There are several ways to love, but unfortunately there’s only one way to die*

آزمون دوام هر اتفاقی توی این دوران به خصوص از زندگیم اینه که «آیا من رو یادش می‌اندازه؟» اگر جواب منفی باشه اون اتفاق و اون لحظه از زندگیم به سرعت پاک می‌شه. مثلن وقتی ماموریت رفته بودم بلژیک، همون بعد از ظهری که بیکار بودم رفتم توی اون شهر کوچیک یه چرخی بزنم. هوا خیلی سرد بود. بچه‌ها توی میدون شهر روی یخ اسکیت بازی می‌کردن و مادرهای نگران و میان‌سال‌شون دور محوطه اسکیت وایساده بودن، به نرده‌های پیست اسکیت تکیه داده بودن. بچه‌هاشون رو نگاه می‌کردن. من هم پنج دقیقه نگاه‌شون کردم و بعد یه کم اون‌ورتر یه کلیسای بزرگ دیدم. رفتم دورش راه رفتم و به سنگ‌بری‌هایش نگاه کردم. خلوت بود، یه بعد از ظهر زمستونی توی یه شهر سرد. وسطای دور زدنم، روبروی ضلع غربی کلیسا یه مغازه کوچولو دیدم که تعطیل بود. پشت ویترینش یه ساعتی گذاشته بود. ساعت کنار تخت. نکته‌ش این بود که طراحیش خیلی مینیمال بود. بدنه‌ش مربع بود، سفید با عددهای سیاه و ساده. دوستش داشتم. بعد خواستم بخرمش. برای کی؟ فکر کردم من که جا و مکان درست ندارم، اجاره‌نشینم، نباید خنزر پنزر جمع کنم. بعد زیر لب گفتم برای فلانی. اما خب می‌دونستم ایده‌ی مسخره‌‌ایه، من که اصلن معلوم نیست کی ببینمش، بعدش هم ساعت به چه دردش می‌خوره، اصلن شاید داره ساعت کنار تخت؟ بعد احساس بدبختی کردم از اینکه حتی نمی‌تونم یه هدیه برای دوست‌دخترم بخرم. حالا کل این صحنه، کل این اتفاق بی‌ارزشه اما چون یه جایی یه جوری به فلانی مربوط شده دیگه می‌دونم تا پونصد سال دیگه هم یادمه. می‌دونم بعدن این بعد از ظهر رو برای آدمای دور و برم تعریف می‌کنم و بعد هی همه می‌پرسن خب بعدش چی؟ می‌گم بعدش هیچی، بعدش دستامو بیشتر فرو کردم توی جیب‌های گشاد کاپشنم و رفتم دوباره بچه‌های اسکیت‌باز و مادرهاشون رو تماشا کردم. لابد آدم‌های دور و برم می‌گن خب که چی؟ چی بود نکته‌ی داستانت؟ خودم هم نمی‌دونم نکته‌ش چی بود فقط می‌دونم همین که اون بعد از ظهر توی اون شهر سرد یه جوری بهش «مربوط» شده بودم دیگه کل اون تصویر برایم موندنی می‌شه. می‌دونم کل ماموریت بلژیک به زودی از ذهنم پاک می‌شه. همه‌ش، همه‌ی جزییاتش پاک می‌شن، می‌دونم اسم شهر رو فراموش می‌کنم، اون ایستگاه قطار دودگرفته و متروکش رو فراموش می‌کنم، مادرها و بچه‌های ننرشون رو فراموش می‌کنم، ولی ساعته یادم می‌مونه، اینکه خواستم برایش بخرمش، و اینکه دیدم نه نمی‌شه، اینکه دیدم چقدر محدودم چقدر دست و پایم بسته‌س.

امیل چوران یه جایی می‌گه غم و شادی بتهوون اونجایی شروع می‌شه که مال بقیه تموم می‌شن. می‌گه غم و شادیش اون‌قدر عمیقن که دلیلی ندارن. بعد می‌گه هر چیزی که توی ما فوق‌العاده‌س دلیلی نداره، چیزهای عمیق از خارج ا ز ما نمی‌آن که دلیل داشته باشن. من فکر کردم این ماجرا هم برای من همینه. این‌قدر فوق‌العاده است که نمی‌تونه دلیلی داشته باشه، یه رابطه‌ی علت و معلولی توی دل این جوری که دوستش دارم نهفته نیست. حتی اگه نتونم درست این ماجرا رو بفهمم و تحلیلش کنم به این تن نمی‌دم که با عقل و استدلال عقب‌مونده‌م سعی کنم توضیحش بدم. به همین بسنده می‌کنم که «اوه چه خفن» و بعد می‌شینم ازش لذت می‌برم.

Advertisements

6 Responses to “There are several ways to love, but unfortunately there’s only one way to die*”


  1. 1 edrism فوریه 1, 2014 در 5:14 ب.ظ.

    «هر چیزی که توی ما فوق‌العاده‌س دلیلی نداره»
    —–
    البته من بیشتر با «اوه» خالی موافقم تا «اوه چه خفن».

  2. 2 بی نام فوریه 2, 2014 در 11:55 ق.ظ.

    دقیقاً داستان همینه که هیچ نکته خاصی توش نیست همش خالیه
    راستشو بخوای به نظرم کل اینداستان توطئه است

  3. 3 boroba فوریه 2, 2014 در 1:09 ب.ظ.

    فکر کنم بفهمم چی میگی ولی یه روش دیگه هم اینه که وقتی رابطه تموم شد باز بشینی اینا رو دوره کنی من اینکارو میکنم یعنی الان که چندین ساله رابطه تموم شده هنوز هر شب وقتی میرم توی دستشویی یادم میاد که ا مسواکش اینجا بود بعد خودم به خودم میگم کسخل چرا خودت رو زجر میدی اون تا حالا حداقل بیست نفر دیگه رو تجربه کرده و تو هنوز وقتی میای توی دستشویی یاد مسواکش می افتی خوبه که یاد ریدنش نمی افتی! و بعد به خودم جواب میدم چون هیچ وقت چنین چیزی ازش ندیدم ولی مسواکش رو میدیدم! و این گفتگوی درونی زجراور ادامه داره.
    موضوع بدتر اینکه حتی وقتی مغزم هیچ شیئ یا مکانی که به اون ربط داشته باشه نداره فوری یه خاطره ازش یاداوری میکنه!
    میگم خوب این چه ربطی به چی داشت؟!من چرا باید الان اینو یادم بیاد؟
    مغزم چیزی نمیگه خودم به خودم میگم چون من بدبخت محکوم به به گا رفتن هستم هر روز و هر ثانیه
    کاش میشد مثل فیلم Eternal Sunshine برم مخم رو بشورم

  4. 5 sisteric فوریه 2, 2014 در 5:11 ب.ظ.

    نباید برا بقیه تعریفش کنی!

  5. 6 8hashtpa فوریه 9, 2014 در 5:04 ق.ظ.

    عالی بود.
    من یکی از فالوورام. اینجام.
    http://8hashtpa.wordpress.com/
    جاست فور گتینگ فمیلیر
    :)


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 19 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 19 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: