زندگی مثل یه سفره ولی تو مسافر خوبی نیستی

۲۹ سپتامبر است و می‌دانم توی این دو-سه هفته آینده اتفاقات بزرگی قرار است توی زندگیم بیفتد. آنقدر ناتوانم از برنامه‌ریزی‌شان که از دیشب تا حالا زیر پتو بوده‌ام و با لپ‌تاپ تتریس بازی کرده‌ام و آهنگ گوش کرده‌ام. دیشب آماده شدم بروم دانشگاه فیلم نگاه کنم. ساعت ۸ شروع می‌شد. می‌خواستم پیاده بروم. کلاه سوئت‌شرتم را کشیدم روی سرم. پارچه کلفت نخی سوئت‌شرت احساس امنیت خوبی بهم می‌داد. مدتها بود که اینقدر احساس امنیت نکرده بودم. انگار که سوئت شرت کَت و کلفتم برنامه‌ها را می‌دانست: قرار است ۳۵ دقیقه پیاده بروم تا کتابخانه دانشگاه و قرار است سوز سر شب آزارم بدهد اما خوب لباس پوشیده‌ام و جیبهای گنده‌ سوئت‌شرت دستهایم را با مهربانی جا خواهند داد. سر فیلم هم گرمم نخواهد شد چون پارچه کلفت سوئت‌شرتم نخی است و نفس می‌کشد و دَم نمی‌کنم.

رفتم دم در اتاق خواب. کنار تخت نشسته بود.

-خیله خب، من می‌رم دیگه. کاری نداری؟ نمی‌یای بریم فیلمو ببینیم؟ ورنر هرتزوگه‌ها، مثکه خفنه…

-شب امتحان من داری می‌ری؟

پنج دقیقه هم از هشت رد شده بود و من هنوز دم در اتاق‌خواب ایستاده بودم و حالا صداها اوج گرفته بودند و هوش زیادی لازم نبود برای حدس اینکه چند دقیقه دیگر گریه هم چاشنی ماجرا می‌شود. بهش گفتم که تصمیمم را گرفته‌ام که بروم. برای فیلم که نه، برای همیشه.

-آره، ممکنه درست بشه، ولی ممکنه هم درست نشه. منم ۳۰ سالمه. حالا گیریم سه سال دیگه دست و پا زدیم و بعد بازم درست نشد. بعدش چی؟ یه دلیل منطقی واسم بیار، یه دلیل غیر از سرگذشت‌مون، یه دلیل بیار که من چرا باید بمونم و ریسک کنم؟ من می‌دونم تنهایی آدم آرومتری هستم. می‌خوام برم یه سگ بگیرم. اسمشم می‌خوام بذارم لیفی. چون گوشای دراز و آویزونش شبیه‌ لیف هستن و من عصرا که از سر کار میام گوشاشو ناز می‌کنم و بعد با اردنگی بلندش می‌کنم بریم پیاده‌روی. من دنیام اینه. آرامش، هیچی جز آرامش نمی‌خوام. حرف نمی‌تونم بزنم. چار کلمه می‌گم ضربان قلبم می‌ره روی ۸۰۰. اونی که پریروز با لگد کوبید به صندلی من نبودم، ابولفضل پورعرب بود توی یه فیلم فارسی و من از فکر اینکه همچین کاری کردم به رعشه می‌افتم. من این آدم نیستم. نمی‌خوام این آدم باشم. هی می‌خوام بهش فکر کنم چی شد اینجوری شدم، اصن نمی‌تونم شروع کنم به فکر کردن. حالم که بد می‌شه خل می‌شم، رعشه می‌گیرم. راست می‌گی، با لباس زیر دوش که نشسته بودم هزار تا فکر روانی زد به سرم. همه جا رو قرمز می‌دیدم. من حالم بده، دارم به خودم آسیب می‌زنم و نمی‌خوام دیگه.

همدیگر را بغل کردیم و دقایقی بعد سمت سینه راست سوئت‌شرتم خیس بود. درست بالای آرم دانشگاه. دو تا دستمال برایش آوردم و با سه تای دیگه سوئت‌شرت خودم را خشک کردم. بخشی از دستمال تبدیل گلوله‌های سفید شد. با ناخن دو تایشان را برداشتم و با تلنگر فرستادمشان جایی گوشه اتاق‌خواب، و بعد ادامه دادم:

-به خدا تقصیر تو هم نیست. من فهمیدم آدم زوجی نیستم. یادته سال دوی فوق‌لیسانس کلکچال رو می‌رفتیم بالا و من می‌گفتم واسه من هیچ فرق نداره ازدواج با دوستی؟ می‌گفتم فرقی نداره قبل و بعدش؟ با ازدواج هیچی عوض نمی‌شه. تو دوست منی. اما زر زدم. عوض می‌شه، با ازدواج، با پارتنری، با زوجی… همه چی عوض می‌شه. من خوشحال بودم قبل ازدواجم یه سال پارتنری زندگی کردیم. که چی مثلاً؟ پارتنری واسه خارجیا مثه نامزدی ماهاست. فرقی نداره. من مشکلم اینه که حوصله زندگی مشترک ندارم. دوست‌دختر عالیه، هفته‌ای دو روز، سه روز، اصن هفت روز، ولی زندگی زوجی نه. منِ خر اینو نمی‌فهمیدم. از مرغ سوخاری نادر و سینما کانون و ترافیک تهران خسته شده بودم و به جاش می‌گفتم ازدواج کنیم. من دوست دارم ۴۸ ساعت حرف نزنم و به کسی هم جواب ندم که چرا پکرم. بعدشم ۷۲ ساعت دیگه همین وضعو ادامه بدم. می‌فهمی؟ من نمی‌تونم جواب بدم. من راهو اشتباه رفتم. انگار سوار یه ماشین شدم، گذاشتم دنده یک، آروم توی اتوبان می‌رم، سقف ماشینو کندم که باد بیاد، بدنه‌ی ماشینو با اسپری نقاشی کردم چون اینجوری دوست دارم. بقیه ماشینام واسم بوق می‌زنن که راهو بند آوردم و چپ‌چپ هم نگام می‌کنن. اما می‌دونی چیه؟ من اصن از اول دنبال دوچرخه‌سواری بودم، حالام هرچقدر هم زور بزنم این ماشین عجیب و غریب واسه من دوچرخه نمی‌شه. می‌فهمی؟ دینامیک این دو تا ماجرا فرق می‌کنه. جای من توی این اتوبان نیست، وسیله‌ی من این ماشین نیست. من دنبال دوست‌دختر بودم. من گه بخورم دنبال زوجی باشم. اصن نمی‌دونستم زندگی زوجی چیه. الآنم مشکل تو نیستی به خدا. از ۹۹٪ دخترا بهتری. اصن از همه‌شون بهتری. هر گهی خواستم خوردم. اما نمی‌شه دیگه. سخته. اومدیم تو یه قالب اشتباه می‌خوایم به سلیقه خودمون درستش کنیم. نمی‌شه. منِ خر خوندم فلان کارگردان ۳۰ ساله با یکی دوسته هنوز آپارتمانای جدا دارن. بعد این شده ایده‌آل من. انقدر احمقم… من خر اومدم زوجی دارم زندگی می‌کنم و از همون اول شروع کردم ویرایش و پالایش و جابجا کردن خط قرمزا و عرف و سنت و همه چی. ولی نمی‌شه. می‌گم اشتباهه. من از اول دنبال دوچرخه بودم. اشتباهی اومدم اینجا. چه جوری بگم؟

Advertisements

20 Responses to “زندگی مثل یه سفره ولی تو مسافر خوبی نیستی”


  1. 1 یک دختر معمولی دسامبر 14, 2013 در 4:21 ب.ظ.

    خب دیگه بعضیا اینجورین….

  2. 2 raha دسامبر 14, 2013 در 5:56 ب.ظ.

    اوه… در انتهای یه رابطه درحال انقراض زوجی که یه روزی تو اوج بوده باشه باشیو اینو بخونی و بپاشی به دیوار

  3. 3 sisteric دسامبر 14, 2013 در 7:48 ب.ظ.

    گاهی آزمون و خطاهامون به قیمت هدر رفتن زندگی یه نفر دیگه تموم می‌شه

    • 4 ناشناس دسامبر 15, 2013 در 8:14 ق.ظ.

      لایک
      ولی متاسفانه همینه دیگه، معمولن کاری از آدم در این موارد برنمیاد

    • 5 asieh دسامبر 15, 2013 در 10:32 ق.ظ.

      دقیقا و بد بینی های ایجاد میکنه نسبت به بقیه ادمها که تا عمر داری از ذهنت پاک نمیشه
      میشه گفت به قیمت نابود کردن زندگی یه نفر تموم میشه

  4. 6 farzaneh دسامبر 15, 2013 در 5:25 ق.ظ.

    خط به خط متن ات رو كه مي خوندم ياد كتاب نجواي شبانه افتادم چقدر زندگي تو شبيه قهرمان اون داستانه. نكنه خودتي؟؟؟؟

  5. 7 سمیه دسامبر 15, 2013 در 10:14 ق.ظ.

    زندگی زوجی یعنی چی دقیقا؟اولین باره این اصطلاح رو میشنوم . منظورت همون زندگی زناشویی هست؟

  6. 11 نرگس دسامبر 15, 2013 در 5:13 ب.ظ.

    این پست رو که می خوندم داشتم آهنگ «کاش عاشقت نمی شدم» از خواجه امیری رو گوش می دادم
    هیچی دیگه له شدم

  7. 12 نرگس دسامبر 15, 2013 در 5:23 ب.ظ.

    خرس! بد نیست خود آهنگه رو هم گوش بدی

    فرصت ما تموم شده
    باید از این قصه بریم
    فرقی نداره من و تو
    کدوممون مقصریم

    خاطره ها رو یادمه
    لحظه به لحظه، مو به مو
    هیچی رو یاد من نیار
    اونقد خرابم که نگو

    بد بودم و بدتر شدم
    میرم با پاهای خودم
    میرم نمی دونم کجا
    آخ…کم آوردم به خدا

    دلگیرم از دست خودم
    کاش عاشقت نمی شدم
    هر جوری می خواستم نشد
    از غم یه ذره م کم نشد

    من موندم و تنهاییام
    از دنیا هیچی نمی خوام
    عاقبت منو نگاه!
    اشتباه پشت اشتباه

    هر روز عاشقتر شدیم
    تو عشق خاکستر شدیم
    سوختیم ولی به آرزومون نرسیدیم

    فقط گریه، فقط عذاب
    صد تا سوال بی جواب
    نه من، نه تو، از عاشقی خیری ندیدیم

    دلگیرم از دست خودم
    کاش عاشقت نمی شدم
    هر جوری می خواستم نشد
    از غم یه ذره م کم نشد

    من موندم و تنهاییام
    از دنیا هیچی نمی خوام
    عاقبت منو نگاه!
    اشتباه پشت اشتباه
    فرصت ما تموم شده
    باید از این قصه بریم
    فرقی نداره من و تو
    کدوممون مقصریم

    خاطره ها رو یادمه
    لحظه به لحظه، مو به مو
    هیچی رو یاد من نیار
    اونقد خرابم که نگو

  8. 13 میثم دسامبر 18, 2013 در 7:04 ب.ظ.

    تعهد داشتن مشکله و واضحه که تابع زمانه ، حتی در این زمانه سخت تر ، باید دانسته واردش شد حتی باید قبل از پیمان بستن برای طرف کاملا روشنش کنی ، اما در هر صورت چون معمولا با احساس شروع میشه به آخر داستان اندیشیده نمیشه. هر سلامی بدرودی دارد خواه با مرگ خواه با جدایی. زندگی رو نباید خیلی جدی گرفت

  9. 14 میثم دسامبر 18, 2013 در 7:07 ب.ظ.

    جالبه هنوز بهش فکر می کنی ، عذاب وجدان داری؟ می خوای برگردی؟ یا هنوز داری با نوشتن روان درمانی می کنی؟

    • 15 KHERS دسامبر 18, 2013 در 7:08 ب.ظ.

      نه اینو چند سال پیش نوشتم :-)

      • 16 باتیستوتا دسامبر 19, 2013 در 9:21 ب.ظ.

        چند سال پیش نوشتی واقعن؟
        من فکر کردم تازه نوشتی ولی اتفاق واسه چند سال پیشه که داشتی طلاق میگرفتی

        یه جا توی فیسبوک یه خانومه در موردت نوشته بود: اما خرس همش به مسائل شکمی و زیر شکمی نمیپردازه. یه جاهایی هم احساسی میشه.

        اما هدفم چی بود از این نقل قول تهوع آور؟ خودمم نمیدونم

      • 17 KHERS دسامبر 19, 2013 در 9:42 ب.ظ.

        من که راضیم از نقل قولت :-P

  10. 18 mas دسامبر 21, 2013 در 6:17 ب.ظ.

    چرا مردا ازین چرندیات میگن و احیانا فکر میکنن خیلی خاصن!!یکی نیست اصلا بگه تو -منظورم صرفا شما نیست -نه تنها با اسطورت خیلی فاصله داری.با تنها موندن یا سگ داشتن یا … هیچ گهی نخواهی خورد که با یه را بطه به قول شما زوجی نشه اون گوه رو خورد.به نظرم این تیپ آدما ترسو ان.و هنوز تو پله اول رابطه موندن.

  11. 19 سیدخندان دسامبر 22, 2013 در 10:45 ق.ظ.

    حالا بگو، دوچرختو پیدا کردی؟

  12. 20 سارا دسامبر 25, 2013 در 6:58 ق.ظ.

    برام جالبه نوشته های چندسال پیش ات رو داری و یهویی منتشر میکنی. آفرین :(


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,202 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: