خوب شد حداقل زرافه‌ها را دیدیم

می‌دانم که ایمیلت جواب ندارد. فقط خواستم بگویم تا یک جاییش را درست گفتی: رفتم کنسرت و فکر کنم وسطش که بیست دقیقه استراحت دادند ایمیلت را گرفتم و سه بار پشت سر هم خواندم. داشتم با دنی هم حرف می‌زدم، یعنی دنی داشت با من حرف می‌زد و من مخم قفل کرده بود روی ایمیلت. بعدش هم که اشتباه می‌گویی، همه‌ی جزییات یادم هستند. اصلن مرضم همین است که همه چیز یادم است، با جزییات رنگی، و گاهی فکر می‌کنم دقیقن برای همین همه چیز اینقدر سخت می‌گذرد. اگر جزییات زودتر و راحت‌تر یادم می‌رفتند حتمن زندگی خیلی بهتر می‌شد. تی‌شرت سبزم را هم حواسم بود. مست بودم ولی حواسم بود دادمش بهت؛ احتمالن تو حواست نبود که مسواکت را جا گذاشتی. یعنی جا که نگذاشتی، چه می‌دانم، لابد قرار است برگردی دیگر. من هم قرار بود مسواکت را نگه دارم. حالا فعلن می‌خواهم چند روز توی لیوان مسواک‌ها نگهش دارم، بعد اگر دیدم خیلی دارم زخم و زیلی می‌شوم ببرم یک جا دور از چشم قایمش کنم.
دیروز که از ایستگاه برمی‌گشتم سرم درد می‌کرد. رفتم دم خانه‌ی خاله‌ام. خانه‌شان مکان بود. کلید انداختم بروم تو. انگار رفتنی شیر وان حمام را باز گذاشته بودم. در را که باز کردم دیدم خانه را آب برداشته. تا زانویم توی آب بودم. رفتم شیر وان را بستم و داشتم فکر می‌کردم چطوری این گه کاری را جمع و جور کنم. یکهو دیدم تو هم هستی. ولی خیلی عجیب بود چون تازه تو را گذاشته بودم ایستگاه قطار. تو هم یک جوری نگاهم می‌کردی معلوم بود هیچ ایده‌ای نداری که خانه‌ی سیل گرفته را چطور ردیف کنیم. همینطور که هاج و واج بودیم یکهو صدای کلفت شوهرخاله‌ام را شنیدم. از زور ترس عربده کشیدم و از خواب پریدم. تو دیگر احتمالن وسطهای راه فرودگاه بودی.

Advertisements

9 Responses to “خوب شد حداقل زرافه‌ها را دیدیم”


  1. 1 شیخ ژوئن 3, 2013 در 1:33 ق.ظ.

    آب در خواب روشنایی است به شرطی که دختری وسطش نایستاده باشد که غرقت کند!

  2. 4 sherry ژوئن 3, 2013 در 6:02 ب.ظ.

    مرسی که نوشتی. زیبا هم، غمگین بود.

  3. 5 پاندا ژوئن 3, 2013 در 7:12 ب.ظ.

    تونی ؟ نه خوتی یَنی ؟ آب برداشته ادبیاتت رو ؟ نمی دونم من وبلاگ یک خرس دیگه رو می خوندم یا خودت بودی ، ولی پس از مدت ها که آمدم نبودی .

  4. 6 words badger ژوئن 4, 2013 در 9:35 ق.ظ.

    هر کس میاید، همان اول شرط می‌کنم که مسواک نیارید آقا جان، شماها می‌روید مسواکتان میماند بلای جان …نه میشود دورش انداخت، نه نگهش داشت. فقط مراسم بیدار شدن هر روز و خوابیدن هر روز را به گه بیشتری می‌کشاند.

  5. 7 سینا ژوئن 4, 2013 در 6:58 ب.ظ.

    فوق العاده بود خرابم کرد :/

  6. 8 سرخپوست پاره‌وقت ژوئن 5, 2013 در 4:31 ق.ظ.

    اون قضیه مسواک و لیوان و زخم و زیلی شدن ، همونه همه‌ش همونه!

  7. 9 لیلا ژوئن 21, 2013 در 9:03 ق.ظ.

    «همه‌ی جزییات یادم هستند. اصلن مرضم همین است که همه چیز یادم است، با جزییات رنگی، و گاهی فکر می‌کنم دقیقن برای همین همه چیز اینقدر سخت می‌گذرد…»
    متاسفانه به شدت می فهمم این جمله رو!!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,024 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: