کلکچال-۲

با برادرم و دوست‌دخترش رفته بودیم کلکچال. صبحش وقت نکردم عصاهایم را پیدا کنم اما گفتم شاید زانودرد کهنه‌ام خوب شده باشد، یا مثلن اگر سرازیری را آرام پایین بیایم اذیتم نکند. تازه، معلوم هم نبود که تا کجا بالا برویم و اصلن به جاهایی برسیم که زانویم درد بگیرد یا نه. من که کفش‌های کوه پدرم را پوشیده بودم ولی آن دو تا با آدیداس آمده بودند. همان اول راه یک کم سرکوفت زدم که این کفش مال این کار نیست و پای‌تان درد می‌گیرد. برادرم و دوست‌دخترش وانمود کردند که ناشنوا هستند. چیزی توی مناظر کلکچال است که من احساس می‌کنم رییس اینجایم و همه چیز در مورد همه چیزش می‌دانم، در مورد تک تک ایستگاه‌ها و پیچ‌ها و میان‌بُرها و تاریخچه‌ی مسیر و خلاصه همه چیز. آدم‌ها هم فازم را می‌فهمند وهمان اولش کلیدشان را خاموش می‌کنند، یعنی هرچه بیشتر من در مورد کلکچال سخنرانی می‌کنم آنها کمتر می‌شنوند و به جایش به درد و مرض‌های خودشان فکر می‌کنند.

کلکچال برای من نماد یک چیز ایده‌آلی است که حسودها و حمال‌های دنیا سعی دارند به نحوی بهش گند بزنند. هر چه می‌گذرد این حمله به کلکچال قوی‌تر و همه‌جانبه‌تر می‌شود و من چاره‌ای ندارم جز اینکه سال به سال فقط نظاره‌گر داغون شدنش باشم.

همان اول مسیر صد متر را سنگ‌فرش کرده‌اند و اول این مسیر صد متری لوح یادبود زده‌اند. رویش نوشته که این مسیر را سردار سازندگی در سال هفتاد و چند افتتاح کرده. جمله‌بندیش جوری است که القا می‌کند کل مسیر کلکچال را سردار سازندگی ساخته ولی واقعیت این است که کلکچال ربط چندانی به سردار سازندگی ندارد، تنها ربطش این است که آدمها می‌رفتند آنجا تا کمی نفس بکشند و با هر دم و بازدم‌شان مجبور نباشند به سردار سازندگی و خوبی‌ها و خدماتش فکر کنند. به نظرم اصولن نیازی به آن صد متر سنگ‌فرش نبود و نیست و گاهی فکر می‌کنم صرفن آن صد متر سنگ‌فرش را زده‌اند که لوح یادبود را سرش علم کنند.

کل شمال تهران رشته کوه البرز کشیده شده، تقریبن هر جایش را که اراده کنی می‌توانی یک مسیر کوهنوردی پاخور بزنی، ایستگاه بزنی و مردم هم خوشحال می‌شوند، یک مسیر کوهنوردی اضافه شده، اما خب لابد راحت‌تر است چیزی که وجود دارد را بدزدی تا اینکه خودت چیز جدیدی درست کنی. بعد از اتمام دوران سردار سازندگی، کلکچال مورد توجه نسل بعدی مسئولین قرار گرفت. یک ابلهی توی یک اتاقی نشسته و یک تپه بین ایستگاه صدا و سیما و اردوگاه کلکچال را انتخاب کرده، چهار تا شهید گمنام تویش چال کرده و اسمش را گذاشته تپه‌ی نورالشهدا. بعد هم پروژه را ادامه داده، حسینیه زده‌اند، تابلو و پرچم زده‌اند و همین‌طور یک برج بی‌ریخت که نمای فلزی براق دارد هم علم کرده‌اند (شاید صفحه‌های انرژی خورشیدی است اما بهر حال چیز نچسب و قناسی است). بدتر از همه‌ی اینها، مسیر جویبار را منحرف کرده‌اند، جویباری که این‌همه سال از کنار مسیر کلکچال و درختکاری‌هایش رد می‌شده حالا خشک است. شاید هر از گاهی کمی منحرفش می‌کنند و یک کم آب به مسیر قدیمی هم می‌رسد اما واقعیت این است که در‌خت‌های تپه‌ی نورالشهدا سبز و سالم و شاداب هستند اما درخت‌های مسیر قدیمی کلکچال انگار که دارند سال‌های آخر یک خشک‌سالی طولانی و غم‌انگیز را تحمل می‌کنند. حتمن عده‌ای هستند که می‌گویند سرسبزی درختان تپه به خاطرجنازه‌های مُغذی و مقدس شهداست و خشک شدن تدریجی مسیر قدیمی کلکچال هم به خاطر بی‌اخلاقی ماها که متاسفانه شهید نشده‌ایم؛ اما خب من که کماکان می‌گویم آب را بدزدی، جویبار را منحرف کنی، معلوم است که درخت‌های قدیمی مسیر خشک می‌شوند.

مسیر کلکچال کافه و تخت و قلیان کنار رودخانه ندارد، مخاطبش صرفن کسانی هستند که آمده‌اند کوه راه بروند. جنس آدم‌هایی که می‌آمدند مشخص بود، از همین‌هایی که کله سحر رفته‌اند بالا و لنگ ظهر ما گشادها را می‌بینند که نفس‌زنان می‌رویم بالا، همین پیری‌هایی که بهمان لبخند می‌زنند و خسته نباشید می‌گویند. اما صرفنظر از تنگی و گشادی‌مان و اختلاف سن و نسل‌مان، یک اشتراکاتی داریم که دقیقن نمی‌دانم چیست، شاید اسمش خرده‌فرهنگ کوهنوردی باشد، شاید هم این باشد که همه‌مان خیلی از تپه‌ی نورالشهدا متنفریم.

همانطور که مصالح حسینیه و ساختمانهای جدید تپه نور الشهدا را بار کامیون کردند و آوردند، آدمهایش را هم به همین منوال «بار زدند» و با اتوبوس آوردند. حالا علاوه بر آدم‌های همیشگی، از چند سال پیش بسیجی‌هایی را می‌بینی که گله‌ای آمده‌اند و جدای از بوی خوب وکهنه‌ی بدن‌شان، مشکل این است که نمی‌توان نادیده گرفت‌شان، حتی اگر تو نادیده‌شان بگیری می‌آیند توی صورتت لبخند می‌زنند و بلند می‌گویند «خسته نباشی برادراحساس می‌کنم دقیقن همان‌هایی هستند که توی شبکه‌های مجازی هم «بحث منطقی» می‌کنند. وقتی بهم می‌گویند خسته نباشید صورتم مچاله می‌شود، نمی‌دانم از بو است یا از غصه‌ی اینکه فهمیده‌ام دیگر جایی برای فرار نیست، اینها هستند، اینها پیروزند، اینها قوی هستند و حتی آخرین پناهگاه ما ناتوان‌ها را هم فتح کرده‌اند، جایی که می‌شد بهشان فکر نکرد، ازشان نترسید، با آنها «بحث منطقی» نکرد، فقط سینه‌ی کوه را بالا رفت و به پیچ بعدی فکر کرد؛ اما حتی همین را هم گرفتند، جویبارش را منحرف کردند، درخت‌هایش را خشکاندند، گُله به گُله بیلبوردهای عریض زدند و پروپاگاندای مذهبی دست چندم‌شان را فرو کردند توی چشم‌های‌مان، اسمش را عوض کردند، سر هر پیچش را دارند دیوار می‌کشند که مسیر «امن» بشود، تازه باز هم ول کن نیستند، باید سلام کنند، باید خسته نباشید بگویند، باید مطمئن بشوند که چیزی ازت باقی نمانده.

توی اردوگاه کلکچال یک برج سنگی استوانه‌ای هست، روزهایی که هوا کمتر کثیف باشد مدرس را که بالا بیایی برج وسط دامنه‌ی کوه دیده می‌شود. برج از سنگ‌های تراش‌خورده‌ی مکعبی ساخته شده و قدیم‌ها که در حال ساخت بود کسانی که اهل کوهنوردی بودند هرکدام یک سنگ می‌بردند بالا که اسم‌شان هم رویش حک بود. برادرم گفت که سنگ پدربزرگ‌مان را نشانش بدهم. یک کمی دور برج راه رفتم، احساس کردم ذق ذق زانوی چپم از همین الآن شروع شده. دیدم لای آن‌همه اسم پیدایش نمی‌کنم، بعد فکر کردم چه فرقی می‌کند، اصلن همان بهتر که پیدایش نکنم، یک تکه سنگ که مهم نیست، مهم این است که ما کلن باخته‌ایم.

Advertisements

32 Responses to “کلکچال-۲”


  1. 1 دختر خورشید دسامبر 30, 2013 در 10:45 ب.ظ.

    خودت گفتی که همه شمال تهران کوهه و هر جاش یه مسیر پاخور هست. به فاصله نیم ساعت یه ساعت از شهر هم تا دلت بخاد مسیر کوهنوردی و قله هست که اینا به گندش نکشیدن. یادت نیست سال 88 همه تیرک های مسیر توچال نوار سبز داشتن؟ ما تو کلکچال باختیم. ولی هنوز کوه خیلی هست . . .

  2. 3 A Reader دسامبر 30, 2013 در 11:58 ب.ظ.

    خرس عزیز! اگه همه چیزو توی یه سطح شخصی ببینی به این چیزا نمی‌گی باختن. باختن معمولاً اونجا حس می‌شه که از خودت درمیای و می‌ری عضو یه «گروه» می‌شی با یه سری نشونه‌ها و آرمان‌های خاص و بعد شروع می‌کنی به مقایسه و رقابت با سایر گروها. خودت که باشی این چیزا دیگه نه وجود دارن نه اهمیت. اینقدر هم مث پیرمردا به این جوونای نوپا پیله نکن، به جاش بهشون حال بده. آررره :)

  3. 4 ناشناس دسامبر 31, 2013 در 12:13 ق.ظ.

    تهران کلن غم انگیز شده. کوه میری حومهء تهران نرو

  4. 5 م دسامبر 31, 2013 در 5:11 ق.ظ.

    پست‌هات میرن رو اعصابم عمدتا اما این نوشته‌ت دقیقا چیزی بود که هر دفعه حس می‎کنم وقتی می‌بینمشون اون بالا و موافقم کاملا

  5. 6 ساحل دسامبر 31, 2013 در 5:17 ق.ظ.

    خوب گفتی …

  6. 8 boroba دسامبر 31, 2013 در 4:20 ب.ظ.

    هر خشت که بر کنگره ایوانیست انگشت وزیر یا سرسلطانیست
    اینجا اینهمه شاه و سلطان و اینجور کسشرا به خودش دیده،مگه اینا چه فرق با قبلیاشون دارن؟نوبت اینا هم میشه.

  7. 9 James ژانویه 1, 2014 در 7:11 ق.ظ.

    ما که می ریم اروپا، کون لق آسیا ((:

  8. 10 شادی ژانویه 1, 2014 در 7:41 ق.ظ.

    هییییییییییییییییییییییی روزگارررررررررررررررررررررر
    خدایی این یکی پست رو نتونستم بدون نظر گذاشتن رد شم-بدجوری حرف دل ما رو زدی
    هیییییییییییییییییی
    فقط میتونم یه آه عمیق بکشممممممم

  9. 11 یک دختر معمولی ژانویه 1, 2014 در 8:01 ق.ظ.

    تقریبا همه جا هایی که دوس داریم همین جوری شده

  10. 12 ناشناس ژانویه 1, 2014 در 9:06 ق.ظ.

    اما من یه جور دیگه می‌بینم. این اونا هستند که هر جا ما میریم، دنبالمون میان و هر کار میکنیم، می‌خوان بکنن. ولی هر چی بیشتر دنبالمون کمتر بهمون میرسن. رفتار و گفتار حالاشون کاریکاتوری از رفتار و گفتارده بیست سال پیش خود ماست. این ماییم که داریم اونا را شبیه خودمون میکنیم ولی اینقدر کندذهنند و اینقدر دیر و بد تقلید میکنن که امروز بر خلاف ده بیست سال پیش دیگه در هیچ دل مستقلی جایی ندارن.

    • 13 ناشناس ژانویه 1, 2014 در 9:54 ق.ظ.

      نه فقط شما ها بلد بودین برین کوه ما بلد نیودیم وایسادیم ببینیم شما چیکار میکنید!!!!!!! :D

      • 14 boroba ژانویه 1, 2014 در 10:37 ق.ظ.

        راست میگه دیگه قبل از خاتمی فقط سرکوچه موقع ایست بازرسی یا وقتی کارمون به دادگاهی وزارت خونه ای جایی میافتاد چشممون به جمالتون روشن میشد بعد از خاتمی یه هو رهبراتون به این نتیجه رسیدن باید بیاین توی مردم تا منقزض نشین،از کوه و پارک و دانشگاه و سینما و وبلاگ نوشتن و روزنامه نگاری گرفته تا کارای اقتصادی تا مدیریت کلان،کلی از نور چشمی ها تون رو هم فرستادن خارج که درس بخونن بشن مغز متفکر و ایران رو اتمی کنید سلول بنیادی نانوتکنولوژی ولی به نظر میاد ایران توی این سی و چند سال تجربه و خطا روز به روز داره از همه نظر بدتر میشه از همه نظر اقتصاد اخلاق انسانیت.

  11. 15 ناشناس ژانویه 1, 2014 در 9:29 ق.ظ.

    خودت بو میدی!!!!!!!!!

  12. 16 tttma ژانویه 1, 2014 در 10:02 ق.ظ.

    خودت بو میدی!!!!!!!!! هر چی داریم از همین بسیجی ها داریم!

    • 17 boroba ژانویه 1, 2014 در 10:44 ق.ظ.

      کلن الان چی داریم میشه بگی؟
      ما از نظر فساد اداری جزو ده کشور بدتر دنیا هستیم از نظر رشد اقتصادی رشد منفی داریم از نظر ایدز بالاترین آلودگی رو شش ماه گذشته درکشورهای منطقه داشتیم،محیط زیستمون روز به روز دتر میشه و یه نمونه ش سرنوشت دریاچه ارومیه،ده درصد جمعیت کشور معتاد هستند و نمونه اخلاقی اسلامی انسانی هم که در سایتها و خبرگزاریهای خودشون خوندیم این بود که به یه دختر بچه معلول بی سرپرست در مناطق زلزله زده بارها تجاوز شده خوب پس ما نه اخلاق داریم نه انسانیت نه شعور نه اقتصاد نه هیچ چیز و اینها همه حاصل حکومت دیکتاتوری دینیه.
      اگه منظورت از هر چی که داریم ایناست بله کاملن درست میگی اینها رو از بسیجی ها و فکر نکردن و بررسی نکردن باورهای دینی داریم.

      • 18 لوپر ژانویه 1, 2014 در 12:34 ب.ظ.

        احتمالن tttma داره مزاح میکنه ولی چون مونثه بعیده

      • 19 سمیه ژانویه 1, 2014 در 10:06 ب.ظ.

        boroba : ولی این چیزایی که گفتی فقط به خاطر نوع حکومت نیست ، به خاطر منش مردم خودمون هم هست . تاریخ دویست ساله ما پر از خیانت و وطن فروشیه . از ماست که بر ماست .

      • 20 tttma ژانویه 3, 2014 در 8:21 ب.ظ.

        اینایی که گفتی وحشتناکه همه جا هم هست!!!!! ولی ما کشوری هستیم که میتونست الان به خاطر جنگ تیکه تیکه شده باشه و دست بقیه افتاده باشه ! یه سر به عراق بزن تا ببنی چه وضعیتی دارند !!! من29 سالمه در آرامش و انسانیت زندگی میکنم و اینو مدیون آدم هایی مثل اینا هستم که دغدغه ای به جز خدایی بودن ندارند

      • 21 tttma ژانویه 3, 2014 در 8:35 ب.ظ.

        اینایی که گفتی وحشتناکه همه جا هم هست!!!!! ولی ما کشوری هستیم که میتونست الان به خاطر جنگ تیکه تیکه شده باشه و دست بقیه افتاده باشه ! یه سر به عراق بزن تا ببنی چه وضعیتی دارند !!! من29 سالمه در آرامش و انسانیت زندگی میکنم و اینو مدیون آدم هایی مثل اینا هستم که دغدغه ای به جز خدایی بودن ندارند

      • 22 boroba ژانویه 4, 2014 در 10:21 ق.ظ.

        مشکل اینجاست که اونهایی که جنگیدند با شما موافق نیستند و میگن اینهایی که الان بهشون میگید بسیجی اسم بسیجی را دزدیده اند و ربطی به ما ندارند.
        اینو بخون از یه بسیجی جنگ رفته راجع به بسیجیهایی که مردم رو برای مقام میکشن،البته در سال 83 نوشته شده،شانس اورده باشه به خاطر همین نوشته زندانی و شکنجه نشده باشه.
        http://krln.persianblog.ir/post/323

    • 23 bahar ژانویه 1, 2014 در 6:19 ب.ظ.

      واقعا خودتی؟! اصلا به قیافه‌ات نمیومد بسیجی باشی. ترجیح می‌دم یکی اکانتت رو هک کرده باشه تا اینکه خودت باشی!

  13. 25 زهرا ژانویه 1, 2014 در 4:20 ب.ظ.

    سلام به دور از هیچ تعصبی متن شما را خواندم حالا من درباره تاریخچه کلکچال بحثی ندارم آیا جوبش را منحرف کردم باز نمی دانم اما صحبت های شما در مورد جوانان همین سرزمین که رفتند و از سرزمینشان دفاع کردند و بله شهید شدند و پاک هستند و می مانند قابل پذیرش نیست حتی اگر این ارزش ها برای شما حکم اهانت را هم دارد این چنین نباید این باورها را به سخره بگیرید

  14. 27 مهسا ژانویه 1, 2014 در 5:53 ب.ظ.

    خیلی خوب بود، خیلی

  15. 28 Crescent ژانویه 1, 2014 در 8:10 ب.ظ.

    عالي بود، عالي. تهش بغض كردم از اين همه سياهي…

  16. 29 مهندس اعتمادی ژانویه 2, 2014 در 2:21 ب.ظ.

    ای کاش کمی کمتر و کوتاه‌ تر و با کیفیت تر می‌نوشتی

  17. 31 دانشمند ژانویه 2, 2014 در 8:01 ب.ظ.

    مهندس، باز خوبه چیزهایی که دوست شون داری هنوز حداقل سر جاشون هستند. بعضا یه چیزهایی رو از سطح شهر یا کوه میکنند، میبرند، سر به نیست میکنند. میای میبینی از روش اتوبان رد شده.

  18. 32 ehs ژانویه 3, 2014 در 1:58 ق.ظ.

    «خسته نباشی برادر!»


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • RT @i_entry: کاش مثل قدیم دوباره خرس حمله کنه به تایملاین. 1 day ago
  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 5 days ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 6 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 6 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 1 week ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,955 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: