Why does my heart feel so black*

صبح که از خواب بیدار شدم، وقتی هنوز توی تخت بودم، بخش بزرگی از پوست لبم را بدون خونریزی کندم. به پوست کنده شده نگاه کردم. لوله شد. از دستم افتاد. گشتم و پیدایش کردم. بعد خوردمش. چمدانم را شب قبل بسته بودم.

قطار تکان می‌خورد و سیر هستم. درست به میزان لازم غذا خورده‌ام و اگر همیشه همین قدر غذا بخورم خیلی خوب می‌شود. چون آدم به حالت ترکیدن نمی‌رسد. قطار تکان می‌خورد و این شانس گه من است چون تا دفتر و دستکم را در آوردم که دو خط بنویسم تکانهایش شروع شدند. قبلش انگار روی ابر می‌راندیم، حالا نه اینقدر رویایی ولی بهر حال تکان نمی‌خورد. الآن متوجه شدم که از تونل زیر دریای شمال عبور کردیم. زندگی در اطراف آدم جریان دارد و خیلی گزینشی بعضی از وقایع را «دریافت» می‌کنم. مثلن همین که قطار از زیر تونل دریای شمال عبور کرد و من اصلن متوجه چند و چونش نشدم. این تازه کوچکترین مثال است. مثال‌های بزرگتری هم وجود دارند. مثلن اینکه بخش بزرگی از خانواده‌ام در ایران زندگی می‌کنند. من از زندگی آنها اطلاعی ندارم. تنها می‌دانم که زنده هستند. چند هفته یک بار به آنها زنگ می‌زنم، و وانمود می‌کنم که در تماسیم. ولی آیا واقعن رابطه‌ای بین ما وجود دارد؟ آیا من چیزی از واقعیت زندگی آنها دریافت می‌کنم؟

 

بیرون هوا آفتابی است. من توی قطار نشسته‌ام. پیراهن قرمز پوشیده‌ام. قرمز خیلی ملایم که راههای نازک سفید رنگ دارد. یعنی بهتر است بگویم میله‌های سفید رنگ دارد. قطار هنوز تکان می‌خورد. کنارم یک خانواده‌ی چهار نفره نشسته‌اند. مادر خانواده خیلی چاق است و غذای کم‌چرب سفارش داده بود. پدر خانواده هیکلش عادی است. تی‌شرت نایلونی مارک کلمبیا پوشیده. سیاه‌ه‌رنگ. فکر کنم پیراهنش بو می‌دهد؛ این نظر کلی‌ام نسبت به همه‌ی پیراهن‌های نایلونی است. او هم غذای کم‌چرب سفارش داده بود. احتمالن برای این زنش را «همراهی» کند. یعنی احتمالن یا باید جدا بشود و یا همراهی کند. دو دختر نوجوان دارند. اینها احتمالن دلیل «همراهی» هستند. دخترها با همدیگر فرانسوی حرف می‌زنند. معلوم است که دارند زور می‌زنند. پدر خانواده به کتابچه توریستی فرانسه‌اش نگاه کرد. زود خسته شد و چند عکس پیاپی از چمن‌های بیرون انداخت. مادرشان کمی روی صندلی‌اش جابجا شد. وقتی تکان می‌خورد گوشتهای جدیدی از بدنش به بیرون «درز» می‌کردند. بدنش شکل خاصی ندارد، لایه‌های گوشت بر حسب قید و بند اطرافشان شکل بدنش را تعیین می‌کنند. او از همان آدمهایی است که به زودی می‌پرند زیر قطار.

 

اما کلاغ می‌گفت 80 درصد آدمهایی که می‌پرند زیر قطار نمی میرند و فقط دست و پایشان قطع می‌شود. یعنی فلج می‌شوند و بعد باید روی ویلچر به مسیر ادامه بدهند. وقتی اینها را می‌گفت لب دریا نشسته بودیم. من بودم و کلاغ به همراه دوست‌دخترش و همینطور برادر کلاغ. یک کم همه مان به دریا نگاه کردیم و بعد برادر کلاغ برایم لقمه‌ی لواش و پنیر و گوجه و گردو گرفت. اصرار داشت که پیاز هم لای لقمه‌ام بگذارد. گفتم نه. احتمالن از دوست‌دختر کلاغ خجالت کشیدم. البته کلن در زندگی عادیم هم لای لقمه‌ی نان و پنیرم پیاز نمی‌تپانم. ولی پیشنهادش مرا یاد روزهای دور و آدمهای دور انداخت. لقمه را که داد دستم بهش گفتم باید زن خارجی پیدا کنی که ماندنی بشوی. بهم نگاه کرد. دستش را باز کرد و روی صورتش کشید، کمی مکث کرد و من داشتم فکر می‌کردم که مالیدن هوای مقابل صورتش یک تیک عصبی قدیمی است که حالا عود کرده، اما انگار منتظر پاسخ بود و بعد که دید من همین‌طور یُبس نگاهش می‌کنم پرسید «آخه با این صورت؟»

* موبی، با دخل و تصرف

 

Advertisements

7 Responses to “Why does my heart feel so black*”


  1. 1 خنگول ژوئن 12, 2013 در 9:20 ب.ظ.

    این خدا بود :
    صبح که از خواب بیدار شدم، وقتی هنوز توی تخت بودم، بخش بزرگی از پوست لبم را بدون خونریزی کندم. به پوست کنده شده نگاه کردم. لوله شد. از دستم افتاد. گشتم و پیدایش کردم. بعد خوردمش.

  2. 2 نیکیتا ژوئن 12, 2013 در 9:28 ب.ظ.

    وقتی نوشته هات رو می خونم به نظرم دنیات مثل تصویر از تو عینک گوگل میاد: تو مرده رو می بینی و اطلاعات گوشه مغزت به سرعت نوشته می شن: مرد- پیرهن مشکی نایلونی- احتمالا بویناک….:)

  3. 3 brief-encounter ژوئن 14, 2013 در 1:01 ق.ظ.

    این عجب ترک خوبی ه
    موبی رو میگم

  4. 5 spresso ژوئن 16, 2013 در 4:14 ب.ظ.

    خرس منظورت موبی دیکه نه؟!
    راستش من آدمه رمان خوندن نیستم
    حوصله نمیکنم
    .اینم ترجمه شاهکاری ازش دستم بود
    هرپاراگراف که میخوندم یه فحش به هرمان ملویل و یه فحش به مترجم میدادم
    ( الان تو دلت میگی تو چقد توکاره فحشی)
    ارادتمند;-)
    راستی نود صفحشو بیشتر نخوندم اما انگیزه یافتم تمومش کنم

    • 6 KHERS ژوئن 17, 2013 در 4:10 ب.ظ.

      نه راستش منظورم همین موبی که اهنگای تکنو و الکترونیک میسازه بودش. منم خودم متاسفانه موبی دیک رو نخوندم و حالا نمیدونم چرا گفتم متاسفانه، لابد اگه خیلی مهمبود واسم میخوندمش دیگه، هه هه، چه نمکین هستم.

  5. 7 نرگس ژوئن 19, 2013 در 11:25 ق.ظ.

    پاراگراف اول خودِ خودمم :)


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 18 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: