میان‌مایگی

آخرین روز سال ۲۰۱۳ سر کار کلن کمتر از ۱۵ نفر آمده بودیم. بقیه ۵۰-۶۰ نفرهمکارانم همه مرخصی بودند. من مرخصی نگرفتم چون می‌خواهم پول پس‌انداز کنم. شرکت ظهر تعطیل‌مان کرد. بعد هم یکی از کله‌گنده‌ها گفت برویم پاب پایین شرکت. دو دل بودم که بروم یا نه. حوصله‌ام سر می‌رود توی این برنامه‌ها. دیگر الکل مفت هم برایم انگیزه نیست.

با خودم گفتم می‌روم و زود بر می‌گردم. توی پاب همکارانم حلقه زده بودند و من لیوان به دست سعی کردم حلقه‌شان را باز کنم و خودم را بچپانم وسط حرف‌شان. حلقه‌شان با اکراه باز شد. من نمی‌فهمیدم چه می‌گویند. تازگی‌ها زبانم خیلی بد شده. مدام عذرخواهی می‌کنم و می‌گویم دوباره تکرار کنید. خودم هم نمی‌توانم حرف بزنم. یک بار همین چند روز پیش دهانم را باز کردم که حرف بزنم ولی متوجه شدم به جای جمله‌های انگلیسی عر عر گاو از دهانم خارج می‌شود. سریع دهانم را بستم. لهجه‌ام هم جوری است که انگار همین دیروز از جهرم آمده‌ام، در حالی که شش سال است خارجم. البته اوایل بهتر بودم، حتی یادم است نمره‌ی تافلم عالی شده بود، اما هی پس‌رفت کردم، تا رسید به این روزها که تا جایی که می‌شود حرف نمی‌زنم؛ توی سوپرمارکت با ایما و اشاره کارم را راه می‌اندازم و سر کار هم همیشه مداد و دفتر همراهم است و برای مخاطبم شکل می‌کشم، شکل سکوی دریایی، موج، لوله، نمودار می‌کشم و فرمول می‌نویسم. دور و برم آدم‌هایی را می‌بینم که به مراتب کمتر از من خارج بوده‌اند ولی الآن لهجه درست و حسابی دارند، حالا یا بریتیش یا آمریکن یا هر کوفتی، ولی دارند. الآن مطمئنم بهرام رادان و حسین تهی هم که ۸ هفته پیش آمدند خارج از من بهتر حرف می‌زنند. حتی گاهی فکر می‌کنم عبدی بهروانفر هم از من بهتر حرف می‌زند. این همان خواننده‌ای است که فولک می‌خواند و ته یکی از آهنگ‌هایش واژه‌ی «همه» را بسط می‌دهد و تکرارش می‌کند و یواش یواش می‌شود ممه، و بعد آخر آهنگش به هن و هن می‌افتد: «همه، همه، ممه، همه، ممه، دودول، ممه، دودول، ممه،» و آهنگش را روی دوقطبی دودول- ممه محو و تمام می‌کند؛ آره فکر می‌کنم الآن حتی عبدی بهروانفر هم بهتر از من انگلیسی حرف می‌زند.

همکارانم لیوان به دست می‌خندیدند و حرف می‌زدند. تا دیدم حیدر وارد پاب شده از حلقه جدا شدم و رفتم سراغش. حیدر الکل نمی‌خورد. رفت دم بار و یک لیوان نوشابه سفارش داد. در مورد وام مسکن و خرید خانه حرف زدیم. گفت قبل از اینجا مالزی کار می‌کرده، دو سال پیش آنجا یک آپارتمان با وام خریده و الآن اجاره داده و کرایه‌اش نه تنها قسط وام را پوشش می‌دهد بلکه ماهی ۷۰۰ چوق هم بیشتر است، یعنی ماهی ۷۰۰ چوق می‌رود توی جیبش؛ در این لحظه جیب از ریخت افتاده‌ی کاپشنش را باز کرد و با انگشت دیگرش به سمت دهانه‌ی جیب فلش زد. گفت تازگی یک سه خوابه هم توی لندن خریده.

حیدر ۹ ماه است که آمده اینجا. وقتی تازه آمده بود میز کناری من می‌نشست و نمی‌دانست کجا برود بشاشد، کجا غذا بخورد، ایستگاه اتوبوس کجاست، اجاره خانه چند است، کدام محل ارزان است، کدام الکی گران است. از من می‌پرسید. این حیدر همانی است که اوایل می‌رفت نهار روز مک‌دونالد را می‌خورد و بعد می نشست کنار دست من آروغ می‌زد. کِی؟ آن دورانی که میز روبروی‌مان دو تا داف کانادایی ۲۱ ساله می‌نشستند. آمده بودند کارآموزی. یک بار حتی حیدر دستش را دور دهانش شیپور کرد و آروغ زد. من مداد نوکی را توی رانم فرو کردم و به کارآموز‌ها و موهای طلایی‌شان زیرچشمی نگاه کردم. انگار خورشید لای موهای‌شان بود. نوک زبانم بود که بابت رفتار همکارم معذرت‌خواهی کنم. الآن چی؟ الآن حیدر ملک دارد، آپارتمان سه خوابه دارد. من بالای دو سال است اینجا هستم و تازه چند هفته پیش موفق شدم یک زیرشلواری بخرم. با زیرشلواری کمتر سرما می‌خورم. بعد از صحبت با حیدر از خودم بدم آمد. آبجویم تمام شده بود، لبه‌ی لیوان را گاز گاز می‌کردم و به حیدر گوش می‌دادم: «خیلی راحته، می‌ری بانک، با سود ۳ درصد، ۳۵ ساله وام می‌گیری…» فکر کردم چرا با لیوان خالی‌ام به صورتش نکوبم؟ «تازه یه بی‌ام‌و سری ۳ هم خریدم…» لیوان نوشابه‌اش دست نخورده بود. من فکر کردم با کشتن حیدر چیزی از مشکلات من حل نمی‌شود که هیچ، بلکه فرار از دست پلیس هم بهشان اضافه می‌شود. با همکاران دست دادم و سال نو را تبریک گفتم، به حیدر که رسیدم دو تا هم زدم روی شانه‌اش، و بعد راه افتادم سمت خانه.

توی راه احساس کردم هنوز دیر نشده، زیر لب با خودم می‌گفتم «خواستن مهمه، باید از خودم عبور کنم، باید زور بزنم و بپرم به سمت اونورِ خودم، به سمت ماورای خودم، باید از خودم عبور کنم و یه خود جدید بسازم…» همین چیزهایی که همه بلد هستند و توی کتاب‌های روانشناسی سوپرمارکتی هم در موردشان می‌نویسند. تا رسیدم خانه رفتم سراغ پخش، می‌دانستم چی باید گوش کنم، صدا را تا ته بلند کردم و با همان دو تا آکورد اول اروییکا احساس کردم خود قدیمم را جا گذاشته‌ام و دارم به سوی آینده پرواز می‌کنم. نشستم پای کامپیوتربه جستجوی آپارتمان و خواندن سایت بانک‌ها برای وام گرفتن. فکر کنم دو ساعتی رُک زده بودم به صفحه لپتاپم. صفحه پر از لکه‌های چربی بود و پشت لکه‌های چربی اعداد شش و بعضن هفت رقمی می‌دیدم، گویا اینها قیمت آپارتمان‌ها بودند. نفهمیدم کی ولی توی این دوساعت انرژیم و انگیزه‌ام دوباره ته کشیده بود.

گشنه‌ام بود. هنوز زیرشلواری نیمه‌کش‌باف تنگم پایم بود. پاچه‌هایش را کرده بودم توی جوراب. رفتم توی آشپزخانه. کمی کره روی نان مالیدم و همانجا ایستاده پای کابینت‌ها خوردم. فکر کردم آدم‌ها هر کدام یک روش زندگی دارند یک لایف‌استایل دارند، من هیچ‌کدام از این روشها را نپذیرفتم، اما با این نپذیرفتن چی نصیبم شده؟ شده‌ام آدمی با پوسته‌ی ظاهری بقیه و محتویاتی متفاوت، ذهنیاتی متفاوت. اما واقعن چه تفاوتی؟ ذهنیات من چه تفاوتی با ذهنیات حیدر دارد؟ غیر از اینکه ذهنیات حیدر به پوسته‌ی ظاهری‌اش می‌خورد و مال من؟ من اصلن چه ذهنیتی دارم؟ صرفن ایده‌های بقیه را نفی کرده‌ام و خودم هم در اندازه‌ای نبودم که جایگزینی برای این ایده‌ها عرضه کنم. حیدر پوسته‌اش و محتویات مغزش یک چیز است، یک مجموعه همگن است، ظاهر و باطن و رفتار او به هم می‌آیند و یک هویت منسجم تشکیل می‌دهند: یک کارمند میان‌مایه در حال صعود از نردبان موفقیت.

من چی؟ من در ظاهر یک کارمند میان‌مایه هستم و در باطن؟ من باطنی ندارم، همین است، همه‌اش ظاهرم است، هیچ چیز دیگری نیست، اینکه وضع مالی‌ام خراب است، اینکه گدا هستم، اینکه زندگی جنسی ندارم، اینکه دوست و رفیق ندارم، اینکه زندگی اجتماعی ندارم، اینکه ملک و ماشین و آپارتمان ندارم، هیچ‌کدام اینها هویت نیستند، ذهنیت و ایده نیستند، روش زندگی و لایف‌استایل نیستند، اینها هیچی نیستند، چون همه‌شان «کمبود» هستند، آدم یک عالمه «کمبود» را کنارهم ردیف کند که این قطار کمبودها خود به خود تبدیل به یک ذهنیت، تبدیل به یک هویت نمی‌شود، نهایتن تبدیل می‌شود به یک سطل آشغال خالی. یک لیوان شیر هم روی نان و کره‌ام سر کشیدم و برگشتم توی تخت. لپتاپم را روی بیضه‌هایم گذاشتم، پاهایم هم زیر لحاف گرم می‌شدند. قدیم‌ها وبلاگ‌های آی‌تی نوشته بودند آقایان لپ‌تاپ را روی پایین‌تنه‌شان نگذارند چون میدان مغناطیسی دارد و برای مردانگی ضرر دارد. یعنی الآن مردانگی من «هر لحظه» که می‌گذشت در حال افول بود، مثل خودم که در حال افول هستم. منظورم این است که به ازای هر برنده‌ای و هر حیدری که توی این دنیا وجود دارد و مشغول بالا رفتن است یکی هم هست که پایین می‌رود، یکی هم هست که با زیرشلواری کش‌باف زیر لحاف گرمش می‌شود و یواش یواش خوابش می‌برد.

بیدار که شدم هوا تاریک بود. باز گرسنه‌ام شده بود. انگار همیشه گرسنه‌ام است. با اینکه هیچ کاری نمی‌کنم همیشه گرسنه‌ام است. نمی‌فهمم، من که انرژی‌ای مصرف نمی‌کنم چرا این‌قدر گرسنه‌ام می‌شود؟ سر کار که پشت میز نشسته‌ام، توی خانه هم دراز کشیده‌ام، سر جمع هم روزی ۲۵ دقیقه پیاده‌روی دارم از خانه به کار و برعکس. ورزش هم که نمی‌کنم. کالری فکری هم که نمی‌سوزانم؛ چون کارمندی یعنی تکرار و با حداقل بهره‌ی هوشی هم بعد از ۳-۴ ماه آدم سوار کارش می‌شود و بعد می‌شود تکرار. تازگی‌ها که کارم هم سبک است و همان تکرار را هم ندارم، به جایش از سر کار برای دختری که دوستش دارم نامه می‌نویسم، در مورد اینکه زندگیم خالی است و برای آخر هفته هیچ برنامه‌ای ندارم. هفته‌ی بعدش هم دوباره همین‌ها را برایش به شکلی دیگر می‌نویسم. آخر نامه هم ازش معذرت‌خواهی می‌کنم که این‌قدر در مورد زندگی خالیم برایش می‌نویسم. این‌هم که کار فکری نیست، من اصلن خیلی نمی‌توانم به دوست‌دخترم فکر کنم چون گریه‌ام می گیرد؛ صرفن تکه‌هایی از خودم را برایش ایمیل می‌کنم. گاهی هم ایمیل‌هایم را به اجزای تشکیل‌دهنده‌اش تقسیم می‌کنم و توییت‌شان می‌کنم. بعد هم توییت‌ها را دوباره گِل هم می‌کنم می‌شود پست وبلاگ. منظورم این است که کلن کالری فکری هم نمی‌سوزانم.

کالری جنسی هم نمی‌سوزانم، چون دختری که دوستش دارم دو قاره آن‌ورتر است، پولم به ماساژ صابونی و فاحشه هم نمی‌رسد، خواب رنگی هم نمی‌بینم، یعنی مثلن هفته‌ی پیش خواب دوست‌دخترم را دیدم، توی کشتی بودم و کشتی‌مان داشت به یک سکو نزدیک می‌شد. من مسئول انجام کاری بودم اما هی داشتم تلاش می‌کردم شماره دوست‌دخترم را بگیرم. خط‌ها خراب بود. یعنی توی خواب حتی موفق نشدیم حرف بزنیم چه برسد به بقیه‌اش. پورن هم کار نمی‌کند. از شرکت که بر می‌گردم بعد از شام دو ساعت پورن می‌بینم اما فایده‌ای ندارد. یعنی دقیقن اتفاقی که برنامه‌اش را ریخته بودند افتاده: سکس زیاد است اما صرفن یک سراب است. سکس خیلی زیاد است اما نه توی زندگی کارمند، همه جا هست، روی جلد مجلات، توی تلویزیون و سینما، توی ستون‌های پرسش و پاسخ مسايل جنسی، اما جایش همان جاها توی رسانه است نه توی زندگی من، جیمز باند سریالی انجامش می‌دهد و من «می‌بینم»، زن توی کتاب «پنجاه سایه از خاکستری» انجامش می‌دهد و من «می‌خوانم»، زنان سریال «سکس اند ز سیتی» همین‌طور، جزییات مناسبات رختخوابی همه‌ی هنرپیشه‌ها توی روزنامه‌ها هست و من می‌دانم، همه جا از در و دیوار مترو تا توی اینترنت تبلیغ سایت‌های آنلاین دیتینگ است که داف‌های بلوند آنچنانی دست یک نره‌خر تیره‌پوست را گرفته‌اند و دورشان هم یک قلب صورتی بسته شده، ژانر ویدیوهای پورن این‌قدر گسترده شده که من حتی معنی یک سری‌شان را نمی‌دانم، توی ژانر جدیدی از پورن مردان توی پراگ با چند تا اسکناس زن‌های عادی را بدون زور تطمیع می‌کنند و گاهی همانجا ته یک پس‌کوچه‌ای آلت‌شان را می‌چپانند بهشان و فیلم می‌گیرند، خلاصه اینکه سکس «هست». مجموعه‌ی اینها این توهم را می‌دهد که «ماجرا» در جریان است و من هم علی‌القاعده بخشی از این جریان هستم. همه چیز فت و فراوان است، مشاعرم هم گول این فراوانی را خورده‌اند، گول این «تصویر» را خورده‌اند، تصویرش این‌قدر فراگیر و قشنگ است که آدم تا مدتها فکر می‌کند خودش هم جزو تیم بازیگران است، تا اینکه به خودش می‌آید و می‌بیند آلتش توی مشتش است. مشاعرم گول خورده‌اند اما غریزه‌ی حیوانی‌ام نه، غریزه‌ام فهمیده که یک «دیگری» بازی می‌کند و مرا هم در جریان بازیش قرار می‌دهد و من هم رفته رفته فکر کرده بودم که بازیگرم. اما حالا دیگر پورن هم کار نمی‌کند. خلاصه اینکه هیچ جور کالری‌ای مصرف نمی‌کنم پس چرا این‌قدر گرسنه‌ام می‌شود؟

یک نصفه کاهوی کهنه ته یخچال بود. برگ‌هایش نرم شده بودند. از جایی که نصف شده بود داشت قهوه‌ای می‌شد. کاهوهای کهنه تلخ هم می‌شوند. دوری‌های قهوه‌ای را گرفتم و یک سالاد بی‌رمقی درست کردم. کاهویش مزه یخچال می‌داد، مزه‌ی چیزی غیر از کاهو، انگار از هر چیز توی یخچال بدبوترین ملوکول‌ها را جذب کرده. کاهویم حالا تبدیل شده بود به توده‌ای سلولزی که وقتی می‌خوریش یاد لوبیا کنسروی، یاد پیاز خرد شده، یاد یک تکه مرغ که ته یخچال مشغول جان دادن است، یاد مفهوم انقراض می‌افتی. زنگ زدم به مهندس توفیقی. تلفن را که برداشت و صدایش را شنیدم پشیمان شدم. مهندس توفیقی با مهندس زیبارو قرار داشت و به من هم گفت بیا. می‌خواستند بروند آتش‌بازی سال نو را ببینند. چند تا کاهو جویدم و فکر کردم چه دروغی سر هم کنم. مهندس توفیقی آن ور خط در سکوت صدای جویدنم را می‌شنید. چرا بهش زنگ زدم؟ برنامه را گذاشتم.

من زود رسیدم و از آن‌ور مهندس هم دیر می‌رسید. دم در مترو یک زنی روی مقوا نشسته بود و روی خودش یک پتو ارتشی کشیده بود. ازم ساعت پرسید. گفتم هشت و بیست. می‌گفت دو ماه است زده به خیابان. قبلش شغل داشته. «اخراج شدی؟» به توده‌ای که بغل دستش بود اشاره کرد و گفت «آره، تقصیر این شد، پارتنرم.» سعی کردم دل‌سوزی نکنم و بهش گفتم «هام.» می‌گفت «مادرم بفهمه تو خیابونم همین شبی بلیط هواپیما می‌گیره از ایرلند میاد جمعم می‌کنه، ولی خجالت می‌کشم بهش بگم.» بهش گفتم «آره، آدم همه چیزو به همه نمی‌گه.» چند بار گفت من زن احمقی نیستم. بعد از زیر پتویش یک بطری پلمب شده شامپاین در آورد، نازش کرد و گفت «این برای تحویل ساله.» نیشش باز بود. پرسید «سیگار داری؟» موبایلم داشت زنگ می‌خورد. مهندس توفیقی بود. می‌گفت «من اینور خیابونم مهندس، دستمو بالا گرفتم، منو می‌بینی؟» می‌دیدمش ولی گفتم نه، دوست داشتم کمی بیشتر تلاشش را ببینم. همین‌طور که پای موبایل بودم مرد میان‌سالی رد شد، مکث کرد، برگشت و یک اسکناس دهی داد به زن. زنه هم تشکر کرد و بعد یک بطری نوشابه باز کرد، سرش را خالی کرد و از یک بطری چرک مایع بی‌رنگی ریخت توی نوشابه‌اش. کف‌های کوکا راه افتاده بود زیر پای من. به مهندس توفیقی گفتم دیدمت.

هوا آن‌قدری سرد نبود ولی زمستان ماها معمولن در مورد سرما حرف می‌زنیم. «آره دکتر، از اون سرماهاییه که می‌زنه به بیضه، دیگه تیر می‌کشه…» اینها را توفیقی می‌گوید و من از صمیم قلب می‌خندم. می‌رویم دنبال شام. یکی-دو جا بسته است. یکی از این رستوران زنجیره‌ای‌های متوسط‌ الحال باز است. بدترین میز دو نفره‌اش که وسط سالن است را به ما می‌دهد. به گارسن می‌گویم برویم میز کنجی که خالی است، می‌گوید نمی‌شود چون چهار نفره است. دو نوع مرغ سفارش می‌دهیم. توی منو نوشته مرغ‌ها مال بریتانی فرانسه هستند و ذرت خورده‌اند. غذا‌ها می‌رسند و نصف نصف می کنیم. من از این کار بدم می‌آید. مهندس توفیقی کلن بدغذاست. ناجور و تند تند غذا می‌خورد. وسط شام به تهران ایمیل می‌زنم و از قیمت آپارتمان و شرایط وام بانکی می‌گویم. مهندس توفیقی هم برای مهندس زیبارو اس‌ام‌اس می‌فرستد و می‌گوید شام طول کشیده و دیرتر می‌رسیم.

تکه‌ی آخر مرغ را می‌زنم سر چنگال و باهاش ته دیسم را تی می‌کشم، امیدوارم آبی، عصاره‌ای، چیزی اگر مانده برود به خورد تکه‌ی مرغم. مهندس اعتمادی بیشتر مرغی که بهش داده‌ام را نخورده. «نخوردی مهندس؟ خوشت نیومد؟» می‌گوید سیر شده ولی با بغض می‌گوید. فکر‌ی‌ام که بگویم پاس بدهد به من ولی خجالت می‌کشم، تازه، خیلی هم مرغ بدبخت را چنگالی‌اش کرده، پاره‌پاره‌اش کرد، قابل خوردن نیست. شاید چون بیضه‌هایش تیر کشیده از اشتها افتاده و مرغ را چنگال چنگال کرده؟ یا شاید کلن حالش خوب نیست و درد و مرض زندگیش را این‌طوری سر جانور مرده خالی می‌کند؟ نمی‌دانم. ولی قبل از شام برایم تعریف کرده که تازگی ماساژ بوده پس این‌قدرها هم نباید مگسی باشد. توی صورتحساب‌مان ۱۳ درصد انعام زده و کنارش نوشته اختیاری. مهندس توفیقی با انگلیسی شکسته بسته‌اش از گارسن می‌پرسد «مگه اختیاری نیست؟ پس لطفن پاکش کنید از صورتحساب‌مون.» گارسن با تعجب ولی حفظ همان لبخند همیشگی به ما نگاه می‌کند. من ناخنهایم را توی گوشت‌های دور چشم‌هایم فرو می‌کنم و سرم را پایین می‌اندازم. زیر لب می‌گویم «ولی مهندس کار درستی کردی…» دروغ هم نمی‌گویم.

با مترو می‌رویم سمت چرخ و فلک شهر، آنجا قرار است آتش‌بازی کنند. همه جا وحشتناک شلوغ است. تا حالا شهر را این‌طور ندیده‌ام. واگن مترو تقریبن پر است. یک گروه کچل انگلیسی داد و بیداد می‌کنند و می‌خندند. مهندس اعتمادی کج‌کج نگاه‌شان می‌کند و از من می‌پرسد «اینا چشونه؟» اما معلوم است منتظر جوابی هم نیست. ایستگاه بعد چند تا جوانک با پوست‌های تیره وارد می‌شوند. هندی یا پاکی، شاید هم بنگلادشی. من فشرده شدم کنار دست انگلیسی‌های کچل. مست هستند. قطار راه می‌افتد و اینرسی همه‌مان را کمی جابجا می‌کند، حفره‌های خالی واگن پرمی‌شود؛ جاگیر می‌شویم. کچل از جیب بغلش یک فلاسک در می‌آورد. کمی می‌ریزد توی درش. مایع قهوه‌ای رنگی است و بخار ازش بلند می‌شود. نگرانم قطار ترمز بزند و بریزد روی من. حین پر کردن لیوانش که چند قطره‌اش به کاپشن گران‌قیمتم پریده. بعد فکر کردم الآن آخر برج است، همین الآن که آب‌دهان و قهوه‌ی این عمله دارد می‌پاشد روی کاپشنم در نقطه‌ی دیگری از شهر حیدر جیب کاپشنش را باز کرده و ۷۰۰ چوق دارد تویش سرازیر می‌شود. فکر کردم سال جدید که حیدر را سر کار دیدم برایش بخوانم:

تو را تخت، سختی و کوشش مرا            تو را نام، تابوت و پوشش مرا

هوای واگن خفه است و بوی بازدم‌های الکلی می‌دهد. خودم را بیشتر به مهندس توفیقی فشار می‌دهم. نفس مهندس بوی سس تاباسکو می‌دهد. کچله مدام با پاکی‌ها شوخی می‌کند، لیوانش را سر می‌کشد، پاکی‌ها گاهی جوابی می‌دهند. مطمئنم به زودی دعوای‌شان می‌شود. «اینا اصن سال نوی بریتیش جشن می‌گیرن؟» کچله این را انگار از خودش داشت می‌پرسید ولی فکر کنم هر کسی که قرار بود بشنود شنید.

بیرون ایستگاه پلیس جمعیت را هدایت می‌کرد. بعضی خیابان‌ها را بسته بودند. پلیس اسب‌سوار هم بود. اسب‌های‌شان خیلی گنده هستند. یکی‌شان جلوی من داشت تاپاله می‌انداخت. اسبه سفید بود و وقتی کارش تمام شد هیجانی شد، فکر کنم به خاطر آن‌همه جمعیت. من میخ شده بودم و نگاهش می‌کردم. مهندس توفیقی آستینم را کشید، «مهندس بریم خطرناکه، این الآن لگد می‌زنه…» از اسبه که دور شدیم توفیقی هوس بستنی کرد. رفت خرید. به من مگنوم داد، خودش نعنایی، «مهندس من دل ملم به هم می‌ریزه، این نعنا کمک می‌کنه، ایران هم مرتب عرق نعنا می‌زدم، اینجا هم سر کار چایی نعنا…» یک حساب سرانگشتی کردم و دیدم تا حالا تاریخچه‌ی مکالمات من و مهندس توفیقی در احوا‌ل‌پرسی من و گزارش مهندس از دمای بیضه و وضعیت معده و روده‌اش خلاصه می‌شود. زنگ زدیم به مهندس زیبارو، گویا نزدیک هم بودیم ولی توی این سیل جمعیت امیدی نداشتم بتوانم پیدایش کنم. با جمعیت آرام جلو می‌رفتیم و در مورد این حرف می‌زدیم که باید ازدواج کنیم و بچه‌دار شویم و حتی همین الان هم دیر شده. بهش توصیه کردم که کسی را دید تا می‌تواند پول خرج کند؛ بعد آستینش را کشیدم و نگهش داشتم، با دست کل جمعیت توی خیابان را نشانش دادم و گفتم «مهندس جان، کل اینا، کل این اوباش، یکی بین‌شون نیست قده تو پول در بیاره، تو مهندسی، متخصصی، مورد پیدا کردی بریز به پاش، اونام دهن‌شون بازه واسه تو، چی فکر کردی؟»

قبل از نصف شب باران شروع شد. باز گرسنه‌ام بود. شاید هم مال بوی کیوسک هات‌داگ بود. کاشکی ته مانده مرغ مهندس توفیقی را خورده بودم. «مهندس به جای اون مرغا می‌شد با ۲ پوند اینجا همبر و هات‌داگ بزنیما.» تحریکم کارساز شده بود و مهندس توفیقی رفته بود دم بساط‌شان و داشت هات‌داگ‌ها را انگشت می‌زد. فکر کردم رقت‌انگیز است شب سال نو به جای بغل کردن زنی و ماچ و بوسه با مهندس توفیقی زیر باران هات‌داگ بخوریم. «مهندس آشغاله ولش کن،» کشیدمش این‌ور. شمارش معکوس شروع شده بود. ۱۰، ۹، ۸، ۷، فکر کردم کاشکی می‌شد. ۳، ۲، ۱، بعد چرخ و فلک یک‌هو نورانی شد، ازش یک عالمه فشفشه و ترقه و موشک در رفت. فشفشه‌ها می‌رفتند هوا، بالاتر از همه ما، هزار تکه می‌شدند و بعد محو می‌شدند، حتی دود هم نداشتند. فکر کردم کاشکی می‌شد من هم با یکی از همین فشفشه‌ها می‌رفتم هوا، بالاتر از همه، از آن بالا شهر را می‌دیدم، شهر از تعدادی مکعب تشکیل شده، تعدادی مگس لای مکعب‌ها می‌لولند و همدیگر را می‌خورند، من هزار تکه می‌شدم، لحظه‌ای همه جا را روشن می‌کردم و بعد تمام می‌شدم.

Advertisements

31 Responses to “میان‌مایگی”


  1. 1 مهندس توفیقی ژانویه 3, 2014 در 8:28 ب.ظ.

    میدونی چرا هیچ بلاگری نمیتونه نوشتن رو ترک کنه؟
    درسته. چون میدونن میشه با خوندن یه نفر عاشقش شد. منظور سکشوالیش نیس. منم یه مرد سی ساله ام که شیفته ات شدم. حداقل کامنتای اخیرت نشون میداد کسایی که وبلاگت رو میخونن به توییتات هم سر میزنن. تو بهترین بلاگر خداوندی

    • 2 نعیمه ژانویه 21, 2014 در 8:06 ب.ظ.

      خیلی عالی بود مثل همیشه .خیلی جاها خودمو میدیدم .چرا انقدر شبیه هم شدن آدما؟همه افسرده و خسته و تکراری…

  2. 3 آه پس که اینطور ژانویه 3, 2014 در 11:48 ب.ظ.

    آقا تا نصف داستان حکایت خود من بود. کار کردن در روز آخر سال و رفتن به پاب با همکاران و بربر به بقیه نگاه کردن. زبان من هم در حال بدتر شدنه ولی به هرکی میگم باور نمیکنه. آیلتس 8 گرفتم چندسال پیش ولی الان جمله های ساده رو هم اشتباه میگم. انگار زبانم قفل میشه. صحبت کردنم داره تبدیل میشه به ناله های کم رمق. جدیدا حتی گوش هم نمیدم. از یه جایی به بعد فقط سرم رو تکون میدم. منم همین مدلی زندگی میکنم ولی فرقش اینکه من همون دوتا دوست رو هم ندارم!

  3. 9 ناشناس ژانویه 4, 2014 در 12:06 ق.ظ.

    مرسی‌ از اینکه این رو نوشتی‌. خوندنش سبب شد که بفهمم دقیقا توی همون لحظه یکی‌ دیگه هم مثل من بوده فقط تفاوتش اینه که من یک زنم و دوست و رفیقی هم ندارم -شاید خودخواسته- و پسری هم نیست که به خاطر دوست داشتن براش نامه بنویسم.

  4. 10 rehb ژانویه 4, 2014 در 12:09 ق.ظ.

    لحظه‌ای همه جا را روشن می‌کردم و بعد تمام می‌شدم.

  5. 11 ناشناس ژانویه 4, 2014 در 12:50 ق.ظ.

    خرس جان تاحالا به مشاور فکر کردی? اون حالت سخت بودن حرف زدن اینارو من داشتم خونه پرش10جلسه اثر می کنه

  6. 12 توماس هستم از پراگ ژانویه 4, 2014 در 1:53 ق.ظ.

    اول فکر کردم سرکاری یه، اما دیدم نه، پیشنهادش به همه پول زیاده. جالب اینکه همه در آخر رام پول میشن.چه دختر 19 ساله ای خدمتکاری که داشت می رفت سرکار تا زنی که داشت از خرید بر می گشت و می خواست بره خونه. داستانهایی که تو تاکسی شهر مثلا نزدیک لندن هم جالب بود. البته که من برای تقویت زبان نگاه کرده همه رو.

  7. 13 مسافر کوچولو ژانویه 4, 2014 در 1:54 ق.ظ.

    کاشکی می‌شد من هم با یکی از همین فشفشه‌ها می‌رفتم هوا، بالاتر از همه، از آن بالا شهر را می‌دیدم، شهر از تعدادی مکعب تشکیل شده، تعدادی مگس لای مکعب‌ها می‌لولند و همدیگر را می‌خورند، من هزار تکه می‌شدم، لحظه‌ای همه جا را روشن می‌کردم و بعد تمام می‌شدم.

    این جمله ات نابودم کرد. از صبح هزار بار خوندمش.

  8. 14 بي نام و نشان ژانویه 4, 2014 در 4:51 ق.ظ.

    تو پس اين حقوقت رو چي كار مي كني؟ ما با حقوق دانشجويي تو آمريكا بهتر از تو زندگي مي كنيم. البته ملك نداريم ولي كيفيت زندگيمون خيلي بالاتره.

    • 15 ژیان ژانویه 4, 2014 در 6:32 ق.ظ.

      شاید قسمتی از جواب، و نه همۀ جواب، توی چن خط آخر پاراگراف آخر باشه. همونکه توی کاامنت بالایی هم اومده: «… کاشکی می‌شد من هم با یکی از همین فشفشه‌ها می‌رفتم هوا…..لحظه‌ای همه جا را روشن می‌کردم و بعد تمام می‌شدم..». مخصوصاً وختی این رو در کنار شیپور زدن حیدر بذارید.

    • 16 سمیه ژانویه 4, 2014 در 8:50 ق.ظ.

      واقعنا ! والا دوست ما هم که انگلیسه درآمدش مثل ماست ولی ظاهرا خرج زندگی تو انگلیس از اروپا ارزون تره . این رفیق ما هم ظرف دو سه سال یه خونه سه خوابه خریده اونجا با یه ماشین تووپ و یک آپارتمان هم خریده تو تهران . چی کار میکنی پولهات رو خرس راستش رو بگو ! نگی یه دفعه صرف امور فرهنگی میکنی ! :D

  9. 17 آناهيتا ژانویه 4, 2014 در 9:29 ق.ظ.

    منم به طرز اسفناكي انگليسي داره يادم ميره
    يه جورايي وحشت زدم!
    همش فكر مي كنم آيا مشكل مغزي اي چيزي پيدا كردم؟؟؟
    تازه منكه همش در حال اي ميل زدن يا حرف زدنم هسم!
    علتش چيه؟
    آيا افسردگي؟؟؟

  10. 18 sherry ژانویه 4, 2014 در 10:34 ق.ظ.

    خیلی غم انگیز بود این مطلبت. خیلی.
    داشتم فکر می کردم احساس من این ه، که این انقلاب نحس ایران باعث این تنهایی ها و آوارگی هامون هست که کامنت ها رو خوندم و مطمئن شدم که حدسم درست است. تقریبا کم و بیش اکثرمون در یک همچین وضعیتی هستیم. هر کدوم با جزئیاتی متفاوت ولی کلینتش همین هست. تنهایی، و نجسب بودن جامعه ای که بهش مهاجرت کردیم. هر چند که جامعه ی ایران هم اصلا و ابدا برامون قابل تحمل و کنار اومدن نباشه. برای من که هرگز نبوده. ولی در کل احساس می کنم کسانی که در اروپا هستند اوضاعشون بدتر از آنهاییست که امریکا هستند، تجربه ی من که این طور بوده، زمانی که اروپا بودم بیشتر حس راندگی از جامعه داشتم تا اینجا.
    دارم با خودم فکر می کنم ای کاش همت می کردیم و نهضتی راه می نداختیم برای کمک به همه ی آدم هایی که مثل نویسنده ی بلاگ و خیلی از کامنت کذاراش اینطور احساس تنهایی می کنند!
    برای همه آرزوی روزهای بهتر دارم.

  11. 19 ناشناس ژانویه 4, 2014 در 3:23 ب.ظ.

    خععععععلی با نوشتتون حال کردم. اولین چیزی بود که از بلاگتون خوندم. نمیخوام در مورد چیرایی که گفتین نظر بدم ولی سبک نوشتنتون عالیه. دست مریزاد..

  12. 21 م.م ژانویه 4, 2014 در 9:20 ب.ظ.

    چرا از یه جا به بعد توفیقی شد اعتمادی؟

  13. 22 ان ژانویه 4, 2014 در 11:46 ب.ظ.

    لعنتی! تا میاییم فکر کنیم تو هم یه میون مایه ای هستی مثل خودمون که می تونی شعرای آبکی مدل «کلکچال» بگی یهو این نوشته رو رو می کنی…:)
    (خوندن این متن بلافاصله بعد دیدن فیلم بلاتار اoutsider اصلا توصیه نمی شه)

  14. 24 ناشناس ژانویه 5, 2014 در 4:51 ب.ظ.

    «مجموعه‌ی اینها این توهم را می‌دهد که «ماجرا» در جریان است و من هم علی‌القاعده بخشی از این جریان هستم. همه چیز فت و فراوان است، مشاعرم هم گول این فراوانی را خورده‌اند، گول این «تصویر» را خورده‌اند، تصویرش این‌قدر فراگیر و قشنگ است که آدم تا مدتها فکر می‌کند خودش هم جزو تیم بازیگران است،»

    زدی تو خال، خرس.

  15. 25 ggg ژانویه 6, 2014 در 4:16 ق.ظ.

    اگر به این پورنهای پراگی علاقه داری اینو ببین:
    http://andreascheansova.cz/o-mne/
    من بعد اینکه فهمیدم طرف پی اچ دی داره خیلی بیشتر اون قسمت برام سکسی شد. andrea هست اسمش.

  16. 26 فرزاد ژانویه 7, 2014 در 2:50 ب.ظ.

    حال من در سال نو بدتر از تو بود… افسرده، خسته و رقت انگیز…
    نوشته رو محشر تمام کردی! « من هزار تکه می‌شدم، لحظه‌ای همه جا را روشن می‌کردم و بعد تمام می‌شدم».
    اون پورن که می گی را تکه هاشو توی xvideos دیده بودم. البته اونجا سر بهترین قسمت قطع میشه که بری سایتش عضو بشی. البته من اسم دخترها را در آوردم و دیدم خیلی هم اماتور نیست و خیلی از دخترها پورن استار حرفه ای هستن حالا دارن توی ویدیوهای این یارو نقش یه دختر آماتور را بازی می کنن که هی بهشون پیشنهاد کرون بیشتر بده و یه مرحله بره جلوتر!

  17. 27 رقاص ژانویه 7, 2014 در 4:34 ب.ظ.

    همه ی این حسای بالا پایین و بدی که عالی منتقلشون کردی، دم سال تحویلا به اوج خودشون میرسن.حتما واقفی بهش.

  18. 28 London from London ژانویه 8, 2014 در 2:57 ب.ظ.

    نمیدونم این قصه هست یا زندگی و احساس واقعی
    من تا سال پیش لندن بودم, کارم رو عوض کردم اومدم یه کم حومه تر
    خونه ارزونتره
    میتونی با ماشین بری سر کار از دست مترو راحت میشی
    میتونی یه باشگاه خوب شیک ثبت نام کنی و ساعت های بعد از کار رو اونجا بگذرونی و با دختر هایی که اونجا ورزش میکنن اختلاط کنی شانس ریختن رو هم باهاشون هم زیاد تره
    هر وقت هم واسه مرکز لندن دلت تنگ شد با نیم ساعت رانندگی اونجائی
    حیدر هم معلومه کدوم محله خونه خریده , من به یه سگ هم توصیه نمیکنم تو اون جور جا ها زندگی کنه الکی حسودی نکن
    من لندن رو مثل کف دست بلدم, محله های خوبش تا ١٠٠ سال دیگه هم با بهترین حقوق نمیتونیم خونه بخریم

  19. 29 ان ژانویه 8, 2014 در 11:31 ب.ظ.

    خدایا چه قدر این کامنت بالا رو دوست دارم.

  20. 30 که ژانویه 10, 2014 در 9:58 ق.ظ.

    اینی که ایندفعه نوشتی دیگه خیلی خوب بود

  21. 31 یک دختر معمولی ژانویه 11, 2014 در 1:55 ب.ظ.

    با چند بند ابتدایی همذات پنداری کردم…


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • خوشخواب، قاتل کمر (بین خطوط: چند ماهه رو زمین می‌خوابم) 34 minutes ago
  • مدتیه فیلم نمی‌بینم، هر از گاهی یه کم از فیلمایی که قبلاً دیدمو دوباره می‌بینم. 35 minutes ago
  • سوالی که با تماشای عکسای قدیمی زیاد از خودم می‌پرسم: چجوری از این [با انگشت به عکس اشاره می‌کند] خوشم میومد؟ 36 minutes ago
  • RT @nadernariman: سخت تر از کار تو معدن کارگر معدنیه که باید آخوند معدن رو تحمل کنه https://t.co/qpiUT8niOw 40 minutes ago
  • اگه خود جان لنون زنده بود احتمالا از اون عينكا نميزد. 6 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,793 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: