ذهنم خالی از عنوان است ولی لابد می‌دانی راجع به چیست

چهار و نیم صبح از خواب بیدار شدم. خواهرم کنارم خواب بود. سعی کردم خیلی سر و صدا نکنم. با اینکه کم خوابیده بودم اما منگ نبودم. هوای اتاق خفه و گرفته بود ولی هوای بیرون اتاق خواب سرد و تازه بود. کتری را زدم. یک عالمه مسواک زدم. دوربین را پیچاندام لای پیژامه‌ام و گذاشتم توی کوله. تکست آمد که تاکسیم رسیده. هول هولکی یک چیزی خوردم و رفتم پایین. احساس کردم دارم سرما می‌خورم چون ته گلویم جور عجیبی بود. اولین آب‌نبات گلودرد را گذاشتم دهانم.
 
هنوز هوا روشن نشده بود. راننده تاکسی از این خوش و خندان‌ها نبود. دم ایستگاهِ اتوبوس‌هایی که می‌رفتند فرودگاه پیاده‌ام کرد. خوشحال بودم که اخمو است و با لبخند و چاپلوسی آدم را در منگنه‌ی انعام دادن قرار نمی‌دهد؛ دقیقن قدر کرایه‌اش پول دادم، نه بیشتر. کلاه کاپشنم را کشیدم روی سرم. اگر اتوبوسی در کار نباشد چه؟ چطور به پروازم برسم؟ نگرانیم از کل برنامه‌ی سفر پیش رو و احتمال شکستش در حدی بود که حتی به چیزهای علی‌السویه‌ای مثل برنامه‌ی اتوبوس‌رانی شهر هم مشکوک بودم.
 
توی فرودگاه به عینک‌های آفتابی نگاه کردم، فروشنده آمد سر وقتم، گفتم قصد خرید ندارم و دارم می‌گردم. احتمالن نگران بود کوله‌ی گنده‌ام بگیرد به یکی از قفسه‌های عینک. بعد یک آبمیوه خریدم و چند قُلپ خوردم. دقیقن یادم نیست چند ساعت پرواز را چکار کردم اما می‌دانم خیلی به ایرج فکر نکردم، چون مطمئن بودم فکر زیادی در این لحظات قبل از رسیدن خطرناک است. قبل از این سفر چهار بار همدیگر را دیده بودیم: پارسال دو بار توی دو تا مهمانی، امسال هم یک بار توی پارکی وسط شهر و یک بار هم توی یک چلوکبابی. بعد نمی‌دانم چه شد که وقتی برگشتم جزیره احساس کردم که باید هی ایرج را ببینم. از همانجا شروع شد تا در نهایت گفتیم یک سفر کوتاه برویم نپال و آنجا همدیگر را ببینیم. پروازم که نشست تکستش آمد: «تا نشستی بهم زنگ بزن تا بهت بگم چطوری بیای هتل؛ از اینا پرسیدم گفتن چطوری راحت‌تره.» نفهمیدم برای چه تکست زده، من که خودم می‌دانستم چطوری بروم هتل و نیازی به اطلاعاتش نداشتم، مسیرش را بلد بودم، فقط نمی‌دانستم وقتی برسم هتل، وقتی ببینمش آن موقع دقیقن چکار می‌خواهم بکنم. این مسئله‌ای بود که توی چند هفته‌ی اخیر بهش فکر کرده بودم، یعنی گذشته و آینده را منقبض کرده بودم و باز بیشتر منقبض کرده بودم و رسیده بودم به همان یک لحظه‌ای که ایرج را خواهم دید، بعد آن لحظه را منفک از جریان زمان می‌دیدم و هی فکر می‌کردم خب چه می‌شود؟ منظورم این است که این همه خیال، این‌همه حرف، این‌همه نامه، ته تهش توی یک لحظه خلاصه می‌شود؛ اما خب اینطوری نگاه کردن به آن لحظه ملتهبم می‌کرد، به خودش هم گفته بودم و قبول کرده بودیم که در موردش حرف نزنیم. من توی همین افکار بودم که از آخرین بازرسی فرودگاه نپال هم رد شدم و رسیدم جایی که مسافرها به آدم‌ها می‌رسند، راننده‌ها اسم مهمان‌هایشان را روی مقوا نوشته اند و جلوی شکم‌شان گرفته‌اند، اینجا جایی بود که دیدم یک کوله‌پشتی که یک آدم هم بهش وصل است مثل فشنگ به طرفم می‌دود و تا بتوانم فاصله‌ام را با موجود متحرک ضبط کنم دیدم توی بغلم است.حتی صورتش را هم ندیدم چون صورت خودم لای یک عالمه موی سیاهش مدفون بود؛ بعد دیدم دلیلی هم ندارم که که سرم را تکان بدهم، می‌توانستم موهایش را بو کنم و با خودم فکر کردم چقدر جثه‌اش کوچک است و چقدر خوب توی بغلم جا می‌شود. کارهایی است که می‌توان با ایمیل و چت و تلفن انجام داد و کارهایی هم هست که نمی‌شود و احتمالن به خاطر سپردن اندازه‌ی کلی جثه‌ی طرف یکی از همین کارهاست.
 
سوار کشتی مسافری کوچکی شدیم تا از این‌ور شهر به آن‌ور برویم. هوا آفتابی و گرم بود و من اقلن سه لایه اضافی لباس پوشیده بودم. هنوز مطمئن نبودم که دارم سرما می‌خورم یا نه. ایرج که می‌گفت هیچ چیزیم نیست. سعی کردم که صدای پاره شدن فویل ورق آب‌نبات‌های سرماخوردگی را نشنود. آرام یکی را مک زدم. هر کدامش ۱۵ دقیقه طول می‌کشید تا آب شود. دور و برمان پر از آدم بود، مسافر، شاید هم ساکنین شهر، شاید هم همه‌شان آمده بودند ایرج را ببینند. برنامه‌ای نداشتم که ببوسمش، اگر داشتم حداقل آن آب‌نبات مزخرف بنفش‌رنگ را نمی‌خوردم، اما بعضی وقتها چیزی که می‌خواهی آنجا هست و فقط کافی است که دستت را دراز کنی و برش داری و بوسیدنش هم همینطور بود، یعنی آنجا ایستاده بود، روبروی من، همه‌ی حرفهای قابل عرض را زده بودم و تنها چیزی که می‌خواستم این بود که ببوسمش، انگار طبیعی‌ترین و ساده‌ترین کار دنیا بود. کنار عرشه‌ی زیری کشتی دستهای زن محجبه‌ای را می‌دیدم که سه شاخه گل رُز دستش بود و مردی هم نزدیکش. هر چیزی، هر کاری می‌تواند زرد و پنیری باشد، می‌تواند نباشد، بسته به اینکه چطور انجامش بدهی. پنیر توی بطن هر عملی نهفته است و بسته به نوع برخوردت با مسئله می‌توانی پنیر ماجرا را بیرون بکشی یا نکشی. این یکی از بزرگترین دغدغه‌های من در ارتباط با ایرج بود. اینقدر دوستش داشتم که همه‌اش احساس خطر می‌کردم که رفتارم و حرفهایم پنیری بشوند. اما ایرج، او اینقدر اصالت دارد و اینقدر«طبیعی» است که هیچ‌وقت به پنیر آلوده نمی‌شود، حتی اگر آگاهانه بخواهد کاری پنیری بکند نمی‌تواند. اصالت مرتع خوبی برای پنیر نیست. بعد که تمام شد احساس کردم که هنوز زود است که تمام شود برای همین سفت بغلش کردم و فکر کنم اینجا بود که چیزی در مورد مزه‌ی آب‌نباتم گفت.
 
می‌گفت اولش توی فرودگاه ازم خجالت کشیده و بعد یواش یواش خجالتش ریخته. چطور؟ کی؟ کجا؟ توی اتوبوس که سرش را گذاشت روی شانه‌ام تا چُرت بزند و من نگران بودم که استخوان شانه‌ام اذیتش می‌کند خجالتش ریخته؟ یا توی کشتی که برای اولین بار بوسیدمش؟ توی اتاق هتل که ده بار رفتم دوش بگیرم و هی نمی‌شد و بر می‌گشتم و پیشش دراز می‌کشیدم؟ خجالت من کجا ریخت؟  درست یادم نمی‌آید، یعنی کلن در این رابطه این‌قدر همه چیز دور تند پیش رفت که خیلی وقت نبود که فکر کنم کِی چطور شد. از آن طرف، دور بودن باعث می‌شد که هی دست‌مایه‌ی کافی برای «جلو بردن» ماجرا نداشته باشم چون همدیگر را نمی‌دیدیم و تصویر جدیدی ایجاد نمی‌شد که بهش چنگ بزنم، همین دست‌مایه نداشتن باعث شد که مثلن من هر روز به آن صحنه‌ای فکر می‌کردم که تهران بودیم و ایرج هُلم داد روی چمن‌های پارک وگفت «عه خسته شدم دیگه بشین.» یک ساعت دور پارک راه رفته بودیم و حرف می‌زدیم، فکر می‌کنم من از گرانی اجاره خانه و اینکه بلیط‌های سینما دیگر سه‌شنبه‌ها نصف قیمت نیست می‌نالیدم و بعد یک‌هو ایرج هُلم داد و تقریبن افتادیم روی چمن‌ها. روی چمن‌ها ادامه‌ی غرهایم را زدم، اما همین یک صحنه‌ی هل دادن یواش یواش هی پررنگ‌تر شد و هی با دور آرام در ذهنم پخش می‌شد، یواش یواش واقعیت معوج شد و دیگر اطمینان پیدا کرده بودم که طی همین یک ثانیه‌ی هل دادن بود که ازش خوشم آمد، حتی بعضی روزها احساس می‌کردم هل دادنش بار جنسی هم داشت، انگار آن هل دادن شروعی بود و همه چیزهای دیگر ادامه‌ی منطقی‌اش. اگر به افکارم بال و پر می‌دادم کل یک ماجرای اتفاق نیفتاده را صرفن اشکال بالقوه‌ی آن عمل هل دادن می‌دیدم. بعدن شروع کردیم نامه‌نگاری. موقع نوشتن‌شان متوجه نبودم، همین‌طور روزمره در مورد کارمندی و خرید از سوپرمارکت و سرما خوردگی و ساندویچ‌های نهارم می‌نوشتم، اما الآن که به مجموعه‌اش نگاه می‌کنم، کل آن نوشته‌ها صرفن یک اظهار تعجب بود از اینکه چه شد که این‌طوری شد؟ از اینکه چرا با اینکه کلن ایرج یک بار مرا هل داد روی چمن‌ها و چند بار هم به هوای سلام و خداحافظی روبوسی کرده بودیم، چه شد که این مجموعه کارهای اندک یکهو منبسط شدند و کل ذهنم را اشغال کردند؟ وسط آن نامه‌نگاری‌ها فهمیده بودم که جوابی وجود ندارد یا شاید از درکش عاجزم، یا شاید اصولن سوالی نبود، جوابی نبود، هدفی نبود، صرفن یک واقعیتی بود که وجود دارد. اما این باعث نشد که نخواهم ادامه بدهم، برنامه‌ی سفر نپال در حقیقت پاسخی بود برای همه‌ی این ندانستن‌ها، علیرغم این‌همه ندانستن می‌دانستم که باید ببینمش.
 
من خودم آدم بزرگتری شده‌ام، چهار تا چیز دیده‌ام، پیرتر شده‌ام و به واسطه‌ی اینها دیگر می‌دانم چه چیزی حالم را خوب می‌کند، چه چیزی به دردم می‌خورد؛ نمی‌دانم که چطوری ولی به قول ایرج می‌دانم که «دچار» شده‌ام. مثلن، مثلن من توی دستشویی بودم و صدای آواز خواندنش را می‌شنیدم، نه اینکه صدا را ول بدهد و اینها، نه، خیلی سردستی و بی‌خیال همینطور که لم داده بود روی تخت داشت «کَندی سِز» را زمزمه می‌کرد و بعد فکر کردم خب این که این‌طور حال مرا خوب می‌کند چرا نباید این را بفهمم و متعاقبش عمل کنم؟ چرا باید وانمود کنم که این صحنه نبوده و این اتفاق نیفتاده؟
 
دو روز اول اتاق‌مان سرد بود، سیستم تهویه‌اش کار نمی‌کرد و برای همین زیر لحاف بهش چسبیده بودم. بعد تکنیسین هتل تهویه را ردیف کرد و دو روز دوم اتاق گرم شد اما باز دلیلی برای نچسبیدن پیدا نمی‌کردم. فکر کنم یکی دو بار هم بیرون رفتیم. یعنی بهر حال باید غذا می‌خوردیم. از لحظه‌ی تصمیم برای خروج تا خروج واقعی از در اتاق چند ساعت طول می‌کشید. حتی دقیق نمی‌دانم چکار می‌کردیم، خیلی گسسته و موردی یادم است، مثلن آن باری که ازش فیلم گرفتم، همان موقع می‌دانستم بعدن با دیدن این فیلم پاره پوره می‌شوم، فکر کنم برای همین بود که آخرش گفتم یک جُک تعریف کند که حداقل فیلمم با خنده تمام بشود. بعد خیلی اتفاقی موقعی که فیلم گرفتم یک آهنگ بیل ایوانز هم روی پخش بود، تقریبن شده موسیقی متن فیلمم. یک اجرای زنده است و آخر آهنگ مردم تشویق می‌کنند. بعد من هی دوست دارم که فکر کنم دارند مرا تشویق می‌کنند که موفق شده‌ام ایرج رو جلوی دوربینم داشته باشم.

نیل یانگ توی ترانه‌ی «گردش آخر هفته» می‌خواند که «او این‌قدر خوب است / توی مخم است / صدایش را می‌شنوم که صدایم می‌زند.» اینجا اوج آهنگش است، آدم انتظار ادامه‌اش را دارد، خب بعد چه؟ بعد هیچ چیز، مشخصن ناتمام است، خود نیل هم نمی‌داند چجوری جمعش کند، به جایش طبیعی‌ترین کار ممکن را می‌کند: همان سه تا آکورد را محکم‌تر می‌زند و بعد روی‌شان تقریبن زوزه می‌کشد؛ کار دیگری نمی‌توان کرد، یعنی بعضی وقتها «خوب» بودن طرف اینقدر واقعیت گنده‌ای است که آدم نمی‌تواند به حرف‌ها و حرکت‌هایش یک سرانجام منطقی بدهد  و به جایش توی همان اوج قفل می‌کند یا نهایتن اگر وسط آهنگ باشد با زوزه کشیدن جمع و جورش می‌کند. مثلن آن روز که یادم نیست ساعت چند بود، اتاق ساکت، نیمه لخت رفت که موهایش را شانه بزند. جلوی آینه سنگ‌فرش بود و پایش یخ می‌کرد برای همین پاهای کوچکش را کرد توی کفش‌های بدقواره‌ی من. بعد موهای بلندش را شانه  کشید، کمی کله‌اش را به سمت چپ خم می‌کرد و شانه را لای موهایش می‌سُراند و موها می‌ریختند روی سینه‌اش. من از روی تخت نگاهش می‌کردم، نیل هم داشته زوزه می‌کشید.
 
شب آخر برنامه‌ی مدونی داشتم که حواسم به اوضاع باشد، همه چیز را کنترل کنم. واقعن هم خوب پیش رفتم. فکر کنم سر شب بود که برگشته بودیم هتل. روی تخت دراز کشیده بود و بهم می‌گفت بیا پیشم دراز بکش. دیدم نمی‌توانم نزدیکش بشوم. دقیقن همان لحظه‌ی گهی بود که یادم افتاده بود فردا شب همین موقع دیگر نمی‌بینمش. می‌خواستم «با فاصله» نگاهش کنم، حداقل اندازه‌ی جثه‌اش را ضبط کنم تا دفعه‌ی بعد که می‌بینمش این‌قدر عجیب نباشد. بهش گفتم «صبر کن، بذار می‌خوام خوب ببینمت…» همین جمله‌ی لعنتی بود که خب آن اتفاقی که نباید می‌افتاد افتاد. آمد آرامم کرد. از خودم بدم می‌آمد که نتوانسته بودم خودم را کنترل کنم و گنده زده‌ام به شب آخرش. تا حاضر شدیم که برویم برای شام تقریبن نصفه شب بود. پذیرش هتل گفت الآن این دور و بر غذا پیدا نمی‌کنید. رفتیم رستوران خود هتل، آن‌هم نیمه‌تعطیل بود. گارسن دلش سوخت و گفت بنشینید و برایمان آبجو و همبرگر آورد.
 
صبح این‌قدر لفتش دادم که دیر شد. گفت فرودگاه نمی‌آید و من هم خیلی خوشحال بودم از این قضیه. بدرقه یک شکنجه‌ی طولانی‌ست، یک بیماری کشنده‌ی بی‌انتهاست. به جایش تا دم اسکله آمد. برای بار چندم تکرار کردم که آب زیاد بخورد. چه بگویم؟ وقتی آدم در روز روشن کارهایی این‌قدر اشتباه می‌کند، مثلن سوار کشتی می‌شود و با ایرج خداحافظی می‌کند تا سال‌ها بعد، وقتی آدم این‌قدر احمق است، خب چاره‌ای نیست جز اینکه در مورد حجم آب نوشیدن روزانه به هم نصیحت کنیم. یعنی این موضوع اینقدر کنتراست شدیدی با «اصل موضوع» دارد که کمک می‌کند آدم فراموش کند. توی کشتی بیرون نشستم، رو به اسکله. کشتی‌ام ده و بیست دقیقه عازم بود و آخرین مسافرین می‌دویدند تا برسند. کمی بعد سرم را چرخاندم و دیدم نرفته، آمده لب اسکله، آنجا توی آفتاب ایستاده و بهم لبخند می‌زند. احساس کردم فلج شدم. قطعن لال که شده بودم. بعد از کلی مدت توانستم دستم را به علامت «برو» تکان بدهم. وقتی رفت فکر کردم سال‌ها قبل سونیک یوث برایمان خوانده –طبعن بازم هم یک چیز ناکاملی:
You’ve got sun in your eyes
I’ve got sand in my mouth

Advertisements

89 Responses to “ذهنم خالی از عنوان است ولی لابد می‌دانی راجع به چیست”


  1. 1 ناشناس نوامبر 12, 2013 در 6:29 ب.ظ.

    ما هم پاره و پوره شدیم بعد خواندن

  2. 4 rm نوامبر 12, 2013 در 6:53 ب.ظ.

    I’ve got sand in my mouth too ..

  3. 5 ساحل نوامبر 12, 2013 در 7:45 ب.ظ.

    دیدم یه ایمیل اومده با خودم گفتم کاش خرس چیزی نوشته باشه، خوشبختانه اینترنت ایران اینقد لفتش داد تا هیجانم قوام بیاد … چقدر حال داد خوندن این متن…

  4. 6 بیتا نوامبر 12, 2013 در 9:20 ب.ظ.

    چقدر دیر نوشتی ولی خیلی چسبید.

  5. 7 ناشناس نوامبر 12, 2013 در 9:58 ب.ظ.

    خرس، من هنوز این نوشته جدیدت رو نخوندم. روزی هزار بار به وبلاگت سر می زنم. دستم ناخود آگاه یو آر ال تو رو تایپ میکنه. شبا قبل از خواب با موبایل چند خط از آرشیوت رو برای بار دهم می خونم. امروز خیلی سنگین و افسرده و کُندم. گُنگم. الان باز کردم تیتر جدیدت رو دیدم انگار حالم بهتر شد. خواستم ازت تشکر کنم که همچنان زندگی می کنی و می نویسی و می ذاری ما بخونیم. ممنونم. برم نوشته جدیدتو بخونم.

    • 8 ناشناس نوامبر 12, 2013 در 10:55 ب.ظ.

      همین الان خوندنم تموم شد. خواستم بهت بگم که یه شاهکار خوندم، فوق العاده بود. معلوم بود زندگیش کرده بودی و فهمیده بودیش.

  6. 9 آنی نوامبر 12, 2013 در 10:23 ب.ظ.

    هی! خوش بحالت!!! خودت میدونی؟

  7. 10 آناهيتا نوامبر 13, 2013 در 12:43 ق.ظ.

    خوش بحالت، كه اينقدر خوشبختي

  8. 11 نگار نوامبر 13, 2013 در 2:59 ق.ظ.

    همین «حالا»ش . . .

  9. 12 Yas نوامبر 13, 2013 در 4:29 ق.ظ.

    Hi, does it mean you are a gay?….I am just confused!

  10. 15 مرجان . در جستجوی خویشتن . نوامبر 13, 2013 در 7:45 ق.ظ.

    اینایی که اومدن اینجا نوشتن «خوش بحالت» و «خوشبختی»….
    حال اینا رو خریدارم!

    • 16 آناهيتا نوامبر 14, 2013 در 12:37 ق.ظ.

      شما لابد نمي دوني اين كه بتوني يه نفر و پيدا كني كه اينجوري راجع بهش بنويسي چه خوشبختي بزرگيه، نميدوني ديگه

  11. 17 Faranak Tootoonchi نوامبر 13, 2013 در 8:56 ق.ظ.

    زندگی سورئال تیکه پاره خیلی تخمیه.

    این حسیه که راجع به زندگی خودم گرفتم بعد نوشتتون.

  12. 19 فریبا نوامبر 13, 2013 در 10:17 ق.ظ.

    خب پس اون وقتی که از عینک با مارک دی اند جی خوشت نمی اومد و می گفتی اسم دو تا گی، با ایرج آشنا نبودی هنوز؟

  13. 20 بهروز نوامبر 13, 2013 در 4:56 ب.ظ.

    اوهوم ، می دانم راجع به چیست

  14. 21 گل نوامبر 13, 2013 در 5:26 ب.ظ.

    چه قدر تازه بودن این حال آدم رم میلرزونه. انگار که دوباره نوجوون شده باشی

  15. 22 گل نوامبر 13, 2013 در 5:31 ب.ظ.

    هزار قناری خاموش در گلوی من

  16. 23 سبزه نوامبر 13, 2013 در 9:28 ب.ظ.

    چفدر راحت زندگیتو می کنی خرس …عاشق این دیدتم …اونوقت من از بس گیج زدم خودمو سرویس کردم با یه ماجرای کوچولو …

  17. 24 محسن نوامبر 13, 2013 در 10:26 ب.ظ.

    طبعا حسودی‌مان شد.

  18. 25 م.م نوامبر 13, 2013 در 11:09 ب.ظ.

    یه جایی وسط نوشتت متوجه شدم که دیگه دارم نفس نمیکشم! پرت شده بودم به یه دنیای بی زمان. تجربه عجیبی بود.جرات نمیکنم دوباره بخونمش. چرا اینطور بود؟ هنوز نمیفهمم.

  19. 26 م.م نوامبر 13, 2013 در 11:31 ب.ظ.

    داستان خوب با پایان خود در مخاطبش شروع می شود. محمود دولت آبادی

  20. 27 مسافر كوچولو نوامبر 14, 2013 در 12:13 ق.ظ.

    مولانا و شكس تبريزي در قرن ٢١.

  21. 28 علی نوامبر 14, 2013 در 10:14 ق.ظ.

    عالی بود.مثل همیشه محشر نوشته بودی.خوش به حالت

  22. 29 ناشناس نوامبر 14, 2013 در 4:38 ب.ظ.

    راستش تو معلوم بود گی هستی. از هرچی زنه که متنفری. مادرت، زنت، فاحشه هایی که باهاشون می خوابی…

    • 30 علی نوامبر 15, 2013 در 7:28 ق.ظ.

      ناشناس عزیز در اینکه شما از یک متن و نوشته تشخیص میدی طرف مقابلت چه انیال جنسی ای داره معلوم میشه هم خودت نشناختی و هم نمونه ی یک ایرانی ی تیپیک هستی که اصل رو ول میکنن و میرن سراغ فرع.همونایی که از خوندن زرئنامه هایی که در مورد شایعاتی مثل طلاق فلان هنرپیشه یا ازدواج فلان فوتبالیست و پارتی بازیکنان فلان تیم لذت میبرن.راستی از کجا متوجه شدی گی ها از زنها متنفرن؟یکم مطالعه کن بعد اظهار نظر عزیزم

    • 31 ژیان نوامبر 16, 2013 در 9:13 ب.ظ.

      ما که جایی نشنیدیم یه گی هر چقدم گی باشه، در توصیف شونه کشیدن زیدش بگه «… شانه را لای موهایش می‌سُراند و موها می‌ریختند روی سینه‌اش…». بعدشم، سینه وختی برجسته باشه موها میریزن روش. دقت کردین؟ ظرافت هایی توی اینکار هست، مثل همون خم کردن سر به یه طرف، که فقط از دخترا بر میاد.

  23. 32 ناشناس نوامبر 14, 2013 در 4:41 ب.ظ.

    خدا فالوئرات رو واسه ت نگه داره

  24. 33 سین شین نوامبر 14, 2013 در 7:46 ب.ظ.

    عه عه عه. نکن همچین معصیت داره دل منو خون کردن. من یکی از معدود دلایلی که دلم میخواست مرد باشم وقتی بود که دو تا گی دیدم:|

  25. 34 Farbud نوامبر 15, 2013 در 7:12 ب.ظ.

    به نظرم میاد فیکشن‌ئه نه خاطره. به نظرم میاد طرف دختره و فقط اسمش رو گذاشتی ایرج. یا اینکه نگاهت به ایرج نگاهیه که یه مرد کلیشه‌ای به یه زن کلیشه‌ای داره، چه ایرج واقعی باشه و چه نباشه؛

  26. 35 فیل خاکستری نوامبر 16, 2013 در 6:16 ق.ظ.

    کاش میشد همیشه با هم باشین هرچند سخته

  27. 36 boroba نوامبر 16, 2013 در 10:21 ب.ظ.

    این نوشته مرضی بود که خرس خواست به جون خواننده فضول بیچاره بریزه!
    لوکیشن ها وجود داشتند کشتی و فرودگاه هم اما اون قسمت های عاشقانه تخیلی راجع به یه زن یا خاطره ای راجع به یه زنه.
    دوستانی که جو سوز شدن و گی شدن خرس رو بهش تبریک گفتن متاسفانه اسگول شدید رفت :)))

    • 37 علی نوامبر 17, 2013 در 2:18 ق.ظ.

      تو دیگه نوبری.مطمئنم اگه خرس خودش بگه گی هست تو از فرط پوچی و اینکه مریض هموفبی خودتو میکشی.اینم اسمه بروبا؟

  28. 38 Mehrdad نوامبر 17, 2013 در 2:09 ق.ظ.

    این نوشته از دید یک دختر نوشته شده. آیا یک نویسنده همیشه باید از زبان هم جنس های خودش بنویسه؟ این قدر پیچیده نیست که.

  29. 39 ناشناس نوامبر 17, 2013 در 3:04 ق.ظ.

    بابا این نوشته از نگاه یک خرس به یک مرده.. نه دیگه بیاین این رو هم کامنت بدین دیگه. نه دیگه. بیاین دیگه.

  30. 40 میترا نوامبر 17, 2013 در 10:57 ق.ظ.

    حال می کنیا ملت رو گذاشتی سر کار و از بالا با ژست دانای کل بهشون پوزخند می زنی !
    والا از نظر بنده که البته می دونم نطر دادن الزامی نیست، ایرج اقلا از «کلاغ» و «جادوگر» خیلی زنونه تره!

  31. 41 سمیه نوامبر 17, 2013 در 12:15 ب.ظ.

    همونجوری که خرس تو این همه کشور با جند ساعت پرواز رسیده به نپال ، همونجوری هم ایرج – اسمی که دیگه تو نسل جدید اسم منسوخیه- میتونه واقعا یک اسم مردونه نباشه . خرس همیشه گفته که جثه بزرگی نداره . پس کسی که تو بغلش جا بشه یا پاش کوچیک باشه ، به عنوان یه مرد باید خیلی کوتوله باشه . تازه فکر نمیکنم مردها حتی از نوع گی شون خیلی علاقه داشته باشن جلو آینه موهاشون رو افشون کنند و روی سینه شون بریزن ! البته کل ماجرا اسمها اتفاقات ممکنه خیالات نویسنده ای باشه که ما با اسم خرس میشناسیم

  32. 42 کفشدوزک نوامبر 17, 2013 در 5:06 ب.ظ.

    انگار خودم یک بار دیگه عاشق شدم، قلبم به تپش افتاد و نوری که از پنجره روی تخت می‌افتاد و میدیدم ،،

    اه که چقدر خوب گفتی‌

    مرسی‌

    راستی‌ اون موقع که تو نگران استخون شونه ات بودی ، حتما اونم نگران سنگینی‌ کله اش بوده

  33. 43 نسیم نوامبر 17, 2013 در 5:30 ب.ظ.

    یه دوست داشتم اسمم مامانش فرشید بود. وقتی اسم مامانش رو به کسی می گفت هیچوقت کسی نگفت اه پس مامانت مرد هست و اینا بسکه بدیهی بود. اینجا هم بدیهیه که ایرج میتونه مثلا الهام رجبی باشه یا هر زن دیگه ای!
    نوشته اینقدر لطیف و زیباست که هربار می خونمش سر قسمت آخر پاهای منم بی حس میشه کلا. عالی.

  34. 44 Shiva Mahmudi نوامبر 18, 2013 در 12:36 ب.ظ.

    خیلی باحاله که همه دارن خودشونو تسلی می دن که نویسنده خدای نکرده گی نباشه. انگار اگه گی باشه یه کلاه گشاد سرشون رفته از خوندن وبلاگ. (الان به عنوان وظیفه کامنت گذاشتم)

    • 45 ماژور نوامبر 18, 2013 در 2:28 ب.ظ.

      دقیقا. خصوصا پسرا. انگار یک چیزی ازشون گرفته شده. احتمالا اگر مطمئن شن دیگه وبلاگ رو نمی خونن. موجودات نیمه مدرن و ناقص مدرنی هستیم ما

    • 46 سمیه نوامبر 19, 2013 در 1:38 ب.ظ.

      یعنی چی؟ اسمش تسلی دادن نیست ، فهم متفاوت آدمهاست از یک متن . وقتی من نوعی به هیچ وجه بعد از خوندن این متن احساس نمیکنم نویسنده گی هست ، با بیان نظرم دارم خودم رو تسلی میدم ؟ مگه دوست پسر من بوده که حالا بخوام غصه گی بودنش رو بخورم ؟

  35. 47 mas نوامبر 18, 2013 در 9:24 ب.ظ.

    آهای خرس!!! تو الان وظیفه داری بیای پاسخ بدی.بله.

      • 49 mas نوامبر 18, 2013 در 10:23 ب.ظ.

        اولا ممنونم بابت این پاسخ.دوما اینو من نباید بگم یه نگاه به کامنتا بنداز.. آدم فکر میکنه یه نوع بی احترامیه این بی اعتنایی به جماعت کامنتگذار.

      • 50 mas نوامبر 19, 2013 در 10:06 ق.ظ.

        خب!حالا که تو خواب دیدی جواب کامنتارو دادی یعنی خودت درگیر این قضیه هستی باشه پس بی خیال..همین برام کافی بود!!من یه ماهم نیست اینجارو پیدا کردم اما راستش راضیم ازینجا :دی. برا همین هی سر میزنم

  36. 51 khers نوامبر 19, 2013 در 10:45 ق.ظ.

    بی احترامی؟ راستش من قضیه رو اینطوری می بینم: بی احترامی یا به خاطر اینه که یه هنجاری رو شکوندم (جواب ندادن به کامنت) یا اینکه یکی یه حقی داشته و من زایلش کردم (ینی کامنت گذار «حق» داره که جواب بخواد و منم «مسئول» بودم که جواب بدم). بی احترامی نوع اول برام مهم نیست و راستش به نظرم بی احترامی نیست اصلن. در مورد نوع دومش هم به نظرم اگه آدم یه چیزی رو بخونه و بعد سوال براش پیش بیاد لزومن «حق» گرفتن جواب نداره (از کجا این حق بوجود میاد؟ از اینکه یه متنی رو خونده؟)، منم مسئولیت جواب دادن ندارم. اینم اصلن معنیش این نیست که مخاطب برام مهم نیست. بهرحال آدم می نویسه که خونده بشه، منم خیلی خوشحالم که خونده می شم، ولی علیرغم این احساس مسئولیت نمی کنم که به چیزی جواب بدم، احساس هم نمی کنم بی احترامی کردم به کسی.
    بعدشم که میگی «درگیر این قضیه هستم» و همین برات «کافیه»… آره درگیر کامنتهای احمقانه همیشه بودم، اون بالای وبلاگم هم نوشتم، ینی منظورمه لازم نیست توی توییتام کنکاش کنی. ببخشید اگه تند به نظر میاد ولی تند نیست، فقط میخواستم واضح جواب داده باشم :)

    • 52 mas نوامبر 19, 2013 در 11:46 ق.ظ.

      اوه.. کامنت احمقانه…فکر میکنم خیلی بهم توهین شد.البته که انتظار اینو نداشتم!چرا فکر کردی کنکاش بوده؟یه لینک اینجا بود مثل همون جمله که میگی .. کنکاشی نبوده.من تصور خودمو میگم ;اینکه بیای یه چیزی بنویسی بعد یه سری بیان برداشتشونو بگن حتا تا حدی درگیر شن باهم،و تو ببینی و شونه هاتو بندازی بالا و رد شی برای من جالب نبود.وقتی میشه سوالی رو جواب داد چرا اینکارو نکنیم؟به نظرم حماقت ازینجا شروع میشه که من یا همه ی اونا که برا این پست کامنت گذاشتیم باز سرخوشانه بیایم پست بعدیتو بخونیم .البته که من احمقم.شاید ناراحتیم برا این بوده که زودتر از معمول لو رفتم.

      • 53 khers نوامبر 19, 2013 در 12:05 ب.ظ.

        خب خودت هم داری میگی این الزام به جواب دادن، این شونه بالا ننداختن نظر شماست. پس بی احترامی نیست. اگه بخوای اینطوری فکر کنی پس لابد اینکه یکی در وهله ی اول میاد و وبلاگ مینویسه داره یه عالمه احترام پخش میکنه توی هوا. نه، نوشتنش وظیفه نیست، خوندنش وظیفه نیست، کامنت گذاشتن وظیفه نیست و جواب دادنش هم همینطور. طبعن انجام دادن یا ندادن هر کدوم از این کارها دلبخواهیه و احترام یا بی احترامی جاییش تولید نمیشه. یکی یه چیزی نوشته و یکی هم میخونه، نمیفهمم چجوری این همه قید و بند و باید و نباید و اخلاقیات وارد این پروسه میشن.

      • 54 mas نوامبر 19, 2013 در 1:00 ب.ظ.

        خیلی دوست دارم نظر بقیه رو هم بدونم.ضمنا برای من اصلن مهم نیست تو گی باشی یا نه.ایرج دختر باشه یا نه یا بقیه کامنتای نهاده شده در اینجا.من حرفم چیز دیگری بود.وقتی جایی من راجع به حرفی که تو زدی سوالی میاد تو ذهنم و اونو بیان میکنم تو اقلن میتونی بگی دوست نداری راجع بش حرف بزنی.من سکوتو نمیفهمم.این سکوته عین بی احترامیه.خیلی خوشال میشم اگر اشتباه میکنم متقاعدم کنی.البته اگه مایل باشی.

      • 55 khers نوامبر 19, 2013 در 1:54 ب.ظ.

        «این سکوته عین بی احترامیه.»
        شما این نظریه مشعشع رو صادر کردی بعد به من میگی ثابت کنم اشتباهه؟
        من همون اول گفتم چرا به نظرم جواب ندادن به کامنت بی احترامی نیست. همونو دوباره تکرار کنم؟ الآن شما احساس میکنی بهت بی احترامی شده؟ الآن من چیکار کنم؟ بیام ثابت کنم سکوت بی احترامیه یا نیست؟ البته امروز وقتم بازه ولی راستش بحث یه مقدار دور از دسترس منه، من اصن درست نمیفهمم شما رو. میگی یکی واسه پستم کامنت گذاشته و سوال پرسیده من جواب ندادم بی احترامیه؟ خب اگه بی احترامیه پس لابد من خیلی بی احترامی میکنم. اگه این روز کشدار اینجوری راحتتر می گذره خب باشه. نمی دونم دیگه واقعن چی بگم. خمیازه.

    • 56 یاسمن نوامبر 19, 2013 در 10:56 ب.ظ.

      انقد عوضی نباش خرس :)))

  37. 57 beharhal نوامبر 19, 2013 در 11:49 ق.ظ.

    من تمام متن رو با تلفظ اشتباه اسم خوندم : ))) ایرِج و تازه خیال می کردم باید ایرِژ خونده بشه. فکر می کردم متن راجع به یه دختره. اما الان خیلی بیشتر خوشم اومد. دستت درد نکنه خرس. خیلی چسبید

  38. 58 mas نوامبر 19, 2013 در 2:44 ب.ظ.

    مشعشع رو نفهمیدم یعنی چه!عربیم هیچوقت خوب نبوده… یه بار دیگه بهت میگم یا می فهمی یا نه و من بی خیال میشم. اومدی یه چیزی اینجا گذاشتی ملت اومدن خوندن و کامنت گذاشتن و خرس خرس گویان ازت خواستار پاسخ بودند.تا اینجا اکیه؟!بعد تو هیچی نگفتی..من اومدم نوشتت رو خوندم و اتفاقا بسیار هم لذت بردم.. کامنت ها روهم یکی یکی خوندم و اومدم پایین.. بعد گفتم تو چرا هیچ چیزی نگفتی !؟! برام سوال بود ..ملت راجع به نوشته ی خودت ازت سوال داشتن..به خودم گفتم این آقاهه حتا به خودش زحمت نوشتن یه کلمه رو نمیده چرا! این شد که اون کامت رو گذاشتم.و هنوز هم میگم چرا وقتی چیزی برای خوندن میزارن صاحاب پست فکر میکنه ازش کم میشه بیاد یه چی بگه؟!که مثلا وای وقت این چیزارو ندارم یه چیزی اینجا میزارمو شما خودتون به بقیه ش برسین!! تو نکنه فقط برات خونده شدن مهمه؟.می تونی یکم شک کنی که شاید حرف من هم درست باشه .
    تو که حتا خمیازه ت رو تایپ میکنی بهت نمیاد بی توجه باشی .اعصابمو خورد کردی خمیازه و زبون درازی و … بک!

    • 59 khers نوامبر 19, 2013 در 4:57 ب.ظ.

      شما داری جواب ندادن من رو متناسب میلت «تفسیر» میکنی. من هیچ جا نگفتم وقت ندارم. گفتم «وظیفه» ندارم به چیزی جواب بدم، همین. حرف شما حتمن برای چارچوب ذهن خودت درسته، به نظر من چرته، به همین سادگی، فکر نمیکنم با کامنت جواب ندادنم دارم به کسی بی احترامی میکنم، اگرم کسی اینطوری فکر میکنه واقعن نمیتونم کاری بکنم. شما هم پونصد بار دیگه بیا یه حرفی که از اولش هم ساده بود رو دوباره تکرار کن و منم همون جواب ساده رو دوباره میدم -شایدم ندم چون وظیفه ندارم :ی از اول مبنای حرف شما اینه که یه مسئولیتی این وسط هست، یه مسئولیتی که با کامنت گداشتن و سوال پرسیدن بوجود میاد، و من این مسئولیت رو نمیبینم، به قولی نابینام در مقابل این مسئولیت که شما بر مبناش حرف میزنی. ربطی هم نداره که وقت دارم یا ندارم یا چیزی ازم کم میشه یا نه، این برداشت شماست، اتفاقن این بی احترامیه که برداشتهای خودت از من رو به من نسبت میدی، یوهاها. خمیازه هم فحش نیست، ولی خب دوست من وارد وادی تکرار شدیم دیگه، نشدیم؟ تکرار گاهی خمیازه میاره دیگه، الآن شما توی کامنت بعدی دوباره بیا شصت تا علامت تعجب بذار و همون حرف ساده و کهنه رو بزن که چرا جواب سوال کامنتگذار رو نمیدی؟ خب من دیگه از خمیازه هم عبور میکنم و میرم توی وادی مرگ مغزی.
      خب دیگه دیره، من پا شم برم سینما :)

      • 60 mas نوامبر 19, 2013 در 7:11 ب.ظ.

        آها.. پس جواب نمیدی چون بعد خوندن کامنتای مذکور مرگ مغزی شدی .. هاهاها. باشه ،سعی میکنم بااین جریان کنار بیام چون حیفم میاد نخونمت.بعدشم اینکه خیلی سعی کردم از علامت تعجب استفاده نکنم.بیا دوست باشیم باهم.

  39. 61 کفشدوزک نوامبر 19, 2013 در 9:48 ب.ظ.

    اینجور که بوش میاد اینجا همه میخواستن با ‌خرس برن تو تختخواب که اینقدر نگران و جویای حقیقت شدن !

  40. 63 Yas نوامبر 19, 2013 در 10:14 ب.ظ.

    اقا، اين بحث ها رو ولش کن. بلاخرہ گى هستى یا نه؟ :)

  41. 64 مکابیز نوامبر 19, 2013 در 10:27 ب.ظ.

    خوب شما بعنوان داستان بخونید. فرض کنید یکی در جستجوی پروست را خونده. بعد هم می دونه پروست گی است. برود یقه اش را بچسبد که مگه تو گی نبودی. این دختره کیه که چند صدصفحه دنبالش بودی. بیخیال بابا. یک داستانی نوشته شده. می خونیم. اصلا شاید نویسنده اش یک خانم هفتاد ساله باشه. شاید یک پسر بیست ساله. کلا دوستان اشتباه وبلاگ می خونند. وقتی صفحه ی فیسبوک مهناز افشار و مانی حقیقی هست. چرا یکی باید بیاد وبلاگ بخونه و بعد گیج شه که چرا نمی فهمه گرایش جنسی نویسنده اش چیه.

  42. 66 میلاد نوامبر 20, 2013 در 5:56 ب.ظ.

    نمی‌دونم این آهنگ نیک کیورو شنیدید یا نه، ولی تا متنو خوندم یاد این آهنگ افتادم

    http://www.youtube.com/watch?v=lEasWZC5_Gk

  43. 67 viviyan نوامبر 21, 2013 در 6:00 ب.ظ.

    من کشته مرده این فضاسازی و حس و حالم.

  44. 68 Nima نوامبر 21, 2013 در 9:39 ب.ظ.

    من زیاد اهمیت نمیدم که کلا اسگل شدم یا نا اما به هیچ وجه نمیتونم کنجکاوی خودم رو پنهان کنم. فضولی از ارکان جدایی ناپذیر فرهنگ ما ایرانی‌ هاست پس بهتره به این حس احترام بگذریم! هی‌ ‌خرس نا مرد یالا اعتراف کن! تو دهن همه‌رو سرویس کردی با این حرکت!

  45. 70 کیوان نوامبر 22, 2013 در 1:08 ب.ظ.

    مهم اینه که بازهم تونستیبا «نوشتن» بر زمان غلبه کنی. وقتی نوشته هات رو می خونیم دیگه زمان معنیش رو از دست میده.

  46. 71 عقیق نوامبر 23, 2013 در 12:07 ب.ظ.

    اگه همه این ها رو کتاب کرده بودی، این غافلگیرکننده ترین پایانی بود که می تونستی براش بذاری. آدم تا سال ها به کتابت فکر می کرد و تو کف می موند :)

  47. 72 Iraj نوامبر 23, 2013 در 1:32 ب.ظ.

    har kasi az zanne khod shod yare Khers

    benevis dadash benevis

  48. 73 روزبه نوامبر 23, 2013 در 3:08 ب.ظ.

    حداقا 5 ساله دارم میخونمت و نمیدونم چرا تو رفیق نشدی?منظورم اینه چرا آدمی شبیه تو این قدر کمه تو این مملکت و من نمیتونم یکی با روحیات خودم و خودت پیدا کنم.?خودت تا حالا شده زجر بکشی از این متفاوت بودن با ملت?نه این که بخوام عوام و خواص کنم و به اکثریت یا اقلیتی توهین کنم قضیه رو …هرچند که تو توی ایران هم نیستی ولی در کل میپرسم

  49. 74 رقاص نوامبر 25, 2013 در 8:19 ق.ظ.

    این آدمای خیلی خوب نمی دونن چقد خوبن.متوجه نیستن…همینه که آدمو پاره می کنه.

  50. 75 ناشناس نوامبر 25, 2013 در 10:57 ق.ظ.

    سلام خرس عزیز. ببخشید که این کامنت به متن ربطی نداره ولی یک وسواس فکری مجبورم کرد.
    راستش من خودم چند سال پیش توی گودر بودم و می‌نوشتم. که بعدن از گودر بیرون اومدم ولی با چیزی که یادگرفته بودم از تو(بدون خود سانسوری و ذکر دقیق جزئیات) تونستم جای دیگه بنویسم و مخاطب زیاد پیدا کرده بودم. (بلاخره هرکس از یک نفر تاثیر می‌گیره و خود تو هم از این قائده مستثنی نیستی). تا اینکه بخاطر یک اتفاق دیگه نمیتونستم به نوشتن ادامه بدم یعنی هویت اصلیم لو رفته بود.
    ولی چند سال پیش که کشف(:دی) کردمت. متناتو همینطور با لذت موحشی می‌خوندمت و فقط منتظر بودم تا تو چیزی بنویسی و حقیقتن تو نفر اول خوندنم بودی, با اختلاف فاحش نسبت به درقندقزل‌آلا. راستش هنوزم ممطمئن نیستم صداقت رو (صددرصد) اعمال میکنی تو نوشته‌هات ولی خب [خیلی] هم مهم نیست چون اصل کار لذت بردنه که می‌بردیم.
    بعد از مدت ها بهت سر زدم و گفتم برم تمام متناشو بخونم هی دنبال اون لذت بردن اونموقع بودم که رخ نمی‌داد. دیگه اون خرس واسم مرده بود. تکراری شده بود.
    من فکر میکنم هر کسی برات کامنت خوشحال کننده میگذاره غالبن تو و وبلاگت رو تازه کشف کرده یعنی می‌خواهم بگم برای خواننده‌های سابقت چیزی توی چنته نداری دیگه.
    این دقیقن چیزی بود که من هم بهش دچار شدم یعنی خواننده‌های قدیمی نابود می‌شدن و خواننده‌های جدید متولد میشدن. که ذاتن چیز بدی نیست ولی واقعیتش اینکه خواننده های قدیم دیگه اون لذت رو از متنام نمی‌بردن برام غم‌انگیز بود.
    البته ممکنه تو کلن مخالف باشی با حرفم و این دیدگاهم رو چرند و بچگانه بدونی. اصلن برات مهم نباشه این موضوع. من هم از نظرم مطمئن نیستم یعنی طبیعتن هیچ‌وقت به بلوغ تو توی نوشتن نرسیدم و فکر میکنم تو خیلی بهتر می‌دونی حقیقت رو.
    نمیدونم ناراحت میشی از کامنتم یا خوشحال ولی به هر حال تو بهترین وبلاگنویسی بودی که تا حالا تو عمرم دیدم. هر چند که دیگه نوشته‌هات برام مثل سابق نیست ولی ماحصل اون دو سه سالی که بهم لذت وصف‌ناپذیر میدادی اینه که (در حال حاضر واقعن آدمی که پشت خرس نشسته رو دوست دارم).
    ضمنن همچنان میخونمت و امیدوار

  51. 76 khers نوامبر 25, 2013 در 12:10 ب.ظ.

    تو که سوال نپرسیده بودی ولی بذار من جواب بدم:
    1- کلن که از کامنتت خوشحال شدم؛
    2- باهات موافقم، آدم تکراری میشه، خودم هم اینو میفهمم و حتی برای خودم هم خسته کننده م. یه راهش اینه که یه وبلاگ دیگه بزنم، یا اینکه جسارت داشته باشم و از این قالبی که یواش یواش برای خودم ساختم فاصله بگیرم. منتها مشکلش اینه که یا آدم شکست میخوره یا نمیخوره ولی اگه شکست نخوره عملن معنیش اینه که دوباره یواش یواش یه قالب جدید شکل میده که هم خودش دوست داره و هم خواننده، اما بعد دوباره همونم تکراری میشه. به نظرم خیلی مهمه که بیشتر انعطاف داشته باشم. الآن من مشخصن دارم یه «نوع» نوشته تولید میکنم و خب این خسته کننده میشه، هم نوشتنش و هم خوندنش.

    • 77 چرکنویس دسامبر 2, 2013 در 6:56 ب.ظ.

      خرس جان سلام. راستش من نمیدونم که تو چطور مینویسی ؟ یک متن رو توی ذهنت مینویسی و بعد بارها ویرایش میکنی، یا اینکه خطوط اصلی از همون اول بولد و مشخصه و فقط محتاج یک ویرایش سردستی است ؟. نوع اول مخصوصا وقتی داری در باره ی انسانها مینویسی و مخصوصا وقتی داری از زبان یک کاراکتر خاص و یک پنجره مینویسی باعث میشه که خواه ناخواه در هر ویرایش کنتراست ها رو صیقل بزنی تا جایی که گفتن اون جمله یا روایت اون اتفاق از زبان «خرس» امری عادی جلوه کنه. شاید تکراری بودنی که خودت هم اشاره کردی به همین علت محصور بودن در کاراکتر خرسه . این پست ، یکجورهایی خرق عادت بوده. شایدبهمین علت خواننده ها بعضی دچار گیجی شده اند. واقعیت برای اونها اینه که این «خرس» اون خرسی نیست که رفتارهای تعریف شده ی قبلی رو داشته و در اون چهارچوب نمیگنجه. اینجا پارادوکس عملی رخ میده.اگر خرس رو به دامنه ی رفتارهای غیرقابل پیش بینی بکشونی ، اونکاراکتر تعریف شده کم کم قدرت خودش رو از دست میده و حل میشه .اگر مشخصا همون نوع سابق تولید نوشته کنی ، مدام با شمشیر داموکلس ترس از تکراری ویکنواخت شدن در پیش خودت روبرو هستی .من راه حل مشخصی رو توصیه نمیکنم. بسته به خصوصیات فردی هر نویسنده ای یکجوری با این مسئله برخورد میکنه. بعضیها…توضیح نمیدم چون مطمئنم که خودت متوجه اونچه که میخوام بگم هستی. اگه مایل بودی میتونی این کامنت رو متشر نکنی .خصوصا که ممکنه از دید برخی خوانندگان ربطی به موضوع پست نداشته باشه. شاد باشی وقلمت نویسا.

  52. 78 sherry نوامبر 25, 2013 در 1:40 ب.ظ.

    بعد از مدتی دوباره یک کار عالی نوشتی. ممنون.
    راستی ای کاش یک صدم توانایی تو در بیان همزمان لوکیشن و احساسات باهم رو داشتم. هفت سال رابطه ی راه دور عاشقانه رو که به ازدواج منتهی شد داشتم ولی به زور تونستنم متن هایی رو در خاطراتم بنویسم که خوندنشون اینطور بیان واقعه باشه که خوندن نوشته های تو.
    به هر حال ممنون از تکنیکت و زحمتت.

  53. 79 جیران نوامبر 26, 2013 در 5:27 ق.ظ.

    بچه‌ها به عقیده من این داستان / خاطره فراسوی زمان‌ها مکان‌ها و گریایشات جنسی‌ است. گذشته از نام ایرج، ابهامات دیگری نیز دارد که کنجکاوی خواننده را بر می‌انگیزد. آیا دیدار میا‌‌ن روی و دلبر سیه گیسو در نپال رخ داده است یا انگلستان (جزیره‌) ؟ آخر مگر نه این که نپال کشوریست کوهستانی؟ اسکله ‌اش کجا بود نپال؟ همبرگرش کجا بود نپال؟ دلبر سیه طره سوای ایرج است. نپال و موعود گاه دو دلداده نیست.

    جیران

    • 80 خود جیران میدونه نوامبر 27, 2013 در 8:14 ق.ظ.

      تو برو به همون اموراتت برس جیران اینجاها برات خیلی بزرگه از حد تصورت خارجه زمان ها و مکانها! تو برو حرص بخور از خوشبختی مردم اینجا چه می کنی؟!

  54. 81 ناشناس نوامبر 26, 2013 در 3:47 ب.ظ.

    I Love You Phillip Morris

  55. 82 نازلی نوامبر 27, 2013 در 6:21 ق.ظ.

    مگه آدم وقتی خوندن یک کتاب رو تموم میکنه، همیشه نویسنده اش دردسترسه تا سؤالهایی که براش موقع خوندن پیش اومده رو بپرسه؟ اصلن جذابیت بعضی فیلمها وکتابها همون ابهاماتیه که تو ذهن خواننده یا بیننده ایجاد میکنه….فکرکنید کتاب خوندید، به همین سادگی

  56. 83 caspian نوامبر 27, 2013 در 7:58 ق.ظ.

    agha hale neveshtan o khoonde shodan o bebar. baghie ash enghad mohem nist. Inaam kheili bahal bood mesle hamishe. chize dige ee nemishe goft.

  57. 84 brief-encounter دسامبر 2, 2013 در 2:30 ق.ظ.

    نیل یانگ پیشنهادیت رو گوش میدم. عالی

  58. 85 sara دسامبر 2, 2013 در 5:02 ب.ظ.

    این پستت رو خیلی‌ها تو فیس‌بوک شر کردن و هر کدوم یک پاراگراف رو به عنوان قسمت منتخب گذاشته بودن بالای لینک. مثل خیلی از نویسنده‌ها نیستی. یعنی مثل خیلی‌ها که چند صفحه می‌نویسن ولی فقط یک خطش می‌ارزه یا مثل من که حتی همون یک خطم هم نمی‌ارزه. حتما جورِ دیگه ای فکر می‌کنی که انقدر متفاوت می‌نویسی. برای من که سال‌هاست می‌خونمت اصلا این مطرح نبود که بای‌سکشوال هستی یا نیستی. مهم اینه که بخوای بخندونی، می‌خندونی . بخوای گریه می‌اندازی، متنفر می‌کنی، لطیف می‌کنی. به راحتی نمیشه گفت که می‌تونی کسی رو گی کنی اما حتما تونستی احساسات یک هم‌جنس‌گرا رو قابل درک کنی و مرسی که اینکارو کردی. م.

    • 86 ژیان دسامبر 7, 2013 در 6:40 ق.ظ.

      با خوندن خط آخر کامنت شما، دیگه دارم یاد صحنه های فیلم مارمولک می افتم، اونجا که ازش می خوان تو شهرشون بمونه و بشه اون کسی که توی شهرشون ندارن. انگار اینجا هم یه جورایی داره شبیه اون فیلم میشه، منتهی حالا نه اون مدلی، یه مدل دیگه. اینطور که شما دارین حرف میزنین، به نظرم می خواین خرس رو زور زورکی به سمت یک تحول یا یک نقطۀ عطف در تاریخ این وبلاگ هُل بدین. نکنین این کارو.
      فک کنم حق داشت که می گفت بعضی شب ها از دست ما کابوس میبینه. اینجور که ما و شما با صراحت و اطمینان از برداشت های خودمون می نویسیم فقط داریم تحت فشار میذاریمش. یک نگاهی به کامنتا بندازین. هر یک از جریان های فکری معاصر نماینده ای در بین کامنت نویس های این وبلاگ دارن. از مدافعین حقوق گی ها گرفته تا متفکرینی که قائل به عدم وجود همبرگر در نپال هستند. در واقع این خرس نیست که نقابشو برداشته، بلکه این خوانندگانش هستند که از پشت سنگراشون بلند شدن و خرس تازه فهمیده اینجا کی به کیه. حالا چطور میشه اینهمه آدم رو راضی نگه داشت؟ ها؟ خو سخته دیگه. نویسنده گیج میشه. هر چقدم خرس باشه بازم بهش فشار میاد. از یه طرف با رقّت قلبی که از خرس نسبت به همه مدل اقلیت سراغ داریم، وقتی با بُهت به استقبال گی دوستان نگاه میکنه دلش نمیاد بگه من گی نیستم مبادا گی ها دچار افسردگی بشن بیوفتن به قرص خوردن (مخصن اینکه شما تشکر هم کردی گفتی مرسی که اینکارو کردی، می مونه تو رودرواسی). از اون طرفم دلش نمیاد بگه آره گی هستم چون نمی خواد یه عدۀ دیگه رو فراری بده. ضمن اینکه بعید نیست با تعلق خاطری که به ایرج داشته، یه غصه شم این باشه که فک میکنه در هر حال با این پُستش نسبت به ایرج واقعی یا خیالی و خاطرات با ارزشش ظلم شد و واسه همینم وختی به اینجا فک میکنه تو دلش به ایرج میگه: «ایرج، منو ببخش، فکر نمی کردم اینجوری بشه. فکر نمی کردم کار به اینجا بکشه. ازت می خوام منو ببخشی ایرج» و اصلاً علت سکوت خرس هم اینروزا همینه. حالا خیلی هم بهش اصرار کنین که بنویسه یهو دیدین مثل بعضی روزنامه ها یه پست سفید منتشر کرد فقط با این عنوان «ذهنم از محتوی خالی است، دلیلش را هم خودتان بهتر می دانید چیست» یعنی منظورش اینه که هنگ کردم دیگه از دست شما.
      خلاصه که فک می کنم اینجوری سخت باشه.

      • 87 sara دسامبر 7, 2013 در 5:03 ب.ظ.

        به نظرم شما یک دور دیگه کامنت من رو بخون. در ضمن اینکه من فکر نکنم خرس نشسته باشه ببینه باد از کدوم ور میاد که آتیشش رو همون‌طرفی روشن کنه. گی باشه می‌نویسه نباشه هم می‌نویسه. خیلی در بند نگه داشتن یا پروندن خواننده نیست. و اینکه چرت هم که گفته باشم، شاه بخشیده، شما هم ببخش

  59. 88 H دسامبر 18, 2013 در 9:25 ق.ظ.

    سلام همقطار.خوشحالم که یافتمت دوباره.از زیرزمین خان خبر نداری؟

  60. 89 سرگشته ژانویه 4, 2014 در 9:30 ب.ظ.

    دو هفته پیش همچین داستانی بود بی آشنایی قبلی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • خوشخواب، قاتل کمر (بین خطوط: چند ماهه رو زمین می‌خوابم) 34 minutes ago
  • مدتیه فیلم نمی‌بینم، هر از گاهی یه کم از فیلمایی که قبلاً دیدمو دوباره می‌بینم. 35 minutes ago
  • سوالی که با تماشای عکسای قدیمی زیاد از خودم می‌پرسم: چجوری از این [با انگشت به عکس اشاره می‌کند] خوشم میومد؟ 36 minutes ago
  • RT @nadernariman: سخت تر از کار تو معدن کارگر معدنیه که باید آخوند معدن رو تحمل کنه https://t.co/qpiUT8niOw 40 minutes ago
  • اگه خود جان لنون زنده بود احتمالا از اون عينكا نميزد. 6 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,793 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: