آقای مک‌فارسون

می‌دانستم که زود است و خیلی هم خوابم می‌آمد. با این حال ساعت موبایلم زنگ زده بود روشن شده بود و چشمم به چراغ قرمز چشمک ‌زن موبایل افتاد، یعنی که ایمیل دارم. چک کردن سرسری ایمیلها از توی موبایل اولین کاری است که صبح‌ها انجام می‌دهم. چراغ قرمز چشمک‌زن انگار از سر صبح جو ملتهبی به همه چیز می‌دهد؛ مرا بخوان، مرا بخوان. ایمیل شرکت که روی موبایل است. جیمیل شخصی و جیمیل وبلاگم را هم گذاشته‌ام روی موبایلم. واقعن نمی‌دانم چرا. یعنی بعضی وقتها به دردم خورده اما در بیشتر مواقع فقط باعث عدم تمرکز حواس می‌شود. البته من به تمرکز زیادی نیاز ندارم اما زندگی این روزها واقعن سخت است چون همه جا پر از صدا و پر از تصویر و پر از اطلاعات ناخواسته است که هی به مخ آدم تزریق می‌شود. مثلن وقتی مغازه‌ها را می‌بینم هی فکر می‌کنم که الآن به این چیز یا آن یکی نیاز دارم یا الآن گرسنه‌ام است یا الآن می‌خواهم بروم کلاس آشپزی یا الآن می‌خواهم دوربین بخرم یا الآن می‌خواهم بروم موزه‌ی فلان یا فیلم فلان یا کنسرت بهمان ولی واقعیت این است که اینها همه‌شان اغتشاش است، همه‌شان وزوزهایی هستند که گاهی فکر می‌کنم اگر نباشند به کیفیت متفاوتی از زندگی می‌رسم. یا مثلن از وقتی لینکدین عضو شده‌ام هر از گاهی آگهی کارهای جدید می‌آید و مثلن یکی بود که برای ویتنام مهندس کارکشته می‌خواستند و حقوقش روزی ۹۵۰ دلار بود. صلاحیتش را نداشتم ولی خب مدام فکر می‌کردم که خب بروم ویتنام و دو سال کار کنم و بعد دیگر تا آخر عمرم کار نکنم. آگهی کارهای دیگر هم هست، چیزهای در دسترس‌تری که به رزومه‌ام هم می‌خورد. قرارم این بود که فعلن جایم را عوض نکنم، به چند دلیل. یکی اینکه هر جا عوض کردنی یک پروسه‌ی حال بهم زن دارد؛ شروعش این است که هی باید بو بکشی و بازار گرمی کنی و رزومه بفرستی و مصاحبه بروی و مرحله‌ی بعدش هم این است که باید گردن کج کنی و استعفا بدهی و این مرا عصبی می‌کند، حتی کمی احساس گناه می‌کنم یا حداقل قدیم‌ترها می‌کردم، الآن بیشتر عصبی‌ام می‌کند، می‌دانم از آن حالتهایی می‌شوم که دم صبح با فکر کردن به استعفا از خواب بیدار می‌شوم. نکته‌ی بد دیگرش این است که من توی هر کاری دیر جا می‌افتم و دیر کار را یاد می‌گیرم و الآن که تازه خیلی کم دارم سوار کار می‌شوم اگر بروم جای جدید دوباره همه‌ی این پروسه‌ی آشنایی از اول شروع می‌شود. فقط آشنایی با کار نیست، آشنایی با همه چیز است، آشنایی با دستگاه فتوکپی، با اینکه سیفون کدام توالت خراب است، با اینکه بهترین وقت برای جیم زدن نهار کی است، بهترین مسیر رفت و آمد از خانه به محل کدام است، همه‌ی اینها هست و گاهی فکر می‌کنم مثلن ۱۰۱۵٪ افزایش حقوق ارزشش را ندارد. جنبه‌ی سابقه کاریش هم هست. من سابقه کارم کم است و برای اینکه چیزی از کارم دستگیرم بشود در شرایط فعلی فکر کنم کمِ کم باید سه سالی را یک جا باشم. با این‌حال ولی آگهی کار توی مناطق مختلف دنیا آدم را وسوسه می‌کند. مدام به عبارت «سطح زندگی» یا «سطح رفاه» فکر می‌کنم و هی می‌گویم کیفیت زندگی اینجا خیلی پایین است، از بس که همه چیز احمقانه گران است و من اگر همین کار را توی ابوظبی انجام بدهم اولن که مالیات نمی‌دهم و این خودش یعنی جهش یک سومی حقوقم و هم اینکه همه چیز ارزان‌تر است و می‌توانم بالاخره این باسن خوش‌تراشم را روی صندلی ماشینی که لیاقتش را دارد بگذارم: یک آئودی آ۷. بعدش حتی می‌توانم آیپادم را بیندازم توی خلیج فارس و بروم یک سیستم پخش هارمان کوردون بخرم، از اینها که بدنه‌اش آلومینیوم بُرس‌خورده است و فقط یک پیچ صدای گنده و سنگین رویش دارد، از این پیچ‌هایی که صبح یا شب، فرقی نمی‌کند، نور را جوری منعکس می‌کنند که همیشه یک قاچ ازشان برق می‌زند، از این سیستم‌هایی که می‌دانی اولین نُت را که بشنوی دنیا خاموش می‌شود. بعد به کلکسیون سی‌دی‌هایم که می‌خواهم جمع کنم فکر می‌کنم. یکی از این نجار قدیمی‌ها که بوی تراشه چوب می‌دهند را می‌آورم و با کف دست کل دیوار هال را نشانش می‌دهم و می‌گویم «اینو کلشو قفسه بزن، با چوب گردو» و بعد تا روز آماده شدنش هی فکر می‌کنم که عصر است، هنوز لباسهایم را در نیاورده‌ام، پیچ صدا را تنظیم کرده‌ام و لمیده‌ام روی مبل کنج هال و با لبخند به کتابخانه دیواری‌ام و مشخصن به قفسه‌های سی‌دی‌های دویچه گرامافونم خیره شده‌ام و فکر می‌کنم چقدر این نوار زرد رنگ بغل سی‌دی‌ها و اینکه هم‌قد کنار هم ایستاده‌اند بهم آرامش می‌دهد. یا شاید حتی بهتر است بروم سراغ آرزوی قدیمی‌ترم، بروم سراغ صفحه. بعد از ظهرها بعد از کار بروم یکی از این مغازه زیرپله‌ای‌ها که صفحه می‌فروشند و دانه دانه آن جلدهای مقوایی بددست را بکشم بیرون و ته دلم فکر کنم این یکی شکارِ تکی است و چقدر خوش‌شانسم که امروز این گیرم آمده.

به همه‌ی اینها فکر می‌کنم و اینها همان اغتشاشاتی است که گفتم. یعنی ذهن آدم آرام و قرار ندارد. آدم مدام فکر می‌کند خودش را ارزان فروخته و آیا کس دیگری حاضر نیست گران‌تر بخرد. سناریوی مورد علاقه‌ام همانی است که توی فیلم‌ها فقط دیده‌ام، اینکه یکی از این بیزنس‌من‌های مدل مافیای ایتالیا خیلی غیرمترقبه بهم می‌گوید «حقوقت چقدره؟ هرچی می‌دن من دوبرابر بهت می‌دم بیا با ما…» و بعد که من از شدت شوک مِن و مِن می‌کنم خیلی بی‌حوصله می‌گوید «خیلی خب، باشه، سه برابر» و من هم بالاخره خودم را جمع و جور می‌کنم و خیلی جدی بهش می‌گویم «آقای مک‌فارسون، من از این مهندسای هرجایی نیستم» و بعد همینطور که ته لیوانم را سر می‌کشم یکهو می‌زنم زیر خنده و دستم را به سمتش دراز می‌کنم و همینطور که «مردانه و محکم» دست می‌دهیم شمرده شمرده بهش می‌گویم «فردا، نُه صبح می‌بینم‌تون».

Advertisements

20 Responses to “آقای مک‌فارسون”


  1. 3 فیل خاکستری مه 17, 2013 در 3:30 ب.ظ.

    اون صحنه ی تو ابوظبی خیلی قشنگ بود

  2. 4 نسیم مه 17, 2013 در 3:36 ب.ظ.

    منم همیشه دلم میخواست دیوار اتاقم رو همه قفسه بندی کنم پر از کتاب البته.
    چقدر آرزودارم هنوز! برم بمیرم بهتره.
    لینکدین خیلی مسخره است. چرا عضوش شدم نمی دونم.

  3. 5 brief-encounter مه 18, 2013 در 2:06 ق.ظ.

    کنسرت کلپتون نمیری؟ همین روزاست نه؟

  4. 6 نگار مه 18, 2013 در 4:25 ق.ظ.

    البته در جريان باش كه أبوظبي هم خونه خيلى گرونه و هم آب و هواى جهنمى داره .

  5. 7 ناشناس مه 18, 2013 در 5:38 ب.ظ.

    همه این اغتشاشات زیر سر پول کثیف هست … پول لعنتی ..پووووووووووووووووف

  6. 8 sherry مه 19, 2013 در 3:28 ق.ظ.

    تو فوق العاده می نویسی. جمله های آخریت محشر بودن. مرسی

  7. 9 معین مه 19, 2013 در 2:26 ب.ظ.

    بی نظیر :*

  8. 10 sahere.hich@yahoo.com مه 19, 2013 در 6:04 ب.ظ.

    من تازه از خوندن تمامی آرشیوتون فارغ شدم و مثل شما کارمند بیکاریم که نه تنها توی دو روز همچین کاری کردم بلکه یک صفحه و نیمی ایمیل براتون تایپ کردم، از این ایمیل هایی که میخواهند تراژیک باشند اما کمدی از آب درمی آیند در نهایت. اما این خلوت خواهی پست آخرتون باعث شد نفرستمش. گفتم شاید نور رسیدن ایمیل من هم مثل نورهای وحشتناک و اذیت کننده ای بشه که تمرکز رو از بین میبرند و رسیدن شما را به کیفیت متفاوتی از زندگی، با مشکلات عدیده مواجه میکنند و اینها…حالا جملات متن ایمیلم که جای خوددارد! با توجه به روحیه دمکراتی که در کشورم و شخصیتم وجود داره گفتم برای فرستادن ایمیلم از خودتون نظرخواهی کنم؟ حالا شما خبرشو بده به من ؟

  9. 11 نازنین مه 19, 2013 در 9:02 ب.ظ.

    khers we love u :)

  10. 12 خنگول مه 19, 2013 در 9:41 ب.ظ.

    خیلی خوب بود … قسمت فانتزی مافیا که معرکه بود

  11. 13 shoosmoor مه 20, 2013 در 4:10 ب.ظ.

    میشه یه عکس از خودتون بذارید؟خیلی دارم از فضولی میمیرم اخه!!

  12. 14 Sam مه 21, 2013 در 1:46 ق.ظ.

    To bayad shabihe bocaliste horoohe kiosk bashi arahe sobhani

  13. 15 parsifal مه 23, 2013 در 5:25 ق.ظ.

    اتفاقا دیروز با یکی از دوستان صحبتش بود … که اگر اینجا (ایران) قرار بود ما حقوق بگیر باشیم حقوقمان از یک عزیز خدماتی ( توالت شور) در امارات هم کمتر می شد

  14. 16 L.I. مه 23, 2013 در 11:20 ق.ظ.

    این موزیک ویدیو منو یاد تو انداخت. ببین یه کم بخند.

  15. 17 گلادیاتور مه 26, 2013 در 7:14 ب.ظ.

    سالهاس میخوام کنابهای بدبختمو نظم بدم. از این پیرمردها بیارم و بگم این دیوارو تاسقف قفسه بزن اوسا. رفتم سرکار حتمن اینکارو میکنم

  16. 18 میثم مه 30, 2013 در 6:24 ق.ظ.

    خرس تنبل کم کار شدی …

  17. 19 پری سا گوهری ژوئن 1, 2013 در 8:47 ب.ظ.

    بسیار هم عالی!
    قلمت مانا

  18. 20 نیکتا ژوئن 1, 2013 در 11:07 ب.ظ.

    فکر کنم من و شما می تونیم دوستای خیلی خوبی واسه هم باشیم.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,024 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: