در مورد ناپدید شدن

در کتاب برف بهاری، یوکیو می‌شیما داستانی از چند هزار سال پیش در مورد یک مرد بودایی را تعریف می‌کند که با زن و بچه‌هایش زندگی می‌کرده. مرد پس از مدتی زندگی تصمیم می‌گیرد خانواده‌اش را ول کند و برود. خانواده‌اش می‌مانند و خب طبعن زندگی‌شان سخت‌تر می‌شود. برای امرار معاش مجبور می‌شوند نصف اتاق‌های خانه را به مردانی غریبه اجاره بدهند. مردی که از زندگی بریده بود هم هیچ خبری از خانواده‌اش نداشته و کار خودش را می‌کرده؛ و بعد از یک عالمه سال تبدیل به یک قوی خیلی خوشگل با پرهای طلایی می‌شود. اما قوی پر طلا بعد از چند سال یاد زندگی سابق و زن و بچه‌هایش می‌افتد. می‌رود دور خانه‌ی قدیمش پرواز می‌کند. می‌بیند که آنها فقیر شده‌اند، جای کافی ندارند و باید به مردان مستاجرشان خدمت کنند و وضعیت سختی دارند؛ خلاصه اینکه زندگی سوار کول‌شان شده. قوی پر طلایی هم از این وضع ناراحت می‌شود و می‌رود لب پنجره‌شان می‌نشیند و یک پر طلا برای‌شان می‌گذارد و بعد پرواز می‌کند و می‌رود. زن کلی خوشحال می‌شود، پر را بر می‌دارد و می‌فروشد و می‌زند به زخم زندگی. فردایش قو دوباره بر می‌گردد و یک پر طلای دیگر برای خانواده‌ی قدیمش می‌گذارد. هر روز داستان‌شان به همین منوال بوده. بچه‌ها هم یواش یواش با قو دوست می‌شوند و وقت‌هایی که قو می‌آید با هم بازی می‌کنند. وضع مالی خانواده هم یواش یواش خوب می‌شود و مردان مستاجر را رد می‌کنند. اما با این حال زن هنوز کمی نگران بوده؛ یک روز با خودش فکر می‌کند که حالا گیریم این پرنده برود و برنگردد و دیگر خبری از پرهای طلای روزانه نباشد. نقشه‌ای می‌کشد و یک روز سر موقع همیشگی که قو آمده بوده زن از پشت سر به پرنده نزدیک می‌شود و گونی روی سرش می‌کشد و می‌اندازدش توی یک بشکه. فردایش می‌رود سراغ بشکه به قصد اینکه همه‌ی پر‌های طلای قو را یک جا بکند و خیالش راحت شود؛ دیگر نگرانی از بابت آمدن یا نیامدن پرنده نداشته باشد. اما در بشکه را که باز می‌کند می‌بیند پرهای قو همه‌شان سفید شده‌اند، مثل پرهای قوهای عادی. قو هم از فرصت استفاده می‌کند از بشکه می‌پرد بیرون و از پنجره‌ی خانه فرار می‌کند. بال‌هایش را باز می‌کند، از زمین دور می‌شود و اوج می‌گیرد، در آسمان پرواز می‌کند، جایی وسط اوج گرفتنش دوباره پرهایش همگی یک دست طلایی می‌شوند، قو دورتر و دورتر می‌شود یواش یواش به یک نقطه تبدیل می‌شود و بعد ناپدید می‌شود.

من از وقتی این داستان را خواندم قفلش شده‌ام، همه‌اش به «ناپدید» شدن قو فکر می‌کنم و بعد از چند روز تازه نکته داستان را فهمیدم. نکته‌اش در مورد مواجهه با آدم‌های هار است، و به طور کلی‌تر در مورد مواجهه با آدم‌ها و مسائل پست است. باید فرار کرد. قوی پرطلایی حتمن می‌توانسته منطقی با زن بحث کند که نگران نباش، نیازی به این کارها نیست و من خودم هر روز می‌آیم و یک پر طلا برایت می‌گذارم. یا مثلن می‌توانسته چندتا پر طلا برای‌شان بگذارد تا امورات خانواده‌اش بگذرد و بعد برود. یا حتی می‌توانسته به زن حمله کند و شل و پلش کند، چشم‌ و چارش را در بیاورد. ولی هیچ کدام از این کارها را نکرده و به جایش در اولین فرصت فرار کرده، حتی پشت سرش را هم نگاه نکرده، بحث نکرده، دلیل نیاورده، دعوا نکرده، متقاعد نکرده. این داستان در مورد بد بودن بخل و تنگ‌نظری و مال‌پرستی زن نیست، در مورد والا بودن عمل فرار و ناپدید شدن است، در مورد عبث بودن تلاش برای تغییر طبیعت پست و نازل آدم‌ها است. حتی صحنه‌ی آخر داستان در مورد وضعیت زن نیست، ندامت و پشیمانی احتمالی‌اش را توضیح نمی‌دهد، چون آن زن ذاتن موجود نامهمی است، حتی ارزش این را ندارد که راوی وضعیتش را بازگو کند تا بقیه درس بگیرند. اصلن کل جذابیت داستان، زاویه‌ی نگاه راوی است و اینکه راوی انگار یک سری مسائل را بالکل «نمی‌بیند» چون لابد به نظرش پیش پا افتاده هستند، حتی وجود این مسائل و آدمها را ضبط نمی‌کند چه برسد که بخواهد تفسیرشان بکند و از دل شکست‌شان تعالیم اخلاقی بیرون بکشد. به جایش صحنه‌ی آخر داستان پرواز و اوج گرفتن قو را شرح می‌دهد، چون داستان در مورد نگاه نکردن به پشت سر و ندیدن موضوعات و موجودات مبتذل دنیا است، در مورد ندیدن و عبور از روی قارچ‌ها و کرم‌ها و هاگ‌هاست، در مورد ناپدید شدن است. تازه، ناپدید شدن قو هم از روی ضعف نیست، دقیقن بر عکس، اوج گرفتن است، عبور کردن است، حتی حین اوج گرفتنش قو دوباره سر تا پا طلایی می‌شود و هیچ بعید نیست که آن قدر اوج بگیرد تا به خود خورشید تبدیل شود.

تام یورک خواننده گروه رادیوهد هم در ترانه‌ی فوق‌العاده‌ی «چگونه به طور کامل ناپدید شویم» ظاهرن در مورد همین موضوع، در مورد ناپدید شدن حرف می‌زند؛ اما فقط ظاهرن. تام یورک دلایل نارضایتی‌اش را بیان نمی‌کند، اما سربسته اشاره می‌کند که از «وضعیت» ناراضی است، زندگی‌اش را باور نمی‌کند و بعد انگار از خودش جدا می‌شود و می‌گوید: «اون، اونی که اونجاست، اون من نیستم، من اونجا نیستم.» اما مسیر حرکتش، مسیر این «جدا» شدنش درست برعکس مسیر حرکت قوی پرطلایی است؛ آنجایی که قو اوج می‌گیرد تام یورک پایین می‌رود، آنجایی که قو دوباره توی آسمان «رنگ» می‌گیرد تام یورک همان تتمه رنگ خاکستری‌اش را هم از دست می‌دهد و بی‌رنگ می‌شود، آنجایی که قو حتی زحمت نگاه کردن به پشت سرش را هم نمی‌دهد و فقط به بالا نگاه می‌کند تام یورک هنوز دارد ضجه می‌زند و از «وضعیت» می‌نالد و می‌گوید «من آنجا نیستم،» انگار هنوز باور نکرده،انگار هنوز امید دارد. آدم حتی شک می‌کند که نکند ناله‌های تام یورک در حقیقت خطاب با پشت سری‌هایش است، دارد گله‌گی می کند تا بشنوند و خودشان را اصلاح کنند تا او دوباره برگردد، همه چیز اصلاح شود و دیگر هی فکر نکند که «آنجا نیست». حتی اگر جدی جدی قصد تام یورک «رفتن» است، باز هم رفتنش با ناپدید شدن قو فرق دارد؛ انگار صرفن خجالت می‌کشد که از خودکشی حرف بزند، به جایش با لغات بازی می‌کند و در مورد ناپدید شدن حرف می‌زند اما ناپدید شدنش عین مردن است، ترانه‌اش هم نوحه‌ای است که خودش قبل از مرگ برای خودش می‌خواند. قوی پر طلایی قطعن نیازی به نوحه ندارد، حتی نیازی به ترانه ندارد؛ چون که عبورش، اوج گرفتنش، دوباره رنگ گرفتنش و ناپدید شدنش خودش خوش‌آهنگ‌ترین سرود زندگی است.

Advertisements

51 Responses to “در مورد ناپدید شدن”


  1. 1 yas فوریه 4, 2014 در 12:01 ق.ظ.

    از اول نوشته ت,جذبش شدم,رسیدم اونجایی که نوشته بودی,;عبث بودن تلاش کردن برای تغییر طبیعت پست ادمهاست….اشک امونم نداد.اون مهاجرت به قسطنطنیه ات هم جالب بود.ممنون

  2. 2 ناشناس فوریه 4, 2014 در 2:06 ق.ظ.

    به طرز بسیار عجیب و باور نکردنی نوشته‌هات خود زندگی‌ من هست. انگار که برشهای زمانی‌ مختلف از زندگی‌ من رو مینویسی با جزئیات کامل. کم کم دارم به تصادف باور میارم.

  3. 4 ساحل فوریه 4, 2014 در 4:23 ق.ظ.

    فقط می تونم بگم WOW . ایول

  4. 5 یزدان فوریه 4, 2014 در 9:18 ق.ظ.

    قبلنا از لحاظ علائم نگارشی بیشتر دوس داشتمت! ینی همه چیو رعایت میکردی! تنبل خان!

  5. 6 sana فوریه 4, 2014 در 10:37 ق.ظ.

    اولین نوشته این وبلاگ گه بوی مرگ نمی داد که هیچ، بوی زندگی می داد.
    همینطور چند خط اخر نوشته قبلی.

  6. 7 kayvanofski فوریه 4, 2014 در 1:20 ب.ظ.

    عالی. جیگرم حال اومد

  7. 8 golgavzaban فوریه 4, 2014 در 1:43 ب.ظ.

    تو که خودت خرسی، در مورد خرس ها یه چیزی بگو.

  8. 9 عتیق فوریه 4, 2014 در 3:24 ب.ظ.

    البته کامنتم ربطی به این پست نداره. بیشتر مربوطه به کلیت چیزهایی که راجع به خودتون می نویسین. البته خیلی وقت هم نیست که وبلاگتون رو می خونم و تقریبا تازه واردم. اما امروز که داشتم برای اولین بار با دقت زیاد آهنگ مرجانه محسن نامجو رو گوش می دادم احساس کردم حسش شبیه نوشته های شماست.

  9. 10 sara فوریه 4, 2014 در 5:25 ب.ظ.

    چقدر خوب نوشتی…..خیلی خوب

  10. 12 Parsa فوریه 4, 2014 در 10:34 ب.ظ.

    Fun fact about «How to disappear completely»:

    […]
    was inspired by a comment from Thom Yorke’s friend Michael Stipe. The R.E.M. frontman told him that the best way to deal with the pressures of touring is to say to yourself, «I’m not here, this isn’t happening…»

    Read more: http://www.rollingstone.com/music/pictures/readers-poll-the-10-best-radiohead-songs-20111012/10-how-to-disappear-completely-0823981#ixzz2sOYbTZtU

  11. 13 edrism فوریه 4, 2014 در 10:42 ب.ظ.

    من هنوز به این نرسیدم، به این که باید فرار کرد. چیزی که کم دارم تجربه است البته.

  12. 14 رقاص فوریه 5, 2014 در 5:59 ق.ظ.

    اولین بار بود در ستایش فرار و گرخیدن متنی می خوندم. قند تو دلم آب شد خرس خان.
    اما یه خودخواهیم تو این داستان هست که آدم دردش میاد.

  13. 15 ناشناس فوریه 5, 2014 در 10:21 ق.ظ.

    یعنی‌ این کار که فرد بچه هاش رو (مسولیتهاش رو، افرادی رو که بهش نیاز دارن،…) رها کنه و بره پستی نیست؟ هر کی‌ به فکرِ خودش بود و فرار کرد اوج میگیره و طلایی‌ می‌شه؟ نه‌ اینکه اون زن پست نبود، بود، ولی‌ اون هم می‌تونست بچه هاش رو رها کنه و بره اوج بگیره!! به هر حال من نمی‌خوام کارِ اون زن رو توجیه کنم ولی‌ چیزی که میفهمم اینه که نمی‌شه از ۱ بعد به موضوع نگاه کرد…سری اول که مرد فرار کرد و رفت برای چی‌ طلای شد؟ حالا زن پست بود (البته مال پرستی‌ِ زن در مرحله دوم پدیدار می‌شه)، بچه‌ها چی‌؟

    • 16 سمیه فوریه 8, 2014 در 12:08 ق.ظ.

      هیچی ! نگاه مردسالارانه سنتی برای عروج ! همیشه تو همه داستانهای این مدلی میگن یارو حتی از زن و بچه اش گذشت و فداکاری کرد و قهرمان شد و به خدا رسید و از این دری وریها ! زن وبچه در نگاه این چنینی قسمتی از مالکیت و دلبستگی دنیویه ! ازشون رها شو ، طلا شو ! هیچ وقت افسانه های نمیشنوید که زن خانواده رو رها کنه و به اوج برسه . زن بذاره بره ذلیل و خوار میشه . نمیشه قهرمان میشه مایه عبرت !

      • 17 ژیان فوریه 15, 2014 در 6:32 ب.ظ.

        حرفات درست. ولی خب شما چقد احتمال میدی اگه یه زن پس از اوج گرفتن و به تعالی رسیدن تبدیل به یک قوی طلایی شد، اونوخ برگرده بیاد دم پنجره واسه شوهر و بچه هاش پر طلایی بذاره که بفروشن باهاش زندگی رو بگذرونن. باور کن زن هست که اگه تبدیل به یه قوی طلایی بشه، هی پراشو دوتا دوتا میفروشه میره مسافرت خارج، یا مثلاً میره هیکلشو جراحی میکنه، یا ماشینشو عوض میکنه یا میده از این دکورا وو مجسمه ها میخره میذاره خونه یا از اینکارا خلاصه. بهشم بگی «پس شوهر و بچه هات چی؟ چرا یدونه از این پراتو نمی بری بذاری دم پنجره واسشون؟»، میگه «بیل که به کمر شوهرم نخورده، بره کار کنه خرجشونو در بیاره». حالا هزارم بهش بگی خانوم شما مثلاً از قید بند مال دنیا رها شدی و به اوج رفتی و به تعالی رسیدی، میگه «به اوج رفتم که رفتم، به خودم مربوطه، گناه که نکردم، من اصلاً خواستم که اسیر شوهرو بچه هام نباشم اونوخ شما میگی بیا پر طلایی واسشون بذار؟ طلای ام شدم واسه خودم شدم. پس کی به خودم برسم؟ میدونین چن وخته یه دس لباس واسه خودم نخریدم؟ یه جف کفش واسه خودم نخریدم؟ یه مسافرت نرفتم؟ یه مهمونی نگرفتم؟» . زیادم پاپیچش بشی یهو دیدی با اونهمه پر طلایی، بازم پا شد رفت مهریه شو گذاشت اجرا.

    • 20 هیچکس فوریه 20, 2014 در 6:20 ب.ظ.

      این حرف دل من بود. بچه ها چی؟ قبل از بوجود آوردنشون باید بین ناپدید شدن یا موندن تصمیم می گرفتی الان نه!

  14. 21 هیچ فوریه 5, 2014 در 4:47 ب.ظ.

    مغرورانه. آزاد، بی دلبستگی. بی وابستگی. بعد از اتمام حجت. به همراه یک لبخند. گویی که چنین واقعه ای رو پیش بینی می کرد. منتظرش بود.

  15. 22 ثمین فوریه 5, 2014 در 8:46 ب.ظ.

    به هر حال من فکر می‌کنم رد شدن از قارچ‌ها و هاگ‌ها و کرم‌ها یک چیز است، فکر نکردن به آنها یک‌چیز. آدم گاهی رد و ناپدید می شود اما آن چیزی که توی کله‌اش با خودش حمل می کند خیلی زیاد مربوط است به آن چیزی که زیرش گرفته. شاید هم برای همین است که دیدن قوی طلایی زیاد معمول نیست.

  16. 23 قادر شافعی فوریه 5, 2014 در 11:14 ب.ظ.

    به یک نکته‌یِ مهمِ داستان اشاره‌ای نکردی: این داستان در یک جامعه‌ی بودیستی اتفاق می‌افتد. جامعه‌ای که ارزش‌های بودیستی بر آن حاکم است. ارزش‌هایی که نویسنده به آن می‌پردازد، در میان ایرانیان، ناشناخته‌اند.

    • 24 باتیستوتا فوریه 5, 2014 در 11:37 ب.ظ.

      جناب شافعی. ای کاش کلی گویی نمیکردید تا ما گمان نکنیم که هدفتون از کامنت فقط این بود که فریاد بزنید که من این کتاب رو خوندم.اگر امکان داره واضح بگید اختلاف ارزشهای فرهنگی چه تفاوتی میتونه ایجاد کنه در اصل کلام(پریدن از روی معضلات عبث بدون درگیر شدن با آنها)

      • 25 قادر شافعی فوریه 6, 2014 در 12:03 ق.ظ.

        باتیستوتای عزیز؛
        من هم از فریادهای نارسا و کلی‌گویی های بی‌خاصیت، بیزارم اما هر چیز به جای خویش نیکوست. یک کامنت کوچولو، تمام آن چیزی‌ست که در ظرفیت من و این وبلاگ است. مخاطبِ اصلی کامنت من ، خرس بود که انتظار داشتم این جنبه را هم کم‌رنگ نکند. قصدم تحریکِ کنجکاوی شما نبود.

  17. 26 boroba فوریه 6, 2014 در 8:31 ق.ظ.

    خرس جان میشه یه جور دیگه داستان رو دید

    مرد زن و بچه ش رو ول کرد و رفت
    این رها کردنه باعث شد چیزایی به دست بیاره
    اون چیزا زیبایی و پول و قدرت پرواز بود
    وقتی زیبا و پولدار شد دید که حتی بدبخت ترین فرد داستان هم به خاطر پول قصد جونش رو میکنه.
    میشه از این داستان نتیجه گرفت که با رها کردن عزیزانت چیزهایی بدست میاری که به نظر بی نظیرن اما اونها تو رو بولد میکنن یکی برای پولت کیسه سرت میکشه یکی به قدرت پروازت نیاز داره یکی به خاطر زیباییت برات تله میذاره و همیشه مجبوری فرار کنی و آیا همیشه موفق به فرار خواهی شد؟

  18. 28 جغد فوریه 6, 2014 در 6:26 ب.ظ.

    نتیجه‌ای که از داستان گرفتی‌ از نظر من عادلانه نبود ولی‌ با ناپدید شدن در برابر آدمهای هار خیلی موافقم!

  19. 29 bita فوریه 6, 2014 در 10:18 ب.ظ.

    ماهیمی مثل «قو» «پرواز» و … در آموزه های بودایی بیشتر رهایی از جوانب مادی را بیان می کند. اوج گرفتن و بالاتر رفتن از سطح نیاز های زمینی. ربطی به فرارو «ناپدید شدن به سادگی» ندارند به نظر من، داستان راجع به اوج گرفتن و پشت سر نهادن قید و بند ها، در اثرتمرکز و اراده قوی است نه فقط چشم بستن و ندیدن قارچ‌ها و کرم‌ها و هاگ‌ها.

  20. 30 ناشناس فوریه 6, 2014 در 10:50 ب.ظ.

    ینی داستانت، ته داستانا بود
    تفسیرت هم ، ته تفسیرها!
    ینی ذهن ها خلااااق!

  21. 31 negar فوریه 7, 2014 در 12:30 ب.ظ.

    شما فقط از یه بعد به داستان نگاه کردید. خودتون رو بزارید جای اون زن. فقر و ذلت و بی پناهی باعث اون رفتار زن شده.

    البته میدونم داستان نمادین است, ولی فرار از مسولیت اصلآ ارزش نیست و باعث رشد نمیشه.

    اینکه از دست آدمهای پست باید گریخت درسته, ولی به نظرم پیغام داستان این نیست.

  22. 33 yas فوریه 7, 2014 در 1:23 ب.ظ.

    خرسی,تو سوای نوشتن خیلی زیبا تفسیر میکنی, اینو قبلن لابلای نوشته هات متوجه شده بودم,
    پ.ن:بعضی کامنتهارو آدم میخونه دوست داره خودشو جر بده.
    پ.ن توئیتری:منبعد بجای صبح به خیر یا سلامن علیکم:-), میگم:نظردادن وظیفه نیست!

  23. 34 Love Art فوریه 7, 2014 در 10:06 ب.ظ.

    من به همه آدرس وبلاگت رو می دم خیلی نوشته های آموزنده ای داری . راه گشای کسخلای ایرانه

  24. 35 چرکنویس فوریه 8, 2014 در 11:08 ق.ظ.

    یک شب یک آدم شاشو باخودش عهد کرد که وقتی خوابید ،خوابی ببینه به وسعت همه ی داستانهای خوب وبد دنیا، تا شاید این خواب انقدر جذاب باشه که شاشیدن در خواب را فراموش کنه. خوابید و خواب دید ،خواب همه ی داستانها ،وضعیت ها ،قهرمانها و همه ی چیزهای خوب و بدی را که در دنیا بود. صبح که از خواب بلند شد اما ،مجبور شد که مثل همیشه رختخوابش رو پشت و رو کنه و با تنها لباسی که داشت زیر آفتاب دراز بکشه. شاشوی ما فراموش کرده بود که خواب او و شاشیدنش در خواب هم یکی از داستانهای خوب و بد دنیاست و با خوابیدن نمیتونه از چنگ شاشیدن فرار کنه .

    از داستان <>

  25. 36 8hashtpa فوریه 9, 2014 در 5:01 ق.ظ.

    عالی بود.
    من یکی از فالوورام. اینجام.
    http://8hashtpa.wordpress.com/
    جاست فور گتینگ فمیلیر
    :)

  26. 37 m. فوریه 9, 2014 در 1:39 ب.ظ.

    دوباره این رو میذارم اینجا و خدانگهدارتون.

  27. 39 کژال فوریه 10, 2014 در 9:15 ب.ظ.

    روایت توی هنرهای روایی ژاپن شکل عجیب غریبی داره. راوی یه جای دوری ایستاده، زنو می بینه، بدبختیاشو می بینه، مردو می بینه، دور شدنشو می بینه، اما لحنش محکم می مونه. شاید برای همین قصه های ژاپنی پر از لحظه های تصمیم اند که یا به حسرت منتهی می شن یا به سربلندی. چون یه همچین راوی ای دارن که همیشه بیرون قصه می مونه.
    خیلی وقته ردیو هد نشنیدم، ولی اگه بخوام یه برابرنهاد برای یورک توی این قصه پیدا کنم شاید به جای قو راوی ندیده رو انتخاب کنم. انگار لیریک ها از طرف راوی قصه باشن که برای اولین بار از زبون خودش حرف می زنه. این راوی از اول راوی نبوده، یکی از شخصیتا بوده، برای همین حالا هم نمی تونه بی طرف بخونه، نمی تونه عزاداری نخونه. مثل همه ی ما که از دور زندگی خودمون نگاه می کنیم، ادعامون اینه که من آدم رو به روی تو نیستم، من راوی پشت این آدمم. (خیلی مزخرف گفتم؟!)

  28. 40 shin فوریه 10, 2014 در 10:23 ب.ظ.

    اول اینکه باید مثه این ویکی پدیا اول می نوشتی که خواننده ی محترم در ادامه، داستان کتاب لو میره! چون من قبول ندارم که ادبیات رو باید برای رموز اخلاقیش خوند و بس
    بعد یاده این افتادم که یکی برام تریف کرد- راست و دروغش پای خودش- که خوانواده ی یورک رو دستش یه میکرو چیپ کار کذاشتن از بس که رفته خودشو تو جنگلا گم و گور کرده. می ترسن یه روز دیگه پیداش نکن
    حالا از اینا بگذریم
    من به نتیجه گیری اخلاقی داستان کاری ندارم، ولی وقتی همه چیز خیلی سخت و غیر قابل تحمل میشه برام، توی اون لحظه های سیاه، فرار کردن تنها چیزیه که حتی فکرش آرومم می کنه. البته من کسی رو ندارم که بخوام ازش فرار کنم. و نه خیال دارم به اوج برسم. از نظره من گاهی فرار کردن مترادف مرگه، پایان. یا زندگی دوباره! اگه بهش اعتقاد داشته باشی
    فرار کردن، گذاشتن و رفتن و ترک کردن و افعالی از این دست که اینطور با عکس العمل اخلاق گرای آدما مورد نکوهش قرار می گیره، اصلا هم اون طور که به نظز میاد، کاره ساده ای نیست. و من فکر می کنم بعضی وقتا هم بهترین کاره. حتی گاهی آدم باید از خودشم فرار کنه

  29. 41 soode فوریه 12, 2014 در 9:24 ق.ظ.

    توي داستان هاي خضر و موسي من هميشه موسي ام.

  30. 42 myself فوریه 14, 2014 در 8:22 ق.ظ.

    دقیقن همین هستش. توی ادبیات یه کم قبل تر از ماها این قضیه می شد همون داستان هایی که فرد با طغیانش یه خونی هم میریزه و مثلن زنش رو میکشه و یا یه چیزی رو از بین می بره اما یه کم معاصر تر دیگه کسی زحمت همین کارا رو هم به خودش نمی ده و همین که خودش رو از معادله بیرون میکشه بدتر ین تنبیه واسه یه معادله.

  31. 43 ناشناس فوریه 14, 2014 در 9:26 ق.ظ.

    آفتاب نشی باز بری زیر ابرا

  32. 44 آزاده فوریه 15, 2014 در 4:01 ق.ظ.

    خوش به حال بچه شون، هم از ننه، هم از بابا شانس آورده

  33. 46 سیزی خوشگله فوریه 22, 2014 در 3:02 ق.ظ.

    مرد با رها کردن قو می شود؛ قوی آزادی که پرهایش از جنس طلاست چون رهایی طلاست. توی بشکه که بندازیش می شود یک قوی عادی؛ مثل همه ی قوها.

  34. 47 پوریا مه 14, 2014 در 8:52 ب.ظ.

    یه جورایی به این توانایی جمع کردن مساعی و همتت در نوشتن متون طولانی غبطه می‌خورم…و اینکه پستات هم به فاصله‌های زمانی کم پابلیش می‌شه ایضن…

  35. 48 ناشناس اکتبر 7, 2015 در 6:02 ق.ظ.

    باور بکنی یا نکنی هزار نفرو به این نوشته ارجاع دادم. تلاش برای تغییر طبیعت پست و نازل آدمها

  36. 49 سحر اکتبر 25, 2015 در 12:09 ق.ظ.

    وبلاگو زیر و رو کردم که اینو یه بار دیگه بخونم. یه فوبیایی هم دارم که یهو پستاتو پاک کنی یا کد بذاری براشون. مای بیلاود گریزلی.

  37. 50 سحر اکتبر 25, 2015 در 12:20 ق.ظ.

    خیلی حیفه تام یورک اینو نخونه. یه مترجم خوب پیدا کنم به دست‌ش می‌رسونم‌ش.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 20 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 20 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 20 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 20 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,747 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: