‌ها. آنها پول و تکه های غذا را می‌اندازند و من مثل یک سگ گرسنه می‌پرم هوا و لقمه‌های غذا و اسکناس‌ها را می‌قاپم. برای همین خجالت می‌کشم که می‌خواهم استعفا بدهم. فکر می‌کنم رییسم وقتی بشنود با لبخند دست به باسنم بکشد و بپرسد «دیگه سیر شدی؟»

 

ایران سه سال کار کرده بودم و فکر کنم چهار بار استعفا داده بودم. آن موقع‌ها پررو بودم. می‌گفتم اینجا برای من کوچک است، کارتان مسخره است، یا موقعیت بهتری پیدا کرده‌ام. دنبال «موقعیت بهتر» بودم. به یکی‌شان گفتم حوصله‌ام از کارم سر می‌رود و بیشتر مواقع بی‌کارم. هفت سال از آن دوران گذشته و الآن توی شرکت سرم که خلوت بشود خوشحال هم می‌شوم، توییتر می‌کنم و اینترنت‌گردی. هنوز هم حوصله‌ام از کار سر می‌رود. مگر می‌شود از کار تکراری حوصله آدم سر نرود؟ کارها هم که الزامن همگی تکراری تا «بازدهی» بالا برود. الآن ولی قضیه‌ی کار را جور دیگری می‌بینم: کار می‌کنم تا حقوق بگیرم و حقوقم تبدیل به اجاره خانه و مرغ و گوشت و برنج و پول رستوران و سینما و بلیط هواپیما می‌شود. به پول احتیاج دارم. پول و اسکناس را خیلی دوست دارم. وقتی پول دارم خوشحال و قوی و خوشگل هستم. پوند، یورو، دلار؛ اینها علایق من در زندگی هستند.

 

این سری به رییسم می گویم که مشکلم پدرم است، اما مشکل پدرم هم من هستم. پدرم می‌گوید برنگرد. می‌گوید صبر کن، بمان، جا می‌افتی، ایران خبری نیست. خودم هم می‌دانم خبری نیست. هیچ جا خبری نیست. مگر قرار است جایی خبری باشد؟ خبرها توی فیلم‌ها و توی اخبار هستند، جفت‌شان دور و بعید، جفت‌شان غیرواقعی. تهران هم هیچ خبری نیست. آلودگی هوا و ترافیک. هفت سال پیش که تهران بودم چشم‌هایم مدام قرمز می‌شدند، دکتر نفازولین داده بود برای شستشوی چشمم، از همین قطره‌ها که حشیشی‌ها می‌ریزند توی چشم‌شان. الآن که برگردم لابد سر چهار ماه کور می‌شوم. دیگر «کار» هم نمی‌توانم بکنم. نمی‌توانم قراردادهای کارمندی با شرکت‌ها ببندم. به خودم قول داده‌ام دیگر کارمند نشوم. سرمایه برای کار آزاد هم ندارم. چند تا ایده تجاری داشتم. برای نزدیکانم ساعت‌ها توضیح‌شان داده‌ام. اینجا نمی‌گویم‌شان چون می‌ترسم دزدیده شوند. ولی بهرحال توانایی عملیاتی کردن ایده‌هایم را هم ندارم. نمی‌توانم برای پول، برای زندگی کردن این قدر کله معلق بزنم. به خانواده‌ام گفته‌ام برگردم تا مدتی می‌خواهم استراحت کنم و کار نکنم. آنها نمی‌دانند که کلن نمی‌خواهم کارمندی کنم. فکرش را هم کرده‌ام، اگر زیاد در مورد «آینده» سوال بپرسند یا مادرم زیاد «غم مادرانه» بروز بدهد می‌گویم پاره‌وقت استخدام شرکت «لوله‌سازان نوین» شده‌ام. هفته‌ای سه روز به هوای «لوله‌سازان نوین» می‌زنم بیرون و می‌روم خانه دوست‌دخترم.

 

از آن طرف می‌ترسم دوست‌دخترم هم حوصله‌اش از دستم سر برود. وقتی خودم حوصله‌ام از دست خودم سر می‌رود چه دلیلی دارد که بقیه مردم با من سرگرم بشوند؟ به اینها که فکر می‌کنم پکر می‌شوم. دوست‌دخترم تنها امیدم است. اولین باری است که این‌طور عاشق کسی شده‌ام. اما بعد از ۳-۴ ماه پریشب‌ها فهمیدم این یکی را هم گند می‌زنم تویش، همان‌طوری که قبلی‌ها را گند زدم. زن سابقم می‌گفت «تو لیاقت منو نداری.» خودم هم همین‌طور فکر می‌کنم. یعنی فکر می‌کنم لیاقت هیچ کسی را ندارم، دقیقن برای همین است که بدون استثنا هر وقت لب سکوی مترو و قطار می‌ایستم به پرت کردن خودم روی ریل‌ها فکر می‌کنم.

 

فکر می‌کردم بعد از دفاع فوق‌لیسانسم اتفاق خارق‌العاده‌ای می‌افتد. روز دفاع عباس داشت عکس می‌گرفت. زن سابقم زیردستی پلاستیکی بین استادها پخش کرده بود و به‌شان دانمارکی تعارف می‌کرد. دکتر خزاعی سه تا دانمارکی برداشت و دو تا سن‌ایچ. من دفاع کردم و هیچ اتفاق خارق‌العاده‌ای نیفتاد. ۱۹/۵ شدم. یکی از داورها بهم کار پیشنهاد کرد. شرکت دولتی بود و فرایند استخدامش طول می‌کشید. من می‌خواستم بروم کیش. تنها. یک روز بعد از دفاع نشسته بودم خانه، هنوز کار استخدامم درست نشده بود و معلوم هم نبود درست بشود. کانال چهار فیلم کنت دو مونت کریستو را نشان می‌داد. هیچ کس خانه نبود. من کره عسل و بربری یخ‌زده خورده بودم و فکر کنم خوشحال بودم. تلفن زنگ زد. خاله‌ام بود که با مادرم کار داشت. مادرم سر کار بود. خاله‌ام لابد می‌دانست. من هم که بی‌کار توی خانه. کلی برایم دل‌سوزی کرد و گفت «خاله جون بجنب.» هفته بعدش هشت صبح سر کار بودم. کیش هم نرفتم، لابد وقت نشد. کنت دو مونت کریستو هم نفهمیدم فرار کرد یا توی آن زندان تاریک پوسید. از آن روز تا امروز دقیقن نمی‌دانم چطور گذشت. کار و درس، یک رابطه مسخره که آخر سر پاره شد، همین. هنوز دلم می‌سوزد که کیش تنهایی را نرفتم و تقریبن مطمئنم همان روزی که خاله‌ام زنگ زد، همان روز من سر یک دوراهی ایستاده بودم اما حتی وجود این دوراهی را ضبط هم نکردم، ندیدمش، فقط یک راه را دیدم و همان را رفتم، راه پوسیدگی.

 

قدیم‌ترها جابجایی، عوض کردن کار و شهر و کشور، همین ها هیجانی داشت که کمک می‌کرد یک امیدی داشته باشم. الآن هیچ هیجانی نیست، این کارها و تغییر و تحول‌ها بیشتر مضطرب و ملتهبم می‌کنند. مثلن الآن از بس به استعفایم، به برگشتن به ایران، به جدایی از خواهرم فکر کرده‌ام قلب‌درد گرفته‌ام. مدام قلبم را می‌مالم و ترس برم داشته مثل عمویم در ۳۳ سالگی سکته کنم. خواهرم را نبینم چه کار کنم؟ می‌دانم الآن درست نمی‌فهمم چه بلایی سرم می‌آید، ولی حتی همین الآن هم می‌دانم که له و لورده خواهم شد. پریشب‌ها بیرون بود، من وقت خوابم بود و خزیده بودم زیر لحاف. کلید انداخت و با هوای سرد و یک عالم هیجان آمد توی اتاق. پالتوی سیاهش را داشت آویزان می‌کرد توی کمد و من نمی‌دانم چطوری، اما متوجه شدم این زن خوشگل و فوق‌العاده‌ای که جلویم ایستاده در حقیقت همان دختر بچه نق‌نقوی شش ساله‌ای است که یک عروسک پاره زده زیر بغلش و دامنی صورتی پوشیده که جای قلاب کمربندش یک ستاره دارد، همان دختربچه‌ای که دامنش همیشه همان بود، همیشه همان، چون رویش ستاره داشت. پالتویش را آویزان کرد و با هیجان داشت ماجرای آخرین تیک زدنش را می‌گفت و من فکر می‌کردم این‌طوری که نمی‌شود، نمی‌توانم به همین سادگی دیگر نبینمش. بعضی مسائل هزار تا بُعد پیچیده دارند، از هزار تا زاویه مختلف می‌شود نگاه و تحلیل‌شان کرد. اما ته تهش یکهو واقعیت مثل یک طوفان بی‌بند و بار می‌آید و تمام آن تحلیل‌های پیچیده را از بین می‌برد و پشت سرش یک خرابه جا می‌گذارد. پشت آن طوفان آدم تازه اصل ماجرا را می‌بیند: اینکه چطوری می‌توانم نبینمش؟

Advertisements

60 Responses to “تنها زیر لحاف چرکم است که به آرامش می‌رسم”


  1. 1 نسیم فوریه 27, 2014 در 2:03 ق.ظ.

    کاشکی همه چیز اینقدر پیچیده و به هم وابسته نبود. برات بهترینها رو آرزو میکنم خرس جان.

  2. 3 Yas فوریه 27, 2014 در 2:12 ق.ظ.

    You need to see a specialist…you are suffering from manic-depresion my friend and withought proper remedies and medications you CANNOT get rid ofthat…..best wishes

  3. 6 bahar فوریه 27, 2014 در 4:06 ق.ظ.

    من خیلی و واقعا شرمنده‌ام که فضولی می‌کنم ولی نوشته‌هات رو دوست دارم و احساس می‌کنم داری زجر می‌کشی. خیلی بیشتر از حالت معمول (اگه بدت نیاد که «معمول» باشی). هیچ وقت به اختلال دوقطبی فکر کردی؟

  4. 8 نار فوریه 27, 2014 در 4:38 ق.ظ.

    نمیتونی با این سابقه ی کارت 6-12 ماه مرخصی بدون حقوق بگیری، برگردی ایران که اگه پشیمون شدی بتونی دوباره بیایی؟

  5. 10 ناشناس فوریه 27, 2014 در 5:00 ق.ظ.

    همین که جرات تغییر داری یعنی داری زندگی میکنی خرس عزیز

  6. 11 سین فوریه 27, 2014 در 7:48 ق.ظ.

    تو نُنُری خرس جان؛
    نه چیزی پیچیده تر…

  7. 13 ابراهيم فوریه 27, 2014 در 9:38 ق.ظ.

    قبلنا احساس مي كردم كه بار زندگي داره روز به روز روم سنگين تر مي شه و انگار داره من رو مي كنه، زندگيم كارمنديه و صبح زود بايد پاشم و خرج و ….. من هم يه بار استعفا دادم و رابطه عشقيم رو به هم زدم. بعد تصميم گرفتم برم باشگاه، اولش با شنا شروع كردم ولي ديدم زياد حال نمي ده و رفتم بدنسازي الان روحيم عالي شده، مي رم باشگاه تا انرژيم زياد بشه توي طول روز. و روزي نيم ساعت هم پياده روي مي كنم ، منظورم مسير رفت و برگشت خونه تا باشگاست. انرژيم توي روز زياده و هر اتفاق بدي مي افته مي گم به تخمم و مي رم باشگاه.
    چهار تا چيز هستن كه نبود هر كدومشون منجر به افسردگي مي شه: خواب كافي، غذاي خوب، ورزش و اميد.
    من هم مثل خودت آدم به قول فرنگيا cerebral ي هستم.

  8. 17 Leni فوریه 27, 2014 در 3:27 ب.ظ.

    خیلی خوب نوشتی خرسه اما همه ش به خودت مشغولی. یه چیز دیگه بهترین حالت رابطه واسه زن ها اینه که دوست پسراشون آخر هفته ها بیان خونه و طول هفته نباشن. ایران رفتی همه ی وقتت رو با دوست دخترت نگذرونی وگرنه ازت خسته میشه، اونوقت نه کار داری و نه مورد توجه دختره هستی

  9. 19 بازگشت دوباره فوریه 27, 2014 در 4:34 ب.ظ.

    من هم خیال بازگشت دارم و مشغول زمینه سازی هستم . در آتجا حدود دو سال است مشغولم و فکر میکنم دو سال دیگر زمان لازم است. بیشتر از تو سابقه استعفا دارم . در همه زمینه ها . نه فقط شغلی.از رابطه عشقی گرفته تا فامیلی. اما توصیه ام به تو:
    بیزینس ، تهران ، خونه مامان بابا ، معاشرت های فامیلی، روابط شلوغ شهری، عدم آمادگی مالی برای یک زندگی کاملا کاملا مستقل: نه نه نه ! هزار بار و هر روز آنجا بپوس ! اما چنین ریسکی نکن.
    اما:
    پول ، زندگی در جایی با طبیعت آرام، یک نیمچه مزرعه خانه با باغچه هم کافیست. مرغ و خروس اگر دوست داری . بز اگر از عهده اش بر میایی، دوستانی خوب در اطرافت با همین روحیه ، حتی میتونید همه جمع شوید و سرمایه بگذارید و با هم اینکار را کنید. در کنار این مشغولیت باید در آمد از طریق دریافت کرایه خانه یا سود بانکی یا ارثیه داشته باشی.میتونید با دوستان سرمایه بگذارید یک باغچه کوچک ارگانیک درست کنید. گوجه فرنگی و کدو و خیار و کنارش یک کافه برای چای و محصولات ارگانیکی. اما روی در آمدش حساب نکنید. مابقیش سفر کن ، کتاب بخون یا بنویس، دستتو تو جیبت کن و برای خودت سوت بزن. از طبیعت و راهپیمایی های طولانی در طبیعت لذت ببر.
    یادت نره نقشه بیزینس در تهران کابوسی خواهد شد که بروی دوباره کارمند بشی. فراموشش کن.طولانی شد نمیدونم کامنت دونی گنجایش داره یا نصف کامنت محو میشه.
    فانتزی من همان روستا و داستانهایی که گفتم است و فعلا دو سال دیگه باید صبر کنم تا پولهایم یک کم بیشتر چاق شود.

  10. 21 snam فوریه 27, 2014 در 4:43 ب.ظ.

    کنت مونت کریستو فرار میکنه به کمک اون کشیشه ولی بدبخ خود کشیشه میمیره. خلاصه فرار میکنه با نقشه گنجی که کشیشه بهش داده بوده و میره گنجو پیدا میکنه با کمک یه یارویی که دزد دریایی بود ولی چون کنت جونشو نجات داده بود غلام حلقه به گوشش شده بود، خلاصه پولدار میشه و انتقامشو از اون رفیق نامردش میگیره و دوباره هم با نامزد سابقش که دیگه زن دوستش شده بوده ازدواج میکنه و بچه ای هم که زنه با اون یارو نامرده داشته در واقع بچه این بوده. همین دیگه
    خواهرتم دوباره میبینی قرار نیس که بمیرید که!

    • 23 ژیان مارس 5, 2014 در 9:27 ق.ظ.

      داداشا به این راحتیا دشون نمیاد دل خواهراشونو بشکنن. مخصن خواهر کوچیک. خواهرش به امید حمایت و همراهی خرس اومده پیشش. ممکنه مستقیم به خرس نگفته باشه ولی الگوش توی درس خوندن و مدرک بالا گرفتن خرسه. با تنها گذاشتنش توی غربت و پی برنامه و زندگی خود رفتن، یا با وادار کردنش به برگشت ممکنه تو ذوقش بخوره. بی معرفتیه، یعنی تا مدت ها عذاب وجدان.
      تخته سنگ باشیا، داداشه یه خواهر کوچیکه نباشی.

  11. 24 tentuna فوریه 27, 2014 در 4:51 ب.ظ.

    تا گفتی دارم بر میگردم ایران حدس زدم به خاطر دختره .نرو پشیمون میشی

  12. 26 زهرا فوریه 27, 2014 در 9:06 ب.ظ.

    نیا ایران نیا ….از الان میتونم پستای اون موقه ت رو تصور کنم که میگی اونجا بهتر بود … ایران علاوه بر اینکه کار خوب غیر کارمندی و پول زیاد نیست ، آلودگی کشنده و ترافیک بی نهایت وحشتناک و پلیس و گرونی و … هست .
    من اصن عشق خارج نسیتم ولی فک نمیکنم ایران اومدن حالت رو خوب کنه …. :)

  13. 28 جوزاني فوریه 27, 2014 در 9:12 ب.ظ.

    ايران خبري نيست. مخصوصا از پول خبري نيست اگر از راه شرافتمندانه باشد. بيخود چس ناله نكن بتمرگ كارت را انجام بده.

  14. 30 رویا فوریه 27, 2014 در 9:29 ب.ظ.

    شاید اولین نفری هستی که من می بینم داره برمی گرده ایران. البته من به شخصه از اینکه آدما برگردن خیلی شدید استقبال می کنم چون همۀ دوستها و فایملام رفتن احساس تنهایی مفرط می کنم (حالا تو که دوست من نیستی قرار هم نیست ببینمت اما هر یک نفر آدمی که برگرده من فکر می کنم دوست منه که برگشته و من کم کم دارم از تنهایی در میام) برات آرزوی موفقیت می کنم.

  15. 32 MEHR... فوریه 27, 2014 در 10:10 ب.ظ.

    سلام خرس! تو هر جا هم كه بري،باز خودتو با خودت ميبري. فكر كنم داستان اصلي خوددتي نه تهران و نه اونجا…. ميفهمي چي ميگم؟ يه فكري به حال خودت كن. يه كم معمولي باش گر چه مشكله….

  16. 34 Samaneh فوریه 27, 2014 در 10:16 ب.ظ.

    حرف های شمارو راجع به پول، زندگی کارمندی، پیچیدگیهای تصمیمات مختلف و … تا حد خوبی درک میکنم! به همین خاطر تصمیم شمارو برای برگشتن و توسعه کسب و کار در ایران به جد تحسین میکنم!
    مدتیه که نوشته های شما رو دنبال میکنم، از محتوای نوشته ها ظن میبرم مهندس مکانیک ( البته که واقفم پی اچ دی دارید) و متخصص در زمینه ی سازه های نفت و گاز باشید. میخوام ازتون خواهش کنم اگر برگشتید ایران و اگر همچنان در پی تجاری کردن ایده ها تون بودید با من با همین آدرس ایمیل تماس بگیرید! شاید بشه با همکاری جنابعالی وشرکت ما زمینه ای برای تجاری کردن ایده های شما فراهم کنیم.

  17. 36 بي نام و نشان فوریه 27, 2014 در 11:55 ب.ظ.

    خرس دركت مي كنم. منم شش ساله كه امريكام، پي اچ دي…پنج سالم هست كه مي خونمت.
    همه حرفات درست ولي اينم در نظر داشته باش كه لندن يكي از گرونترين شهراي دنياست، واسه همينه كه هر چي در مياري خرج مي شه. همين وضعيت تو شهراي شمالي امريكا مثل نيويورك، بوستون و … هست. اما تو ايالت هاي جنوبي هزينه هاي زندگي خيلي پايينتره و حقوق ها هم همونقدره…البته قطعا نمي شه نيوريورك رو با يه شهر كوچك در كاروليناي جنوبي مقايسه كرد از لحاظ شهريت و سرگرمي و …اما شايد برات مهم نباشه كه حتما تو شهر بزرگ باشي. خلاصه اوجور جاها با همين در آمدي كه داري مي توني خونه و ماشين بخري، مسافرت بري و خوب خرج كني. بهش فكر كن.
    در ضمن آخ لجم مي گيره اينايي كه تا به حال شش ماه هم اروپا يا امريكا زندگي نكردن بعد ميان مي گن برنگردين خبري نيست…انگار ما خودمون بيشتر عمرمون رو ايران نبوديم و همه كس و كارمون ايران نيستن و خبر نداريم از اوضاع…خانوما آقايون مهاجرت پدر آدمو در مياره، تغييرات بنيادين ايجاد مي كنه تو روح و روان آدم به هزار و يك دليل.

  18. 39 nadaramn فوریه 28, 2014 در 5:58 ق.ظ.

    دوست داري بيا . منم اومدم . اينجا هم بد نيست

  19. 40 eli فوریه 28, 2014 در 7:34 ق.ظ.

    چقد خوب مینویسی خرس جان

  20. 41 maryam فوریه 28, 2014 در 4:08 ب.ظ.

    از اینکه انقدر این حس‌ها مشترکه میترسم. بدیش اینه که کلا جایی‌ بهتر نیست. من که فکر می‌کنم ایراد از کّل مسیریه که اومدم، با این روحیه که نکنه از این قطار عقب بمونم. بدیش اینه که اصلا این طرز فکرارو انکار می‌کنم، اما جلسات خود تراپی نشون میده که به این مرضا دچار هستم حتما. مثل علاقه به پول، که همیشه موقع حرف زیرش میزنم اما تهش ترس از نداشتنش باعث می‌شه که دست از پا خطا نکنم. تربیت ایرانی‌+ تحصیلات عالی‌+ مهاجرت+ نظام سرمایه داری از ما همچین دست گلایی تحویل جامعه داده

  21. 42 mas فوریه 28, 2014 در 6:00 ب.ظ.

    خنده هات تلخ بودن

  22. 43 میثم مارس 1, 2014 در 12:58 ق.ظ.

    خوشم اومد ، تنهایی یه مساله ذهنیه ، هر جا بری (فرار کنی) باهاته

  23. 44 میثم مارس 1, 2014 در 1:03 ق.ظ.

    البته من تعجب می کنم که دوستان این داستان «برگشتن» تو رو جدی گرفتن ، تو بر نمی گردی

  24. 45 سمیرا مارس 1, 2014 در 7:41 ق.ظ.

    می توانید با برگشت به ایران هیات علمی دانشگاه هم بشوید؛ ظاهرا قرار است شعار هر ایرانی یک فوق لیسانس محقق شود( فعلا شعار این است.)

  25. 46 ModernAli مارس 1, 2014 در 11:20 ق.ظ.

    آقای خرس داداشم یه پیغامی برات داره می گه برو برگرد پیش زنت الان گرمی ، سرت نمیشه 40 سالت میشه تازه می فهمی چه غلطی کرده اونم که ازدواج نکرده برو پیش زنت
    از ما گفتن

  26. 47 shin مارس 2, 2014 در 1:08 ق.ظ.

    ول کن برو
    می دونم نظر دادن وظیفه نیست
    ولی من این بار واقعا حس کردم وظیفه دارم بهت اینو بگم

  27. 48 ساحل مارس 2, 2014 در 2:05 ق.ظ.

    وای خرس مرسی که این پست رو گذاشتی، همینجوری که کامنتا رو می خونم روحم شاد میشه… بابا ملت مثل اینکه کلا سرکارند … از پیشنهاد مراجعه به تراپیست تا دایر کردن باغچه ارگانیک… یه آفر هم که دیگه گرفتی برای تجاری کردن ایده هات…واقعا خوش به حالت :))

  28. 49 خواننده مارس 2, 2014 در 2:51 ق.ظ.

    دقیقا 7 ساله که دارم احساسات و افکارت رو تجربه می کنم فکر یکنواختی، بستگی به کار لعنتی و حس اینکه شجاعت ندارم و اسیر ترسام شدم بعضی وقتا آرزو می کنم کاشکی ریسم منو اخراج کنه الان چند وقته که می گم شاید یه معجزه بیاد و شرایطم تغیر کنه
    البته من سنم از تو بالاتره و نمی تونم زیاد ریسک کنم و تو خانواده ام 2 نفر بیماری سخت دارند که من باید باهاشون زندگی کنم وگرنه همه چیز رو رها می کردم ویکسال می گشتم بعد هم یک کار احمقانه ساده که پول تو جیبیم رو بده و سنگین نباشه پیدا می کردم کارهایی که هی بشه ول کرد

  29. 50 یک دختر معمولی مارس 2, 2014 در 12:19 ب.ظ.

    منم توی سه سال 4 بار استعفا دادم..بعد رفتم واسه خودم کار کنم خیلی سختر بود

  30. 51 کیوان مارس 5, 2014 در 5:38 ب.ظ.

    مشکل کجاست؟ اینجا و اونجا نداره، همه ناراضی هستیم. کسی که مونده فکر می کنه باید بره و کسی هم که رفته فکر می کنه باید برگرده. این چه طوق لعنتیه که گردن همه هست؟

  31. 52 خشی مارس 18, 2014 در 8:45 ب.ظ.

    دکترجون من که چند سال پیش بهت گفتم بیا ایران شرکت بزنیم پولدار شیم. نیومدی دیگه.
    الان احتمالا» من در مسیر پولدار شدن هستم. دارم کارخونه میزنم. از یک ماه دیگه تولیدمون شروع میشه. اگه پولدار شدم زیر دست و بال تو رو هم میگیرم.

    پاشو بیا. بی صبرانه منتظرتم. آقا اینجا ایده ی خوب جواب میده. شک نکن. از الان دارم بهت میگم منم شریک.

  32. 53 SEO آوریل 12, 2014 در 2:18 ق.ظ.

    I have a willing analytical eye pertaining to detail and can foresee issues prior to they happen.

  33. 54 رها بانو آوریل 14, 2014 در 10:33 ق.ظ.

    …..

    به آرامی آغاز به مردن می کنی
    اگر هنگام که با شغلت یا دلمشغولی هایت شاد نیستی آنها را تغییر ندهی
    …..

    نگذار که به آرامی بمیری

    پابلو نرودا

  34. 55 سارا آوریل 24, 2014 در 9:22 ب.ظ.

    تهران فقط ترافيك و آلودگيشه كه نگرانت كرده؟
    هه اينجا خيلي وقته كه بيشتر شبيه يه قبرستونه
    همه مردن روزاي روشني نداره همش سياهيه تلخيه
    اومدي تهران بالااخره؟ اميدوارم راه برگشتي هم واسه خودت باقي گذاشته باشي

  35. 56 hafezvahedi دسامبر 9, 2014 در 9:47 ب.ظ.

    آقا میشه استعفا ندی؟ (ها ها)

  36. 58 نسیم اوت 26, 2016 در 9:52 ق.ظ.

    چه خوب نوشتی. با اینکه مشکلاتم باهات یه ریزه فرق داره ولی نتیجه ش گاهی خیلی شبیه اینه که نوشتی. دوست دارم بدونم الان بعد دو سال راضی هستی از کارت؟:)


  1. 1 sisterhood | حیات خلوت من دنبالک در فوریه 27, 2014 در 1:52 ق.ظ.
  2. 2 It scares the hell out of me | My Shet دنبالک در مارس 3, 2014 در 1:04 ب.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • RT @i_entry: کاش مثل قدیم دوباره خرس حمله کنه به تایملاین. 1 day ago
  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 5 days ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 6 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 6 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 1 week ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,959 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: