مبارزه‌ی طولانی تن‌تن و فرفری

می‌خوام برم سلمونی ولی می‌ترسم. مردا گند می‌زنن تو سرم. باز زنا یکم بهترن. یه جایی پیدا کرده بودم نزدیک خونه‌مون خیلی خوب بود. رزرو و نوبت و اینا نداشت. یه چنتا زن جوون بودن که فکر کنم غیرقانونی از اروپای شرقی اومده بودن ولی خب کارشون خوب بود. منظورم از خوب اینه که وقتی بهشون می‌گفتم «یه کم» مرتب‌شون کن کچلم نمی‌کردن. کله‌م رو هم خیلی خوب می‌شستن، شامپوشون بوی توت‌فرنگی می‌داد و خب مثه ماها مو رو «چنگ» نمی‌زدن، به جاش با نوک انگشتای کشیده‌شون روی کف کله‌ی آدم کار می‌کردن، کف‌ها رو عمل می‌آوردن و بعد با کف‌ها روی کله‌ی آدم بازی می‌کردن. بعد اینا یه کد حرفه‌ای هم دارن که کله رو دو دست می‌شورن، ینی گویا یه نکته‌ی علمی داره که من دقیقن نمی‌دونم چیه ولی دو دست می‌شورن. من خیلی خوشحال بودم از این ماجرا. مخصوصن هم از سه هفته قبل موهامو نمی‌شستم که می‌رم اونجا یه ربع مشغول شستشو باشن. بعد خب خیلی خوب بود، ینی امواج انرژی از نوک انگشتای اینا وارد کله‌ی من می‌شد، هم کله‌مو سر حال می‌آورد و بعد همینطور امواج گرم آروم آروم کل بدنمو فرا می‌گرفت، از کله شروع می‌کردن و پخش می‌شدن تا نوک پام. حالا این به کنار، موهامو خوب می‌زدن، رسالت نداشتن که منو شبیه فوتبالیستای کچل بکنن. می‌فهمیدن که من فرفری‌ام و خب خودشونو توی یه مبارزه‌ی طولانی با «فر» نمی‌دیدن. خلاصه من همیشه از کار اینا راضی بودم. کلن هم که باید یه هفته بعد از کوتاه کردن صبر کنم تا موهام «جا» بیفتن، یا به معنی دیگه باید صبر کنم تا طبیعت، گند آرایشگرا رو خنثی کنه. خیلی کم می‌شد که از سلمونی بیام بیرون و همون موقع راضی باشم. اما این دختر جوونا، نمی‌خوام بگم به خاطر تکنیکای ویژه‌شون توی شستشوی کله بود، اما کارشون رو بلد بودن؛ حتی یه بار رو یادمه که اینقدر ماحصل کارشون خوب بود که همینطور دور خونه راه می‌رفتم و خودمو توی آینه نگاه می‌کردم و به خواهرم می‌گفتم ببین موهام شبیه گوستاو مالر شده، نه؟ حتی بعد از چند دقیقه خیره توی آینه تصمیم گرفتم اولین سمفونیم رو هم بنویسم. همه‌ی اینا از هنر انگشتای همون آرایشگرا بود.

اما، اما آرایشگرای مرد، اینا قصابن، اینا از من و موهای من بدشون میاد. یه مشکل دیگه اینه که هر مردی با هر مرد دیگه‌ای خودشو مقایسه می‌کنه و هر مقایسه‌ای یه برنده‌ای داره و برنده همیشه خود آدمه. ینی اگه آرایشگر خودش موهاش تن‌تنی باشه، خب این یه انتخاب معنی‌داره، معنیش هم این نیست که همه‌ی مدلای دیگه هم موجه و معتبرن، نه، معنیش اینه که «اگه دست من بود همه‌ی دنیا باید تن‌تنی می‌بوداینا وقتی منو می‌بینن، با اون کله وارد سلمونی می‌شم، می‌لرزن، به خودشون می‌لرزن، حال تهوع بهشون دست می‌ده از ظاهر من و از کله‌ی من و از فرهای من. همه‌ی اینا رو می‌فهمم. حتی بعضیاشون به روم میارن، میگن «بدو بدو بیا که وضعت خرابهبه نظرم من وضع جد آبادشون خرابه ولی خب نمی‌شه دیگه، باید به نمک‌شون لبخند بزنم و بعد با اون دستای قوی‌شون شروع می‌کنن موهامو «چنگ» بزنن و بشورن. بعد هم می‌شوننم روی صندلی و یه شمد رو محکم دور گردنم گره می‌زنن. قیچی‌شونو چند بار توی هوا باز و بسته می‌کنن و صدای خشک کشیده شدن تیغه‌های قیچی روی هم خوشحال‌شون می‌کنه، به این فکر می‌کنن که الآن رسالت‌شون شروع می‌شه، اصلاح کله‌ی منو اصلاح دنیا می‌بینن. منم دستام زیر شمد گره خوردن، زندانی‌ام، کاری نمی‌تونم بکنم و فقط می‌بینم حلقه‌های موی نیمه‌خیس می‌افته روی شونه‌هام و از اونجا هم می‌افته روی زمین قاطی موی هزار تا آدم دیگه که قبل از من اومدن به این قصابی. تا به خودم میام همه‌ش رفته، شدم یه کچل مثل همه‌ی کچلای دنیا.

بدترین خبر اینه که همون سلمونی خوبه که زنای اروپای شرقی داشت، همون انگار مدیریتش عوض شده و حالا چنتا تن‌تن توی مغازه وایسادن، شایدم پلیس مهربون مهاجرای غیرقانونی رو پیدا کرده و ردشون کرده کشورخودشون. آخرین باری که منم رفتم اونجا تا دیدم کادرشون عوض شده خواستم فرار کنم ولی یکی از تن‌تن‌ها دستمو کشید و گفت نمی‌شه دیگه، اومدی باید بمونی دوست من. بعدم منو شبیه یه تن‌تن کرد. وقتی رفتم خونه خواهرم گفت چرا شبیه مستطیل شدی؟

Advertisements

14 Responses to “مبارزه‌ی طولانی تن‌تن و فرفری”


  1. 1 Hoda Pejhan دسامبر 8, 2013 در 2:51 ب.ظ.

    چه خوب گفته درد فرفری بودنو!!! 

  2. 2 فیل خاکستری دسامبر 8, 2013 در 3:23 ب.ظ.

    بدترش اینه که دایی آدم آرایشگر باشه و تو نتونی بری یه جای دیگه …….همش تکراری و مدل همیشه…

  3. 4 فائزه دسامبر 8, 2013 در 8:34 ب.ظ.

    یه عکس از خودت که توش موهات رو دوست داری بهشون نشون بده، آنها هم همون مدلی می زنن برات.

  4. 5 wishmesummer دسامبر 9, 2013 در 5:39 ب.ظ.

    ها ها عالی می گی. بعنی نوشته هات اون اگزجریشن و که من دوست دارم داره.

  5. 6 swimfan دسامبر 10, 2013 در 12:19 ق.ظ.

    بعد یه ماه اینو آپ کردی…ضد حاله دیگه

  6. 8 یک خواننده که ارادت خاصی به اینجا داره دسامبر 12, 2013 در 7:00 ب.ظ.

    من الان بیشتر از یک ساله که تقریباً هر روز به وبلاگت سر می زنم، ارادت خاصی بهت دارم و نوشته‌هات رو (شاید هر کدوم رو سه بار یا بیشتر خوندم) می‌خونم و دوست دارم و تقریباً هر بار هم برام سوال پیش میاد که یه آدمی مثل تو با این همه «خستگی» و «پوسیدگی» و با این ذهن واقعاً «درگیر با مفاهیم» چطور تونسته درسش رو در محیط پرفشار کشور پیشرفته‌ای مثل کانادا با موفقیت تموم کنه و حتی تا گرفتن مدرک «دکترای مهندسی لوله» هم پیش بره و بعدش هم اونقدر توان ذهنی داشته باشه که بگرده کار پیدا کنه و زندگی کنه توی محیط پرفشار یه کشور پیشرفته اروپایی. من الان خودم چند ساله که دانشجو هستم توی اروپا و می‌دونم آدم که از ایران میاد بیرون زیر فشار یه سری تفاوت‌های بین دو تا محیط می‌زاد دیگه درس و امتحان و دانشگاه پیشکش و به نظر من این کاری که تو کردی با توجه به شخصیت خاصی که داری مثل یه معجزه می‌مونه. خیلی دلم می‌خواست می‌تونستم نوشته‌های وبلاگ قدیمیت که چند بار هم توی همین وبلاگ ازشون صحبتش شده رو بخونم شاید اینطوری می‌تونستم بفهمم که آدم چطور می‌تونه اینقدر به قول خودت فرسوده و پوسیده باشه و همزمان درس هم بخونه و مدرک دکترا هم بگیره و کار هم پیدا بکنه؟ شاید این روند پوسیدگی و اضمحلال از یه نقطه‌ای بعد از فارغ التحصیلی در تو شروع شده یا شاید هم اصلاً کل این چیزایی که می‌نویسی در حد یه تصویره که خودت دوست داری از خودت ارائه بدی. این کامنت رو هم فقط برای این نوشتم که واقعاً برام سوال پیش اومده بود و به نظرم آدمی که تونسته کارای به این سختی انجام بده از یه یوزپلنگ ایرانی هم فرزتر و آماده‌تره دیگه چه برسه به حیوانات کُند و سنگینی مثل گوزن بال‌دار یا خرس.

    ارادت

    • 9 moon دسامبر 13, 2013 در 7:23 ق.ظ.

      این عیب یا حسن دنیای مجازیه که هر کس می‌تونه بخشی از خودش رو انتخاب کنه و به نمایش عمومی بذاره. همه‌ی ما در آن واحد و در برابر یه اتفاق خاص، مجموعه‌ای هستیم از حس‌ها، قضاوت‌ها و واکنش‌های ذهنی متفاوت. ولی همه رو بروز نمی‌دیم. اونی رو انتخاب می‌کنیم و بهش عمل می‌کنیم که مناسب تره.
      من فکر می‌کنم خرس بخشی از خودش رو که تو دنیای واقعی نتونسته انتخاب کنه( که اگه انتخاب می‌کرد به قول شما نمی‌تونست دکترا بگیره و کار پیدا کنه) اینجا به نمایش گذاشته. تقریبا همه، کم و زیاد، در وبلاگستان همین کار رو می‌کنن. اینجا محل تحقق بخش‌های به فعل نشده‌ی آدماست. و محل محک خوردن اون بخش‌ها توسط مخاطبین.

      • 11 یک خواننده دسامبر 14, 2013 در 11:28 ق.ظ.

        moon کامنتت رو همون روز خوندم. اون لحظه حرف خاصی به ذهنم نرسید و داشتم فکر می‌کردم چی بگم واسه همین دیر شد. یکی از دلایلی که من رو به وبلاگ خوندن ترغیب می‌کنه اینه که حس می‌کنم نوشته‌های بلاگرا (مخصوصاً اونا که پراکنده و روزمره می‌نویسن) واقعی‌ترن و می‌شه توشون تکه‌های روح یه آدم واقعی با یه داستان واقعی رو پیدا کرد (مثلاً مثل آبمیوه‌های طبیعی که توش می‌تونی تکه‌های میوه رو پیدا کنی) و اون آدما رو بیشتر شناخت چون اگه می‌خواستم دنبال تصویر، تخیل، داستان نویسی و … برم گزینه‎های خیلی بهتری توی سینما و کتاب داشتم. هر چند قشنگ می‌دونم که هر روایتی در بهترین حالتش فقط نزدیک به واقعیت و دربرگیرنده بخشی از اونه و خب اینم معنیش می‌شه این که احساسات و ماجراها موقع نوشتن یا آب می‌رن یا باد می‌کنن. در کل فکر می‌کنم کل گفتگوی ما هیچ معنای خاصی نمی‌ده چون فقط داریم در مورد تصورات و دانش ناقص خودمون حرف می‌زنیم. ممنون از کامنتت.

  7. 12 سلام من به تو ای خرس خوبم دسامبر 14, 2013 در 7:53 ق.ظ.

    چرا توی این وبلاگ هر کی میخواد کامنت طولانی بده اولش میگه:
    من الان بیشتر از اِن ساله که مرتب به وبلاگت سر میزنم و همیشه میخواستم بدونم …

    n=1,2,3…

  8. 13 ناشناس دسامبر 16, 2013 در 5:56 ب.ظ.

    ino khodet naneveshti engar
    yejurie


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 20 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 20 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 20 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 20 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,747 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: