مالکیت اشتراکی بوته‌های تمشک وحشی

از آپارتمانم تا ایستگاه قطار هفده دقیقه راه است. محله‌مان مسکونی و خلوت است. پیاده‌روی‌اش را دوست دارم. توی این مسیرها که معمولن چیز عجیبی نیست، اتفاق عجیبی نمی‌افتد، انگار همه خواب هستند، گهگاهی یک اتوبوس لاخ لاخ کنان از روی سنگفرش‌ها رد می‌شود، اما یک بار وسط همین مسیر کهنه، همینی که آدم فکر می‌کند بلدش است و به دیگر به چپ و راستش فکر نمی‌کند، فکر کنم تقریبن دقیقه‌ی نهم مسیر به ایستگاه قطار بود که دیدم زنی ایستاده کنار پیاده‌رو و از بوته‌ها چیزی می‌چیند. جلوتر که رفتم دیدم یک ردیف  بوته‌ی تمشک است که شاخه‌هایش از پیاده‌رو قابل دسترسی است. رویم نشد که بایستم کنارش و مشغول شوم، به جایش کل صحنه یادم ماند، رفتم به کارم رسیدم و برگشتنه انگار بدون فکر کردن دم بوته‌ها ایستادم. پر از تمشک‌های سیاه بود. باورم نمی‌شد. چند تا چیدم و همانجا خوردم. اولش سعی می‌کردم که مثلن ده تا جمع کنم توی مشتم و بعد یک‌جا بخورم اما اینطوری همه‌ی لطف و لطافت قضیه از بین می‌رفت، اینکه بوته‌ها را با نگاهت بجوری، یک درشتش را پیدا کنی، نشان کنی، دست بکشی، آرام تمشک را بکنی جوری که له و لورده نشود و بعد بخوری و هنوز تمام نشده دوباره مثل دزد نگاه بیندازی لای بوته‌ها، جستجوی مورد بعدی. فکر کردم که شکل جدیدی از تغذیه را پیدا کرده‌ام، می‌‌دانم که مسخره است اما خب سوپرمارکت‌ها موفق شده‌اند نخ ارتباطی غذا و نحوه‌ی تولیدش را کمرنگ و محو کنند، تنها چیزی که ازش مانده یک برچسب قیمت است، ارگانیک است یا نه، کشاورزش استثمار شده یا نه، اما اینها که حاشیه‌ی قضیه است و اصلش این است که بوته و درخت از خاک در می‌آیند، آب و آفتاب می‌خورند و بعد میوه می‌دهند، من مدتها بود که این را یادم رفته بود، مثل هزار تا چیز پیش‌پا افتاده‌ی دیگر که یادم رفته.

 

یواش یواش آیین تمشک‌چینی  شد اصل ماجرا، ایستگاه قطار می‌رفتم که سر راه تمشک بچینم، می‌رفتیم رستوران که سر راه تمشک بچینیم، می‌رفتیم پیاده‌روی و حتی قصدش را هم نداشتم اما یکهو می‌دیدیم که جلوی بوته‌ها هستیم. به خواهر کوچکم هم قضیه را لو داده بودم و با اینکه اولش اه و پیف کرد ولی بعد از پنج دقیقه از من هم جلو زد، می‌پرید بالا که قدش به شاخه‌های بلندتر و تمشک‌های گوشتالوی سیاه برسد، من هم گاهی کمکش می‌کردم و گاهی نه. وقتی از پاب برمی‌گشتیم سر راه تمشک می‌خوردیم، مزه‌ی تمشک‌ها ربطی به آبجو نداشت و به هم نمی‌خوردند اما انگار فرقی نداشت. حتی یکی-دو بار هم وقتی خواهر بزرگم اینجا بود سه تایی رفتیم، کماکان پای بوته‌ها حرف می‌زدیم اما کمی آرامتر. من گاهی از آن شاخه‌های بالایی برای‌شان تمشک‌های رسیده‌تر را می‌چیدم. توی آن لحظه فکر می‌کردم تنها فایده‌ی اینکه قدم کمی بلندتر است همین است، به درد دیگری که نمی‌خورم، یا بهتر است بگویم انگار کلن تا حالا هی رشد کرده ام و هی قد کشیده‌ام تا برسم به اینجا، به اینجا که دستم به آن شاخه‌های بالاتر هم برسد. بعضی وقتها یکی-دو نفر دیگر هم بودند اما انگار تمشک‌ها برای همه کافی بود، انگار یک چارچوب اخلاقی همه‌مان را به هم وصل می‌کرد، با هم حرف نمی‌زدیم، دست توی بوته‌های هم نمی‌بردیم، بلند حرف نمی‌زدیم، و مهم‌تر از همه اینکه تمشک جمع نمی‌کردیم که ببریم خانه. فکر کنم این نکته کلیدی بود، کسی برای رفع گرسنگی آنجا نبود، کسی فکر «آینده» نبود، همه چیز همانجا و پای بوته تمشک و در رابطه با تمشک‌ها تعریف می‌شد، انگار چیز دیگری وجود نداشت، سقف خواسته‌های ما مشخص بود: پیدا کردن تمشک‌های رسیده، تمشک‌های گوشتالو، میدان دید آدم را ردیف بوته‌های تمشک تعریف و پُر می‌کردند، آینده معنی‌اش را از دست بود، دورترین آینده‌ای که در ذهن‌مان تصورش را می‌کردیم از کندن یک تمشک تا کندن تمشک بعدی بود، همین خودش به این ترجمه می‌شد که بین‌مان کسی فکر جمع کردن تمشک با سطل نبود، کسی فکر مربای تمشک نبود، کسی فکر زمستان نبود، آدم‌های «مربایی» بین‌مان نبودند. ماهایی که پای بوته‌ها تمشک می‌چیدیم قطعن وجود داشتیم و قطعن یک هویت گروهی هم داشتیم، اما برای اثباتش نه لازم بود حرف بزنیم، نه لازم بود لبخند بزنیم، نه لازم بود دور سهم‌مان دیوار بکشیم، نه مدیر و مربی و سرگروه لازم داشتیم، صرفن همین‌طور کنار هم بودیم.

 

مثل هر چیز زیبای دیگری کولونی کوچک و دوست‌داشتنی‌مان و نظم و نظامش شکننده به نظر می‌رسید، سیستمی بود که کار می‌کند اما همیشه از کارکردنش متعجبی و اینقدر چند و چونش را نمی‌فهمی (احتمالن از زور سادگی)  که آخر سر خودت را اینطوری توجیه می‌کنی که «خوش‌شانسی» که الآن اینجا هستی، خوش‌شانسی که لای این همه زباله‌ای که سرتاپای زندگی‌ات را فرا گرفته یک سوراخی برای تنفس پیدا شده، یک ردیف بوته‌ی تمشک هست که همیشه منتظرت است، پای بوته‌ها خبری از قبض برق و آب و مالیات نیست، پایش صدای اگزوز و آژیر آمبولانس و پلیس نمی‌آید، صدای بوق و رادیو نمی‌آید، صدای پاره کردن آسفالت با مته نمی‌آید، صدای پیشرفت نمی‌آید. خب وجود چنین جایی را به غیر از با مفهوم «خوش شانسی» هیچ جور دیگری نمی‌شود هضمش کرد. وقتی تمشک می‌چینی، توی آن مکان، بین آدم‌هایی که از شدت همفکری انگار اینقدر سبک شده‌اند که دیگر وجود ندارند، یعنی هستند ولی وزن‌شان و نفس کشیدن‌شان و حتی تمشک جویدن‌شان روی مُخت نیست چاره‌ای نداری جز اینکه احساس خوش‌شانسی بکنی. خب این سیستم کار می‌کند و زیبا هم هست اما آسیب‌پذیر است، به یک فوت بند است و من هم بعد از چند ماه، هر چه بیشتر به اواخر تابستان نزدیک می‌شدیم و بادها سردتر می‌شدند، بیشتر نگرانش می‌شدم. حتی دقیقن نمی‌دانستم چه بلایی سرش می‌آید، تصور هر چیزی را می‌کردم، ممکن بود شهرداری جمعش کند، ممکن بود دورش حصار یا دیوار بکشند و برایش بلیط ورودی بفروشند، ممکن بود بولدوزر زمین را بکند و بعد آپارتمان بسازند، ممکن بود طی یک آتش‌سوزی که از جنگل‌های استرالیا تا اینجا رسیده همه چیز دود بشود و برود هوا. ولی خب آدم همیشه از جایی که فکرش را نمی‌کند ضربه می‌خورد، دقیقن برای همین بهش می‌گویند «ضربه» وگرنه آدم خب جاخالی می‌دهد، چشم‌هایش را می‌بندد یا رویش را بر می‌گرداند، اما ضربه‌های کاری اینطوری هستند که آدم در ناآماده‌ترین حالت ممکن است، من هم دقیقن درهمین حالت بودم، کاملن شُل، دست‌ها ته جیب، حتی فکر کنم سوت می‌زدم و می‌رفتم سمت بوته‌ها.

 

از دور دیدمش، تا حالا ندیده بودمش، یعنی از «ما» نبود چون حضورش پای بوته‌ها از چند ده متر قبل «حس» می‌شد، حرکاتش صدای خش‌خش می‌داد یا شاید به شاخ و برگ‌ها مالیده می‌شد؛ ماها اینطوری نبودیم، بدون دلیل به خصوصی ساکت بودیم و آرام حرکت می‌کردیم. سر و صدایش که مهم نبود، اصل فاجعه وجود خودش بود، پیش‌دامن دشداشه‌اش را سفره کرده بود و تمشک‌ها را دانه دانه می‌ریخت آن تو؛ شاید تویش یک کیسه هم گذاشته که لباسش لک نشود، نمی‌دانم و دلم هم نمی‌خواهد که بدانم. خوشحال بود و من تقریبن می‌دانستم که خوشحالی‌اش بابت چیست، توی دلش می‌گفت که شاخه‌ای که آمد اینور دیوار میوه‌اش حلال است و تلاش داشت حداکثر استفاده را ببرد. من وانمود کردم که وجود ندارد، از کنارش رد شدم، به بوته‌ها هم نگاه نکردم، وانمود کردم وجود ندارند، چاره‌ی دیگری نبود، هیچ‌کدام‌مان نبودیم، فکر کنم همه از ابتذال صحنه فرار کرده بودند یا شاید اصلن امواج ابتذال را دریافت کرده بودند و نیامده بودند پای بوته. لابد می‌شد بحث کرد، دعوا کرد، بوته‌مان را پس بگیریم، ولی خب نمی‌شد، بحث نخواستن نبود، بیشتر بحث نتوانستن بود، فکر کنم همه‌مان همینطور فکر می‌کردیم، همه‌مان پخش و پلا شده بودیم و احتمالن هیچوقت هم همدیگر را پیدا نخواهیم کرد. من که مسیرم را عوض کرده‌ام. ترجیحن ایستگاه قطار نمی‌روم، اگر هم بروم دور می‌زنم که بوته‌ها را نبینم؛ بقیه را نمی‌دانم، احتمالن آنها هم به نوبه‌ی خودشان گم و گور شده‌اند یا مرده‌اند، کلن هم که فرقی نمی‌کند، تقدیر ما سقوط کردن است، بوته‌ی تمشک فقط یک میان‌برنامه‌ی کوتاه بود که دیگر نیست.

Advertisements

16 Responses to “مالکیت اشتراکی بوته‌های تمشک وحشی”


  1. 2 سپیده اکتبر 2, 2013 در 11:19 ق.ظ.

    خیلی جالب نوشته بودی. حست نسبت به اشتراکتون و اینکه فکر آینده نیستید عالی بود. منم دوست دارم این کار رو و تابستون تقریبا بوته ی تمشکی نبود که من از کنارش رد بشم و یه ناخونک نزنم.
    ولی خب تمشک جمع کردن واسه مثلا مربا درست کردن هم خیلی کیف میده. من کلا تابستون میوه ام از روی شاخه ها تامین شد! یعنی گاهی اوقات به جای ته خیابون سرش پیاده میشدم و تا برسم تهش سیب و زردآلو و گیلاس و آلبالو و آلو و تمشکم رو میخوردم و میومدم! دو بار هم ظرف غذام همراهم بود آلبالو و تمشک چیدم بردم خونه! خب آخه نچینیم خشک میشه! مثل اون درخت آلبالو که بهترین درختی بود که د یده بودم. پرِ پر بود. آلبالوهای خوش رنگ ِ گوشتالو ِ ترش. همه هم به خاطر سنگینی ِ شاخه ها از میوه پایین!! اون روز حسابی خوردم. بعد یه ماه بعد که رد شدم دیدم خشک شدن رو شاخه! یعنی آن چنان ضربه ی روحی ای خوردم که نگو. اون جا اگه میدیدم میوه به درخت نیست و کسی چیده واسه مربا خیلی خوشحال تر بودم تا اینکه ببینم خشک شده . :( فکر کنم باید راجع به این موضوع منم بنویسم.
    خیلی پرگویی کردم!!
    قشنگ می نویسی.

  2. 3 غزاله اکتبر 2, 2013 در 11:28 ق.ظ.

    کاش یه ستون تو یه روزنامه داشتی..

  3. 5 thenewcomer اکتبر 2, 2013 در 7:34 ب.ظ.

    pooy «morabayee» bood- – tbesoon-ha too shomal too satl-e maseh baazi tameshk jam mikard baad hamoonaj paaye gaaz-e fatolah moraba doros mikard va baad ma ba khameh va noon barbari mikhordim.. Hala dashdaasheh nadasht, vali baa satl tameshk jam mikard va bara maa moraba doros mikard.

    shayad dashdaasheh ham dasht mibord bara bachehash moraba doros koneh???

  4. 6 Nima اکتبر 3, 2013 در 2:40 ق.ظ.

    besyar ziba neveshti khers jan

  5. 7 ناشناس اکتبر 3, 2013 در 1:10 ب.ظ.

    یادم میاد سالها پیش که به ینگه دنیا امده بودم ی درخت که چه عرض کنم بیشتر مثله بوته بود توی خیابونمون بود. پر بود از لیموهای درشت که هر کدومش به راحتی اندازه مشت ی آدم بالغ بود. این همون لیموهایی بود که توی ایران بهش میگفتیم لیمو خارگی .
    به هر حال چند باری که از جلو اون خونه رد میشدم دلم میخواست همشو بچینم و برم ، اما نه رو شو داشتم نه جراتشو. از اونجایی که توی ایران ی چیزی رسم کرده بودن به اسم سهم همسایه منتظر بودم که شاخه ها بیشتر و بیشتر از این فنس زپرتی بیرون بزنن که لااقل بتونم خودمو راضی کنم که حروم نیستو این حرفا.

    خلاصه دردسرتون ندم، ی روزی با یکی از بچه هم مدرسیهامون که اون هم ایرانی بود شروع کردیم به کندن ولی خوب تویه جیب مگر چندتا جا میشد ؟ خلاصه ٤ تا تو جیبمون و ٢ تا هم تویه دستمون بود که در خونه باز شد و اول گربه صاحب خونه امد بیرون ، مارو میگی جوری شورو کردیم به دویدن که هر کس نمیدونست فکر کیف قاپی،چیزی هستیم، خلاصه ٢٠-٣٠ متر که دیدیم صدای ی شنیدیم که میگفت مردای جوون ، مردای جوون ما خلاصه ایستادیم و گفتیم هم محلی هست و فردا میاد مدرسه آ برو ریزی و این حرفا.

    با سری پایین و ظاهری نادم بر گشتیم . دیدیم بنده خدا ٢ تا پلاستیک مشامایی که مال خرید سوپر مارکت بود دستش بود و گفت من دیدم شما دارد اینارو میچینید گفتم شایدبخواهید بیشتر ببرید؟ راسییاتش اول یاده توت دزدی و گردو و انار دزدیهای ایران افتادم اما بدش دیدیم نه بابا خانومه خودش هم شروع کرد چیدن و ریختن تو پلاستیکامون.

    در ضمن تا همین چند سال پیش فک کنم ٢٠١١ که خونشو فروخت و رفت خونه سالمندان کار ما همین بود.

  6. 8 boroba اکتبر 3, 2013 در 2:09 ب.ظ.

    چه زود ناامید میشی خرسی!دوباره سر بزن شاید عربه بر اثر پرخوری دلدرد گرفته باشه و دیگه نیاد اون دور و بر

  7. 9 دکتر پرنسس اکتبر 4, 2013 در 7:39 ق.ظ.

    یکی از بهترین نوشته هاتون بود خرسی جان. این آدمها همه چیز رو از ما گرفتن. هر کدوممون سرمونو کج کردیم و رفتیم یه سر دنیا. شاید اگه دستامونو داده بودیم به هم بوته تمشکو پس میگرفتیم ولی من فکر میکنم ما زیادی دموکرات بودیم در مقابل آدمهایی که هیچی از حقوق انسانی آدمهای دیگه نمیفهمیدن. نوشته ت شاهکار بود.

  8. 10 ژیان اکتبر 4, 2013 در 8:26 ق.ظ.

    بدی عوض کردن مسیرت و نرفتن از آن خیابان همیشگی اینست که گاهی گذارت به خیابان های دیگری می افتد که با تعجب می بینی آنها هم از آن بوته های تمشک خدادادی دارند که سخاوتمندانه، برای اهل آن محله یا آن گذر، به این سوی دیوار آمده اند اما هنوز به آنها حمله نشده و کسانی از آن محل را می بینی که مثل آنوقت های شما کنار هم ایستاده اند و دارند با لذت تمشک می خورند. تعجب می کنی از اینکه چرا آن یارو گذارش به محلۀ اینها نیافتاده و چه شد که از محل شما سر در آورد؟ بدتر از آن اما، اینست که بعدها می فهمی همان یارو ، یا یکی مثل او، در یک تابستانی به محل های دیگر هم رفته اما نگذاشته اند که بماند و غارت کند و اینجا یک غمی به سراغت می آید با یک عالمه پشیمانی، از باختن بوته هایتان و از فکر کردن به اینکه چرا شما «نتوانستید» او را از بوته هایتان دور کنید و اینها در این محل «توانسته اند».
    همۀ داستانت یک طرف، این جمله ها یک طرف: «لابد می‌شد بحث کرد، دعوا کرد، بوته‌مان را پس بگیریم، ولی خب نمی‌شد، بحث نخواستن نبود، بیشتر بحث نتوانستن بود». با نزدیک شدن به این جمله ها و خواندنش ضربان قلب آدم چند ثانیه ای بالا می رود. اما مثل همۀ داستان های دیگر دنیا که در مورد بوته های تمشک اشتراکی نوشته شده، از «چرایی» این نتوانستن، طلسمی باز نمی کند که نمی کند که نمی کند.

  9. 11 مينا اکتبر 4, 2013 در 9:56 ب.ظ.

    shekle jadidi az taghziye! Khyli bahash movafegham.vaghti bedoone vasete az tabeeat migiri.

  10. 12 بهانه اکتبر 5, 2013 در 8:00 ق.ظ.

    خیلی خوب و ملموس بود یاد این نوشته ام افتادم

    ما به دنیای سیم خاردار عادت داریم!
    http://bahanehh.blogfa.com/post-356.aspx

  11. 13 a day dreamer اکتبر 8, 2013 در 8:51 ق.ظ.

    کلی در مورد این پستت نوشتم تو کامنت ولی حس کردم زر زیادی دارم می زنم. رفتم بالای صفحه ت رو خوندم و یادم اومد نظر دادن وظیفه نیست، صرفا می گم جدی جدی هرچی این پستت خوبه بعدیش بده. این خیلی خوب بود.

  12. 14 کیوان اکتبر 27, 2013 در 3:46 ب.ظ.

    دستت درد نکنه، عالی بود.

  13. 15 مولانا نوامبر 15, 2013 در 9:21 ب.ظ.

    عالی بود خرس
    یه تراژدی ناب، یه فیلم کوتاه
    تقریبا پارمون کردی با این نوشتت..

  14. 16 ... دسامبر 14, 2013 در 3:30 ب.ظ.

    نوشته هات چه خوبه واسه انیمیشن… 1 آهنگ کمونچه هم روش باشه دیگه عالی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 19 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 19 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: