پنج خاطره از یک عینک آفتابی

من یک دانشجو توی یک شهر کوچک کانادا بودم و حتی تصمیم هم نداشتم عینک آفتابی جدیدی بخرم. عینک خودم را مادرم بهم هدیه داده بوده و کنارش هم نوشته شده بود دولچه اند گابانا. مادرم با اینکه مدعی بود هدیه است اما بهم گفته بود که هفتاد هزار تومان پولش را داده. من عینک را دوست نداشتم به طور ساده بخواهم بگویم طرحش محافظه‌کارانه بود، قاب کائوچوی مات، شیشه‌های مستطیل که کنارهایش پخ خورده و به یک بیضی بی‌قواره و بی‌شخصیت تبدیل شده، و البته حروف اول نام دولچه و گابانا دو طراح همجنسگراروی دسته‌هایش. خیلی اتفاقی آن روز داشتیم توی مرکز خرید قدم می‌زدیم و من احساس کردم باید یک ری‌بن ویفرر بخرم. فکر کنم ۱۵۰ دلار بود که برای منِ دانشجو خیلی تیز بود، اما از این حالت‌هایی شده بودم که سه بار توی مغازه امتحانش کرده بودم و بعد هم که آمده بودم بیرون پشت ستونی می‌ایستادم و به ویترین مغازه نگاه می‌کردم. چند بار از زنم پرسیدم که چطور است ولی جواب قوی‌ای نمی‌داد، میانه، ممتنع، وسط، می‌گفت «اگه دوست داری بخر» اما من دنبال این بودم که یکی متوجه بشود من با زدن این عینک «آدم دیگری» شده‌ام. آن موقع من حتی نمی‌دانستم که این مدل دوباره دارد مد می‌شود و تا چند وقت دیگر از هر ۱۰۰ نفر رهگذر اتفاقی توی خیابان هر ۱۰۰ نفرشان ری‌بن ویفرر زده‌اند.

داستان ما اینطوری شروع شد، با کشیدن کارت اعتباری و برداشتن عینک. همان غروبش عینک را زدم و رفتیم لب دریا قدم زدیم. من نورها را جور دیگری می‌دیدم، تصاویر کیفیت نقاشی پیدا کرده بودند، انگار با کنتراستی بالاتر از بقیه‌ی آدمها دنیا را می‌دیدم. همه در مورد اینکه سه تا قلمبه بستنی بگیرند یا چهار تا بحث می‌کردند و من باورم نمی‌شد چرا به جای این بحث کهنه به رنگهای عجیب و غریب خورشید لای ابرها توجه نمی‌کنند. با اینکه داشت تاریک می‌شد اصرار داشتم که عینکی باشم. ایرج همینطور که زبان پهنش را به بستنی‌اش می‌کشید بهم گفت که شبیه باب دیلن شده‌ام و من تازه دوزاری‌ام افتاد که با همین سرمایه‌گذاری کوچک خودم را در صف آدم‌های بزرگ تاریخ قرار داده‌ام.

چند سال گذشت، همه چیز عوض شد. بعضی وقت‌ها هم چند سال می‌گذرد و هیچ اتفاقی نمی‌افتد، اما با گذر آن چند سال من درسم تمام شد، ایرج رفت شهر دیگری و من و زنم هم تصمیم گرفته بودیم که جدا بشویم. زنم برای کارآموزی رفته بود شهر دیگری و من هم رفتم بهش سر بزنم. فکر کنم همانجا بود که اولین بار موضوع را به زبان آوردیم؛ یعنی آدم خودش که می‌داند، یک جایی ته مخش می‌داند که تنگش است، نفس نمی‌تواند بکشد، انگار همه چیز بو می‌دهد همه چیز گندیده اما خب توانایی بیانش را ندارد چون کلماتش را ندارد، چون احساساتش گنگ هستند و وقتی به زبان آورده می‌شوند گنگ‌تر هم به نظر می‌رسند، برای همین معمولن مکالمه در مورد این است که چیپس فلفلی بخریم یا نمکی و بعد یکهو آدم از دهنش می‌پرد که «من دیگه نمی‌تونم» و توضیح بیشتری هم نمی‌تواند بدهد. درست شب قبل از اینکه من برای اولین بار اعلام کنم که «نمی‌توانم» با هم خوب بودیم و حتی رفتیم بیرون، یک کافه‌ای که یک کاور بند داشت آهنگ‌های تام ویتس را می‌زد. همه کیپ هم بودند و من هم عینکم همان دور و برها بود، روی میز کنار لیوان آبجو. یک مردی هم داشت سر صحبت را باز می‌کرد. آن دورانی بود که من صحبت با «خارجی» را به چشم «دستاورد» می‌دیدم و برای همین هی با لبخند سر تکان می‌دادم. می‌گفت که «اگه اینو دوست دارین یه خواننده‌ی دیگه هم هست که اتفاقن کاناداییه ولی احتمالن نمی‌شناسینش، اونم خیلی خوبه، اسمش لئونارد کوهنهاونم حتمن گوش بدینوقتی رسیدیم خانه من تازه متوجه شدم جلد عینکم را توی کافه جا گذاشته‌ام. اگر عقلم درست کار می‌کرد از همین «نشانه» باید می‌فهمیدم که فردا شبش یکهو می‌پُکم و جمله‌ی جادویی را می‌گویم: «دیگه نمی‌تونم

وقتی تنها هستم وظیفه ندارم که خودم و کس دیگری را سرگرم کنم ولی توی رابطه انگار این نیاز همیشه هست. نمی‌شود آخر هفته را بنشینی روی مبل، شب شنبه را بنشینی روی مبل، باید برنامه داشت، باید مهمانی رفت و مهمانی داد، مست کرد، با صدای بلند به چیزهای لوس و به آدم‌های لوس خندید. فردای مهمانی باید رفت برانچ، باید رفت ورزش، باید رفت بازی و شادی، باید رفت خارج از شهر، باید رفت رستوران مریخی و غذای جدید امتحان کرد. ما خیلی دوست و آشنا نداشتیم اما آن اواخر به طور استراتژیک با چند نفری دوست شده بودم و فیسبوک‌شان را لایک می‌کردم تا ما را هم به برنامه‌هایشان دعوت کنند. اینطوری عملن «سرگرمی» را به صورت قراردادی سپرده بودم به دوستان؛ شما برنامه بریزید و ما هم می‌آییم، به قول عباس قضیه را آوت‌سورس کرده بودم. یکشنبه‌ی سردی بود که یادم نیست زمستان بود یا نه، اما خیلی دوست داشتم صبح که بیدار می‌شوم همه جا سفید باشد و برنامه‌ی پیاده‌روی توی پارک ملی بهم بخورد. سرد بود ولی نه اندازه‌ای که به برنامه خللی وارد کند، صرفن در این اندازه که آدم هم مجبور باشد برود بیرون و هم در کنارش سوز بیاید و بلرزد. اسم پارک را یادم نیست، آدم‌هایش را یادم نیست، یادم نیست چه چیزی خوردیم ولی یادم است که یک جایی توی پارک ملی چند تا تاب و سرسره بود و آره، من از همانهایی هستم که تاب می‌بینم دست و پایم شل می‌شود. داشتم آرام تاب می‌خوردم، تند نمی‌توانم چون سرم گیج می‌رود، یا مثلن چرخ و فلک نمی‌توانم چون سرم گیج می‌رود؛ بعد زنم آمد و تاب را کمی پیچ داد، من خندیدم و گفتم نکن اما همینطور که گفتم نکن فکر کنم سرم را هم به بغل چرخاندم و شیشه‌ی عینکم آرام خورد به زنجیر ضربدری شده‌ی تاب. شیشه‌اش خراش کوچکی برداشته بود، نارحت شدم ولی هنوز کماکان عاشقش بودم، حتی شاید بیشتر از قبل؛ منظورم عینکم است.

هر سال می‌گفتیم امسال تعطیلات را مثل خارجی‌ها برویم کوبا یا مکزیک. هر سال قیمت‌ها را چک می‌کردم، تورهای یک هفته‌ای که شامل الکل و صبحانه و نهار و شام و عصرانه و فاحشه‌های کوبایی می‌شد را چک می کردم. معمولن پوستر تبلیغاتی این تورها پس‌زمینه‌ی قرمز یا زرد داشتند و آدم‌های توی پوستر می‌خندیدند و اندام‌های جنسی درشت‌شان توی مایو بی‌تاب بود و من هم این احساس را داشتم که ما هم برویم کوبا یا مکزیک یکهو «منفجر» می‌کنیم، مثل همان‌هایی که توی تبلیغات بودند خندان می‌شویم، دندان‌هایمان مرتب و سفید می‌شود، قهرمان زندگی می‌شویم. اما هر سال آخرش سر از تهران در می‌آوردم.

توی یکی از سفرهای تهران به مادرم گفتم «تو که این‌همه عینک داری یه قاب اضافی نداری بدی به من؟» مادرم گشت و یک چیزی که عینک تقریبن گنده‌ام تویش جا بشود بهم داد. آشغال بود. تقریبن آشغال‌ترین کیف عینکی که می‌توان تصور کرد، از اینهایی که رویش با فونت ایتالیک نوشته «اسپرت ایتالیا» یا چیزی در همین حدود. ولی تناقضش را دوست داشتم. آدم‌ها منتظر بودند از توی آن کیف داغون یک عینک جیوه‌ای خلبانی بدلی در بیاورم ولی هر بار خیط می‌شدند و من هم در ادامه توضیح می دادم که «تازه ری‌بنش اصله

آخرهایی که کانادا بودم دیگر حرف‌هایمان را زده بودیم. زنم از خانه رفته بود. من آگهی فروش برای اسباب و اثاث را اتوی اینترنت گذاشته بودم. بعد از ظهرها آبجو می‌خوردم و پیانو گوش می‌کردم و جنس‌ها را به خریدارها نشان می‌دادم. سر تخت و تشک مجبور شدم به زنی که آمده بود بخرد کمک هم بدهم. برگشتنه چند تا حرکت کششی انجام دادم تا کمرم ترق صدا کرد، بعد یک ملافه را پهن کردم کف اتاق و دراز کشیدم. درست در همین لحظه بود که تصمیم گرفتم بروم مونترال و ایرج را ببینم.

آپارتمان ایرج کوچک بود. من روی یک تشک بادی کهنه می‌خوابیدم. هر شب با تلمبه‌ی مخصوصش بادش می‌کردیم ولی دم دم‌های صبح بیشتر باد تشک از پنچری کهنه‌اش در رفته بود و من باز روی زمین بودم، لای چند لایه پلاستیک زرد رنگ. اگر درست گوش می کردم لای خر و پف‌های ایرج حتی صدای آرام فس‌فس تشک را هم می‌شنیدم.

ظهر با ایرج از خانه زدیم بیرون، جفت‌مان بالا، جفت‌مان با عینک آفتابی و حتی مقصد مشخصی هم نداشتیم. توی مترو من کماکان داشتم می‌گفتم که «نه اون بد نیست، مشکل من الان با کل مفهوم رابطه‌س، من نمی‌تونم، تنگم می‌شه…» و فکر کنم ایرج بود که متوجه شد توی مترو هنوز جفت‌مان عینک آفتابی زده‌ایم و بعد از خنده پاره شدیم و تصمیم گرفتیم تا آخر شب هر جا که رفتیم و هر چه که شد همین‌طور عینکی باشیم. من به خندیدن ادامه دادم، یادم نیست به چه، اما می‌دانستم که با اینکه خیلی دارد خوش می‌گذرد، این سفر احتمالن آخرین باری است که با ایرج توی این فاز هستیم و آخرین باری است که ایرج را می‌بینم، چون این قانونش است همه چیز چه خوب و چه بد تمام می‌شود.

چند ماه پیش اولین بار دیدم که ری‌بن طرح ویفرر با قاب «یخی» هم زده. در جا عاشقش شدم فقط نمی‌دانستم می‌توانم پول آفش کنم یا نه. ولی همه‌ی این ماه‌ها خریدش توی ذهنم بود. عکسش را برای عباس فرستادم، گفت «خریدی بده مام باهاش عکس بندازیم

ویفرر یخی را نخریدم اما به جایش هفته‌ی پیش عینک خودم گم شد. خانه را زیر و زبر کردم اما دیگر مطمئنم که نیست. الآن بزرگترین مشکلم این است که همه‌اش فکر می‌کنم دست «آدم دیگری» است. لابد توی مترو یا اتوبوس یا سینما یا رستوران یا کافه‌ای جایش گذاشته‌ام، یکی گذری رد شده، کیف داغونِ «اسپرت ایتالیا» را باز کرده و دیده اوه، چه چیزی، سریع رفته توی آینه‌ی توالت عمومی خودش را نگاه کرده و بدون لحظه‌ای مکث عینک خراش‌دارم را برداشته، ضبط کرده، دزدیده. ترجیح می‌دادم کلن «نبود»، از بین رفته بود، تا اینکه دست آدم دیگری باشد. انگار همینطور خیلی خونسرد همه‌ی آن سال‌های زندگیم را هم به همراهش داده‌ام رفته.

دیروز برای نهار از شرکت زدم بیرون. سرماخوردگی اشتهایم را کشته بود. هیچ کدام از مغازه‌ها جذبم نمی‌کردند. یا شلوغ بودند، یا تکراری، یا گران، یا مبتذل. البته همه‌شان مبتذل هستند، با آن کلیدواژه‌های مسخره‌شان؛ سلامتی، ساندویچ‌های خانگی، سالاد خودت را بساز، ما در مورد قهوه «احساساتی» هستیم، کاری‌های «معطر» هندی، نودل‌های چان فوی ویتنامی. پیاده‌رو هم پر از آدم بود. همه به هم تنه می‌زدند. من قطع امید کرده بودم از نهار. با این حال رفتم توی یک ساندویچی. کمی به ساندویچ‌هایش نگاه کردم. حتی ساده‌ترینش که نان و پنیر بود یک پاراگراف توضیح داشت که چیست. هیچ غذایی اسم ندارد، همه‌شان فقط توضیح دارند به علاوه‌ی یک عالم صفت نامربوط. از ساندویچ ها و از غذاها و از آدم‌هایی که توضیح غذاها و کلن کالاها را می نویسند بدم می‌آید. ساندویچ ژامبونی که برداشته بودم را گذاشتم سر جایش و زدم بیرون. روبرویم یک مغازه‌ی عینک فروشی بود. رفتم تو. هم ری‌بن ویفرر طرح قدیمی داشت و هم قاب یخی. ایستاده بودم روبروی‌شان و فروشنده پرسید «می‌تونم کمک‌تون کنم؟» گفتم «بله، ری‌بن، ویفرر می‌خوامبا خوشحالی انواع ویفرر را نشانم داد. گفتم «مدل قدیمی خودمو می‌خوام». همان مدل کلاسیک را نشانم داد، «می‌خواین امتحان کنین؟» گفتم «آخه این خش نداره. قاب اسپرت ایتالیا هم نداره» کمی سکوت کردم و بعد ادامه دادم «عینکم گم شده، من همونو می خوام، همونو بهم بدینفروشنده یک کم نگاهم کرد، زیر لب گفت «دیوونه» و رفت.

Advertisements

32 Responses to “پنج خاطره از یک عینک آفتابی”


  1. 1 آناهيتا اکتبر 19, 2013 در 4:41 ب.ظ.

    قاب يخي كدومه؟

  2. 3 نار اکتبر 19, 2013 در 6:43 ب.ظ.

    دل بکن برو قاب یخی رو بخر. بخودت نجنبی میبینی شدی از نسل پشت مو بلند کنا!

  3. 5 mas اکتبر 19, 2013 در 7:55 ب.ظ.

    تو زنت رو دوست داری هنوز

  4. 11 نسیم اکتبر 19, 2013 در 10:40 ب.ظ.

    منم هربار یک وسیله سالمی دارم ولی دلم میخواد نوش یا یه مدل دیگه اش رو بخرم. همینکه به فکرم خطور میکنه اون قبلیه یا گم میشه یا خراب! دیگه دارم به شعور اشیا ایمان میارم. طفلک عینک.

  5. 13 sherry اکتبر 20, 2013 در 12:35 ق.ظ.

    خیلی عالی نوشته شد بود این نوشته! فوق العاده!
    و صد البته، خیلی غمگین!
    مرسی برای اینکه هنوز می نویسی.

  6. 14 نجات اکتبر 20, 2013 در 4:35 ق.ظ.

    اي جماعت كامنت نويس تو رو به خدا دست برداريد از حس شبيه پنداري با نويسنده يا فضاي نوشته . خوندن يه پست خوب تو وبلاگ فارسي هنوز همون قدر هيجان انگيزه كه خوندن كامنت هايي با جمله هايي از جنس » منم همينطور» ، » مال منم همينجوريه» ، » منم مث تو فكر مي كنم» و … نخ نما و تكراري و كسالت آوره . افلا تعقلون؟!

  7. 15 ساحل اکتبر 20, 2013 در 5:05 ق.ظ.

    بعد از مدتها یه پست خوب. مرسی

  8. 16 farzaneh اکتبر 20, 2013 در 5:21 ق.ظ.

    تو بدنبال خاطراتي نه عينكككك. چيزي كه فراوانه ري بن و چيزي كه ديگر نيست خاطراتي از همان جنس!

  9. 17 drprincess اکتبر 20, 2013 در 10:15 ق.ظ.

    روباه گفت یک بار دیگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن آنوقت خواهی فهمید که گل تو در دنیا یگانه است.بعد برگرد و با من وداع کن و من به رسم هدیه رازی بر تو فاش خواهم کرد.شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد به آنها گفت : شما هیچ به گل من نمی مانید. شما هنوز چیزی نشده اید .کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده اید.شما مثل روزهای اول روباه من هستید. او آنوقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر.اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی همتا است.
    و گلهای سرخ رنجیدند.
    شازده کوچولو باز گفت:شما زیبایید ولی درونتان خالی است.به خاطر شما نمی توان مرد.البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می ماند ولی او به تنهایی از همه شما سر است.چون من فقط به او آب داده ام فقط او را در زیر حباب بلورین گذاشته ام فقط او را پشت تجیر پناه داده ام فقط کرمهای او را کشته ام چون فقط به شکوه و شکایت او به خودستایی او و گاه نیز به سکوت او گوش داده ام.زیرا او گل سرخ من است….آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت: خدا حافظ.
    روباه گفت: خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است:بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است.
    شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: آنچه اصل است از دیده پنهان است.
    -آنچه به گل تو چندان ارزش داده عمری است که تو به پای او صرف کرده ای.
    شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: عمری است که من به پای او صرف کرده ام.
    روباه گفت : آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی. تو هرچه را اهلی کنی همیشه مسول آن خواهی بود. تو مسول گل خود هستی…
    شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد: من مسئول گل خود هستم…

  10. 19 thenewcomer اکتبر 20, 2013 در 3:23 ب.ظ.

    manam hamin dirooz (saturday 19 October) bought a pair of sunglasses from the superstore in our backyard. It was $20 but I found it on the sale rach $10, I didn’t know it was 10 until the cashier swiped it for me. I was so happy. I also feel that i can see everything much better when I put it on.
    Since we came back to halifax from london, I have lost 3 pair of sunglasses, including a beautiful one with a pink leopard-spot deign which I bought from Sainsbury’s in Crystal Palace. that made me sad.
    Last year i lost the D&G sunglasses you had left here, which Mumi had given you. That also made me sad..

  11. 20 collapsed bird اکتبر 20, 2013 در 4:13 ب.ظ.

    این قانونش است همه چیز چه خوب و چه بد تمام می‌شود.

  12. 21 ساحل غربی اکتبر 21, 2013 در 4:14 ق.ظ.

    ای ول. خیلی خوب بود. مرسی.

  13. 22 undenied اکتبر 21, 2013 در 3:43 ب.ظ.

    منم وقتایی که با یه دوست خیلی داره بهم خوش میگذره حس میکنم آخرین باره، نمیدونم چرا.
    در ضمن با توجه به پایگاه داده ای که من از دخترها دارم، خیلی هاشون عینک ویفرر رو عامل جذابیت میدونن، گود لاک

  14. 23 دانشمند اکتبر 21, 2013 در 11:55 ب.ظ.

    تو همینگوی که جاش نذاشتی؟

  15. 24 jackmorrison اکتبر 23, 2013 در 11:07 ق.ظ.

    دیوانه نبودی با اون حرکات!اسم رمز کس خل بوده….طرف ناشی زده !

  16. 26 ژیان اکتبر 27, 2013 در 5:12 ب.ظ.

    «…ترجیح می‌دادم کلن «نبود»، از بین رفته بود، تا اینکه دست آدم دیگری باشد. انگار همینطور خیلی خونسرد همه‌ی آن سال‌های زندگیم را هم به همراهش داده‌ام رفته.»

    آدم وقتی این جور عینکای قدیمی رو به چشم میزنه، علاوه بر تصویر، صدا ها هم عوض میشن. صدای خنده میاد، صدای کلاغای توی پارک، صدای لولاهای زنگ زدۀ تاب. عینکو که برمی داری دوباره صدا ها میرن، همه جا ساکت میشه.
    از این به بعد میدونم که اگه جایی یه عینک آفتابی پیدا کنم، حتماً از حجم اینهمه سال های زندگی که می تونه همراهش باشه هول خواهم کرد.
    من اگه پلیس بودم مجازات دزدی اشیاء رو به نسبت خاطراتی که همراهشون هستند سنگین تر می کردم.

  17. 28 ناشناس اکتبر 29, 2013 در 2:55 ق.ظ.

    That’s great!

    هیچکس بزرگ نیست هیچ چیز عمیق نیست
    هیچکدام ما مهم نیستیم دیگر
    تنها سکوت سطحی خاک گرفته ی حجم این کتاب هاست
    که زنده است
    زمان دروغ می گوید تاریخ زنده نیست
    مکان توهمی ست که ما در آن سکس می کنیم
    چیزت را به من نگو چیزت را به من نده
    آرام گریه کن
    آرام نعره بزن
    سوتین سیاه تو سبز می شود ریشه می دهد
    من هم یواشکی در خواب تو راه می روم
    انگار نه انگار که نیستیم دیگر
    آه سانفرانسیسکوی سوررئال من
    اه پاریس بدنام شده
    آه فرانکفورت نفرینی
    میلان خسته میلان تنها
    کلن کلافه

  18. 29 فرناز اکتبر 29, 2013 در 4:06 ق.ظ.

    اشيا سخن ميگن، بدن ها حرف ميزنن. همين هفته ي پيش بود وقتي جيمز و مورتون از در اتاق روبرويي اومدن بيرون، دور شدنشون رو ناخاسته دنبال كردم. چشمهام روي در بسته ي اتاق غافلگير مونده بود. عصر توي راهرو مدير عامل رو ديدم از پشت كه دستهاش رو به اطراف پرت ميكنه وقتي از در ميره بيرون. ظرف سه روز اخراج شدم

  19. 30 آسمان نوامبر 3, 2013 در 11:10 ب.ظ.

    ای کاش عینک من هم گم شده بود و حتی دست یکی دیگر افتاده بود. اما نه! عینک من فقط خش نداره بلکه هر روز یک اتفاق جدید برایش می افته و یک تکه اش از هم جدا می شه طوری که بالاخره محو میشه. حالاخانه یکی جا مانده و شاید دیگر تو خانه من پیداش نشه . من تمام شدم.

  20. 31 رقاص نوامبر 6, 2013 در 5:05 ب.ظ.

    بعضی آدما یه چیزایی رو از دست میدن که هیچ کجا با هیچ چیزو هیچ کس نمی تونن جایگزینش کنن.


  1. 1 چرا نمی‌توانم مثل «خرس» بنویسم؟ | دور و دیر... دنبالک در آوریل 14, 2014 در 1:23 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 1 day ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 3 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 3 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 4 days ago
  • @better_el من گفتم؟ 😑 4 days ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,202 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: