در مورد تولیدمثل مکرر لوییس

لوییس ۳۷ سالش بود ولی همان تک و توک عکس‌های پروفایلش بدک نبودند. توی شبکه‌ی دوستیابی یا همان «آنلاین دیتینگ» آشنا شدیم. خودش بهم پیغام داده بود و برای همین دیگر لازم نبود که زور بزنم و ایمیل شروع آشنایی و جلب توجه بفرستم و کله‌معلق بزنم. اسم مستعار پروفایلش سامسا بود، دور چشم‌هایش را سیاه و سنگین آرایش می‌کرد، گوتیک، و مدعی بود یک کتاب شعر چاپ کرده ولی به من نداد که بخوانم، می‌گفت هنوز زود است. دوست‌پسر قبلیش هندی بوده و این هم تحت تاثیر مرد هندی دو بار قرآن را خوانده بود. وقتی اینها را می‌گفت ما توی یک بار کنار ایستگاه قطار نشسته بودیم و داشتیم شراب الکی گران‌مان را مزه‌مزه می‌کردیم. من فکر می‌کردم چرا قیمت الکل توی بار اینقدر وحشیانه گران است، فکر می‌کردم الآن همین نصف قُلپی که انداختم بالا قیمتش چقدر است. به قرآن که رسید سه بار پشت هم گفتم «آخه چرا؟» و دفعه سومش به سرفه افتادم، شاید چیزی پرید توی گلویم. هیچ‌کدام از اینها مشکل اصلی نبود، مشکل اصلی این بود که چهار تا بچه‌ی قد و نیم قد داشت. جویای کار بود و یک جایی ته لندن زندگی می‌کرد. من که چند و چون زندگی آدم‌ها را نمی‌پرسم اما فکر کنم با کمک‌های ماهیانه دولت زندگی می‌کرد. قبض موبایلش را همسر سابقش می‌داد. همسر سابقش انگلیسی بود. این هم انگلیسی بود و راستش من لهجه‌اش را درست نمی‌فهمیدم. هندیه را هم انگار به خاطر تند بودن شعله‌اش رد کرده بود: انگار خیلی عجله به ازدواج داشته و از آن ور یک کمی «عجیب» بوده. لوییس لیوان سومش را که سر کشید گفت که هندیه بهش «توصیه» کرده بود که قرآن را بخواند تا بیشتر با پیش‌زمینه‌ی فرهنگی‌اش آشنا شود. لابد دفعه اولی که خوانده به قدر کافی «آشنا» نشده و یک بار دیگر هم خوانده تا آشنایی‌اش تکمیل شود، بعد هم که انگار ترسیده و زده زیر همه چیز. رفتیم یک بار دیگر، این یکی ضلع شمالی ایستگاه قطار بود. نشست روی یک نیمکت سرتاسری و گفت من هم پیشش بنشینم. دیدار اول‌مان با سیگار و روبوسی خداحافظی تمام شد.

بعد از همان دیدار اول من رفتم دریا، مثلن برای سه یا چهار هفته. از آنجا برایش ایمیل می‌نوشتم. همیشه این کار را کرده‌ام، انگار همیشه آدمی توی زندگی‌ام بوده که برایش ایمیل‌های طولانی بنویسم. فکر می‌کردم حالا برگردم برنامه‌مان چه می‌شود، فکر می‌کردم که مشکلی با «شرایطش» ندارم اما حالا بدم هم نمی‌آمد اگر چهار تا بچه از واژنش خارج نشده بودند، یا حالا یکی یا دوتا، اما چهار تا؟ مشکلم وجود بچه‌ها نبود بلکه هی به فرایند زایمانش فکر می‌کردم و با خودم می‌گفتم «من نمی‌خوام برم اون تو، نمی‌خوام برم اون تو…» بچه‌هایش هم قد و نیم قد: از دختر بزرگش بگیر که در شهر دیگری دانشجو بود تا یک پسربچه‌ی ۱۰-۱۲ ساله. برایم نوشت بعد از طلاقش که حالش بد بوده می‌رفته کانتربری و ساعت‌ها توی کاتدرالش می‌نشسته و بعد یادم نیست چطوری ولی یک جوری ربطش می‌داد به آن صحنه‌ی کاتدرال توی «محاکمه‌ی» کافکا. فردای روزی که از دریا برگشتم را مرخصی گرفتم. دخترش برای کریسمس برمی‌گشت خانه. قطارش ۱۱ صبح می‌رسید و لوییس می‌رفت به استقبالش. ایستگاه دم خانه‌ی من بود و گفتیم از کوچک‌ترین فرصت‌ها استفاده کنیم: برای ۱۰ صبح استارباکس دم ایستگاه قرار گذاشتیم. می‌گفت دختری است که با یک لاته خوشحال می‌شود. من فکر کردم هر وقت یک زنی به خودش می‌گوید «دختر» من خودم را می‌خارانم؛ شاید هم ریزه‌کاری‌های زبان انگلیسی است که آخرش هم درست یاد نگرفتمش. صبحش ساعتم زنگ نزد و من تا خود ده و نیم خواب بودم. شبها موبایلم را خاموش می‌کنم تا سرطان نگیرم و تا حالا هم که موثر بوده. روشنش که کردم دیدم ۲۰ تا اس‌ام‌اس دارم. زنگ زدم. «بیام؟ نیام؟» بدو بدو رفتم. احتمالن وقتی رسیدم هنوز بوی رختخواب می‌دادم. ۱۲ دقیقه وقت داشتیم و کلش به معذرت‌خواهی من گذشت. خداحافظی کرده بودیم، داشت از پله‌برقی می‌رفت پایین دم سکوهای قطار و من هنوز داشتم معذرت می‌خواستم، احتمالن از لیوان‌های کاغذی استارباکس.

قرار سوم‌مان توی رستوران خواهرش بود. فکر کنم خواهرش آنجا پیش‌خدمت بود یا شاید هم آشپز. خودش هم سابقه‌ی کار توی پاب داشت. می‌گفت بانکدارها با کت و شلوارهای خاکستری ایتالیایی می‌آمدند و می‌زدند به خمره، تا دم غروب ۳۰۰ چوق پول الکل‌شان بود. من ماهی سفارش دادم. بدک نبود. آمدم حساب کنم که خواهرش آمد سر میز‌مان گفت «خوب بود غذا؟ نمی‌خواد چیزی بدین…» لبخند زد و پول نگرفت. پیاده رفتیم تا دم ایستگاه مترویش. گفتم ترک هستم ولی بعد کمی بیشتر فکر کردم و یک سیگار ازش گرفتم، نتیجه‌ی فکرهایم این بود که «این آخریمه.» توی راه گفتم «این سیستم به بن‌بست رسیده، یه بحرانی دوباره به وجود می‌آد و سرمون رو گرم می‌کنن اما توی تصویر کلی به بن‌بست رسیده. منم دیگه نمی خوام کارمندی کنم.» بعد هم معذرت‌خواهی کردم که زیاد حرف زدم و چرت و پرت گفتم. لوییس باید می‌رفت چون فقط تا ساعت چهار پرستار بچه داشت.

اینها مال زمانی بود که من هنوز بلد نبودم «امورات رابطه» را دستم بگیرم. شاید هم به صورت درونی انتظارم این بود که آدمی که شش سال ازم بزرگتر است و چهار شکم هم زاییده باید فرمان را دستش بگیرد، باید تلاش کند، باید برنامه بگذارد، برنامه برای همه چیز، تفریح، رستوران، سکس؛ چون من توی هرم جنسی بالاترم. منفعل بودم. آخر هفته دعوتم کرد برای نهار و کیک هویج خانگی. دست به نقشه‌ی موبایل داشتم خانه‌شان را پیدا می‌کردم. محله‌ی داغونی بود. بلوک‌های ساختمانی مال ۴۰ سال پیش. دیوارها کپک زده بودند. هوا هم خاکستری بود، نه برفی نه بارانی، همین‌طوری بی‌دلیل برای خودش خاکستری بود. بقالی‌های هندی دم درشان سیب‌زمینی‌های کهنه و پیاز و موزهای لک گذاشته بودند. روی شیشه‌هایشان پوستر تبلیغ موبایل لایکا برای تماس ارزان به هند چسبانده بودند. سرم توی موبایلم بود، یک نقطه‌ی آبی روی نقشه روشن بود که گویا من بودم. پلاک ۱۸. دوباره سرم را کردم توی موبایل تا پلاک را چک کنم. یک چیز سفتی محکم خورد توی ملاجم. قلوه سنگی قهوه‌ای قل خورد و افتاد دم پایم. سرم را بالا آوردم و دیدم یک پسر بچه‌ی بور توی درگاهی خانه ایستاده، دست‌هایش را مشت کرده و داد می‌زند «تو پدر من نیستی». لوییس پسرش را آرام می‌کرد و از من معذرت‌خواهی کرد، «از صبح تب داره یکم عصبیه…» شاید هم راست می‌گفت، اواخر پاییز بود دیگر، سرماخوردگی و پارگی گلو بیداد می‌کرد. بعد هم پسرش جایی ته خانه گم و گور شد. معلوم بود لوییس تلاش کرده اما نهارش «متوسط» بود. بشقاب‌های نهار را که جمع می‌کرد آستیش را بالا زده بود و موهای دستش را می‌دیدم: تنک و کم پشت. سن که بالا می‌رود پشم و پیلی آدم هم می‌ریزد، دیگر انگار دلیلی برای رویش ندارد.عصرش دست‌های هم را گرفتیم و من گفتم عاشق کیک هویجم. بعد دستم را از دستان خیسش بیرون کشیدم و کمی ملاجم را مالاندم. فکر کردم چهار بار تولید مثل کرده و من نمی‌خواهم بروم آن تو.

آن دوران کارم زیاد بود. سفر، جلسه، همه چیز. همدیگر را نمی‌دیدیم. برای کریسمس بلیط ایران گرفته بودم. دو شب مانده به کریسمس با خواهرم رفته بودیم خرید سوغاتی ایران. قیمت‌ها همه دو لا پهنا؛ جمعیت از سر و کول هم بالا می‌رفتند و بعضن نیزه توی پهلوی همدیگر فرو می‌کردند. مرکز خرید برق می‌زد، دیوارهایش، شیشه‌ی ویترین‌هایش، فروشنده‌هایش. صدای جرج مایکل از توی بلندگوها پخش می‌شد و حتی توی توالت هم بلندگوهای کوچک کار گذاشته بودند تا صدای جرج را بشنویم که می‌خواند «پارسال کریسمس قلبم را به تو دادم…» فکر کنم بالاخره یک ژاکت برای مادرم خریدم و نشسته بودیم روی نیمکت تا نفسی تازه کنیم. من به دیوارهای کپک‌زده‌ی محله‌ی لوییس اینها فکر می‌کردم. خواهرم می‌گفت «دیگه برا خاله و مامان‌بزرگ نمی‌خواد چیزی بگیری، یا حداقل مارک‌دار نگیر…» از بعداز ظهر داشتیم با لوییس اس‌ام‌اس بازی می‌کردیم، از در و دیوار می‌گفتیم، ولی با حفظ یک فاصله‌ی ۱۵ متری که انگار هر کاری می‌کردم همیشه بین‌مان بود. دوباره راه افتادیم بگردیم برای سوغاتی پدرم. خیلی بی‌هوا زد «دوستم داری؟» به خواهرم گفتم «یه دقه بشینیم.» تایپ با موبایل سخت بود. یک عالم مهمل گفتم و آخرش رسیدم به اینکه دوستت دارم ولی احساسات «رمانتیک درم شکل نگرفته.» شاخ را برداشت. من هم پس فردایش رفتم ایران. ناراحت بودم که برای مادربزرگم سوغاتی نگرفتم. مادرم می‌گفت «خوب کردی، براش قابلمه یا بلور می‌گیرم تازه بیشتر هم به دردش می‌خوره.» سر راه برایش یک جعبه دانمارکی هم از لادن گرفتیم. فکر کنم مادربزرگم توی چند سال پیشش خشک شده، بهم گفت «ننه جون تو که دانشجویی انتظاری نمی‌ره ازت…» خندیدم و گفتم «مامان‌جون دیگه چند سالی می‌شه درسم تموم شده.» بعدش هم گفتم «اگه مورد خوب دیدین برام زیر نظر داشته باشین.»

Advertisements

29 Responses to “در مورد تولیدمثل مکرر لوییس”


  1. 2 سلام من به تو ای خرس خوبم دسامبر 15, 2013 در 4:03 ب.ظ.

    آخرم مطمئن نشدم که منظورت از «شاخ رو برداشت» چی بود
    متن هم که خب عالی بود
    ولی راستش از اینکه تصمیم گرفتی لینک نوشته‌ هاتو توی توییتات بذاری تعجب کردم :دی
    دوست داریم

    • 3 KHERS دسامبر 15, 2013 در 5:10 ب.ظ.

      تموم شد دیگه، بی‌خیال شد.

      در مورد تعجبت: احساس کردم گیر کردم توی یه زمانی که دیگه وجود نداره، از بین رفته و ابزار جدید اومده، همونطور که وبلاگ خودش یه زمانی همون ابزار جدیده بود. الآن دیگه نیست. منم دیگه قبول کردم باید از همین شبکه‌های اجتماعی استفاده کرد تا آدم خونده بشه، نمی‌شه مثل قدیم منتظر نشست تا مردم بیان بخونن. خیلیا توی شبکه‌شون هستن و بیرون نمیان. منم خودم همینم. خلاصه دیدم اگه خونده شدن برام مهمه خب باید یه زوری بزنم، اگرم مهم نیست که خب اصن پس چرا دارم می‌نویسم؟

      • 4 فندنت دسامبر 15, 2013 در 6:37 ب.ظ.

        این که لینک‌هات رو توییت کنی برای ما که تو توییتر دنبالت می‌کنیم بهتره طبعا ولی خب اگه هم نباشه، مطمئن باش خیلی‌ها هستند که کلی با کیف هرچند روز یک‌بار اون بالا آدرست رو تایپ می‌کنن و میان سر می‌زنن که ببینن چیز جدیدی نوشتی یا نه.

      • 5 سلام من به تو ای خرس خوبم دسامبر 16, 2013 در 7:21 ق.ظ.

        ممنون. ملتفت شدم
        راتسش فکر میکردم بخاطر اسم جوگیرانه ای که انتخاب کردم جوابمو ندی (سر قضیه لندن فرام لندن که خیلی وقت پیش توی تویتر هم نوشته بودی تا دو روز داشتم میخندیدم:دی)
        خیلی مرسی از جواب کاملت.عالین نوشته هات

  2. 6 rehb دسامبر 15, 2013 در 6:14 ب.ظ.

    کی گفته خونده نمیشی؟ در مورد نوشت تو این بلاگ شک نکن!

  3. 8 مهدیه دسامبر 15, 2013 در 6:34 ب.ظ.

    کلمات رو جوری سر هم می کنی که خیلی نرم و روان توی ذهن آدم می شینن. نوشته هات سنگینی و سکون حرکات خرس رو به آدم منتقل می کنه؛ مخصوصا راه رفتنش وقتی شکم اش سیر شده.

  4. 9 فیل خاکستری دسامبر 16, 2013 در 9:10 ق.ظ.

    من فکرم تو چشاش موند و رنگ آمیزی دورش

  5. 10 پوریا دسامبر 16, 2013 در 10:29 ق.ظ.

    خیلی خوب می‌نویسی خرس!( خوبه این یه جا خرس فحش نیست)
    چند تا پست اخیرتو از فید اسپات فالو می‌کردم و می‌خوندم…هرچند پستات طولانیه اما داستانات کشش داره…
    اما بهترین نوشته‌ات به من بیشتر چسبیده همین بود و تن تن و فرفری…

  6. 11 پوریا دسامبر 16, 2013 در 10:32 ق.ظ.

    بعضی آشنایی‌ها از همون لحظهٔ آشنایی آدم خودش توی یه جای دلش ـ ماتحتش یحتمل ـ می‌دونه که بی‌سرانجامه، گیرم که غلط نباشه.
    این از همونا بود. ۴ شیکم. پدر ۴ تا بچه قد و نیمقد شدن کار بابایمن و تو هم نیست…
    «من نمی‌خوام برم اون تو» هم عالی بود

  7. 12 London دسامبر 17, 2013 در 1:54 ب.ظ.

    عالی بود ، خیلی
    شایدم چون خودم لندن هستم کاملا درکش کردم

  8. 13 Narges دسامبر 17, 2013 در 3:34 ب.ظ.

    آخرشم ما نفهمیدیم تو هومو‌ ای یا هترو؟؟؟ شایدم هر دو. به هر حال.

    گاهی یه چیز میخوای بگی‌ انقد کش میدی که آدم حوصلش سر میره. اینجور وقتا فقط اول و آخر نوشته هاتو می‌خونم یا بعضی‌ جملات رو رد می‌کنم. همون جملاتی که توشون‌ هی داری توضیح میدی و دلیل میاری. . خوب حیفه دیگه این همه نوشتی‌ آدم حوصلش نکشه بخونه و پیش خودش بگه بسته دیگه بابا چه قدر توضیح میدی، قبوله، برو سر اصل مطلب.

  9. 14 میترا دسامبر 17, 2013 در 3:49 ب.ظ.

    یه نکتهء جالب در مورد مردای ایرانی و زنای غربی توجه منو همیشه به خودش جلب می کنه: مردای ایرانی اگه بخوان یه دختر ایرانی رو ببینن باید به اصطلاح همه چی تموم باشه دختره و خلاصه رو دختر شاه پریون ایرانی هم عیب و ایراد می ذارن ولی همینکه یه دختر اون طرفی به پستشون می خوره دیگه دهاتی و شهری، بزرگتر و کوچیکتر، بی سواد و با سواد، کارگر و کارفرما و بعضا حتی زشت و زیبا هییییچ توفیری نمی کنه! حالا شما که بلاگری و با نوشته هات ما رو محظوظ می کنی و ادعایی هم در مورد حقیقی بودن نوشته ها نداری ولی کلا این چیزیه که اینجا ها آدم زیاد می بینه و کیس خوبیه برای بررسی نظریات مبتنی دابل استاندارد داشتن ما ایرانی ها ، این طور نیست ؟

    • 15 KHERS دسامبر 17, 2013 در 4:06 ب.ظ.

      به مفهوم «هرم جنسی» باید توجه کنیم :ی

      • 16 میترا دسامبر 18, 2013 در 12:18 ب.ظ.

        آخه گاهی به نظر می آد بیشتر از مسئلهء هرم جنسی به خود کم بینی تاریخی نژاد آریایی! در مقابل آنگلوساکسون ها و بالعکس خود بزرگ بینی تاریخی مردان آریایی! در مواجهه با زنان آریایی! مربوط باشه ;)

  10. 17 یک دختر معمولی دسامبر 17, 2013 در 6:23 ب.ظ.

    خب دیگه بعضی وقتا اینجوری میشه!!!

  11. 18 ژیان دسامبر 17, 2013 در 7:32 ب.ظ.

    نوشته هایی داری که آدم بعد از خوندنش می خواد مدتی راجع بهش فکر کنه، حس توی نوشته رو تشخیص بده، بعضی لحظه هاشو تحلیل کنه، و از همه مهمتر، از اون نوشته هایی هستن که آدم بدش نمیاد ببینه خواننده ها چی میگن، ینی اونایی ازاین تجربه ها داشتن یا الان توش هستن. نوشتۀ قبلی برای من از این تیپ بود. ای کاش با این یکی، سه چار روزی فاصله می افتاد. درست وختی که هنوز توی گیجو ویج پست قبلی هستیم شما فرداش میای یه پست دیگه می نویسی که حال و هواش با قبلی فرق می کنه. نخونیم؟ نمیشه.( انگار عقب بمونیم با نخوندنش). بخونیم؟ حال به حال می شیم.

  12. 22 Fokomul دسامبر 18, 2013 در 1:19 ق.ظ.

    يه جوري توصيف ميكني كه آدم وقتي ميخونه انگار يه جا اون گوشه وايساده بوده از دور تماشا مي كرده. واسه همين بيشتر وقتا حتي طولاني بودنش هم حس نميشه. درست وقتي كه ميري سينما و ميدوني فيلم سه ساعته است ولي چشم به هم ميزني تموم ميشه

  13. 23 ggg دسامبر 18, 2013 در 1:53 ق.ظ.

    من عاشق نظریه هرم جنسی هستم. به نظر من یک پست کامل بذار و با معادله ریاضی برای همه توضیح بده.

  14. 24 رویا دسامبر 18, 2013 در 9:22 ق.ظ.

    هروقت هر چی نوشتی عالی بوده. فقط من هر وقت این وبلاگو باز می کنم یاد جادوگر می افتم و اون توصیفاتی که ازش می کردی بعد باید هی به چیزای خوب فکر کنم تا حالم بد نشه. ببین چه قلم نافذی داری ها!

  15. 25 س دسامبر 18, 2013 در 3:17 ب.ظ.

    این اولین باری بود که حسهای مشمئز کننده ات نسبت به پارتنرهات خبری نبود و من ناراحت نشده از نگاه بدی که به اونها داری
    برعکس با مهربونی در موردش حرف زدیz

  16. 26 میثم دسامبر 22, 2013 در 5:18 ب.ظ.

    اینکه هنوز دنبال مورد خوبی هم جالبه ! واسه دلخوش کنک آن بندگان خدا می گی یا عادت کلامیه یا هنوز باور داری به رابطه دو نفره طولانی مدت؟!

  17. 27 کیوان دسامبر 24, 2013 در 10:09 ق.ظ.

    اون جمله آخرت کولاک بود: «اگه مورد خوب دیدین برام زیر نظر داشته باشین.» !
    از مادر بزرگی که -به قول خودت- در چند سال پیش خشک شده درخواست پیدا کردن که چه عرض کنم، زیر نظر داشتن همسر -آنهم مورد خوب!- قیامت بود. احتمالا منظورت فقط همون زیر نظر داشتن بوده! اما رفیق جان از این شوخی ها با زن جماعت نکن! پیر و جوون و خشک و تر هم نداره! تازه توی جوونها شاید کمتر تعهد وسواس گونه (!) متاهل کردن همه مجردها وجود داشته باشه! بیش از 50% ازدواجها از این تعارفها شروع شده!
    طنزت فوق العاده است. اگه ایران بودی بهت توصیه می کردم کتاب «در سینمای زندگی» از «ابوالقاسم پاینده» رو از دست دوم فروشیها پیدا کنی و بخونی. تنها یک نکته مشترک دارید و اون اینکه چیزی رو تبدیل به طنز میکنید که ذاتا طنز نیست. تنها نحوه نوشتن یا نگاه جادویی شما به قضیه است که مایه اصلی رو تبدیل به طنز میکنه.
    تبریک می گم خرس عزیز، بدون تعارف از بهترین نویسنده های زبان فارسی هستی ولی حیف که فارسیت گاهی زیاد خوب نیست!

  18. 28 عاصی دسامبر 25, 2013 در 2:18 ق.ظ.

    «من نمی خوام برم اون تو» = تراوشات یک ذهن مردسالار.
    تعبیرتون مشمئز کننده ! متاسفم که وبلاگ نویسای ما هنوز در چارچوب کلیشه های جنسیتی گرفتارن و حتی به قلم می یارن. باشد که هر چه زودتر بدن زن از بین اسباب بازیهای مردان بیرون بیاد…


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • خوشخواب، قاتل کمر (بین خطوط: چند ماهه رو زمین می‌خوابم) 34 minutes ago
  • مدتیه فیلم نمی‌بینم، هر از گاهی یه کم از فیلمایی که قبلاً دیدمو دوباره می‌بینم. 35 minutes ago
  • سوالی که با تماشای عکسای قدیمی زیاد از خودم می‌پرسم: چجوری از این [با انگشت به عکس اشاره می‌کند] خوشم میومد؟ 36 minutes ago
  • RT @nadernariman: سخت تر از کار تو معدن کارگر معدنیه که باید آخوند معدن رو تحمل کنه https://t.co/qpiUT8niOw 40 minutes ago
  • اگه خود جان لنون زنده بود احتمالا از اون عينكا نميزد. 6 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,793 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: