نورماندی

خجالت می‌کشم بگم چیا خوردم. ینی آدم وقتی میاد ماموریت تنها امید روزهاش همین خوردنه. سفارشم یه چیزی بود که همینطور بشقاب پشت بشقاب میوردن سر میز. ینی اول یه سالادی آورد که اردک و ژامبون و کاهو داشت. اولش ترسیدم که نتونم اردک بخورم چون فکر کنم بابام بهم گفته بود که اردک لجن‌خواره و گوشتش بوی لجن می ده. اما بعد که یکی-دو تا چنگال محتاطانه زدم دیدم هیچم بوی لجن نمی‌ده. نمی‌دونم، شایدم دوباره فرق داخل و خارجه، شاید اردکای فومن و انزلی لجن می‌خورن و اردکای خارج می‌رن رستوارن غذا می‌خورن. خب بهرحال همین سالاده به اضافه‌ی نون خودش می‌تونست غذای من باشه. ولی بعد استکیم رو آورد. بعدش من فکر کردم تموم شده ولی همینطور که داشتم شکمم رو نوازش می‌کردم و به بازمانده‌های خورشید غروب کرده نگاه می‌کردم یه پیش دستی پنیر و کاهو آورد. باز می‌خواست نون هم بیاره گفتم نه قربونت. دیگه واقعن فکر کردم تموم شده اما گفت دسر چی می‌خوای. گفتم دارم می‌ترکم به جای دسرم یه قهوه بده. گارسنه رفت از رییسش بپرسه به جای دسر می‌تونه قهوه بده یا نه و دید که می‌تونه و واسم قهوه آورد. خلاصه اینکه دارم می‌ترکم. بعد از شام هم می‌خواستم برم سوپرمارکت گنده‌ی توی شهر، ۱۵ کیلومتر اونورتر. البته گارسن گفت که احتمالن این موقع شب بسته‌س. من به هر حال راه افتادم به سمتش ولی همون دو دقیقه جلوتر توی خود دِه یه بقالی دیدم؛ رفتم مسواک و اینا خریدم. باز صابون یادم رفت بخرم. نمی‌دونم چرا اتاقم صابون نداره. منطقن می‌تونم بهشون بگم صابون نداره ولی فهموندنش کار حضرت فیله. توی بقالی یه سری اودکلن‌هایی هم داشت خیلی قدیمی‌طور و خیلی عجیب. ینی اصلن بسته بندی و چیزی نداشت. تولید محلی بود انگار. همینطور کنار نونا و بطریای آب معدنی چینده بودن. یه دونه از اونا هم برداشتم. نشستم توی ماشین از اونا به خودم زدم. الان بوی پیرمردای قدیمی می‌دم. بوی عود و صندل و چیزای گرم دیگه. رفتم یکم دور دور. منظره‌ها همه کارت پستالی. با سرعت بیست تا می‌روندم که هم مزاحم گاوای خال‌دار نشم و هم مناظر رو هضم کنم. رادیو رو هم خاموش کردم. فاز ذوب شدن توی طبیعت و ازین حرفا. هیشکی هم توی جاده نبود، البته بغیر از یه حمالی که انداحته بود پشتم و سبقت هم نمی‌گرفت. فکر کنم اونم یه ندید بدیدی بود مثه خودم. ولی یهو به خودم اومدم دیدم پشت سریه نیست. لابد یکی از خروجیا رو رفته بود توی مزرعه یا مرتعی یا چیزی. منم یهو دیدم دارم از زور شاش می‌ترکم. جاده هم نه شیب داشت نه چیزی. کفی. دور و بر هم چیزی نبود قایم شم. اما یهو دیدم واقعن هیشکی نیست توی جاده و زدم بغل و یه تک درخت پیدا کردم که پشتش بشاشم. نمی‌دونم چطوری و از کجا ولی وسطاش یهو قطارِ ماشین از روبرو اومد ولی دقیقن توی اون لحظه‌ای بودم که هیچ کاری نمی‌شد کرد. به جاش تصمیم گرفتم به گاوا نگاه کنم و لبخند بزنم. اینم شانس گه منه دیگه.

Advertisements

7 Responses to “نورماندی”


  1. 1 نرگس اوت 4, 2013 در 4:39 ب.ظ.

    چقدر سبک نگارش این پست با بقیه فرق می کنه. البته من بقیه رو بیشتر دوست دارم ولی خوب هر چی باشه این رو هم خرس نوشته دیگه. نمی شه ازش گذشت

  2. 2 oltreiconfinidellavita اوت 4, 2013 در 8:15 ب.ظ.

    برای منی که نورماندی رو یه سال توش بودم خدا بود این پست. چون از این آدمهایی که به گاو لبخند می زنن زیاد دیدم. لامصب جاده هاش تمومی هم ندار که نداره

  3. 3 مردی که دروغ می گوید اوت 4, 2013 در 9:49 ب.ظ.

    باو شما که اینا رو نوشتی چرا پست نمیکنی تا بیایم توعیتر اتراض کنیم بعد؟! گرچه میدونم ربطی به اون نداشته ولی خب کلا زیادی نذارمون تو خماری!

  4. 4 zara اوت 5, 2013 در 12:49 ب.ظ.

    Mishe esmesh ro be English benevisi man beram google konam, toie google akshash ro bebinam…Kash man ye karmandi mesle to boodam, delam karmandi mikhad:D

  5. 5 zara اوت 5, 2013 در 6:20 ب.ظ.

    don’t worry about! I found it.

  6. 6 آریا اوت 8, 2013 در 8:41 ق.ظ.

    خیلی نوشته ی خوبی بود ، لذت بردم . مرسی

  7. 7 چرکنویس اوت 14, 2013 در 2:23 ب.ظ.

    انگار تمام دنیا اون لحظه لبخند میزنه ، اون آخراشو میگم.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 18 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: