شکلاتی کم رنگ

برادرم اتاق زمان نوجوانیم را برداشته. من بعد از رفتنم همیشه بهش می‌گفتم این کار را بکند چون اتاق من واقعن اتاق بود ولی اتاق برادرم واقعن یک تکه از قناسی هال بود که دورش را تیغه کشیده بودیم و یک در هم برایش کار گذاشتیم اما حتی همان درش هم هیچ‌وقت درست چفت نمی‌شد و باید می‌کوبیدیش تا بسته شود؛ شاید اصلن برای همین است که عادت کوبیدن درها در برادرم پا گرفت، برای همین است که هنوز هم وقتی کسی در را می‌کوبد روانم در دو سطح به هم می‌ریزد: یکی در زمان حال و یکی هم لایه‌هایی که مربوط به هفت-هشت سال پیش است، وقتی هدف نمره یکم رفتن از این خانه بود و هر دری هم که کوبیده می‌شد توی هدفم مصمم‌تر می‌شدم.
اتاق من از دو طرف پنجره دارد و برای جوانانی که در خفا سیگار می‌کشند و اودکلن به دریچه کولر می‌پاشند کلن گزینه‌ی مناسب‌تری است، گردش هوا بهتر و راحت‌تر است و بوی تنباکو به جای اینکه برود زیر دماغ والدین نگران یکراست از پنجره‌ی غربی به بیرون مکیده می‌شود. اینطوری والدین نگران فقط بوی اودکلن به مشام‌شان می‌رسد و بقیه‌اش را به تخیل‌شان می‌سپارند. بعد از این‌همه سال برادرم بالاخره اینها را فهمیده و اینطور که خودش چند ماه اخیر را خلاصه می‌کند الآن چند وقتی است که با گیتارهای گران‌قیمتش توی اتاق من است.
من الآن بی‌اتاقم، فرقی هم ندارد، من که اینجا زندگی نمی‌کنم. شب اول توی اتاق برادرم خوابیدم. صبحش مثل هر روز بیدار شدم و تنها فرقش این بود که بیشتر طول کشید تا هضم کنم و بفهمم که کجا هستم. تختخواب‌ها برای من به طور کلی به دو دسته تقسیم می‌شوند: آنهایی که کنارشان دیوار دارند و آنهایی که ندارند، یعنی آنهایی که هرچقدر هم در حالت خواب و بیدار دستهایت را به اطراف ول بدهی فقط هوا را می‌شکافی. این یکی کنارش دیوار داشت و شاید باورش سخت باشد اما جنس رنگ دیوار این خانه نوع به خصوصی است که تا دستم بهش خورد فهمیدم که اتاق نوجوانی خودم است. شاید برای کهنگی رنگش است؟ سالهاست که کل خانه یک دست رنگ می‌خواهد اما تجربه نشان داده که ما هر ربع قرن یک‌بار خانه‌مان را رنگ می‌زنیم و این که مهم نیست، اما همین اهمال در رنگ زدن، جنس دیوارها را عوض می‌کند و ناراضی هم نیستیم، همه چیز طبیعی است، همه چیز روال خودش را دارد، دیوارها هم با من و با پدر و مادرم پیر می‌شوند، اصلن مسخره است که خود آدم اینطور هر سال بی‌رنگ و رو تر بشود و بعد آپارتمانش هرسال بیشتر از سال قبل بدرخشد، ما از آنهایی هستیم که به هماهنگی یا شاید هم هارمونی بین جانداران و اشیا بی‌جان اطراف‌شان، به مسیر و سرنوشت مشترک آدم‌ها و مبل و میز و صندلی‌شان اعتقاد داریم، واقعیتش این است که همان ربع قرن را هم دروغ گفتم، ما تا بحال خانه‌مان را رنگ نزدیم و حتی دوست و فامیل هم که هر از گاهی می‌گفتند هال را می‌خواهند شکلاتی کم‌رنگ بکنند، ما حتی نمی‌فهمیدیم منظورشان چیست یا شاید هم خودمان را می‌زدیم به نفهمی و سیب و خیارمان را محکم‌تر گاز می‌زدیم و بعد هم تشکر می‌کردیم و خداحافظی تا عید سال بعد و سریع بر می‌گشتیم خانه‌ی خودمان و به دیوارهای کهنه‌اش دست می‌کشیدیم، مبادا که کسی در نبودن‌مان دیوارها را یک دست رنگ شکلاتی ملایم زده باشد.
برادرم مثل یک تپه روی زمین خوابیده بود. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که من بعد از سلسله سرماخوردگی‌های پارسالم خر و پف می‌کنم، بد هم خر و پف می‌کنم، خودم که صدایش را نشنیده‌ام اما هم ژ بهم گفته و هم خواهرم. سخت‌ترین مرحله‌اش قبولش بود، مثل هزار تا چیز دیگر اولش سخت است و بعد آدم قبول می‌کند؛ درمانی هم که ندارد یا اگر هم داشته باشد من دنبالش نیستم، راهکار اما دارد، مثلن ژ یاد گرفته بود که تکانم می‌داد و می‌گفت خرخر می‌کنی و من هم دمرو می‌شدم و خر و پف قطع می‌شد. مشکلی هم با دمرو ندارم، یعنی اصلن دوستش دارم و گاهی فکر می‌کنم کلن طاق‌باز خوابیدن کار حاجی بازاری‌هاست، چون چیزی برای عرضه دارند ولی کارمندها دمرو می‌خوابند، خودش یک نماد یا یک شعار یا شاید هم یک مبارزه‌ی خاموش است، خودش یک دعوت است که من دمر هستم یالا بپر پشتم.
برادرم که می‌گفت چیزی نشنیده اما بعد که فشارش دادم گفت که چرا اولش خر و پف را شنیده ولی کلن خوابش سنگین است و از این حرفها. اینطوری شد که از شب دوم رفتم توی یکی از اتاق‌های متروک خانه‌مان. اگر خانواده‌ی درست و حسابی بودیم همین اتاق اضافه را سر و سامان می‌دادیم و مثلن می‌شد کتابخانه، با یک مبل تک چرم و یک آباژور و میز تحریر سنگین و پرده‌های کلفت و خلاصه همین تصویر کلیشه‌ای که همه از کتابخانه‌ی خانگی اعیانی دارند. اما خب خانواده‌ی ما انگار توی گذشته‌اش منجمد شده، بچه‌های خانه یکی یکی رفته‌اند و بازماندگان انگار فقط در اتاق طرف را بسته‌اند، به جای کتابخانه و جیمنازیوم و سولاریوم فقط در را کوبیده‌اند به هم و بسته‌اند و حالا فضاهای زیادی از آپارتمان متری فلان قدر بی‌استفاده مانده. بازماندگان به چیزهای توی اتاق دست نزده‌اند اما معلوم است که چیزی عوض شده، شاید به خاطر لایه‌ی ضخیم گرد و خاک که روی همه چیز و لای شیارهای کیبرد را گرفته. اینجا اتاق سابق خواهرم است. یواش راه می‌روم تا گرد و خام بلند نشود. می‌ترسم برود توی حلق و گلویم، یا شاید هم می‌ترسم چیدمان چیزها به هم بریزد، خیلی‌اش که بهم ریخته اما توی همین بهم ریختگی‌اش یک نظم و مفهوم جدیدی دارد، واضح است که یک نفر اینجا بوده که دیگر نیست، کتابهایش هنوز هست ولی خودش نیست، میز توالتش هست ولی رویش خالی است و گرد و خاک گرفته، عکس‌های مورد علاقه‌اش هنوز روی دیوار است اما خب مناسبات خیلی عوض شده و منظورم از مناسبات بیشتر فواصل جغرافیایی است، آدم‌هایی که عکس‌شان روی دیوار است شاید دیگر دلیلی نیست که عکس‌شان روی دیوار باشد چون دیگر از هم دور نیستند و به جایش عکس آدم‌های دیگری باید برود روی دیوار. البته گام اول که گردگیری است، دارم خفه می‌شوم، تنفس مشکل است و بعد –بعدش شاید یک دست رنگ، مثلن شکلاتی کمرنگ یا هر رنگی که کنتور تاریخ اتاق را صفر کند.
Advertisements

22 Responses to “شکلاتی کم رنگ”


  1. 5 ماژور سپتامبر 19, 2013 در 8:40 ق.ظ.

    تو واقعا قصد نداری یک مجموعه داستان کوتاه به اسم خودت منتشر کنی؟

    • 6 ژیان سپتامبر 22, 2013 در 4:57 ب.ظ.

      سرگُرد؛
      مجهول بودن شخصیت واقعی وبلاگ نویس، باعث میشه تا خواننده در واقعی بودن داستاناش کمتر تردید کنه. فک کنم این یکی از مزایای اینترنته. ماهیت وبلاگ ها، از همین جنبۀ نزدیک بودن احتمالی شون به واقعیت زندگی ها، با ماهیت داستان کوتاهی که به نام داستان کوتاه منتشر میشه فرق می کنه. عدۀ کسانی که همین الان فکر می کنند شبیه نویسندۀ وبلاگ یا زیدهاش هستند بیشتر از وقتیه که با اسم و رسم واقعی بشناسنش و ممکنه ارزش این همذات پنداری ها برای بعضی ها اونقدر زیاد باشه که ترجیح بدن سال ها بعد که این برهۀ سنی رو پشت سر گذاشتند بشناسنش، یا اصلن نشناسنش.
      بعدشم، حتی اگه مایل به چاپ داستان کوتاه به اسم خودش باشه و معلوم بشه که نویسندۀ کتاب همون نویسندۀ وبلاگ خرسه، بدون شک عده ای بطور طبیعی ( بله، بطور طبیعی) پیدا خواهند شد که عادت دارند اینطور قضاوت کنن که داستان های کتابش به پای وبلاگش نمی رسند و کتاب رو به عنوان یک شکست براش تعبیر کنن و این شاید برای کسی که بعد از طلاقش می خواد از تلاطم های بزرگ فاصله داشته باشه یک چالش غیر ضروری به نظر بیاد که به زحمتش نمی ارزه.
      البته سلیقه ها فرق میکنه. بعضیا دوست دارند نویسندۀ محبوبشون، آواز خوندن رو هم امتحان کنه، بعد هنرپیشگی رو امتحان کنه، بعد یکی دو تا فیلم کارگردانی کنه، بعد یک سی دی با دکلمۀ اشعار حافظ یا شعرهای خودش پر کنه بده بازار، بعد یه رستوران یا بوتیک هم داشته باشه که گاهی خودش پشت صندوق وایسه ملت برن ببیننش، بعدشم کاندید شورای شهر بشه و همینجور بگیر برو جلو.

      • 7 ماژور سپتامبر 24, 2013 در 8:54 ق.ظ.

        اجازه بده با حرفت مخالفت کنم

        اولا که من هم مثل تو با آواز خواندن هنرپیشه و نقاش شدن خواننده مخالفم. من هم همه کارهای غیر فیلمی کیارستمی رو مضحک و ضعیف می دونم. پیشنهاد من این بود که داستان چاپ کنه. نه اینکه مثلا سوئیست سمفونیک بنویسه.

        ثانیا نظرم این نیست که لازم باشه بگه نویسنده این وبلاگه. می تونه وبلاگش رو به صورت ناشناس ادامه بده و داستان هاش رو به اسم خودش چاپ کنه

        ثالثا چرا چاپ داستان؟ خوب به خاطر اینکه خودت تو چندتا وبلاگ می شناسی که خوب بودن ولی به دلایل فنی یا اراده خودن نویسنده نابود شدند؟ من که چندین وبلاگ می شناسم با همین داستان. علاوه بر این آقای نویسنده این وبلاگ فقط یک نویسنده وبلاگ خوب نیست. کلا استعداد نوشتن داره. معنای این حرف این نیست که فرانتس کافکاست. اما واقعا می تونه داستان بنویسه. روانه. تیزبینه. توصیفش از تجربه هاش زبان مشترک تجربه خیلی از ماهاست. و مهم تر از همه اینکه تجربه اش درباره آدم ساکن دیاسپوراست، با این همه مهاجرت ایرانی ها به جاهای مختلف دنیا ما به ادبیات دیاسپورا نیازداریم و هنوز به حد کافی نداریم

        باوجود این به نظر می رسه که خودش دست کم در آینده نزیک چنین قصدی نداره یا اینکه نظر ما رو نظر یکی دو تا خواننده جوگیر وبلاگ می دونه

        دوستدار
        ماژور

      • 8 KHERS سپتامبر 29, 2013 در 4:32 ب.ظ.

        ماژور جان خیلی خیلی لطف داری. ببخشید اگه دیر دارم جواب می‌دم. نصفش مال اینه که چیزی برای گفتن ندارم و نصفش هم مال گشادی و بی‌تربیتیه که دیر جواب می‌دم. در مورد سوالت یا پیشنهادت باید بگم که خیلی ساده به نظرم در اون حد نیستم، ینی نه خیلی کتاب خوندم و نه خیلی سواد مرتبط دارم.
        :-)

      • 9 KHERS سپتامبر 29, 2013 در 4:36 ب.ظ.

        ژیان جان، اتفاقن مورد آخری که گفتی رو چند وقته دارم بهش فکر می‌کنم: یه کافه بزنم و وایسم پشت دخل :ي

      • 10 ژیان سپتامبر 30, 2013 در 9:13 ق.ظ.

        من میگم کافه مافه رو بیا بی خیال شو. بیا شرکت بزن. تو که اینقد از کارمندی می نالی با کافه به جایی نمیرسی. بیا شرکت بزن، کار وردار، پیمان بگیر بریم کشورای مختلف اجرا کنیم. اسکله بزنیم، سکوی نفتی نصب کنیم، توی خشکی یا از توی دریا خط لوله های خفن کار بذاریم. شما که تحصیلات داری، مدرک داری، دکترای لوله کشی داری، اقدام کن…. یکی دو نفر دیگه هم مث خودت مدرکدار از توی همین وبلاگ پیدا کن رتبه بگیرین، بقیه ش با من. بنّا، سفت کار، نازک کار، نما کار، گچکار، سیمانکار، آرماتور بند، بتون ریز، جوشکار ساده، جوشکار آرگون، جوشکار اسکلت، جوشکار لوله، راننده جرثقیل، راننده لیفتراک، تأسیسات، تهویه، فاضلاب، ایزوگام، برق ساختمون، برق صنعتی، کارگر ساده، نگهبان، نگهداری از کودک، سالمند، عقب ماندۀ ذهنی هم، …..هر چی خواستی کاریت نباشه، من آشنا دارم، خودم میارم. از بابت شهرداری هم خیالت تخت باشه، به جز تکزاس و آرکانزاس توی شهرداری بقیۀ شهرا آشنا دارم (اونجاهام گیر کردی راشو بلدم، بسپارش به من، کاریت نباشه). می خوام بگم اصن تو خودت بیا بشو مکفارسون ما. بشو مک گریزلی. منم میشم معاونت. با هلی کوپتر شرکتمون بریم روی H اسکله ها یا دکلای نفتیِ در حال ساخت خودمون یا پشت بوم ساختمونای نیویورک، شیکاگو یا دیترویت بشینیم، پیاده شیم و همینجوری که باد ملخ به موها و کراوتهامون می زنه ، دستورات لازم رو به تکنسینا و سرکارگرا بدیم و باز دولا دولا برگردیم توی هلی کوپتر و موقع بلند شدن واسه شون دست تکون بدیم. بعدش من با زیدام میرم مرخصی به هاوایی یا باهاما (فرق نمی کنه، هر کدوم که اون موقع بلیطش گیر اومد) و تا برگردم تو هوای شرکتو داشته باش. من که بر گشتم، اونوخ تو با زیدات برو مرخصی هر جا خواستی و من هوای شرکتو دارم. اسم شرکتم روی یه تابلوی طلایی یا مسی می نویسیم می زنیم به کنار در ورودی ساختمون:
        *************************************
        Mcgrizzly & Co. یا مثلاً Mcgrizzly & Zhianson Group
        Scince 2013
        Head office: Detroit, Michigan
        ************************************
        هر چند که برای همون کافه هم دلیلت میتونه این باشه که «از کارمندی که بهتره». خو البته اونم، نه که حالا بد باشه ها، خوبه. خوبیش اینه که اقلن با دیدن بعضی از مشتریات که آخرای شب تلو تلو خوران از کافه ت میرن بیرون، به زندگی و موقعیت الان خودت امیدوارتر میشی.

  2. 11 jackmorrison سپتامبر 20, 2013 در 1:33 ب.ظ.

    نظم های خودساخته و برمبنای زمان و به صورت شخصی شکله گرفته راحت ترن یا اون سیستم خورده بورژوازی و هال پذیراییه کرم شکلاتی؟

  3. 12 Hamraz سپتامبر 20, 2013 در 5:00 ب.ظ.

    vaghti ke Baba beshi mifami ke chera maman baba ha dast be otagh e bache ha shoon nemizanand , tarjih midan ke khateraat e khoobeshoon ro ghobar begire ama ba shokolati e kamrang avaz nashe.

  4. 13 میترا سپتامبر 20, 2013 در 11:49 ب.ظ.

    از این جمله صفر شدن کونتور خیلی خوشم آمد

  5. 14 boroba سپتامبر 22, 2013 در 6:32 ق.ظ.

    پارسال رنگ زرد و سفید و قرمز رو باهم قاطی کردم و اتاقم رو رنگ زدم در واقع میخواستم اتاقم رنگ نارنجی خیلی ملایمی داشته باشه ولی نارنجی نشد و در واقع یه جور زرد خاصی شده رنگ بعضی از قسمتهای املت

  6. 17 سام‌وان سپتامبر 23, 2013 در 7:32 ب.ظ.

    اوهوم. پس خر و پف می‌کنی. کارت زاره

  7. 18 boroba سپتامبر 24, 2013 در 8:43 ق.ظ.

    سلام خرس کامنت من اشتباهی رفته توی اسپم ها آزادش کن

  8. 19 رقاص سپتامبر 25, 2013 در 5:26 ق.ظ.

    اه…اه…شکلاتی کم رنگ اونم رو دیوار.یه دیوار شکلاتی کم رنگ خیلی غمگین تر از یه دیوار سفید چرک مرده س با ترکهای ریز بالا و پایینش.

  9. 21 ناشناس سپتامبر 29, 2013 در 6:46 ق.ظ.

    pargraphe aval toofani bood


  1. 1 پیاده رو » بی‌قراری که سیگاری نشد دنبالک در سپتامبر 26, 2013 در 3:23 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 1 day ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 3 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 3 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 4 days ago
  • @better_el من گفتم؟ 😑 4 days ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,202 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: