عدسی در یک روز خوب آفتابی

می‌توانم بگویم همه چیز تقریبن خوب بود تا امروز عصر که یک عکس از خودش فرستاد. من سر کار بودم، پشت میزم نشسته بودم و داشتیم خیلی شل و ول با هم چت می‌کردیم. از سر صبحی یک حال نکبتی داشتم که دقیقن نمی‌دانستم مال چه بود و حتی نمی‌خواستم قبول کنم که حال نکبتی دارم، یعنی همه چیز خوب بود، هوا آفتابی بود و برای وقت نهار هم رفته بودم پارک، لش کرده بودم و ساندویچ خامه و عسلم را خورده بودم و بعد هم یک مقاله‌ی بلندی در مورد گرم شدن کره زمین خوانده بودم. یک کم استرس داشتم و آنهم به خاطر ماموریتی بود که آخر هفته باید می‌رفتم. استرسش هم برای این بود که جای جدید و دور از دسترسی بود که باید با قطار و ماشین بروم و خب من کلن مسافر خوبی نیستم، یعنی در موقعیت‌هایی که باید هیجان‌زده بشوم بیشتر متشنج می‌شوم، یا شاید از مواجهه با ناشناخته‌ها، از سفر، از تصور مردم سرزمین جدید و مراوده به زبان جدید می‌ترسم، اما دلیلی نداشت که نکبتی باشم.

عکس را هم که می‌خواست بفرستد خیلی غیرمترقبه بود، یعنی داشتیم غیبت یک آدم دیگر را می‌کردیم و داشت از آن آدمِ نامهمِ دیگر عکس می‌فرستاد و وسطش خیلی بی‌مقدمه گفت یک عکس هم از خودم می‌فرستم. داشتم تایپ می‌کردم که نفرست، دقیقن نمی‌دانم چرا، اما خیلی بدوی‌طور می‌دانستم که نباید از خودش عکسی بفرستد، اما خب زشت و زننده بود که بگویم نفرست. ممکن است بپرسد خب چرا نفرستم، و حتی اگر این را هم نمی‌پرسید، یعنی هر سوالی که می‌پرسید من جوابی برایش نداشتم. کل ماجرا ۱۵ ثانیه طول کشید. اینترنت توی غرب سریع است و تا من بیایم بنویسم «نفرست» و بعد پاکش کنم و بعد ناخنم را بجوم دیدم که یک ایمیل جدید آمده. خیلی دلم برایش تنگ شد. عکسش کله نداشت. توی درگاهی بالکن خانه‌اش ایستاده بود و فکر کنم تنها چیزهای آشنای توی عکس فرم باسنش و گردن‌بند شبدری‌اش بودند. یعنی هر طور که فکر می‌کنم از لحاظ تکنیکی عکس بدی بود. کله نداشت، یعنی چانه داشت و دستی که چانه را گرفته بود هم داشت، یا مثلن شاید دستی که نزدیک چانه بود، اما کله از یک جایی به بعد نبود. شاید داشت سیگار می‌کشید؟ بعد فکر کردم چقدر خودم هم دوباره از وقتی که رفته هی هوس سیگار می‌کنم. حتی همان بدن‌درد سمجی که چند ماه قبل پشت سر گذاشتم هم باز به سراغم آمده بود. یادم افتاد شب قبل از رفتنش آخرین پاکت سیگاری هم که با هم دود کردیم تمام شد و فردایش دوباره ۱۰ صبح، سر کار که بودم، به خارش افتادم و بی‌هدف از شرکت زدم بیرون. آدم می‌گوید بی‌هدف، ولی خب دو دقیقه بعدش توی بقالی هندی دم شرکت بودم و یک کم به چیپس‌ها و بیسکوییت‌ها نگاه کردم و بعد مثل بچه‌های ۱۵ ساله با شرم و حیا رفتم دم دخل و گفتم یک بسته‌ی ده‌تایی مارلبروری لایت. بعد یادم افتاده که حتی کبریت و فندک هم همراهم نیاورده‌ام و اصلن سر همین شد که نوشتم «بی‌هدف»، یعنی واقعن برنامه نداشتم چون اگر برنامه داشتم قبل از آمدن دست می‌کردم توی کشویم و یکی از آن کبریت‌ها یا فندک‌های قدیمی را بر می‌داشتم و الکی ۲۵ پنس پول کبریت به این هندی مفت‌خور نمی‌دادم.

امروز هم بعد از دیدن عکسش دوباره همین بدن‌درد به سراغم آمد ولی غیر از این، تازه متوجه بدبختی‌ام هم شدم، دوباره یادم افتاد که من کُند هستم، من یواشم، باید چند وقت بگذرد تا بفهمم که چه شده و تازه عکس را که دیدم دوزاری‌ام افتاد که چرا توی این روز قشنگ اینقدر نکبتی هستم. انگار منتظر بودم تا عکس برسد و دلیل لازم و کافی برای دمغ بودن داشته بشم. عصرش قرار بود با دوستم برویم پارک روی چمن‌ها بنیشنیم و شراب بخوریم اما زنگ زد و کنسلش کرد. احساس کردم این هم جزو برنامه است، یا شاید جزو تقدیر است. آمدم خانه و افتادم روی تخت. آفتاب داشت کورم می‌کردم. باورم نمی‌شد که این‌همه وقت منتظر آفتاب بودم و حالا که آمده یک‌جورهایی دوست دارم که دوباره برود، دوباره زمستان بشود. حداقل وقتی هوا خاکستری است آدم می‌گوید درد و مرض مال هواست. اما الآن چه بگویم؟

رفتم سر وقت یخچال. همه چیز یا منقضی شده بود یا نزدیک انقضایش بود. آنهایی که تاریخ نداشتند هم به صورت فیزیکی در حال پلاسیدن بودند. مثلن پیازهای خرد شده و فلفل دلمه‌ای که مچاله شده بود و همینطور که نگاهش می‌کردم هم داشت بیشتر مچاله می‌شد. ماهیتابه را شستم. معلوم بود خواهرم ظهر تویش همبرگر سرخ کرد بود. بوی پیه ماسیده می‌داد. یک کم زیر آب سابیدمش اما پیه‌ها فقط اینور و آنور می‌رفتند و بعد بی‌خیالش شدم، همانطور نیمه‌خیسنیمه‌چرب گذاشتمش روی گاز و پیازها و فلفل‌های چروک را با یک عالم ادویه گذاشتم سرخ بشود. عدس هم گذاشتم بپزد. عدسی انگار غذای روزهای ناراحتی من است. امروز که عدسیِ تند در تضاد کامل با آب و هوا بود. اما خب روزهایی هست که آدم می‌فهمد متاسفانههمبستگی‌ای بین حالش و آب و هوا وجود ندارد. این روزها آدم بی‌خیال موازین می‌شود؛ چه را با چه بخورم که چطور بشود و بهم بیایند؟ این ملاحظات مال آدمهای درست و حسابی است. در ماهیتابه را گذاشتم و دوباره افتادم روی تخت، بدون آهنگ، و زیر همان آفتاب زناکار خوابم برد. فکر کنم یک ربع بعد با بوی پیازداغ و ادویه بیدار شدم.

چرا آشپزی توی این وضع و حال؟ نمی‌دانم. رفتم زیر ماهیتابه را کم کردم. نشستم روبروی یخچال. دو تا آبجو از تولد خواهرم مانده بود. بطری‌های کوچک مینیاتوری. آن موقع فکر کرده بودم بطری کوچک برای مهمانها خوش‌دست است، الآن ولی فکر کردم اگر مهمانها دم دستم بودند با همین بطری‌ها کله‌شان را هدف می‌گرفتم، همه‌شان می‌شدند یک‌سری آدم بدون کله. بعد فکر کردم چقدر باسنش خوش‌فرم است و حتی اگر لای هزار نفر هم فقط باسنش را ببینم بازهم می‌شناسمش.

سخت‌ترین قسمتش این است که بعد از رفتنش باید با دوست دخترم، یعنی با دوست‌دختر قانونی‌ام در تماس باشم، باید ببینمش، باید بهش تلفن بزنم و باید بهش دست بزنم. نمی‌دانم چرا، ولی باید ببینمش، و باید وانمود کنم که خوشحالم. الآن دقیقن توی آن مقطعی از زندگیم هستم که باید ناراحت باشم و احساس می‌کنم برای ناراحت بودنم هم دلیل موجه دارم اما شرایط، این شرایط کوفتی نمی‌گذارد که درست ناراحت باشم. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم شاید اگر یک روز وسط هفته مرخصی بگیرم و بروم باغ‌وحش قضیه برایم یک جوری حل بشود. چه‌می‌دانم، مثلن مثل همان چهارشنبه‌ای که اینجا بود و من مثل کارمندهای لااُبالی مرخصی گرفتم و رفتیم باغ‌وحش. هوا بارانی بود ولی فرقی توی تصمیم ما نداشت. حتی صبحش توی این فکر بودیم که آبجوی گرم هم با خودمان ببریم، مثل همان داستان موراکامی، بعد نمی‌دانم چه شد که بی خیالش شدیم و به همان موزهای پلاسیده بسنده کردیم. شاید اگر دوباره بروم، یک اتفاقی بیفتد. می‌دانم که توانایی‌اش را ندارم که دوباره زرافه‌ها را ببینم. لابد زرافه‌ی سمت چپی هنوز خیلی مصمم و شهوانی دارد شاخه‌ی درختش را لیس می‌زند و به ته شاخه هم که می‌رسد چند تا لرزه‌ی ریز هم به نوک زبان دراز و گوشتالودش می‌دهد؛ لابد زن بغل دست‌مان هم دوباره شروع می‌کند از زبان زرافه با پسرش صحبت کردن: «اومم، چه خوشمزه‌ست، یامی، چه خوبه،» و ما باید مواظب باشیم که پاره نشویم از خنده. شاید واقعن باید بروم باغ‌وحش، ولی خب از آن طرف هوا خیلی گرم و آفتابی شده و قطعن دیگر شرایط مثل آن روز نیست، همانطور که هیچ چیز دیگری مثل آن دو هفته نیست.

توی گوگل پلاس بالاپایین می‌کردم. زدم مناظره‌ی انتخاباتی را ببینم. فکر کنم برنامه‌اش بالای پنج ساعت بود. تا یک ساعت اولش که دو تا مجری داشتند برای همدیگر و برای کاندیداها تعارف تکه پاره می‌کردند. هر از گاهی حرف‌شان را قطع می‌کردند و دوربین به صورت زنده حیاط صدا و سیما را نشان می‌داد که یکی از هشت کاندیدای یازدهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری اسلامی ایران از راه می‌رسید. یک شاسی‌بلند سفید جلو می‌راند و یک پژو پرشیا پشتش و کاندیدا از پژو پرشیا پیاده می‌شد. یک گوریل هم توی حیاط ایستاده بود و به کاندید خیر مقدم می‌گفت و با صورت‌های ته‌ریشی با هم روبوسی می‌کردند. بعد دوباره مجری‌ها ادامه می‌دادند و از خواسته‌ها و انتظارات «مردم» می‌گفتند، مردم فلان چیز را می خواهند، مردم بیسار چیز را می‌خواهند، و من هم یک لحظه فکر کردم منی که الآن بی‌حال اینجا افتاده‌ام و عدسی‌ام سر اجاق قُل می‌زند، من هم جزو مردم هستم؟ این سوال عبثی بود. یکهو یادم افتاد که من هم این چند وقته یک ته‌ریش آشغالی داشته‌ام، یعنی حداقل توی این دو هفته‌ی کذایی که داشتم و هیچ وقت ازش نپرسیدم تو حالت از صورت من بهم نخورد؟ نخواستی روی من استفراغ کنی؟

Advertisements

21 Responses to “عدسی در یک روز خوب آفتابی”


  1. 1 Alex ژوئن 5, 2013 در 1:02 ب.ظ.

    نه…. نظر دادن وظیفه نیست..

  2. 3 ناشناس ژوئن 5, 2013 در 4:02 ب.ظ.

    montazere hamchin rouzi budam keh khoundan e webloget ro ghat nakardam

  3. 4 ناشناس ژوئن 5, 2013 در 6:05 ب.ظ.

    ‌خرس عزیز، من هم شما را می‌شناسم هم این کسیکه در موردش نوشتید. خیلی‌ فکر کردم که دانستهایم را با شما در میان بگذارم یا نه. این خانوم از وجهه خوبی‌ برخوردار نیستند. با تمام افراد این شهر سکس داشته‌اند. و به نظر من علت اصلی‌ آمدن ایشان نزد شما، فریب شماست. نه، شوخی‌ نمیکنم. این خانم وضعیت نامناسبی در دانشگاه دارند و به زودی اخراج میشوند. اینجا کسی‌ حاضر به ازدواج با ایشان نشده و شاید شما آخرین دستاویزش برای برنگشتن به ایران بودید.

  4. 6 سلما ژوئن 5, 2013 در 8:17 ب.ظ.

    انقدر زشته عکس بی‌ کله فرستاده کی‌ رغبت می‌کنه با اون بخوابه؟ تو روش استفراغ نکردی؟

  5. 8 جادوگر ژوئن 5, 2013 در 8:18 ب.ظ.

    اگه توصیفاتی که ازش می کنند درسته پس خیلی‌ به هم میاد

  6. 9 ورنوس فادرانی ژوئن 6, 2013 در 1:21 ب.ظ.

    احوالات شخصیت رو به انتخابات ربط دادی، بزار منم یک نظر این مدلی بدهم: آرزو میکنم جلیلی بازی کثیف خامنه ای برای خر کردن مردم باشه تا از ترس ریاست این خشک مغز آشغال کله بیان رای بدن و حماسه بسازن که البته خودم با کمال میل این کار رو میکنم. آرزو میکنم جلیلی شوخی کثیف خامنه ای برای خر کردن ملت باشه چون امکان نداره آدمی تا این درجه خشک مغز و متحجر باشه، باورکردنی نیست، … همچنین آرزو میکنم نثر تو عمدی هنرمندانه (البته از نوع دگرآزارانه) برای پاشیدن چرک و تعفن بر صورت مخاطب باشه، چون این درجه از فلاکت را سخت میشه تاب آورد، سخت …

  7. 10 sherry ژوئن 6, 2013 در 4:21 ب.ظ.

    خوب شد این رو خوندم، زرافه های تیتر پست قبلی وقتی می خوندمش تا ته نوشته توو ذهنم بود، حالا لااقل خیال می کنم، می دونم ماجراشو!
    چه خوب که زودتر نوشتی.

  8. 11 HEBROWN ژوئن 6, 2013 در 5:24 ب.ظ.

    به به، چه کامنت‌های هیجان انگیزی. :دی

  9. 12 drprincess ژوئن 6, 2013 در 9:05 ب.ظ.

    ای بابا اینجا چه خبر شده. من فکر کردم زنت اومده بوده پیشت.

  10. 13 بهنود ژوئن 6, 2013 در 9:25 ب.ظ.

    @ ناشناس:

    به تو ربطی داره کی با کی می خوابه؟
    تو گشت ارشاد گودری؟!

  11. 14 ساحل غربی ژوئن 7, 2013 در 12:24 ق.ظ.

    اینجانب از خواندن کامنت ناشناس از خنده پاره شدم.

  12. 15 ناشناس ژوئن 7, 2013 در 10:50 ب.ظ.

    نوشته ی خوبی بود. کاملا تصویری و روون. البته مثکه رسم نیست در مورد نوشته چیزی گفت و باید به یکی گیر داد!

  13. 17 که ژوئن 10, 2013 در 12:02 ب.ظ.

    آدم که دلش تنگ می شه حس خرکی مزخرف خوبیه

  14. 18 میم ژوئن 10, 2013 در 8:04 ب.ظ.

    Just a perfect day
    Feed animals in the zoo
    Then later a movie, too
    And then home

    Oh, it’s such a perfect day
    I’m glad I spent it with you
    Oh, such a perfect day
    You just keep me hanging on
    You just keep me hanging on

  15. 20 احسان ژوئن 11, 2013 در 4:12 ق.ظ.

    فرق من و تو اینه که من چشمام بسته ست

  16. 21 ناشناس ژوئن 11, 2013 در 2:01 ب.ظ.

    وقت گیر و مزخرف


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • خوشخواب، قاتل کمر (بین خطوط: چند ماهه رو زمین می‌خوابم) 31 minutes ago
  • مدتیه فیلم نمی‌بینم، هر از گاهی یه کم از فیلمایی که قبلاً دیدمو دوباره می‌بینم. 32 minutes ago
  • سوالی که با تماشای عکسای قدیمی زیاد از خودم می‌پرسم: چجوری از این [با انگشت به عکس اشاره می‌کند] خوشم میومد؟ 33 minutes ago
  • RT @nadernariman: سخت تر از کار تو معدن کارگر معدنیه که باید آخوند معدن رو تحمل کنه https://t.co/qpiUT8niOw 38 minutes ago
  • اگه خود جان لنون زنده بود احتمالا از اون عينكا نميزد. 6 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,793 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: