ما که به کمتر از بهترین راضی نبودیم، چی شد پس؟

پنج‌شنبه صبح است. هنوز ساعت ده نشده و من تازه رسیده‌ام شرکت. ایمیل‌هایم را چک کردم. داشتم جواب یک ایمیل به دفتر سنگاپور را می‌دادم که جیمز آمد بالای سرم. گفت برایت یک ایمیل فرستاده‌ام، می‌توانی مدرک را مرور کنی و کامنت بدهی؟ ایمیلش را دیشب فرستاده بود و من هم دیده بودم اما جواب نداده بودم. وانمود کردم که تازه رسیده‌ام و دارم دانه دانه ایمیل‌هایم را سُر می‌دهم پایین و هنوز ایمیلش را ندیده‌ام. احتمالن می‌خواستم به طور ضمنی نشان بدهم که خارج از ساعت‌های کاری ایمیل‌هایم را چک نمی‌کنم.

هنوز فکر کنم وسطهای تابستان باشیم. تناظر ما‌ه‌های میلادی با فصول را بلد نیستم، صرفن حدس می‌زنم، الآن تابستان است، الآن زمستان است. هوا دارد خنک می‌شود. دیگر از آن موج گرمای آزاردهنده خبری نیست. فکر کنم تابستان سر جمع سه هفته طول کشید. شهر شبیه یک قابلمه‌ی برنج بود زیر یک دم‌کنی کلفت. همه جا هوا دم داشت و بوی گند عرق آدمها می‌آمد. تا جایی که ممکن بود سوار مترو نمی‌شدم.

چند وقت است که ماموریت نرفته‌ام. نمی‌دانم خوب است یا نه. هم از ماموریت بدم می‌آید و هم از کار دفتری. ولی با اینحال چند وقت که توی دفتر می‌مانم بدم نمی‌آید که بفرستندم جایی، البته به شرط اینکه کار پیچیده‌ای نباشد و مسیر و مسافرتش هم چندان سخت نباشد.

هر روز ساعت پنج عصر از پشت میزم بلند می‌شوم. آماده می‌شوم که بروم خانه. لیوان مخصوص چایی سبزم را می‌برم آشپزخانه‌ی شرکت. در و صافی‌اش را بر می‌دارم و با یک قاشق چایخوری تفاله‌های چایی و به‌لیموی ته لیوان را خالی می‌کنم توی سطل. دوست دارم وقتی این کار را می‌کنم کسی توی آشپزخانه نباشد و نبیندم. معمولن هم موفق می‌شوم ولی گاهی نه، گاهی وقتها گیر می‌افتم، گاهی وقتها نگاه‌های معنی‌دار به تفاله‌های چایی سبزم می‌اندازند، گاهی وقتها می‌فهمم که بو می‌کشند. لیوانم را می‌گذارم توی ماشین ظرفشویی ولی درِ لاستیکی و صافی استین‌لس استیلش را با دست می‌شورم. می‌گیرم‌شان زیر شیر آب و با دست می‌سابم‌شان اما از اسکاچ شرکت استفاده نمی‌کنم. احساس می‌کنم اگر هر گونه تماسی با اسکاچ شرکتی داشته باشم منجر به مسمومیت و مرگ زودرسم می‌شود. حین این مرحله از شستشو معمولن یک کمی از تفاله‌ها هم راهی چاهک سینک می‌شوند چون در مرحله‌ی قبل موفق نشده بودم همه‌شان را با قاشق خالی کنم توی سطل. همیشه می‌ترسم که سینک شرکت بگیرد و چند روز بعد بیایند سراغم و بگویند تقصیر تو و چایی‌های مسخره‌ات است. الآن خودت باید هزینه‌ی چاه بازکنی را بدهی. خیلی از این سناریو می‌ترسم.

چند هفته پیش متوجه شدم که درز ران شلوارم کمی شکافته شده، مثلن قدر سه سانتی‌متر. پارگی روی پاچه‌ی پای چپ بود. نمی‌دانستم که آیا همکارانم متوجهش می‌شوند یا نه. هر روز با خودم می‌گفتم عصر که بروم خانه سوزن و نخ پیدا می‌کنم و شکاف را چند تا کوک می‌زنم. بعد ذهنم مشغول این می‌شد که آیا سوزن و نخ داریم؟ شاید بهتر باشد ببرمش خیاطی اما آن هم خودش پروژه‌ی دیگری بود، خودش می‌شد دغدغه‌ای دیگر و اصلن توانایی‌اش را نداشتم. همین امورات فعلی کافی است، یعنی کنترل همین‌ها خارج از توانایی من است. مثلن چند روز پیش از شورای محله نامه آمد. نوشته بودند مالیات شورا را دو ماه است نداده‌ام، ماهی ۹۰ پوند، و دادگاهی‌ام کرده بودند. نامه‌اش را از زیر در سُر داده بودند؛ تاریخ دادگاه را زده بودند و هزینه‌ی دادگاه که باید پرداخت می‌کردمِ، آن هم ۱۱۰ پوند. با این وضع دیگر خیاطی و پارگی شلوار مرتبه‌ی دوم اهمیت را دارد. یا شاید هم مرتبه‌‌ی سوم، نمی‌دانم.

چند روز گذشت و من هیچ کاری برای ترمیم شلوارم نکردم و هر روز هم سر کار می‌پوشیدمش. فکر کنم روز سوم بعد از دیدن شکاف بود، رفته بودم پایین و دم در ساختمان سیگار می‌کشیدم. دو تا از حسابدارهای شرکت آنطرف‌تر بودند. نمی‌دانستم باید بروم بهشان بپیوندم، یا به روی خودم نیاورم. چشم تو چشم شدیم و دست تکان دادیم. کمی که گذشت شارلوت که یک زن درشت و دو رگه است با همان صدایی که انگار هنوز تتمه‌ی یک سرماخوردگی و دماغی کیپ را دارد به شکاف شلوارم اشاره کرد و گفت «عه شوارت پاره شده». وانمود کردم که نمی‌دانستم اما فکر کنم خودم را لو دادم چون سریع به شکاف نگاه کردم. اگر واقعن نمی‌دانستم باید کمی دنبالش می‌گشتم و بعد می‌گفتم، آهان، ایناهاش. نمی‌دانستم چه بگویم. چند تا موی فرفری نازک مال سطح داخلی ران چپم از شکاف معلوم بود. گفتم حتی سکسی هم نیست و به زور خندیدم. تلاش کرده بودم که بانمک باشم ولی حرفم هیچ معنی‌ای نمی‌داد، صرفن احمقانه و مریض و رقت‌انگیز بود.

بعد از آن روز شکاف را از داخل با یک سنجاق قفلی کوک زدم. هر روز صبح که شلوارم را بالا می‌کشم از خودم می‌پرسم آیا امروز سنجاق باز می‌شود و می‌رود توی رانم؟

ساعت یازده و بیست دقیقه است. دارم همان مدرک فنی که جیمز فرستاده بود را می‌خوانم و تلاش می‌کنم تویش ایراد پیدا کنم و کامنت بدهم. اینقدر سخت و پیچیده است که حتی فهمیدنش هم کار بزرگی است، نقد و نظر پیش‌کشم. مدرک در مورد نصب تاسیساتی برای یک میدان نفت و گاز در آبهای برزیل است. دارم دومین چایی سبزم را می‌نوشم. منظورم این است که برای دومین بار روی برگ‌های چای آب جوش ریخته‌ام. معمولن هر روز سه لیوان چای سبز می‌خورم، با همان چای‌هایی که صبح توی لیوانم ریخته‌ام. به نظرم کار درستی است چون هر چه از روز می‌گذرد چایی آدم هم خودبخود کمرنگ‌تر می‌شود. اولین چایی روز پر طعم و قوی است اما سومین باری که آب جوش روی بر‌گهای باز شده‌ی چای می‌ریزم مایع زرد کمرنگی نصیبم می‌شود که زیاد هم خوشمزه نیست اما بهرحال شخصیت خودش را دارد. تا حالا به ذهنم هم خطور نکرده که دوباره چای جدید بریزم. معنی‌ای ندارد. می‌گویند توی چین هم آدمها همینطور چایی می‌خورند. بهرحال این مدل من است.

ساعت دوازده و بیست دقیقه. درست سر ظهر گرسنه‌ام می‌شود. ساندویچ پنیر خامه‌ای و گردویم را می‌خورم. دوست دارم دیرتر نهار بخورم تا سانس کاری بعد از ظهر خیلی طولانی نشود. اما سر ظهر دلم مالش می‌رود. همینطور که گزارش نصب را می‌خواندم ساندویچم را سق زدم. گردوها از پنیر رطوبت کشیده بودند و کمی نرم شده بودند. دوست داشتم. خود نانش هم خوب و از نوع گران بود. نان تُست بود ولی رویش تخم کدو کار کرده بودند. قیمت یک بسته‌اش دو برابر نان عادی بود. صبح از همین نان‌ها خوردم؛ کره و مربا، و برای نهارم هم این ساندویچ پنیر را درست کردم. روی بسته‌اش تاریخ انقضایش را زده بود: فردا، شانزدهم آگوست. نان‌ها زود منقضی می‌شوند. مخصوصن انواع گران‌قیمت‌ترش زودتر هم منقضی می‌شوند، احتمالن چون کمتر آت و آشغال‌های نگه‌دارنده بهش می‌زنند. برای همین سر صبحی بسته‌ی نان را چپاندم توی فریز. الآن منتظرم ساعت یک یا یک و نیم بشود و بزنم بیرون. می‌روم استارباکس. معمولن یک آمریکانوی سفید می‌گیرم و یک ساعت آنجا می‌نشینم. با خودم کتاب می‌برم. دو روز گذشته کتاب فرانتز فانون را با خودم برده بودم. فصل اولش که در مورد لزوم مبارزه‌ی خشونت‌آمیز بود را دوست داشتم. ولی سر فصل دوم گیر کردم. الآن چهار ماه است که سر فصل دوم گیر کرده‌ام. چون جذبم نمی‌کند و سوال گنده‌تری برایم مطرح شده، اینکه چرا مبارزات آفریقا برای رهایی از کلونیالیسم باید برایم جالب باشد. نمی‌دانم و فکر کنم جالب هم نیست. امروز هم می‌روم و کمی دیگرش را می‌خوانم. ولی امروز قهوه نمی‌خورم، امروز چایی می‌خورم، چون مُخم سنگین است و احساس می‌کنم ممکن است با یک تلنگر سر درد بگیرم و قهوه شاید همان تلنگر باشد. صبح داشتم فکر می‌کردم شاید از این کارتهای عضویت استارباکس بگیرم. از اینهایی که مثلن ده تا قهوه بخوری و یازدهمی را مجانی می‌دهند. بعد فکر کردم کار خوبی نیست چون همه‌اش به این فکر خواهم کرد که چند تای دیگر باید بخورم تا یک قهوه‌ی مجانی بگیرم. سردرگمی اضافه، دغدغه‌ی اضافه.

ساعت یک و نیم زدم بیرون. کمی دور و اطراف شرکت راه رفتم. وقت نمی‌شد بروم استارباکس یله کنم چون برای ساعت دو و ربع یک جلسه‌ی مسخره‌ای داشتیم. یک کم آرام راه رفتم. به جفت پارک‌های نزدیک شرکت سر زدم ولی هر دو شلوغ بودند؛ پر از کارمندهایی که برای وقت نهارشان آمده بودند بیرون و ساندویچ می‌خوردند. بعضی نیمکت‌ها بود که دو نفر رویش نشسته بودند و یک جای خالی داشت اما فکر کردم احتمالن بخواهم سیگار بکشم و دوست ندارم لای دو نفر بنشینم و سیگار بکشم. می‌شد توی چمن بنشینم ولی آفتاب می‌رفت و می‌آمد. چند نفر نشسته بودند ولی وقتی هوا یکدست آفتابی نیست روی چمن نشستن با کت و شلوار ظاهر مسخره‌ای دارد. سرم کمی درد می‌کرد. فکر کنم برای دو تا سیگاری بود که قبل از نهار کشیده بودم. سیگار به من نمی‌سازد. باعث سردردم می‌شود.

پیاده رفتم تا آن محوطه‌ی روبروی ایستگاه قطار. کمی روی یکی از نیمکت‌ها نشستم و یک سیگار کشیدم. بعد رفتم توی سوپردراگ و به جنس‌ها نگاه کردم. کرم، شامپو، اسپری برای بوی بد پا، اسپری برای زیر بغل، و داروهایی برای مبارزه با قارچ پا و انگشت. خریدی نداشتم. یک کم به لیف‌ها هم نگاه کردم. توی سال گذشته چند تا لیف خریده‌ام اما همه‌شان خراب شده‌اند. همه‌شان پاره شده‌اند، یعنی درست‌تر است که بگویم همه‌شان پاره‌پاره شده‌اند. من حتی توی لیف هم شانس نیاوردم. لیف‌های ابری و لیف‌های توری. امروز صبح بعد از پنج روز دوش گرفتم. لیفم گردالی و اسفنجی بود. وسطش پاره شده بود. انگار که هی لیف را انگشت کرده باشی یا شاید آلتت را تویش فرو کرده باشی. من این کارها را نکرده بودم ولی با اینحال لیف سوراخ شده بود. سرم را هم دو دست شامپو زدم. فکر کنم همه‌ی شوره‌ها و زخم‌های کف کله‌ام از بین رفتند. نمی‌دانم چطوری ولی دست که می‌زنم از بین رفته‌اند، نیستند. شامپو کار خودش را کرده. احتمالن دست دوم را که زدم دیگر کله‌ام خیلی تمییز شد و موهایم ازم تشکر کردند که از شر زخمها نجات‌شان دادم. توی سوپردراگ جلوی قفسه‌س شکلات‌ها ایستادم. چهار بسته اماندام برداشتم، کمی دور و برم را نگاه کردم، خلوت بود، یک بسته هم گذاشتم توی جیبم، رفتم سمت دخل که حساب کنم. برگشتم شرکت. تا رسیدم همکارم صدایم زد که بروم سر جلسه.

بعد از جلسه برگشتم پشت میزم. هنوز ننشسته بودم که بلندگوی شرکت اعلام کرد همه توی سالن گردهمایی شرکت جمع بشوند. میکروفون لازم نبود. ۲۵ یا شاید هم ۳۰ نفر بودیم و صدای رییس به همه می‌رسید. شلوار سورمه‌ای و پیراهن بنفش کم‌رنگ پوشیده بود. مثل همیشه قد بلند. گفت حتمن می‌دانید که از دیشب سینک آشپزخانه گرفته، و برای همین سینک غیرقابل استفاده شده. ادامه داد که ما می‌دانیم چه کسی مقصر است چون برای ایمنی خودتان دوربین مدار بسته توی آشپزخانه کار گذاشته‌ایم. بعد به فضای بالای سر همه‌ی ما نگاه کرد و گفت کسی که مقصر است دوست دارد خودش دستش را بلند کند؟ کسی دستش را بلند نکرد. رییس ادامه داد که برای اینکه این مشکلات دیگر پیش نیاید هیئت مدیره‌ی شرکت چند تا دستور العمل ساده تهیه کرده که توی پاورپوینت بهتان نشان می‌دهم. با یک ریموت کوچک چند تا دکمه زد، سالن نیمه‌تاریک شد، صدای غژغژ باز شدن پرده‌ی نمایش می‌آمد و بعد پرزنتیشن شروع شد. رییس گفت که پرزنتیشن نیازی به توضیح ندارد، خودتان نگاه کنید و متوجه می‌شوید. پس‌زمینه‌ی اسلایدهایش کرم یا شاید هم خاکی رنگ بود. تیترش بود «دستورالعمل اول» و روی پرده نمایش گنده نوشته شده بود «برگرد بیابون». همه به من نگاه کردند. یکی از آن پشت فریاد زد تازه شلوارشم پاره‌س.

ساعت چهار بعد از ظهر است. یک ساعت دیگر مانده تا ساعت پنج. هشت ساعت تایم‌شیتم را پر کرده‌ام. مفید دو یا شاید هم سه ساعت کار کرده‌ام. اما همان دوسه ساعت را بسط داده‌ام و طی این فرایند دوسه ساعتم به هشت ساعت تبدیل شده‌اند.

هر چه می‌گذشت ساعت پنج نمی‌شد. زنگ زدم به خواهرم. پچ‌پچ می‌کردم. هر دفعه می‌پرسد «چرا صدات اینطوری شده؟» روی دیوار روبرویم یک تابلوی کوچک است و با نستعلیق نوشته‌اند «زبان رسمی شرکت انگلیسی است، لطفن رعایت بفرمایید». خواهرم گفت بعد از کار برویم برای پدرم کفش بخریم و بدهیم دامادمان ببرد تهران. شاید بعد از کار با خواهرم قرار بگذارم. خودم هم دمپایی تو خانه لازم دارم. دمپایی داخل. می‌توانیم برویم خرید. دو سال است که دمپایی نداشته‌ام. دوست ندارم توی خانه دمپایی بپوشم. برای توالت هم نداشتیم. همه جا پابرهنه. خواهرم ولی یک جفت دمپایی قرمز رنگ مارک نادر دارد. زنها خیلی دمپایی دوست دارند. خانه‌مان کثیف است. حتی درست بعد از جارو کشیدن هم کثیف است. کف زمین پر از گرد و غبار و خاک و پشم و مو است. آدم راه می‌رود کف پاهایش سیاه می‌شود. بعضی وقتها قبل از اینکه بروم توی تخت با دست کف پاهایم را می‌تکانم. پای تخت گلوله‌های چرک می‌ریزد. الآن دو هفته است که تصمیم گرفتم یک جفت دمپایی بخرم. دمپایی تو خانه. شاید دیگر اینقدر پایم چرک نشود.

نمی‌دانم کجا بودیم اما توی خانه مهمانی بود. شاید تولد کسی بود اما مهمان‌ها آشنای من نبودند. پدرم آمد. مثل همیشه دستش کیسه‌های خرید بود. کیسه‌ها را ازش گرفتم و گذاشتم روی میز آشپزخانه. یکی‌شان که دم دست بود را نگاه کردم. چند تا استیک گُراز بود که ورقه ورقه روی هم بودند. دور هر کدام‌شان هم یک نوار نسبتن ضخیم چربی. ازش پرسیدم می‌خواهی یکی‌شان را برایت درست کنم؟ گفت «آره والا، قربون دستت». رفتم برای مهمانها چیزی ببرم و بعد استیک را درست کنم. وقتی برگشتم دیدم انگار یکی استیک‌ها را دستمالی کرده. مطمئن بودم کار مادرم است. انگار استیک‌ها را ورق زده بود تا ببیند زیرش چیز دیگری هم هست یا نه. من عصبانی شدم چون ظاهر عالی استیک‌ها را بهم ریخته بود. قبل از دستمالی شدن، استیک‌ها شبیه تکه گوشت‌های کارتونی بودند. از اینهایی که تام و جری سرش دعوا می‌کنند. حالا، حالا مادرم با انگشت‌هایش، با ناخن‌های چرکش، با ناخن‌های کجش، با ناخن‌های خاکستریش بهم‌شان ریخته بود. امیدوار بودم پدرم استیک‌ها را در این وضعیت بهم ریخته نبیند. یکی از ورقه‌ها را برای پدرم سرخ کردم و بعد بشقابش را گذاشتم توی سینی مسی، یک تکه سنگک از فریزر در آوردم و با ترشی فلفل بردم برایش. مثل همیشه، آرام شروع کرد به خوردن. نفهمید که مادرم به گوشت‌ها انگشت زده. من برگشتم به مهمان‌ها برسم. فکر کنم اینجاها بود که بیدار شدم. ساعت نزدیک هشت صبح بود. باید آماده می‌شدم بروم سر کار. دست کشیدم توی موهایم. چرب. کف کله‌ام پر از آشغال و شوره و زخم و خرده چوب بود. فکر کردم اگر بروم دوش بگیرم آیا خواهرم بیدار می‌شود یا نه.

Advertisements

22 Responses to “ما که به کمتر از بهترین راضی نبودیم، چی شد پس؟”


  1. 1 شقایق اوت 15, 2013 در 7:35 ب.ظ.

    خیلی زیبا بود…. نوشته بسیار زیبایی در توصیف زندگی روزمره یک آدم… فکر کنم خیلی خوب بود
    بازم میخام بیام بخونمت.

  2. 2 sherry اوت 16, 2013 در 2:08 ق.ظ.

    تو جایزه ی با صداقت ترین بلاگر فارسی را می گیری.

  3. 4 ناشناس اوت 16, 2013 در 4:15 ق.ظ.

    چرا از مادرت اینطور یاد میکنی‌، ببخشید‌اما خیلی‌ فضولیم تو این مورد عود کرده ، گاهی هم بهش میگی‌ گرگ پیر. چرا؟

  4. 7 Hooman اوت 16, 2013 در 12:22 ب.ظ.

    یکی‌ از چینی‌‌های گروه تفاله چایی هاش می‌ریخت تو شاش دونی. آخرش منشی‌ رفت عکس گرفت واسه همه فوروارد کرد که هر کی‌ هست نریزه، مردیم بس که لوله باز کن آوردیم. میگم چینی‌ بود چون تفاله چایی سبز بود، نه چایی سیاه.

  5. 8 zbanoo اوت 16, 2013 در 1:32 ب.ظ.

    اگر واقعا شلوارت پاره س، درست كردنش كمتر از نوشتن در موردش طول مي كشه ها! از من گفتن!

  6. 10 farzane اوت 16, 2013 در 2:20 ب.ظ.

    چن وقته میگردم یه کامنت درخور پیدا کنم که به این پستهات بیاد. نمیشه. بذار حداقل بگم م وی لاو یو بییر.

  7. 11 mrssmith361 اوت 16, 2013 در 8:33 ب.ظ.

    ما که به کمتر از بهترین راضی نبودیم، چی شد پس؟

  8. 13 چرکنویس اوت 17, 2013 در 12:02 ب.ظ.

    بعضی وقتها ، هر کاری کنی تا یادت بره ، حتی نوشتن ، بازم میبینی فایده نداره .

  9. 14 نرگس اوت 18, 2013 در 7:41 ق.ظ.

    آخ اون پیچش آخر عالی بود

  10. 15 نرگس اوت 18, 2013 در 7:42 ق.ظ.

    عالی بود خرسی

  11. 16 جمشید اوت 18, 2013 در 9:54 ق.ظ.

    شاید دلیل اینکه از نوشته هات خوشم میاد اینه که نمی خوای مفهومی رو برسونی یا چیزی رو اثبات کنی.
    تو زندگی واقعی هم دوستام با اینکه کودنن ولی چون خودشون هستن یا فوقش تظاهرهاشون خیلی سادس اونارو ترجیح می دم :))

  12. 17 رعنا اوت 18, 2013 در 3:04 ب.ظ.

    اتفاقن شلوار منم پاره ست! ولی کسی تا به حال ندیده. شایدم به روم نیاوردن! نقطه حساسی ش هم پاره ست. درست اونجایی که زیپ تموم میشه. پایین زیپ. اگر شورت سیاه تنم باشه مشخص نمیشه. اما خب سنجاق قفلی به ذهنم نرسیده بود!

    • 18 ژیان اوت 20, 2013 در 4:19 ق.ظ.

      واقعاً که سنجاق قفلی ها هم می تونن چه سرنوشت هایی داشته باشن. یکی محل خدمتش میافته منطقۀ خوش آب و هوای زیپ شما، یکی هم حکمشو میزنن واسه لابلای موهای فرفری نازکِ یک خرس. گویا توی دنیای سنجاق ها هم بعضی سنجاق قفلی ها از بقیه عزیز ترند.
      ای روزگار، ای روزگار.

  13. 19 یلدا اوت 19, 2013 در 6:36 ب.ظ.

    نظر خاصی نداشتم.فقط میخواستم به وظیفه ام عمل کرده باشم.

  14. 20 اصغر کپک اوت 20, 2013 در 5:51 ق.ظ.

    خرس حتی یه بار هم از خوندن پست هات خسته نشدم تو فوق العاده ای یه استعداد ذاتی تو نوشتن داری نمیدونم چی بگم فقط مرسی که می نویسی…

  15. 21 moonalisacode اوت 23, 2013 در 4:06 ق.ظ.

    تعریف وبلاگت رو از وبلاگِ دوستان دیگه شنیده بودم. ماجرای همون یه دوست دارم که دوست داره با دوست تو دوست بشه…این نوشته ات رو که خوندم خیلی خوشم اومد، و با اینکه گفتی نظردادن وظیفه نیست، من وظیفه ی خودم دونستم که بیام کامنت بذارم و تشکر کنم که مینویسی…

  16. 22 hafezvahedi دسامبر 8, 2014 در 4:16 ب.ظ.

    مدتیست در وبلاگ تو افتاده ام به خاک // از سرگذشت تو رفته ام به فاک


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • RT @i_entry: کاش مثل قدیم دوباره خرس حمله کنه به تایملاین. 1 day ago
  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 5 days ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 6 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 6 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 1 week ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,955 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: