زیرو

دیشب دلاور بهم تکست داد که «بریم بیرون». من هم اول ممتنع جواب دادم و گفتم «باشه بریم ولی ممکنه ژ بخواد با هم برنامه بذاریم و اون موقع دیگه نمی‌تونمالبته می‌دانستم که ژ با دوست‌های خودش برنامه دارد. یعنی درست‌ترش این است که از همان اول می‌دانستم که نمی‌خواهم دلاور و دار و دسته‌اش را ببینم ولی خب همان بیماری شایع و قدیمی که آدم نمی‌تواند «نه» بگوید، من هم مبتلا به همانم. نه نمی‌گویم و بعد مثل مار به خودم می‌پیچم تا قضیه را بپیچانم. خودم اسم کارم را گذاشتم «پیچاندن مرحله به مرحله». حتی یک بار داشتم مکانیزمش را به یک نفر توضیح می‌دادم؛ اینکه اولش ابراز علاقه می‌کنی به دیدار و قرار و اینها و بعد از ابراز علاقه‌ی اولیه مرحله‌ی «اما» شروع می‌شود؛ اما زنم فلان، اما دوست‌دخترم فلان، اما پدرم دیشب مُرد، اما دیشب زن‌عمویم اسهال شد. خودم فکر می‌کردم خیلی عاقلم با این ترفندم اما چند سال پیش‌ها ایرج بهم گوشزد کرد که «حاجی تو می‌خوای فر بدی هی پاس می‌دی به زنتمن انگار لو رفته بودم، انگار لخت شده بودم وسط یک عالم آدم بی‌ربط. خیلی لحظه‌ی سختی بود. تازه، بدیش هم این است که خودم خیلی از این تکنیک خوشم نمی‌آید و بهتر است بگویم که چاره‌ای ندارم، یعنی تنها تکنیکی است که بلدم چه می‌دانم، قضیه‌ی همان خارپشت و این حرف‌هاستو خودم آرزو و ایده‌آلم این است که یک روز واقعن بتوانم در مقابل پیشنهادات بگویم «ببین من الآن یکم قاطی‌ام، شرمندهاوایلی که آمده بودم نپال توی همان معدود ارتباطاتم این کار را می‌کردم اما دیشب متوجه شدم دوباره خیلی آرام سُر خورده‌ام به همان روش قدیمی پیچاندن مرحله به مرحله. بعدش هم که کلن یک خوبی زندگی جدیدم این است که اینقدر برنامه‌ای ندارم که معمولن موقعیتش پیش نمی‌آید بخواهم از روش مرحله به مرحله یا حالا هر روش دیگری برای پیچاندن استفاده کنم.

بعد از کار آمدم خانه. خواهرم با دوستانش رفت پیتزا و به من هم گفت بیا ولی طبعن حوصله نداشتم. ژ هم کارش زود تمام شد و مسج داد که برویم سینما و من هم یادم نمی‌آید چه گفتم، اما سریع جوابش را دادم، ولی فکر کنم پوچی یا شاید هم خستگی از تک‌تک کلمات جوابم می‌بارید و خودش گفت «باشه یک شب دیگهخلاصه شده بود شب جمعه‌ی بدون هیچی. حوصله‌ی آشپزی هم نداشتم. رفتم سوپرمارکت یک ساندویچ دم به گند خریدم. حراج شده بود. پسته شام هم خریدم، یا همان بادام‌زمینی. یک مدلی داشت اسمش را گذاشته بودند «بادام‌زمینی میمونی». اینها پوست دوم‌شان را هم داشتند. فکر کردم از اینها بگیرم، اما می‌دانستم می‌خواهم دَمر بشوم توی تخت و خوراکی‌هایم را بخورم و اگر بادام‌زمینی میمونی بگیرم می‌رینم توی تختم. از این حالت‌ها می‌شود که تا چند ماه آدم هی دست می‌کشد روی ملافه‌ها و پوست‌های پسته شام را شوت می‌کند اینور و آنور و با خودش می‌گوید «خدایا آخه مگه صد گرم بادوم‌زمینی میمونی چقدر پوست داره؟» تخم‌مرغ شانسی هم برای خودم خریدم. نمی‌دانم، گفتم شاید حالا یک چیز خوبی تویش باشد. آمدم خانه و فیلم دیدم، همانی که دلاور توصیه کرده بود. یعنی فیلم خیلی سال توی لیستم بود، کپک زده بود و هی ندیده بودم بعد یکهو دیشب گفتم بگذار خب با یک تیر دو نشان بزنم: هم بالاخره فیلم ببینم و هم به توصیه‌ی یک آدمی عمل کنم. نمی‌شود که آدم هی عناد بورزد، هی هر چه می‌گویند آدم کونش را به سمت امواج صدای گوینده بگیرد، نمی‌شود که. وسط‌های فیلم فکر کنم چت هم کردم، بعدش خوابم برد و ۱۱ شب از خواب پریدم. خواهرم هنوز نیامده بود. فیلم یک موزیک مرگی از باخ داشت و خیلی اتفاقی من هم روی آیپادم داشتمش و گذاشتمش. می‌خواستم همینطور چراغ خاموش باشم، بعد دیدم اوه اوه خیلی کم فاصله دارم با تبدیل شدن یک روشنفکرنمای پنیری؛ برگمن، باخ، چراغ‌‌ها خاموش. آباژور را روشن کردم که فاز را بشکنم و رفتم تخم‌مرغ شانسیم را باز کردم و خوردم. یک آدم فضایی داشت. دو تکه بود که با یک فشار بهم وصل می‌شدند. انگار خود مهندس‌های کمپانی کیندر می‌دانستند مُخم توانایی سر هم کردن چیز پیچیده‌تری را ندارد. گذاشتمش کنار دستگاه پخش و حداقل خوبی آدم فضایی این بود که لبخند می‌زد.

الآن صبح است. صبح بلند شدم و یک عالم ظرف شستم، ولی سینک گرفته. از تویش تکه‌های پوست نارنگی و قلمبه‌های بادمجان در آوردم. می‌دانم کار خواهرم است. وقتی بیدار شد بهش گفتم سینک گرفته و تقصیر تو است. اما چه کسی توی این دنیا تا حالا مسئولیت گرفتگی سینک را قبول کرده؟ هیچ‌کس، هیچ‌کس. همه فقط گند می‌زنند آن تو، توی سینک، من می‌مانم و یک معما و یک سینک گرفته. حالا شاید عصر بروم یک نوشابه خانواده بگیرم خالی کنم توی سینک. می‌گویند از بس اسید دارد از هر چاه بازکنی قوی‌تر است. فکر کنم ایران یک بار امتحان کرده بودم و جواب داده بود اما الآن هزار تا تردید دارم، اولینش اینکه نمی‌دانم عادی بگیرم یا دایت یا زیرو. خودم فکر کردم زیرو بهترین گزینه برای رفع گرفتگی است چون احتمالن بیشتر از بقیه‌شان تویش آت و آشغال‌های شیمیایی ریخته‌اند و برای همین باید قوی‌تر از بقیه باشد.

الآن با خواهرم می‌خواهیم برویم خرید. می‌خواهم یک شلوار جین بخرم، احتمالن سورمه‌ای، و یک شلوار نخی خنک، احتمالن آبی کم‌رنگ. ولی فعلن چسبیده‌ام روی مبل. جفت‌مان، یعنی من و خواهرم داریم با سرعت تمام تایپ می‌کنیم؛ من برای دالایی لاما و او هم لابد برای یکی دیگر. نمی‌دانم. یک چیزهایی می‌خواستم در مرد دلتنگی بگویم، اینکه وقایع موقع تعریف یک جور دیگری می‌شوند، آب می‌روند یا باد می‌کنند یا هرچه، ولی بهرحال عوض می‌شوند. بعد می‌خواستم ربطش بدم به کلافگی خودم از چت کردن و کلن تایپ کردن، توضیح بدهم که چرا موقع تایپ دلم بیشتر تنگ می‌شود و بیشتر کلافه می‌شوم. به نظرم خاصیت تکنولوژی و این نوع ارتباط است. آدم دقیقن باید بداند ابزارش چیست و خصوصیات این ابزار چه هستند و چه انتظاراتی داشته باشد ازش. الآن من از ابزارم تنها انتظاری که دارم، یعنی بهتر است بگویم تنها قطعیتی که نسبت به محصولش دارم این است که می‌دانم فقط دلتنگ‌ترم می‌کند و کلافه‌تر.

Advertisements

14 Responses to “زیرو”


  1. 1 sherry اکتبر 4, 2013 در 2:13 ق.ظ.

    نظرت را راجع به تغییر کردن موضوعات موقع تعریف و نوشتن کاملا می فهمم، برای من هم خیلی پیش اومده و واسم جالب بوده همیشه.
    خوبه که می نویسی. مرسی

  2. 2 ليلا اکتبر 4, 2013 در 6:02 ق.ظ.

    چاه بازكن بخر! يه گالن كوچك مي ريزي راحت باز مي شه. انگار داري سولقون زندگي مي كني

  3. 3 sara اکتبر 4, 2013 در 1:00 ب.ظ.

    سلام خرس ! فکر کنم از کامنت قبلیم یک سال و اندی میگذره ! ولی همچنان میخونمت ! بی صدا….

  4. 4 شیدا اکتبر 7, 2013 در 8:42 ق.ظ.

    فقط تویی که می تونی بی مزه ترین روزمرگی ها رو جوری بنویسی که ادم بارها بره و بیاد و بخوندش…

  5. 5 RS232 اکتبر 7, 2013 در 6:58 ب.ظ.

    پیچاندن مرحله به مرحله جاالب بود. من این مشکل را با فروشنده های سمج امریکایی دارم که سعی می کنند کارت های عضویت و یا اعتباری خودشان را به زور به آدم بتپانند و من هم زود تسلیم می شوم. حتی دفعه آخر صدای عیال مربوطه هم درآمد که چرا اینقدر زود خر می شوی. بنده خدا آنقدر این کارت های مختلف بی مصرف را در کیف پولش چپانده است که وقتی دگمه اش را باز می کند مثل فنر به بالا می پرد.

  6. 7 neda اکتبر 12, 2013 در 1:10 ب.ظ.

    pas koo nazaram?! yek aalame harf zade boodam, ke aya shoma nepal hasti ya na o koli harfe dige!

  7. 10 بابک اکتبر 15, 2013 در 8:26 ق.ظ.

    امان از نه نگفتن… ترک کردنش فکر کنم درد داشته باشد!

  8. 11 علی اکتبر 15, 2013 در 2:17 ب.ظ.

    اما چه کسی توی این دنیا تا حالا مسئولیت گرفتگی سینک را قبول کرده؟
    من ابله یکبار کردم و همیشه متهم باقی موندم!!

  9. 12 ساحل غربی اکتبر 16, 2013 در 12:18 ق.ظ.

    اوایل که تازه وبلاگتو پیدا کرده بودم انقدر نوشته هاتو دوست داشتم که هی هرشب یکی از رفیقامو خفت میکردم نوشته های تورو واسش می خوندم جفتمونم حال میکردیم.
    این جمله ای که اون بالا نوشتی رو خرس خیلی دوست دارم که کامنت گذاشتن وظیفه نیست. اما پست گذاشتن هم عزیز دل وظیفه نیست. آخه پست گذاشتی توش کارایی که انجام دادی رو پشت هم ردیف کردی؟ کاشکی مثل قبل مینوشتی…

  10. 13 فیل خاکستری اکتبر 16, 2013 در 4:19 ب.ظ.

    من هم دیگه خسته شدم .بعد از چندین سال درس خوندن و سر کلاس رفتن این اولین سالیه که نمیرم کلاسا.چون مجازین کلاسا و او حس واقعیشو به من نمیده…خیلی تنهام به اندازه کافی مجازی نبودم حالا درس خوندمون هم مجازی شد

  11. 14 غزاله اکتبر 19, 2013 در 11:49 ق.ظ.

    agha bishtar benevis,


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,024 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: