تراپی برای آنهایی که باتری هایشان از کار افتاده

من که تا حالا تراپیست نرفتم. الآن که این را نوشتم احساس کردم شدم مثل اینهایی که می‌گویند من تا حالا رای ندادم، یا مثل اینهایی که یوگا نمی‌روند، یا برعکس آنهایی که فقط یوگا می‌روند، یا مثلن اینهایی که سوشی نمی‌خورند و البته آنهایی که سحری هم سوشی می‌خورند، یا مثل اینهایی که فهرست تهیه می‌کنند از کسانی که باهاشان خوابیده‌اند و کسانی که قصد خوابیدن باهاشان را دارند و کنتور می‌اندازند، یا خلاصه مثل اینهایی که از یک نکته‌ای که حالا می‌تواند به نسبت مهم یا نامهم (ولی معمولن نامهم) باشد یک اسطوره می‌سازند. ته تهش یک تلاش بی‌نتیجه برای متفاوت بودن. حالا این آدمها و این اسطوره‌سازی که مهم نیست، ولی یکهو دیدم خودم هم دارم با ماجرای «تراپیست نرفتن» همین کار را می‌کنم. البته بعد از طلاقم می خواستم بروم، بعد دیدم خب واقعن حالم خیلی بد نیست. یعنی بد بود ولی احساس می‌کردم با همین بلاگ‌نویسی و اینها یواش یواش خوب می‌شوم. حواسم بود که نصف مرضم مال این است که سر سی سالگی برای بار دوم مهاجرت کرده‌ام، آمده‌ام کشوری و شهری که هیچ کسی را نمی‌شناسم و امیدی هم نداشتم و ندارم که کسی را بشناسم. بعد فکر می‌کردم برای همین ناراحتیم و حال بدم دو جانبه است و به تدریج که به شهر جدید عادت کنم حداقل وخامت یک جنبه‌اش فروکش می‌کند و کلن بهتر می‌شوم. واقعن هم شدم. یعنی یک سال که گذشت خیلی بهتر شدم. خواهرم هم آمد و آن هم موثر بود. از اولش هم متر و معیار خودم یک سال بود. فکر کنم عددش را هم از ستون پرسش و پاسخ این مجلات خانواده در آورده بودم. یعنی مثلن یک خانم دکتری در جواب یک بنده خدایی گفته که یک سال بعد از جدایی آدم خوب می‌شود.

فکر کنم مرگ هم همین است، منظورم مردن دور و بری‌های آدم است. یعنی یکی می‌میرد و آدم بعد از یک سال خوب می‌شود. می‌دانم آدم‌ها زیر بار این زخمهای روحی له و لورده می‌شوند، ولی خب دیگر تعارف با خودم را کنار گذاشته‌ام: چیزی مرا زیاد تکان نمی‌دهد. بعضی روزها سر کار تلاش می‌کنم با یک کلمه خودم را توصیف کنم؛ گاهی به «خنثی» و گاهی به «پوسیده» می‌رسم. البته کلی‌تر که به قضیه نگاه می‌کنم انگار که کلن از بروز و داشتن احساسات عمیق ناتوانم، همه چیز در سطح است و برای همین هیچ چیزی آنقر که لازم است تکانم نمی‌دهد. همه‌اش به غذا و سکس و گاوهای خال‌دار کنار جاده فکر می‌کنم و البته توی ساعات کاری هم به لوله‌های نفت و گاز خیره می‌شوم. هیچ چیزی خیلی ناراحتم نمی‌کند و خیلی هم از این وضع ناراضی نیستم، فقط بعضی وقتها احساس می‌کنم یک تنهایی ذاتی و غیرقابلی درمانی دارم و غیر قابل درمان بودنش هم تقصیر خودم است، به خاطر ناتوانی خودم است و نمی‌توانم آن طوری که لازم است به آدمها نزدیک بشوم. خلاصه آخرش اینکه تراپیست نرفتم تا حالا. حواسم هست آن لا و لو ها چقدر «زیرکانه» وبلاگ‌نویسی را به بعنوان جایگزینی برای تراپی جا زدم. امیدوارم کسی خیلی بهم نخندد بابت این نظریاتم. حالا خندیدند هم به جهنم، اشکالی ندارد. الآن با شواهد می‌دانم که یه عده نشسته‌اند و دارند بهم می‌خندند. شاید من هم شده‌ام یک چیزی شبیه همین کاراکترهای بامزه‌ی وبلاگستان فارسی، همین‌هایی که دهان‌شان را باز می‌کنند آدم از خنده می‌شاشد به خودش. ولی خب چیز بدی هم نیست. یعنی آدم چهار نفر را هم غیر مستقیم و ناخواسته بخنداند خوب است (چه یکهویی برای خودم رسالت سرگرم کردن مردم دست و پا کردم). قطعن هم نظریه‌ی جایگزینی تراپی با وبلاگ‌نویسی چیز چرندی است. واقعن هم خیلی با هم فرق دارند. مثلن وبلاگ هیچوقت از آدم سوالهای سخت نمی‌کند و آدم را گیر نمی‌اندازد، کلن ارتباط یک طرفه است، هر چه می‌خواهی می‌گویی و جواب هم نباید هم پس بدهی. (البته کامنت‌های حمال‌های عقده‌ای هم هست -دارم تلاش می‌کنم نقدپذیر باشم- می‌توانند خیلی هم روی مخ آدم باشند ولی به نظرم بودن همان‌ها هم از نبودن‌شان بهتر است. به هر حال هر نوع توجهی -حالا حتی می‌خواهد فحش باشد- از بی‌توجهی بهتر است.) فکر کنم همین دلیل بیشتری شد برای اینکه کماکان نروم پیش تراپیست و کماکان بمانم جزو آن دسته از آدمها که با مفهوم تراپیست صرفن از توی فیلمها آشنا هستند.

Advertisements

9 Responses to “تراپی برای آنهایی که باتری هایشان از کار افتاده”


  1. 1 شیرین ژوئن 12, 2013 در 6:21 ب.ظ.

    ببین از این که یادت رفته و اینا برای خودت چیزی نساز. همه له و لورده میشن و به هرحال هر کسی در یک بازه زمانی خودشو جمع می کنه. تو هم توی یک سال گذشته یه ملیون بار از زنت نوشتی بازم قراره بنویسی. حس تنهایی ت هم همگانیه. می خوام بگم همون طور که خودتم اصرار داری خیلی مثل همه هستی. حالا یه عده ای خیلی شیک مثل بقیه هستن و یه عده ای نه. بعدش هم خرس عزیز، نصف چیزهای خنده داری که می نویسی رو ملت همش جدی می گیرن و هی بهت فحش میدن پس خیلی خیلی با کاراکترهای بامزه وبلاگستان فارسی فاصله داری. آخرش هم به عنوان یک خواننده کاملا به خودم مربوطه که کامنت می گذارم :)

    • 2 KHERS ژوئن 17, 2013 در 5:28 ب.ظ.

      شیرین جان درست میگی، اینکه نظر بدی یا نه در ظاهر به خودت مربوطه، ولی توی یه سطح عمیقتری اتفاقن به بلاگر مربوطه، یعنی اگه بلاگر نخواد خب کلن کامنتدونی و ایمیل رو میبنده.
      -یک تبصره کوچک بهمراه لبخند

  2. 3 نیکیتا ژوئن 12, 2013 در 9:25 ب.ظ.

    من یک بار پیش روان شناس رفتم. برای خودم تجربه خنده داری بود. نشستم همه مشکلات را برای در دسته بندی منظم و با دلایلش در کودکی و حال گفتم. بعدش عملا مونده بود چه راه حلی بده! با هم دست دادیم و خدافظی کردیم. به نظرم تراپیست دو تا کارکرد داره: اگه از مشکلاتت داری فرار می کنی بهت معرفیشون می کنه. کارکرد دومش گوش خوبیه برای شنیدن حرف هایی که آدم روش نمیشه به کسی بگه و داره آدم رو خفه می کنه. هر دوتای این کارکرد ها البته مهمن. ولی به نظرم برای کسی که همه مشکلات و عللش رو می دونه یک تراپیست نمی تونه راه حل مشکل ارائه بده. برای همینه که آدم هایی که طولانی مدت پیش تراپیست می رن اینقدر لوس و روی اعصاب به نظر میان. چون مشکلشون حل نشده ولی حالا انتظار دارند که دنیا درکشون کنه.

    البته این تجربه منه و خیلی ناقصه و ممکنه حتی درست نباشه.

  3. 4 Fokomul ژوئن 14, 2013 در 2:54 ق.ظ.

    به نظرم اصلا خنده دار نیست که وبلاگ نویسی رو جایگزینِ تراپی کرده باشی‌، چون من هم دقیقا به همین نتیجه رسیدم. تازه اگه تو این همه خوب می‌نویسی و نتیجه‌ی این نوشتن یه سری متن شده که برای دیگران هم جذابه، من فقط محضِ خالی‌ کردنِ دلم می‌‌نویسم و باز هم به همین نتیجه‌ی تو رسیدم. اما از اون داستانِ یک سال که گفتی‌ یکم ترسیدم، زیر همین چهار ماه و نیمش من به فنا رفتم، امیدی به بهبود هم دیده نمی‌شه! امیدوارم نشه یک سال و من هنوز در ‌خمِ کوچه‌ی اول باشم!

  4. 5 hassan ژوئن 14, 2013 در 1:10 ب.ظ.

    رفيق ، من دو سالي هست كه نوشته هاتو مي خونم ، 50 سالمه ، فكر كنم يه 15-20 سالي ازت بزرگترم ، ولي اين حس «عميق نبودن احساسات » تو ميانسالي يعني بعد چهل سالگي و اينا به آدم دست ميده ، اوايل يه خورده براي خود آدم تعجب آوره ، ولي بعدش حساي ديگه اي كشف ميشه كه كمتر از قبليا جالب نيست ، يه خورده كتابي و معلم وار نوشتم ، ولي بگذار به حساب همذات پنداري و دوستي ناديده با خودت .هميشه از نزديكي احساسات و دريافتهاي ميان سالانه ات با خودم تعجب مي كردم ولي اين نوشته ات كمك كرد . به هر حال تراپيستها هيچ گهي نيستن ، باور كن .همين كه مي نويسي بهترين درمانه .

  5. 7 spresso ژوئن 16, 2013 در 3:48 ب.ظ.

    عوضیه دپرسه بیشور بدبخت خیلی دوست دارم
    اگه دستم بهت میرسید همه زورمو میزدم که شادتر بشی
    هرچند یکی باید خودمو شارژ کنه
    دلم میخاست فحشای خوشگله خابگاه رو بهت بدم بلکه این احساسم خالی شه
    حیف…
    که فکر بد راجع بم میکنی
    بگو نمیکنی تا خوب بنوازمت.

  6. 9 نرگس ژوئن 19, 2013 در 11:36 ق.ظ.

    چند وقت پیش، به یه رابطه 5 ساله پایان دادم شاید کم کم در یک سطح ضعیف تر داشتم جادوگر می شدم (این جادوگر هم کاراکتری شد واسه خودش)
    دو ماه اول یه حالتی داشتم بین خواب و بیداری، یعنی فکر می کنم مغزم ترجیح داده بود بخوابه تا اینکه به مسئله فکر کنه. احساس می کردم یه دیوار شیشه ای بین من و دنیای بیرون هست. حرکات و صداهای آدمای دیگه به نظرم کشدار و اسلو موشن بود. سطح آگاهیم به میزان زیادی کم شده بود
    دو ماه بعدی احساسات سینوسی بهم حمله می کرد خشم و عشق و نفرت و استیصال
    ولی در کمال شگفتی از ماه پنجم ناگهان و بدون هیچ هشدار قبلی بهتر شدم گاهی می خندیدم، گاهی غصه هام فراموشم می شد و حتی به گزینه های جایگزین فکر می کردم
    حالا احساس می کنم دیگه چیزی خیلی هیجان زده ام نمی کنه. به قول هاروکی موراکامی: از طوفان که درآمدی دیگر همان فرد سابق نیستی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,024 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: