چرا جدی‌تر در مورد مهاجرت به قسطنطنیه فکر نمی‌کنی؟

دوشنبه

یک و نیم بعد از ظهر – استارباکس

یک قهوه آمریکانوی سفید سفارش داده‌ام. گاهی این را سفارش می‌دهم و گاهی چایی. بعد خودم توی چایی شیر و شکر می‌ریزم. این مدل انگلیسی است، ته دلم را هم می‌گیرد چون نهار توی شرکت نان خالی خورده‌ام و بعد زدم بیرون. گاهی گارسن‌های استارباکس خودشان یک ظرف کوچک عسل هم مجانی می‌دهند که بریزیم توی چایی و قهوه‌مان. این حیله‌شان است که بگویند آدم‌های خوبی هستند، بگویند پول برای‌شان مهم نیست بلکه «قهوه» برای‌شان مهم است. البته آن بدبخت‌هایی که پشت دخل ایستاده‌اند، آنها که چیزی نمی‌فهمند، آنهاکه ذهن‌شان به این حیله‌های ریز نمی‌رسد، این حیله‌ها محصول فکری رییس روسای‌شان است. بازاریابی. چند وقت بعد هم مدیرعامل‌شان می‌رود کنفرانس «تد» و در حالی که آستین‌هایش را تا زیر آرنج لوله کرده می‌ایستد روی سن و تکنیک‌های بازاریابی‌شان را توضیح می‌دهد. من هم توی اینترنت تماشایش می‌کنم و بیش از پیش از خنگ بودن خودم بدم می‌آید. اما آنهایی که پشت دخل ایستاده‌اند، آنها هم مثل ما بدبخت هستند. با یک حقوق حداقلی کار می‌کنند. فکر می‌کنند شرایط‌شان «موقتی» است اما کور خوانده‌اند، آنها هم مثل ما تا ابد سر جای‌شان باقی می‌مانند. این رویاپردازی‌شان به خاطر این است که مغزشان زایل شده، این‌قدر یک جمله را تکرار کرده‌اند که مغزشان زایل شده: روزی ده هزار بار لبخند می‌زنند و از مشتری می‌پرسند چه قهوه‌ای می‌خواهید. شب‌ها هم وقتی دارند مسواک می‌زنند توی آینه به خودشان لبخند می‌زنند و با همان دهان کفی که کف‌هایش شُره کرده روی پوزه‌شان از خودشان سوال می‌کنند «قهوه عادی می‌خواهی یا قهوه اتیوپیایی؟» هر بار از من می‌پرسند اول مکث می‌کنم، آنها فکر می‌کنند مکثم یعنی اینکه توضیحات بیشتری در مورد قهوه اتیوپیایی می‌خواهم و تندی ادامه می‌دهند: «قهوه اتیوپیایی محصول جدیدمان است، طعمش فوق‌العادس، ۲۰ پنس گرونتره ولی فوق‌العادس، می‌خوای امتحان کنی؟» من هیچ تمایلی ندارم قهوه اتیوپیایی بخورم، مکثم هم دلیلش این است که شنیدن نام «قهوه اتیوپیایی» زندگی و زمان را متوقف می‌کند و من عملی برای به جریان انداختن دوباره‌ی زمان به ذهنم نمی‌رسد. راستش اصلن تمایلی ندارم قهوه بخورم، یا چایی، یا هر نوشیدنی دیگری. فقط دوست دارم از شرکت بزنم بیرون و جایی بنشینم. اگر اجازه می‌دادند بدون سفارش قهوه بنشینم عالی می‌شد. هوا که گرم بود می‌رفتم پارک، اما زمستان‌ها یا باید بروم استارباکس یا می‌روم کلیسا. استارباکس که می‌آیم گاهی با خودم یک مجله می‌آورم یا کتاب. گاهی هم چند ورق کاغذ چرک‌نویس می‌آورم و با یک روان‌نویس سبز نوک‌نمدی برای دوست‌دخترم نامه می‌نویسم. بعد که بر می‌گردم شرکت نامه‌ها را اسکن می‌کنم و برایش ایمیل می‌کنم. معمولن حواسم هست موقع اسکن کردن کسی با دستگاه پرینتراسکنر کاری نداشته باشد و خودم تنها توی اتاقش باشم؛ چون دوست ندارم دست‌خط فارسیم را ببینند. دوست دارم فکر کنند دارم مدارک فنی و کاری اسکن می‌کنم. تا حالا کسی مچم را نگرفته. شاید هم دیده‌اند ولی به رویم نیاورده‌اند. این هم ایرادی ندارد؛ ببینند ولی به رویم نیاورند، سوالی نکنند زر زر نکنند و هی نگویند خط پرژین چه قوس‌های قشنگی دارد؛چون خط پرژین قوس‌های قشنگی ندارد،آن قوس‌هایش هم مال این است که مرض‌هایمان را لا به لایش قایم کنیم.

شب‌ها عین یک حیوان تیرخورده و خسته می‌خوابم. تا چشم‌هایم را هم می‌گذارم خوابم می‌برد. طرف‌های قبل از هفت صبح از شدت سرما از خواب می‌پرم. خواهرم نیست و لحاف او را هم آورده‌ام توی تخت خودم و به عنوان لحاف دوم می‌اندازم رویم. وقتی دوباره گرم می‌شوم خوابم می‌برد. ساعت هشت موبایل زنگ می‌زند و هر روز صبح که بیدارم می‌کند فکر می‌کنم از گوش‌هایم خون می‌آید. هشت ساعت خوابم تکمیل شده اما هنوز خوابم می‌آید. ۳۲ سالم است و دکترا دارم، پس چرا نمی‌توانم هر چقدر که دوست دارم بخوابم؟ می‌دانم به دکترا ربطی ندارد ولی خب پس این دکترا به چه چیزی ربط دارد؟ وضعیت چه چیزی را درست کرده؟ به چه درد من می‌خورد؟ برای اینکه بتوانم صبح‌ها هر چقدر دوست دارم بخوابم دقیقن چه درسی باید بخوانم، چه مدرکی باید بگیرم، چه کار باید بکنم؟ احساس می‌کنم کوچکترین جزییات زندگیم از کنترلم خارجند. ساعت خوابم دست خودم نیست، آدم‌هایی که دوست دارم را نمی‌توانم ببینم، هوا سرد است و من مدام دارم فین فین می‌کنم، پول‌هایم را نمی‌دانم چه کار می‌کنم. پول‌هایم را حتی نمی‌بینم. فقط یک سری عدد هستند که می‌دانم وارد فضایی ناشناخته می‌شوند. اسم این فضای ناشناخته حساب بانکی من است. من از طریق اینترنت به حساب بانکی‌ام وصل می‌شوم، اما نمی‌دانم آیا واقعن حساب بانکی من وجود فیزیکی دارد یا صرفن یک تعریف انتزاعی است. یعنی بانک من واقعن یک اتاقکی دارد که توی آن از پول‌های من نگهداری می‌کند؟

تنها کاری که نمی‌کنم زندگی است. دقیقن به همین دلیل ادامه می‌دهم چون هنوز فکر می‌کنم روزی می‌رسد که «زندگیم» را شروع می‌کنم. دقیقن نمی‌دانم آن روز چه روزی است و کی فرا می‌رسد ولی باید فرا برسد. فرا نرسیدنش غم‌انگیز است. حتی همین الآن هم دیر شده. امیدوارم زودتر فرا برسد، آن روز من جشن می‌گیرم، کله معلق می‌زنم و روی دست‌هایم راه می‌روم و هیچ وقت هم با پاهایم روی زمین بر نمی‌گردم.

Advertisements

21 Responses to “چرا جدی‌تر در مورد مهاجرت به قسطنطنیه فکر نمی‌کنی؟”


  1. 1 edrism فوریه 1, 2014 در 3:34 ب.ظ.

    همین طور داشتم لذت می برم که وقتی به پول و بانک رسیدم شگفت زده شدم، عالی بود.

    پس تو هم با توجه به اینکه امیدواری روزی برسه که زندگیت رو شروع کنی، فکر می کنی شرایطت «موقتی»ه، و احتمالا کور خوندی!
    اگر «امروز» زندگی نکنی هیچ وقت زندگی نخواهی کرد، اینو همه می دونن.

  2. 2 مهروش داداشیان ساروی فوریه 1, 2014 در 9:02 ب.ظ.

    من كه مدتيه حقوقم رو كش مى‌كنم كه ببينمشون.

  3. 3 ناشناس فوریه 2, 2014 در 5:44 ق.ظ.

    اما روزها ميگذرن و روز خوب اون شكلى نمياد

  4. 4 مهدی فوریه 2, 2014 در 6:03 ق.ظ.

    من حتی بیشتر/پیشتر رفته ام به استقبالش. و هر روز که کارمند بلند می شوم و هرشب که کارمند می خوابم هیجان زده روزی هستم که «بالاخره» زندگی ام شروع شود. 20 سال است که برای آن روز نقشه ها می کشم. حتی چمدان هم بسته ام.

  5. 5 استعفا داده و مشغول زندگی فوریه 3, 2014 در 3:06 ب.ظ.

    پارسال این موقع‌ها بود به گمانم که اومدم اینجا نوشتم، دوم مارچ استعفا خواهم کرد. دوم مارچ اومد، استعفا کردم و یازده ماه گذشته رو مشغول زندگی بودم. یکی از بهترین کارهایی بود که در زندگی کردم، استعفا رو می‌گم و با تمام ترسی که داشتم از اینکه بعدش چی میشه، چیز خاصی نشد. هنوز زندگی هست بدون کارمندی و صبح به صبح با شیپور عزرائیل یا همون ساعت بیدار شدن.
    چند روز پیش بعد از مدتها مجبور شدم صبح زود بیدار بشم و دوستی رو ببرم ایستگاه قطار. وقت برگشتن، توی تاریکی و برف تا مچ پا، حدودهای ساعت شش و نیم صبح بود که دیدم دسته دسته بچه‌ها دارن از خیابون کوله به پشت رد می‌شن. دست‌ها رو قلاب کرده بودن توی تسمه‌ی کوله‌ها و سرها همه پایین بود از سرمای برف. نگاه کردم اون دست خیابون یه مدرسه راهنمایی بود. با خودم فکر کردم خوب از بچگی یادشون می‌دیم این چرخه‌ی عذاب رو و تمام کارهایی رو که تا آخر عمر دوست نخواهند داشت.
    می‌دونم نظر دادن اجباری نیست! ولی سالی یکبارش به گمانم بی ضرر باشه. نظر من اینه که این چرخه‌ی درس خوندن و کار کردن و یک عمر کله صبح ناخواسته بیدار شدن رو کسی آورده جا انداخته بین ما و با وجود نارضایتی خیلی از آدمها از این چرخه، کسی نیست پاشه بزنه زیر میز بگه بابا جمعش کنیم بریم یه سیستم دیگه هوا کنیم که بچه‌ی در حال رشد مجبور نباشه پنج و شش صبح بیدار بشه که چرا باید بره مدرسه یا بابا مامانش باید برن سر کار و باید بین خواب و بیداری بذارنش مهد کودک برای مثال. من هم سن خودت بودم، 32 ساله، که فهمیدم من این چرخه رو نمی‌تونم از کار بندازم، ولی خودم رو می‌تونم از چرخه بندازم بیرون. سی و دو سالگی رفتم ارزون‌ترین و کوچیک‌ترین خونه‌ای که می‌تونستم رو توی یه محله نسبتا خوب خریدم. از محله خوب منظورم جایی هست که جرم و جنایت نداره و نزدیک به همه چی هست و جرات می‌کنم شب پای پیاده برم توی خیابون. بعد هفت سال بعدی رو هم کشیدم و وام سی ساله‌ی خونه رو توی اون هفت سال صاف کردم. وقتی می‌گم هم کشیدم یعنی هم کشیدم‌ها. مقداری هم پس انداز البته توی این هفت سال، و راه انداختن بیزنسی از خونه، جوری که خرج ماهیانه در بیاد. خودت می‌دونی که اجاره خونه نباشه بقیه‌ی خرج‌ها بیشترش دست خود آدمه که کم باشه یا زیاد باشه. اینجوری سال پیش خودم رو از چرخه انداختم بیرون. هنوز توی شهر زندگی می‌کنم، هنوز بین مردم هستم و غار نشین نیستم، ولی روزهایی که دلم نخواد بین مردم نیستم. تا هر وقت بخوام می‌مونم توی تخت و شاید برات جالب باشه که یک تا دو ساعت بیشتر از اونی که قبلا وقتی کار می‌کردم نمی‌خوابم. فکر می‌کردم کار نکنم هر روز تا ظهر می‌خوابم. ولی همون یک ساعت بیشتر حس خوبی بهم می‌ده که اولیه‌ترین چیزهای زندگیم مثل خوابم اقلا دست خودمه. من هم مثل شما دکترا دارم و هر روز که صبح ساعت زنگ می‌زد می‌خواستم اون مدرک رو لوله کنم و بکنم توی بخاری. حس می‌کردم برای گرفتن دکترا بابام در اومده و در مقابلش این دکترا برای من حتی یک ساعت خواب بیشتر یا یک روز مرخصی بیشتر نمی‌تونه فراهم کنه که هیچی، بابام رو به خاطر داشتن دکترا شرکت‌ها در خواهند آورد تا بشه شصت و خرده‌ای سالم و وقت بازنشستگی. از این فکرها افسردگی می‌گرفتم. اگر من بچه داشتم، که ندارم، دبستان که بود برای یکماه ساعت پنج صبح توی زمستون و برف بیدارش می‌کردم و می‌بردمش دم شرکت‌های مختلف تا مردم رو ببینه وقتی خواب‌آلوده میان یه عمر سر کار و ناراضی می‌رن خونه. یک ماه هم توی گرمای تابستون می‌بردمش وایسه دم در نونوایی مثلا. چیزی که می‌خوام بگم اینه که جورهای مختلف زندگی کردن رو بهش نشون می‌دادم که خودش انتخاب کنه چه کار می‌خواد بکنه. من فکر می‌کنم به ما یکجور زندگی کردن فقط نشون دادن. حتی نمی‌گم یاد دادن، فقط نشون دادن. مثل اینکه ته خیابون رو به کسی نشون بدی بگی قسطنطنیه از اون طرفه! (با اقتباس از تیتر) بعد خودمون عمرمون رو گذاشتیم یاد بگیریم توی این چرخه چجوری خوش رقصی کنیم و رقص پا بریم برای پیشرفت! نمی‌گم تقصیر کسی بوده، ولی من 32 ساله که شدم فهمیدم می‌تونم تا آخر عمر هی فکر کنم چرا من باید با یه دکترا توی دستم صبح اینجوری با شیپور بیدارباش پاشم یا می‌تونم یه مدت با شیپور ناراضی پاشم و برم چرخه رو با همون دکترا یه جوری دست کاری کنم که یه روزی دیگه حتی وقت خواب ساعت نذارم برای صبح. من نمی‌تونستم حتی یه روز دیگه برم سر کار و زندگی کنم وقتی فکر می‌کردم چاره‌ای نیست جز این راهی که جلوی روم گذاشتن که به بن‌بست بازنشستگی در هفتاد سالگی و گرفتن سوشال سیکیوریتی از دولت ختم خواهد شد. خلاصه همین، خواستم بگم ما رو توی چرخه‌ی بیخودی انداختن، ولی راهی به بیرون هست. الان شروع کنی شاید تا هفت هشت سال دیگه بتونی یا حتی زودتر. دوستی این بالا گفته اگر امروز زندگی نکنی، هیچوقت زندگی نخواهی کرد. راست گفته. در طول هفت هشت سالی که هم کشیده بودم و داشتم وام صاف می‌کردم، زندگی هم کردم. ولی گاهی برای چند سال باید کمتر زندگی کرد و بقیه‌ی روزها رو نجات داد از این تکرار زنگ زدن ساعت و پشت میز نشستن و ناراضی به خونه برگشتن و منتظر شنبه و یکشنبه بودن، و عذاب کشیدن از غروب یکشنبه. برای من الان تمام روزهای هفته تقریبا یکجوره. من تازه روزهای کاری هفته رو بیشتر دوست دارم. بیرون که می‌رم خلوته. همه سر کار هستن. راحت توی خیابون‌ها خلوت کارهامو می‌کنم و آخر هفته که همه می‌ریزن بیرون من به کارهای توی خونه می‌رسم. یعنی چرخه‌ی من حالا درست در خلاف جهت چرخه‌ی بیشتر آدمهای دیگه می‌چرخه و این خوبه. تا سال دیگه به گمانم، خوب باشی.

    • 6 KHERS فوریه 3, 2014 در 5:43 ب.ظ.

      کامنت پارسالت یادم بود، هیچ فکر نمی‌کردم یک سال شده. هم اونو دوست داشتم هم این یکی کامنتتو، خیلی هم ممنون :-)

  6. 7 taghi فوریه 3, 2014 در 9:11 ب.ظ.

    Shayad haletoon behtar beshe agar bedoonid ke tamame shoabe starbuks asale midan mesle cream ya milk va moshtari khodesh mitoone harghadr mikhad bardare…

  7. 9 Eternal Notes فوریه 4, 2014 در 8:15 ق.ظ.

    من هی سعی میکنم اینجا کامنت نذارم چون حسِ مورد توهین قرار گرفتن بهم دست میده. اما «عالی» بود. : )

  8. 11 m. فوریه 5, 2014 در 1:56 ب.ظ.

    من اینو همینجا میذارم از در پشتی خارج میشم.

  9. 12 هیچ فوریه 5, 2014 در 4:28 ب.ظ.

    منتظر شروع زندگی هستی. راستش زندگی نمی آید در خانه ات را بزند بگوید هی من آمدم. الان بیا خوش به حالی را شروع کنیم. نه اینکه باید پی اش بروی و تلاش بکنی و از این داستانها… نه! باید بخواهی اش. و به آمدنش ایمان داشته باشی. به جای اینکه بگویی چرا نمی اید مرتب تکرار کنی که می دانم خواهد آمد. و ایمان داشته باشی به خدایی که قادر است بیاوردش. و وقتی هم آمد از عظمتش هول برت ندارد. پسش نزنی. نگویی دیر شده من دیگر سی سالم است. نگویی نمی شود از اول آغاز کرد. نگویی پس مهندسی لوله چی؟ اینهمه عمری که به پایش ریختم چی…
    ایمان دارم تو زندگی را یافته ای و زندگی تو جایی از این آفرینش، فراتر از مکان و زمان در حال نزدیک شدن به توست
    شبیه این داستانهای رازآلوده و بی خود شد. اما به راستی باور دارم انسان به درگاه خدا هیچ چیز نیست. حتی موجودی که اختیار خوردن یک لیوان آب داشته باشد. انسان فقط دو قابلیت بیشتر ندارد. اینکه بخواهد. و ایمان به مرحمتی داشته باشد که می بخشد. بی دریغ و آسان. به مرتفع ترین قله هام که گام نهی فتح شده و عاریتی و گذرا خواهند بود. مگر قله ای که راه راست توست. و روزی ده بار در نماز می خواهی که بدان هدایت شوی.
    نمی دانم. شاید هم من عقیده کاذبی دارم که انسان بی توصل و توسل به خدا هیییچ چیز نیست و هیچ موفقیتی بدون نیت های مومنانه پشت پرده اش انسان را به احساس کامروایی نمی رساند.
    اما برای من که کارگر افتاد
    باشد برای تو هم.

  10. 14 hooman فوریه 8, 2014 در 2:52 ق.ظ.

    be nazareh man age betoonim makharej ro be sati ke ghabeleh ghabool bashe paeen beeyarim, oonvaght kheili az moshkelat hal mishe, albateh doostani ke salhaye ziadi ro zahmat keshidan va dars khoondan, hatman bayad yek zamaneh monasebi ham ekhtessass bedan be yadgiriyeh vaghei ee meditation( manzooram hendi, tabati ya ooni ke doostetoon anjam mideh nist) manzooram mafhoomeh assliyeh meditation hast ke be ma komak mikoneh ke be nahveyeh karkardeh maghzemoon control dashteh bashim va ba aroomi va sabr ejazeh bedim ke in ravesh ro yad begirim. man salhayeh avaleh javani ro ba khoshgozarooni shoroo kardam va dars nakhoondam, baaad az oon doran ye modat meditation kardam va fahmidam ke cheghad rahat maghz mitooneh maseereh zendegi ro avaz koneh . . sepas chand salee kar karam va dar akhar 5 sal dars khoondam. mitoonam begam ke hichvaght tooye zendegim be in andazeh kontroleh maghzam az dastam kharej naboodeh. . kar va dars o gharar gereftan tooyeh system hesabi ma ensanha ro mitooneh sar dar gom koneh. akheeran ke darsam tamoom shodeh, be khodam oomadam o gofatm : daree chi kar mikoni? doostaneh azizam, omid ro az dast nadahid ke vaghean nesfeh raho rafteed, badesham dar saathey bikari television nabinid hadeaghal barayeh chand mah, yek moosighiye bedooneh kalam va mosbat goosh bedid va be tasavireh tabeeat negah konid. agar dar nahayat ehsaseh behtari dashteed oonvaght be in gooneh harekar edameh bedid va az arameshetoon lezat bebarid.
    ba tashakor ke in matno khoondid
    hooman

  11. 15 niloofar فوریه 15, 2014 در 1:23 ق.ظ.

    أين عالي بود.
    مرض هايمان را قائم ميكنيم

  12. 16 یک دختر معمولی فوریه 17, 2014 در 10:16 ق.ظ.

    خب زندگی همینه،نیست؟!

  13. 17 saba مارس 6, 2014 در 6:56 ب.ظ.

    . Such a pathetic loser. I can give you a LONG list of millionaires who have once waited on people at Starbucks and places like that. It’s called dignity.
    Been visiting this blog once in every couple of month for 4-5 years now and nothing never changes. You seem to never enjoy anything. Get some therapeutic help and get over it. Chosnaleh is no more in dude.

  14. 18 علیرضا نخجوانی مارس 22, 2014 در 4:59 ق.ظ.

    من رو یاد شرحی که قهرمان رمان «عقاید یک دلقک» از زندگی‌ش می‌داد انداخت، دلنشین بود! :)

  15. 19 بلوچ مارس 25, 2014 در 4:06 ق.ظ.

    یک لحظه واقعا اخساس کردم تو استارباکس هستم و بقیه عمرم رو باید همینجوری تموم کنم.یاد یک فیلم افتادم مال یکی از زندانیان الکاتراز بود که 5 سال در زیرزمین الکاتراز زندانی شده(ببین مارو به کجاها کشوندی).تو که اینقدر فدرت قلم و تخیل داری که با نوشته هات آدم رو میکشی تو همون زندکی خودت چرا به شیوه بهتر زندگی انتخاب نمی کنی تا ماهم از شر این نوشته های غم انگیزت راحت بشیم.تو اینترنت یکسری گروههای خودکشی دسته جمعی هست میتونی ثیت نام کنی تا کلا همه مقدمات کار رو برات بچینند و روحت رو برات آزاد کنند. یا حداقل آدرست و شماره تماست رو بده تا من اینکار رو برات انجام بدم مطمئنم که حوصله اش رو نداری.
    من یکی رو میشناسم تو زندان AD MAX prison زندونیه اونهم 25 سال تو انفرادیه حکمش 240 سال فقط اجازه داره نامه اونهم فقط به اندازه یک صفحه اچار بنویسه ,ولی خداییش به اندازه بمب هیروشیما به ادم انرژی میده و ادم احساس میکنه که خودش زندانی هست نه اون…اسمش رو اگه خواستی برام mail بزن

  16. 20 شهاب اکتبر 24, 2016 در 1:16 ق.ظ.

    ساعت گوشیم زنگ میخوره اما منو بیدار نمیکنه چون مثل همیشه من یک ساعت قبلش بیدار بودم یه جورایی دیگه گذر زمانو احساس نمیکنم فکر میکنم واقعا بعد از سی سالگیم زندگیم افتاده تو سراشیبی خیلی تند و سریع دارم پیر میشم. زنگ گوشیمو قطع میکنم مثل یک مسافر زمان میمونم همه کارایی که باید انجام بدمو از قبل میدونم مثل یک ربات برنامه ریزی شده میدونم الان پا میشم میرم زیر کتری رو روشن میکنم بعد میرم دستشویی دستو صورتو میشورم میام بیرون چایی میریزم با یه لقمه نونو پنیر میخورم میرم جامو جمع و جور میکنم لباس میپوشم میزنم بیرون حتی ثانیه هاش برنامه ریزی شده حتی میدونم سر کار چی میشه و شب چجوری برمیگردم فکر میکنم توی یک ماتریکس زندگی میکنم و برنامه نویسش فقط ازگذشته کپی میکنه و تو آینده پیست میکنه . تازه همه چی بعد مرگ مادرم بد تر هم شده افکار مبهمم مبهم تر شده فکر کردن به زندگی و مرگ و تفاوتشون داره دیوونم میکنه با خو دم میگم واقعا زندگی همینه ای کاش ما هم مثل حیوونا به این چیزا فکر نمیکردیم با خودم میگم نکنه ما آدما محصول اشتباه تکاملیم شاید واقعا ما نباید انقدر باهوش میشدیم نباید به این چیزا فکر میکردیم نباید زندگی رو سخت میگرفتیم. اه الانه که ساعت گوشیم زنگ بخوره


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 1 day ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 3 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 3 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 4 days ago
  • @better_el من گفتم؟ 😑 4 days ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,202 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: