تیرامیسو، ژیمناستیک و چند اتفاق دیگر که باعث بخار شدنش شد

طی یک سالی که می‌دیدمش، «جادوگر» برایم تبدیل به نماد شکست در زندگی شده بود. از ظاهرش بدم می‌آمد، از رفتارهایش بدم می‌آمد، همین که باهاش در ارتباط بودم به نوعی طبقه‌ام در هرم جنسی را تعریف و تثبیت کرده بود. سکس‌مان خوب بود و برای همین به این نتیجه رسیده بودم که واقعن «سهم طبیعی» من از دنیا همین است و نباید بیشتر تلاش کنم و همین بیشتر ناراحتم می‌کرد. از تک‌تک کارهایش و سلول‌هایش متنفر بودم و هربار هم که دیدارمان تمام می‌شد تصمیم می‌گرفتم که دیگر نبینمش، دور و بری‌هایم هم همه همین توصیه را می‌کردند اما خب مثل یک اعتیاد هی بر می‌گشت.

از همان اولین دیدارمان هی تلاش کرده بودم ازش فاصله بگیرم و همه چیز را تمام کنم اما باز هم هر چند ماه یک بار (گاهی هر چند هفته) که بدنم الزام خیلی جدی جفت‌گیری داشت دم‌دستی‌ترین آغوشی که پیدا می‌کردم آغوش همین آدم بود و خب طبعن دم‌دستی‌ترین آغوشم را انتخاب می‌کردم. جادوگر هم بعد از تقریبن یک سال رابطه‌ی این شکلی دیگر به موجود رامی تبدیل شده بود و ایرادهایی که اوایل می‌گرفت هم گویا همه‌شان حل شده بودند. آخرین باری که گفته بود احساس بدی می‌کند که رابطه‌مان صرفن تختخوابی است بهش گفته بودم که تو سیمون دو بوار ایران هستی و این مدل رابطه کار هر کسی نیست و تو الآن خامه‌ی زنان روشنفکر ایرانی هستی و مردم حرفش را می‌زنند اما پای عمل که می‌رسد می‌گوزند و همه‌ی‌ اینها را به ضرب دو تا مارتینی گران‌قیمت پایین داد و خب دیگر تا مدتها خبری از این جنس اعتراض‌هایش نبود. تازه جنس خود اعتراضش هم برای من اصلن آزارنده نبود، چون بیشتر به خودش مربوط می‌شد، یعنی از دست خودش ناراحت بود که چرا نمی‌تواند رابطه‌ی تختخوابیش را هضم کند، و تنها اشاره‌ی کوچکی هم کرد که مثلن توی مهمانی‌های مشترک که می‌بیند من مثل یک گرگ با دهان باز بطوری رقت‌انگیز با همه و هرجاندار ماده‌ای شانسم را امتحان می‌کنم، خب همین کمی آزارش می‌داد؛ اما نکته‌اش این بود که مرا زیر سوال نمی‌برد و توی آن روز به‌خصوص که مارتینی‌ها را قلپ قلپ می‌داد پایین و از من مهمل می‌شنید واقعن ایرادی به من وارد نمی‌کرد، ایرادش خودش بود که چرا اینطوری عکس‌العمل نشان می‌دهد و چرا ناراحت می‌شود؛ از دست خودش شاکی بود و احساس می‌کرد هنوز به میزان لازم «مدرن» نشده.

به غیر از این بحث، هر از گاهی تک‌مضراب‌های دیگری هم می‌زدم، چون به نظرم جادوگر لازم داشت که یک سری استدلال توجیهی همیشه در پس‌زمینه دیدارهایمان در جریان باشد و همیشه به نوعی رفتارش را توجیه کنم. من که دقیق نمی‌دانم توی ذهنش چه می‌گذشت اما انگار بدش نمی‌آمد که به نوعی هرچند زیرپوستی بهش یادآوری کنم که او فاحشه نیست و حتی همان اوایل یکبار گفت که من مثل فاحشه‌ها با او برخورد نمی‌کنم و این خیلی خوب است، من هم شیهه کشیدم که عزیزم این چه حرفی است و توی دلم هم فکر می‌کردم چقدر همه‌ی آدمها یک تصویر به‌خصوصی از اندرکنش «مرد» با «فاحشه» دارند. اینکه مهم نیست، اما با این پیش‌زمینه به تجربه فهمیده بودم که لازم است هر از گاهی چند کلمه‌ای در مورد پیش‌رو بودن جادوگر و عقب‌مانده بودن بقیه سخنرانی کنم؛ معمولن هم چون آدم بی‌مبالاتی هستم آدم‌های دم‌دستی‌ای که می‌شناخت را برای کوبیدن انتخاب می‌کردم و ناراحتی‌ای هم از اینکار نداشتم، یعنی اصولن خیلی وقت است هیچ رفتار به‌خصوصی که انجام می‌دهم را برچسب «شیطانی» نمی‌زنم و شاید توجیهش بدبختی خودم باشد، یعنی فکر کنم «شرایط کنونی‌ام» اجازه هر رفتاری را به من می‌دهد.

محصول نهایی این استراتژی‌ام این شده بود که رابطه‌ام با جادوگر به ثبات رسید و جفتمان حد و حدود خودمان را می‌دانستیم و اصطلاحن «شگفت‌زده» نمی‌شدیم. یعنی بهتر است بگویم من شگفت‌زده نمی‌شدم. بهرحال آن اوایل جادوگر هنوز امید داشت که از من یک پارتنر خوب بسازد. پارتنر هم در ذهنش یک مفهوم کاملن دینامیک بود و متناسب با شرایط، تعریفش عوض می‌شد، یعنی در بهترین حالت می‌شد شوهر، کمی پایین‌تر می‌شد دوست‌پسری که قابلیت شوهر شدن دارد، کمی پایین‌ترش می‌شد دوست‌پسری که می‌دانی عمر مفیدش چند ماه است اما بهرحال چیزی به عنوان «رابطه» باهاش تشکیل می‌دهی و جلوی دوستانت مانورش می‌دهی و با هم دعوا می‌کنید و بعد آشتی می‌کنید و مرحله‌ی آخرش هم می‌شد پارتنری صرفن تختخوابی. از همین عملگرایی جادوگر خوشم می‌آمد؛ علیرغم اینکه خودش را به حواس‌پرتی می‌زد و گهکاهی هم وارد فاز پروانه‌مزاجی می‌شد، اما با اینحال خیلی مهندسی شده من را بررسی کرد و گرچه با دلخوری، اما پله پله درجه‌ی مرا نزول داد و در نهایت قبول کرد من چیزی بیشتر از یک آلت تناسلی افسرده نیستم.

ولی تا به اینجا برسد رویش کلی کار «فرهنگی» کردم و خودش هم احتمالن با خودش کلنجار رفت و خلاصه دو-سه ماهی طول کشید تا به این مرحله‌ی «قبول» برسد و تا رسیدن به این مرحله کماکان زمان‌هایی بود که من شگفت‌زده می‌شدم. مثالی که به ذهنم می‌آید یکی از همان دیدارهای اول‌مان بود که هنوز امیدوار به تغییر من بود. گفته بود می‌خواهد غذای مورد علاقه‌ام -بیف‌استروگانف- درست کند و یک عصر جمعه با یک کیسه مواد اولیه که از یکی از سوپرمارکتهای اعیانی خریده بود آمد خانه‌ی من. همینطور که محتویات کیسه را توی یخچال خالی می‌کرد یکی یکی توضیح هم می‌داد: «گوشت زودپز خریدم، از این آشغال دیرپز ارزونا نیست، زود نرم نرم می‌شه تو دهن آب می‌شه،» و بعد که پیازها را چپاند توی یخچال دو تا بسته دسر آماده هم از توی کیسه‌اش در آورد و گفت «اینم تیرامیسو، برا تایگرم که قوی بشه.» من هم چاره‌ای نداشتم جز اینکه سرم را بیندازم پایین چون احساس کردم هر واکنش دیگری بعدها باعث سرافکندگی بیشترم خواهد شد. رفتم سرم را به آیپادم گرم کردم و تلاش کردم زودتر مست بشوم. از دور نگاهش کردم که چطور آشپزی می‌کند و این همان لحظه‌ای بود که خیلی درونی فهمیدم که واقعن الآن جای اشتباهی هستم چون من وقتی کسی را دوست دارم موقع آشپزی‌اش هی لای گل و گردنش هستم و وزوز می‌کنم و دماغم را لای گردن و شانه‌های طرف می‌مالم؛ این عادتم است.

فردا صبحش هم در حالی که من هی به انحاء مختلف علامت می‌دادم که وقت رفتنش است نمی‌خواست بفهمد یا شاید نمی‌خواست برود. خیلی خونسرد داشت وسط هال خانه‌ی من حرکات کششی انجام می‌داد. دورانی بود که زیاد پورتیسهد گوش می‌کردم و جادوگر هم همراه ضربهای بعضن عجیب پورتیسهد یواش یواش حرکات کششی‌اش را به نوعی ژیمناستیک تغییر داده بود. می‌دیدم چطور پاهایش را باز کرده و کف پاهایش را روی پارکت سُر می‌داد و زاویه‌ی بین رانهای چاق و گوشتالویش هی باز و بازتر می‌شدند. واقعن منظره‌ی جالبی نبود. پاهایش زشت و کوتاه بودند و باسنش هم بسیار گنده بود. خودش خیلی به باسن بزرگش مفتخر بود و تعمدی با لنگر انداختن سنگین به کمر و باسنش راه می‌رفت و چپ و راست می‌شد؛ حتی خاطره‌ی ترسناکی ازش دارم که از روبرو توی پیاده‌رویی بهم نزدیک می‌شد و قشنگ دامنه‌ی حرکات نوسانی باسنش کل عرض پیاده‌رو را پوشش می داد. لابد فکر می‌کرد پشت سری‌هایش از این همه زیبایی باسن در حال مردن هستند، اما کافی بود کمتر لنگر می‌انداخت و به جایش کمی فکر می‌کرد: واضح بود که من «مرد باسنی» نیستم. خوشبختانه توی دورانی هستیم که همه چیز رو است و کسی خدای نکرده خواسته‌هایش را پنهان نمی‌کند مبادا که دچار مشکلات روحی-روانی بشود و مثلن واضح است که فیفتی سنت و اسنوپ داگ و امی‌نم مردان باسنی هستند و حتی برای مخاطبین کند-ذهن‌شان قضیه را حلاجی هم کرده‌اند؛ مثالی از ترانه‌ی «اونو بلرزون» اثر امی‌نم:
«شِیک / دت / اس فور می / شیک دت اس فور می.»
علاوه بر اینها واقعن نمی‌فهمیدم چرا نمی‌رود و چرا صبح روز تعطیل دارد وسط خانه‌ی من ژیمناستیک می‌زند. ماهیتابه‌ی املت صبح را که شستم دیدم فریادش بلند شده که «صد و هشتاد زدم!» من هم برگشتم و نگاهش کردم. واقعن زده بود و بعد هم در کمال وقاحت داشت باسنش را می‌لرزاند و قهقهه می‌زد. باور کردنی نبود آن ران‌های گوشتالو چطور اینقدر از هم جدا شده بودند. یک لحظه ترسیدم که نکند «پاره» بشود و کلن امعاء و احشائش بریزد کف خانه‌ام و خب باز خوب بود که کف خانه پارکت بود و تمیز کردنش به نسبت آسان. کلن هم نمی‌فهمیدم منظورش چیست. آیا فکر می‌کند اینکه مفاصل لای پایش اینقدر نرم هستند مثلن پارامتری مهم برای من است؟ شاید اینکه می‌تواند صد و هشتاد بزند مثلن توی زایمان طبیعی نکته‌ی مثبتی است؟ اما واقعن تولیدمثل احتمالی جادوگر و مشخصن فرایند زاییدنش به هیچ عنوان برای من جالب نبود. به غیر از این، صرفن غم‌انگیز است که صبح‌های آخر هفته املت بخوری و زنی وسط هال خانه‌ات صد و هشتاد بزند، مخصوصن با آن رانهایی که هر کدام اندازه یک مارتادلای بسیار ضخیم بودند، منتها مارتادلاهایی که بنابه دلایل نامعلومی عفونت کرده‌اند و کلی جوش‌های سر قرمز روی‌شان است. دوباره بهش نگاه کردم که چطور خوشحال روی پارکت لِنگ‌های کلفتش را از هم باز کرده و احساس کردم هر لحظه ممکن است املت‌ها را بالا بیاورم.

بعد از رسیدن به دوران «ثبات» دیگر خبری از تیرامیسو و ژیمناستیک نبود. کارمان را می‌کردیم، حالا نه به این خامی، طبعن با ادا و اطوار استاندارد این کارها، و البته همیشه حواسش بود که مبلغ معتنابهی هم خرج کنم، مثلن سینما و رستوران و اینها. در آخرین تلاشم، بعد از دو-سه ماه ندیدنش برایش اس‌ام‌اس دادم که «ببینیم همو». آن زمان توی یک سوییت با خواهرم زندگی می‌کردم و ج هم می‌دانست. پیغامم مختصر و مفید بود: معلوم بود که مکان دارم. جواب داد که آره چه عالی و برویم بیرون. فکر کردم مثل همیشه قضیه‌ی کندن شام و سینما است و برای استفاده بهینه از مکان گفتم که اول بیاید پیشم و «بعدش» می‌رویم بیرون. زد که حوصله‌ی خانه ندارد. زدم که خواهرم کلاس دارد و دیروقت می‌آید. وانمود کرد که تازه دوزاری‌اش افتاده که منظورم چیست و گفت که پریود است. عملن با زرنگی مرا توی موقعیت سختی قرار داده بود. به نظرم بدجنسی بود، خودش می‌دانست و تاریخچه‌ی رابطه‌مان هم نشان می‌داد که ما هیچوقت نرفته‌ایم بیرون که صرفن با هم «گپ» بزنیم ولی با اینحال به روی خودش نیاورده بود و مرا توی موقعیتی گذاشته بود که محنت مصاحبت خشکش را بپذیرم.

من هیچ کار به خصوصی توی زندگیم انجام نمی‌دهم و گه‌گاه اینقدر علافم و حوصله‌ام سر می‌رود که فقط باسنم را می‌خارنم و الکی توی تخت غلت می‌زنم، اما با اینحال کارمندی یک جوری است که آدم به اوقات فراغتش حساس می‌شود و الکی خرجش نمی‌کند، یعنی حداقل توی ذهنش برای‌شان برنامه دارد، کما اینکه در نهایت هم برنامه‌ها بخار می‌شوند و آدم کاری نمی‌کند. توی آن روز به خصوص هم من یکهو فکر کردم حالا که قضیه سکس مالید، اصلن بد نیست که بروم و موهایم را کوتاه کنم، به این نتیجه رسیده بودم که یا امروز و یا هیچ روز دیگری، هی به موهایم دست می‌کشیدم و فکر می‌کردم با این همه مو شرم‌آور شده‌ام، یعنی شرم‌آورتر از همیشه.

به زعم خودم خیلی زبان‌بازی کردم و قضیه دیدارمان را پیچاندم، برای پنج دقیقه هم به نظر می‌رسید که چرب‌زبانیم موفقیت‌آمیز بود اما سر پنج دقیقه اس‌ام‌اس داد که «احساس بدیه وقتی می‌فهمی آدمو فقط واسه کس می‌خوان.»

قضیه را با زبان‌بازی بیشتر جمع کردم اما کمی عذاب وجدان داشتم، تقریبن به مدت دوازده ساعت؛ ولی بعد به این نتیجه رسیدم که این آدم صرفن دوست دارد «قربانی» باشد. نقشی که این روزها همه دوستش دارند، چون مترادف بی‌مسئولیتی هم هست؛ همه چیز تقصیر «دیگران» و «شرایط» است، این قانون قرن جدید است. بعد فکر کردم من هم می‌توانم همین حرف را توی موقعیت‌های دیگر بزنم و بعد اصلن کجایش بد است؟ چون کاف را با تشدید تلفظ می‌کند بد است؟ یا چون من زورش کرده‌ام؟ یا اینکه لذت نمی‌برد؟ یا اینکه طلب و بدهی داریم و قضیه اخاذی است؟ هیچ‌کدام اینها نیست. دو تا آدمی که آگاهند به تصمیم‌هایشان و تبعاتش و همه چیز هم شفاف بوده؛ ولی با اینحال این آدم دوست دارد که فکر کند قربانی سوءاستفاده «مرد»هاست.

هفته‌ی بعدش چند نفر را دعوت کرده بودم و ج هم -به ناچار- جزوشان بود. زنگ زد که دوستش آمده پیشش و نمی‌تواند بیاید، مگر اینکه – معلوم بود که می‌خواهد با دوستش بیاید، همینطور که داشتم پیتزاهای یخ‌زده و شراب‌های ارزان‌قیمت برای دورهمی شب می‌خریدم دعوت‌شان کردم که هر دو بیایند. طبق عادت معمولش دیر آمد، عموی فسیلم هم توی همین فاز گیر کرده: هنوز فکر می‌کنند دیر آمدن نوعی کلاس است. وقتی که آمدند من کمی سرم گرم بود و نمی‌دانم به این خاطر بود یا چیز دیگر ولی بهرحال اینطور به نظرم رسید که دوست ج از جنس انسان نیست. فراتر از زن بود؛ اوبر-فام. اولش حتی ناراحت بودم که ج و دوستش کفش‌های‌شان را در نیاورده‌اند (چون تازگی‌ها نماز می‌خوانم) اما بعد که چتری‌های مشکی‌اش را دیدم پیش خودم گفتم با همین آل‌استارهای کهنه‌اش باید مرا بزند، لگد بزند توی پهلویم و حتی لگد خوردن از این اوبرفام هم برای من دستاورد است. بعد هم بحث بیخودی شد راجع به مثلن ویزا ولی اوبرفام که دهانش را باز کرد و کلام که از دهانش خارج شد به قدری خوش‌لحن، متین و شیوا بود که انگار نه انگار دارد در مورد پیش‌پافتاده‌ترین مسائل حرف می‌زند. از این آدم‌هایی بود که بلد هستند حرف بزنند، تون صدای‌شان به گویندگی رادیو می‌خورد، در قیاس با اینها صدای بقیه شبیه قارقار زشت یک دسته کلاغ مریض می‌شود. من فقط به این فکر می‌کردم که چرا بقیه‌ی ما هم حرف می‌زنیم؟ چرا زبان داریم؟ چرا زبان‌هایمان را با قیچی نمی‌بُریم، چرا قارقارمان را قطع نمی‌کنیم تا فقط اوبرفام حرف بزند و ما بشنویم و اشک بریزیم؟

یواش یواش جمع را ترک کردیم، اول توی آشپزخانه‌ی اوپن، جوری که هم توی جمع بودیم و هم توی جمع نبودیم و بعد هم سُر خوردیم توی بالکن. شاید رفتارم به عنوان میزبان زیبا نبود اما مطمئنن اشتباه هم نبود. دو تا چهل و پنج دقیقه با هم توی بالکن حرف زدیم و نکته‌اش هم این است که من تقریبن بی‌تقصیر بودم چون خودش می‌خواست سیگار بکشد. من از کودکی تا بحران میانسالی‌ام را با جزییات مبسوط برایش توضیح دادم و دقیقن از این حالتهایی را داشتم که انگار کلی سال است طرف را می‌شناسم. خریت کردم و شماره‌اش را نگرفتم، یا شاید خریت بزرگتر این بود که نبوسیدمش و به قول دوستی توپ را توی زمینش نینداختم یا مثلن بازی را ناگهانی به مرحله‌ای بالاتر نبردم، به جای همه‌ی اینها یک کارت خشک و خالی دادم و عین احمقها گفتم تماس بگیریم و برویم سینما و از این حرفها.

ج شاکی بود. بعدن شنیدم که تقریبن بهم بد و بیراه گفته توی جمع و موقع خداحافظی هم رسمن چشم و ابرو می‌آمد و تنفسش از شدت خشم صدای خرخر می‌داد. همانجا فهمیدم که زیرآبم را می‌زند و این اولین و آخرین دیدار من با دوستش است و دقیقن هم همین شد. دو هفته‌ای منتظر نشستم و آخر سر از دوست و آشنا خبردار شدم که جادوگر بدسرشت زهر خودش را ریخته. استدلالش را می‌دانم، می‌گوید فلانی، یعنی من، دنبال دوست‌دختر و رابطه نیستم و اگر هستم چه کسی بهتر از خودش؟ توضیح اینکه چرا آدم‌ها همدیگر را جذب نمی‌کنند خیلی سخت است و برای همین معمولن سربسته می‌گویند «تایپش» به من نمی‌خورد. من هم بارها همین را به ج گفته بودم ولی خب نفس آدمها را توی این زمانه اینقدر بزرگ کرده‌اند که کسی قبول نمی‌کند که «زشت» است، که باسنش دفرمه است، که ریش دارد، که دهانش بوی تونل وحشت می‌دهد؛ که موهایش اینقدر زبر است که هربار صورتم به موهایش می‌خورد گریه‌ام می‌گیرد اما باید وانمود کنم از خوشحالی دسترسی به این موهای زبر است که اشک شادی می‌ریزم، آدمها این چیزها را نمی‌فهمند چون همه شاهزاده هستند و بزرگتر که می‌شوند تبدیل به ملکه می‌شوند، همه‌شان هنرمند هستند، باسواد هستند اما به نحو عجیبی هنر و سوادشان به پول تبدیل نمی‌شود و کماکان وصل به این و آن و عمومن پدرشان هستند، الآن هم دنبال یک «مرد» دیگری هستند که تامین‌شان کند و بعد جالب است که مدام هم شکایت از سوءاستفاده دارند. اینها را که نمی شد بهش گفت، چون خودش را بهترین مورد برای دوستی و رابطه می‌داند و من هم بارها و بارها و به ناچار خیلی واضح گفته بودم که به هم نمی‌خوریم.

این دو اتفاق پیاپی فکر کنم برای ج کافی بود که من برایش تمام بشوم. من هم دقیقن از هر دوی این اتفاقات ناراحت بودم و از طرفی می‌دانستم سکس‌های تقریبن مجانی‌ام به آخر رسیده‌اند. اینکه دوستش هم زنگ نزد را هضم کردم، می‌گفتم آدمی که ج با ادبیات سخیفش می‌تواند مُخش را بزند همان بهتر که زنگ نزند؛ طبعن خاطره‌ی چتری‌هایش و جور دوست‌داشتنی‌ای که حرف می‌زد و البته آن بالکن طولانی‌مان کمرنگ شده بود، این هم از تبعات کارمندی است: همه چیز شتاب می‌گیرد و هر چیزی نهایتن چند روز پررنگ است و بعد محو می‌شود.

یواش یواش هم متوجه شدم خشم اصلیم از ج نه به خاطر آن اس‌ام‌اس مبتذلش است و نه به خاطر اینکه پیش دوستش بهم لجن پاشیده و عملن مانع تماسش شده، بلکه خیلی بیشتر به خاطر این حرفش است که گفته فلانی میزبان «بی‌تربیتی» بوده، تا زن دیده مهمان‌هایش را ول کرده و رفته توی بالکن و آب از دهانش سرازیر است. در واقعیت دو تا کار اولش تبعات خیلی جدی‌تری برایم داشتند و حمله‌ی سومش صرفن یک حمله‌ی مفهمومی بود، یک توهین که شاید بتوان توجیه کرد که داغ کرده و یک چیزی گفته، اما با این‌حال این آخری را هیچ وقت هضم نکردم و ذهنم جوری رویش قفل کرد که دیگر بهش زنگ نزدم و به نوعی همین سه تا اتفاق و توالی آزاردهنده‌شان قال قضیه را کند؛ خودم که توانایی بریدنش را نداشتم چون برای آدم‌های بی‌عرضه‌ای مثل من سکس مفت و مسلم چیزی نیست که به این سادگی‌های بشود ازش برید. الآن که فکرش را می‌کنم خوشحالم و فکر می‌کنم هیچ جور دیگری امکان نداشت که از شرش راحت بشوم. نمی‌دانم، شاید هم غم‌انگیز است که این‌قدر ناتوانم که باید منتظر قضا و قدر بنشینم تا کارهایی که خودم جنم انجامش را ندارم خود به خود اتفاق بیفتند. این زاویه‌ی نگاه را بیشتر می‌پسندم. بیشتر به کارمندی و میان‌سالی‌ام می‌خورد.

Advertisements

102 Responses to “تیرامیسو، ژیمناستیک و چند اتفاق دیگر که باعث بخار شدنش شد”


  1. 1 زينب آوریل 21, 2013 در 4:44 ب.ظ.

    ج بيچاره گناه داره تقصير خودش نيست كه زشته مى تونستى خيلى ساده بهش بگى دوست دارى چجورى باشه كه تو هم خوشت بياد …هم خودتو گا..دى هم اونو هم اعصابشو

  2. 2 sarah آوریل 21, 2013 در 5:28 ب.ظ.

    بیشتر اینجوریه که شاید آدم بخواد خودشو بزنه به ندیدن. یعنی تقریبا همه از واقعیت پشت پرده تک تک کارای روزمره، یا از انگیزه های بی ارزش و خودخواهانمون خبر داریم. اما ترجیح میدیم وانمود کنیم طور دیگه ایه وگرنه زندگی غیرفابل تحمل میشه. دوستتونم احتمالا تمام مدت ته دلش میدونسته چرا پیش شماست اما خوب اینکه رک واقعیت کوبیده شه تو صورتش لابد خوشایند نبوده. یه جورایی میشه بهش حق داد..
    اینجوری که شما مینویسی زندگی سراسر نکبت به نظر میاد. غم انگیزه. البته نه اینکه بگم اگه از نکبته حرف نزنیم درست میشه. راستش حرف زدن ازشم چیزی رو عوض نمیکنه! … اما خوب آدمی که همینا رو نوشته یک خط مینویسه که اگه کسی رو دوست داشته باشه موقع آشپزی میپیچه به پروپاش و این یه طور توضیح ندادنی حال منو -برای چند لحظه کوتاه خوب میکنه که خودش غنیمته. امیدوارم یه چیزی حال شما رو هم خوب کنه

  3. 3 شیرین آوریل 21, 2013 در 6:42 ب.ظ.

    خب همون طوری که تو اینرسی داری اونم اینرسی داره. خیلی هم بد نیست که آدم گاهی خودشو بسپره دست باد تا ببینه چی میشه. ولی اذیت شدن از حالت بی تصمیمی یه حالت ذاتی داره. یعنی باید خیلی به خودت مسلط باشی که از بی تصمیمی ناراحت نشی. نکته مثبت این نوشته اینه که وقتی یه آدم درست سر راهت میاد می تونی ازش خوشت بیاد. یعنی بهت یه امیدی هست. برای من خواننده هم خوبه یعنی خوشحالم می کنه. فقط الان دارم به این فکر می کنم که چقدر جالبه که آدم وقتی یه مدت زیادی زندگی یک نفر رو دنبال می کنه از بازیابی توانایی دوست داشتنش خوشحال میشه. هاگ یو از راه دور :)

  4. 4 پونه آوریل 21, 2013 در 6:44 ب.ظ.

    سلام خرسه یه عالمه برات نوشته بودم که دست باز اشتباه کرد و همش پرید. اگر تونستم بر می گردم و دوباره می نویسم. یه عالمه حرف دارم باهات.

  5. 5 پونه آوریل 21, 2013 در 7:40 ب.ظ.

    چیزهایی که می گم نه نصیحت ه ، نه سرزنش نه هرچیزی دیگه ای ااز این جنس . چرا که خودم تحمل این جور حرف ها رو ندارم. حرفام خیلی ساده از زاویه ی دید متفاوت و بی طرفانه است. خیلی ساده. همینو بس.
    1) تو با تفکرات مثلا مدرن اونو مجاب کردی که به این رابطه ادامه بده. در حالی که خودت تحمل دیدنش رو نداری. کل ج رو شطرنجی کردی و فقط … رو می بینی و این ظلم واقعی هم به خودت هم به ج هست.
    2) مثل گرگ با دهان باز برای یک زن بسیار سخت و فرساینده است . در هر رابطه ای ودر هر سطحی ولو هدف فقط ارضا شدن باشد.
    3) او فاحشه است چون هست. نه برای سکس برای تعدد سکس . البته شاید بتوان همین رابطه ی سکس را نوعی تعامل اجتماعی برای رفع نیاز مثل معاشرت دانست.
    4) بدبختی تو از خود توست. از رابطه ای که برای ادامه اش مجبوری حرف هایی بزنی که از واقعا بهه ان ها اعتقادی نداری
    5) آدم باید در شرایط کنونی اش آدم باشد و گرنه در شرایط ایدهآل آدم بودن کار سختی نیست
    6) تو در واقع همان آلت تناسلی افسرده هستی و هیچ کس به تو نزدیک تر از خودت نیست و هیچ کس تو را بیشتر از خود دوست ندارد . شاید فکر کنی که دارد ولی ندارد. این یک واقعیت است.
    7)تو دماغت را لای موهای او نمالیدی چون می دانستی جای اشتباهی هستی ولی ج هنوز به جایی که ایستاده بود امید داشت و عامل این امید واهی ، آگاهانه تو بودی.
    8) عذاب وجدان به مدت 12 ساعت بسیار امیدوار کننده است. 9
    9) چون تازگی ها نماز می خوانم ، تو هنوز به چیزهایی در عمق وجودت باور داری هر چقدر کهه زور بزنی مدرن فکر کنی و مدرن زندگی کنی و مدرن بگایی. و این یعنی تضاد های بزرگ خطر ناک در وجود تو.
    این حرف ها همه شان بی طرف و از دور بود.امیدوارم بیشتر فکر کنی نه بخاطر ج که برای خودت. برای زخم هایی که با دست خودت به روحت می نشانی . برای ترس از روزهایی که بوی تعفن روحت تمام زندگی ات را فرا بگیرد. آخرش شاعرانه شد. زندگی و رفتار هر کس به خودش ربط دارد و من همچنان پست هایت را می خوانم . و همچنان نظر نمی دهم.

  6. 9 tooshe آوریل 21, 2013 در 8:29 ب.ظ.

    در وبلاگ آدامس هم نوشتم، جلل الخالق که توصیفات «ران چاق و پای کوتاه و موی زبر» دقیقا فیزیک رودین را هم توصیف میکنه.
    کاش خدابیامرز فروید زنده بوده

  7. 10 سمیه آوریل 21, 2013 در 9:20 ب.ظ.

    به نظرم تو خیلی آدم بذله گویی هستی خرسی . یعنی من وبلاگ نویسی ندیدم که خودش ، دیگران و این زندگی احمقانه رو به این قشنگی به تمسخر بگیره . بر خلاف تصور بقیه من فکر می کنم تو نه تنها افسرده نیستی بلکه خیلی پرانرژی و کولی !

  8. 11 نازنین آوریل 21, 2013 در 9:40 ب.ظ.

    در مورد ج کاملن حق با توست . شاخش کنده شد خلاص شدی. دوستش یک بار دیگه جای امتحان کردن داره. خیلی کژوال وار و اینا.البته اگه دیدیش.

    حالا احتیاجیم به نصیحت نداری:(ا

  9. 12 boroba آوریل 21, 2013 در 10:18 ب.ظ.

    این نقل قول خدا بود!
    «اینم تیرامیسو، برا تایگرم که قوی بشه.»
    خدا بگم چیکارت کنه خرس بدجنس! :D

  10. 13 Zara آوریل 21, 2013 در 11:04 ب.ظ.

    خوش بحال کسی که تو دوستش داشته باشی: -علامت گیومه نمی دانم کجاست روی این کیبرد-
    چون من وقتی کسی را دوست دارم موقع آشپزی‌اش هی لای گل و گردنش هستم و وزوز می‌کنم و دماغم را لای گردن و شانه‌های طرف می‌مالم؛ این عادتم است.

  11. 14 Zara آوریل 21, 2013 در 11:07 ب.ظ.

    در ضمن کی گفته موقع پریود نمی شه سکس کرد؟

  12. 15 sarabandt آوریل 21, 2013 در 11:16 ب.ظ.

    اوج عدم صداقتت در اینجاست که آدمی رو که حاضری اینقدر وقیح توصیف کنی، آدمی که به وضوح هیچ معنی‌ای برات نداره جز یک عضو جنسی، در حدی که نمی‌تونی ابدا، حتی یک بار هم استثنا‌ً، از معاشرتش لذت ببری رو باز هم می‌ری و می‌بینی و باهاش هم رو راست نیستی. حتی می‌شینی براش توجیه می‌کنی که اون خیلی هم مدرنه که به تو می‌ده. (مدرن؟ چه افتضاحی. مدرنی نیست که آدم با کسی که هیچ ارزشی براش قائل نیست بخوابه. حتی با فاحشه هم نباید چنین رفتاری بشه) شاید اون توی ذهن خودش هنوز اصرار داشته تو رو شبیه یک انسان ببینه، که بهت می‌گفته بری باهاش سینما با اینکه پریود بوده یا مهمونی‌ت میومده. اما تو در حقارت خودت غرق بودی و اون رو هم به دنیای حقیرانه‌ت وصله زده بودی. از نظر من، لازم نیست مردی حتما به یک زن به زور تجاوز کنه تا بشه در موردش گفت «مجبورش کرده». تو به دروغ مجابش کردی که انسان ارزشمندیه و تو این ارزش رو می‌فهمی در حالی که چیزی که واقعا توی ذهنت بوده این بوده که «هربار صورتت به موهایش می‌خورد گریه‌ات می‌گیرد». برگرد به داستانی که گفتی نگاه کن و دوباره فکر کن در مورد قضاوتت از خودت و از اون؛ به خصوص اون جایی که بعد از روضه‌ای که در مورد صلب مسئولیت خوندی برگشتی و گفتی «دو تا آدمی که آگاهند به تصمیم‌هایشان و تبعاتش و همه چیز هم شفاف بوده». ۱) اگه همه‌چیز شفاف بوده بعید پای سیمین دوبوار لازم بوده وسط بیاد. ۲) این جمله خودش اپیدمی صلب مسئولیته. ۳) این رو بذار کنار اون حرف «سکس مجانی». برای تو سکس مجانی بوده. برای اون تو هنوز آدم بودی – حتی اگر خلاف خواستت.
    آدمی نیستم که راه بیفتم به این وبلاگ و اون وبلاگ ایراد اخلاقی بگیرم. اعتقاد دارم که حقارت و کثافت آدم‌ها در نهایت به خودشون مربوطه. این‌ها رو نوشتم چون نوشته‌ات بی‌نهایت منو یاد تعدادی از مرد‌هایی که می‌شناسم انداخت و برای اولین بار بود که داستان رو از نگاه اون‌ها هم می‌دیدم؛ کثیف بود، متاسف شدم. عمیقا معتقدم جادوگر خیلی بیشتر انسان بود توی این داستان. نه زشتی و نه تمایل به صرفا «کس» نبودن آدم رو کمتر از انسان نمی‌کنه. اون جمله‌ای که در مورد بی‌تربیتی میزبان گفته رو هم بذاریم کنار توصیفاتی که خودت اینجا آوردی می‌بینیم که پر هم بی‌راه نگفته. یا حتی اگه گفته فلانی دنبال دوست‌دختر و رابطه نیست: اگه ترجیحت اینه که خودت رو صرفا در حد یک آلت جنسی افسرده نشون بدی، از همون دست هم پس می‌گیری.
    یک حسی بهم میگه دوست دلبر جادوگر الان داره خود تو رو با ادبیاتی مشابهِ توصیف تو از دوستش توصیف می‌کنه.

  13. 19 hamid آوریل 22, 2013 در 6:32 ق.ظ.

    آقا خیلی باحال مینویسی

  14. 20 جودی آوریل 22, 2013 در 8:01 ق.ظ.

    ینی عاشق صراحتتم! بعدم یهو احساس وطیفه کردم که نظرمو بگم :)

  15. 21 فایزه آوریل 22, 2013 در 9:05 ق.ظ.

    ﺩﻟﻢ ﺧﯿﻠﯽ ﮔﺮﻓﺖ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ. ﮐﺎﺵ ﻫﻤﻮﻥ ﺩﻓﻌﻪ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻓﻘﻂ ﺑﺮﯾﻦ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﻭ ﮔﭗ ﺑﺰﻧﯿﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ، ﺗﻤﻮﻡ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯼ. ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪﯾﺖ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺑﻮﺩ. ﺣﺎﻻ ﺗﺸﻮﯾﺶ ﺍﯾﻦ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺎ ﯾﻪ ﺝ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺎﺯ ﺑﯿﻔﺘﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﻭﺿﻊ؟

  16. 22 مریم آوریل 22, 2013 در 10:09 ق.ظ.

    من خیلی وقته که خرس رو می‌خونم و جالبه که من رو هم این نوشته خیلی ناراحت کرد. یکجور نکبتی به جون آدم میریزه این نوشته‌ش. ولی من هیچ‌وقت فکر نکردم خرس داره خاطرات خودش رو می‌نویسه که بگم حالا چرا با یکی که خوشش میاد نمی‌خوابه یا چون افسرده‌س واسه اینه که اینجوریه یا کامنتهای دوستان که بالا اومده. برای من خرس یه نویسنده‌‌‌ی خوبه که بلده روابط اجتماعی رو خوب تحلیل کنه و اون رو با خواننده به اشتراک بذاره. شاید چون نوشته‌ها از زبان اول شخص‌ه، خواننده به اشتباه می‌افته که نویسنده و شخصیت داستان یکی هستند ولی من همیشه اینها رو دو تا آدم دیدم و فکر کردم خرس داره تمرین نوشتن میکنه.

  17. 23 np آوریل 22, 2013 در 11:19 ق.ظ.

    To be honest this type of women disgust me and those who try to support her annoy the hell out of me. At the very best she’s an extremely extremely stupid person who is rushing to a booty call and believes the classic sweet nothings she’s told. By the sound of it she extracts her fee from dinner and movies. At worst, she is a manipulative person who is trying to use guilt and an illusion of a relationship to victimize herself and guilt people into commitment. Don’t get me wrong. I am a woman myself and a more conservative one at that, but I think only desperate people will self worth next to nothing do this (or maybe teenagers). Normal women who look for commitment might make a mistake, they might sleep with someone and then realize their goals for a relationship is different, and hence stop, or else they might look for casual involvements and thus lower the expectation of commitment. Only twisted women answer booty call after booty call especially when the boundaries of the relationship is so clearly defined (e.g. no contact after three months, then a call to meet up(.

    And add to that, yes, lady, he hasn’t been in touch for months, he is obviously not interested in your intellect or your conversation, he is only interested in you for sex, he cancels a date when he realizes there is no prospect of sex, YET you show up at his party! I mean honestly a dog has more self worth than this.

  18. 25 خنگول آوریل 22, 2013 در 1:17 ب.ظ.

    داستان بعدی رو در مورد کلاغ بنویس
    یادت نره ها
    منتظرم

  19. 26 ناشناس آوریل 22, 2013 در 3:17 ب.ظ.

    baazi az commentaye inja ro ke khoondam fahmidam ke hanooz ensaniat beine ma iraniha namorde,kheili az khoondane in neveshte moteasef shodamva az vojoode hamchin mardhai sharmande,

  20. 27 ماندانا آوریل 22, 2013 در 4:55 ب.ظ.

    چطور با چندتا جمله ساده در انتها، کل مزخرف بودن متن، یا باور مطرح شده در متن، رو پنهان کنیم.

  21. 28 زهرا از امام زاده حسن آوریل 22, 2013 در 6:46 ب.ظ.

    خوب نبودی . اولین باره این حس رو در موردت دارم. ولی نمی دونم دلیل قطعیش چیه. شاید چون تقریبا با همه نظرات موافقم.

  22. 29 شیرین آوریل 22, 2013 در 6:52 ب.ظ.

    یعنی این که آگاهانه سعی کنی به یک آدم چیزایی رو که باور نداری بقبولونی تا ازش استفاده کنی، سوء استفاده نیست؟ وقتی باهاش راجع به عقاید قهرمانانه ش حرف میزدی نمیتونسته فکر کنه که تو احتمالا دوستش هم هستی و اگر یه روز لازم داشت با کسی بره سینما، شاید حداقل در این حد بتونی بهش کمک کنی؟ پول سینما و شامی که توی عوضی میدی کندن اون از توئه، اما فریب دادن اون با حرفای دهن پرکن سوء استفاده تو از اون نیست؟
    این دیگه چه دنیاییه که یه نفر توی یه متن تا این حد نفرت انگیز در مورد دورویی و سفله‌گی خودش حرف بزنه و یک آدمایی هم بیان بگن به به و چه چه و آفرین؟ بیشترشون‌م زن.همه م ماشالا سیمون دو بووارای ایرانی در حال ترکیدن از مدرن بودن خودشون

    • 30 سمیه آوریل 22, 2013 در 9:20 ب.ظ.

      اول اینکه چی باعث شده فکر کنی که این نوشته سرگذشت نویسنده است که اینطوری حکم صادر میکنی؟ دوم همه آدمها در سفلگی عین هم هستن فقط یکی بهش اعتراف میکنه و یکی دیگه متظاهرانه پنهانش میکنه . لازم نیست آدم سیمون دوبوار باشه تا بفهمه کدوم رویکرد بهتره !

    • 31 ناشناس مه 12, 2013 در 1:41 ب.ظ.

      +++++++++++++++++++++

  23. 32 کفشدوزک آوریل 22, 2013 در 8:17 ب.ظ.

    «ولی بعد به این نتیجه رسیدم که این آدم صرفن دوست دارد «قربانی» باشد. نقشی که این روزها همه دوستش دارند، چون مترادف بی‌مسئولیتی هم هست؛ همه چیز تقصیر «دیگران» و «شرایط» است، این قانون قرن جدید است.»
    کاملا به نتیجهٔ درستی‌ رسیدی، و به نظر من هیچ ایرادی به تو وارد نیست تو بنا به شرایطت به این نوع رابطه ادامه دادی و کاملا با منفعت طلبیِ انسان‌ها سازگاری داره، مطمئن باش اون هم اگر مشکلی‌ داشت زودتر از اینها رابطه تموم میشد،

    تو خنده دار ‌ترین ‌خرسِ نماز خونِ دنیا هستی‌ با اینهمه پارادوکس! دوستت دارم.

    • 33 KHERS آوریل 22, 2013 در 9:41 ب.ظ.

      اون نماز شوخی بود :)

      • 34 ناشناس مه 15, 2013 در 3:56 ق.ظ.

        خیلی جالبه . اینبار همه کامنت ها رو خوندم تا واکنش خانمها رو ببینم. هیچکس متوجه دیدگاه انتقادیت نسبت به فرهنگ زن سنتی نشد که همیشه خیال می کنن در رابطه جنسی طلبکارند و باید در مقابلش چیزی بگیرند. اینایی که به برابری زن و مرد اعتقاد دارن و فکر نمی کنن که در این رابطه هم می تونه برابری وجود داشته باشه . می تونه بدون حس عاطفی هم وجود داشته باشه . بدون احساس سو استفاده و صرفا برای رفع یک نیاز اساسی . مطمئن نیستم ولی فکر می کنم دلیل اینکه بیشتر زنها ، بر خلاف مردها ، فقط می تونن با کسی سکس کنن که دوستش داشته باشن یک آموزه اخلاقی و فرهنگیه و پایه ی طبیعی و غریزی نداره . اینو باید از سیمون دوبوار پرسید که متاسفانه دیگه بین ما نیست .

  24. 36 سودي آوریل 23, 2013 در 3:35 ق.ظ.

    اين نوشتتو رو دوست داشتم.
    شايد چون واقعيت تلخ رو نشون دادي! هر چند كه خيلي پست بودي!

  25. 37 سینا آوریل 23, 2013 در 5:59 ق.ظ.

    خرس عزیز! داداش ریییدی با این منش و سکنات! ولی خب مرسی که تعریفش میکنی! اما خودمونین ریییییییدی با این اخلاق گهت

  26. 38 ناشناس آوریل 23, 2013 در 6:00 ق.ظ.

    رانهای کلفت ، کون گنده لرزون، آخه دیگه چی‌ می‌خوای، جون میده واسه رایدینگ

  27. 39 Alex آوریل 23, 2013 در 6:15 ق.ظ.

    اوووه… چه كردى… فكر نمى كردم پست به اين درازى رو كسى بخونه ؛)
    به خودت بيا ديگه.. اين همه دارن نصيحتت مى كنن

  28. 40 فیل خاکستری آوریل 23, 2013 در 8:02 ق.ظ.

    پست های درازتو خیلی دوست دارم

  29. 41 بهمن آوریل 23, 2013 در 10:53 ق.ظ.

    بیان این همه احساس انسانی شجاعت وصف‌ناشندی میخواهد خرس! بگذار نصیحتت کنند، بگذار محکومت کنند! مگر چه چیزی از خرسی که خود را «آلت افسرده»ای شناخته کم میشود! قضاوت تویی که با صداقت در تمام پستها بیشترین انتقادات و تیزی بیشترین کنایه‌ها به سوی خودش بوده و از تو اعتراف خواستن به آنچه بارها اعتراف کرده‌ای کاری است بس عبث!
    درونم چون تویی میزید و چه باک که چون تویی نقدش کند! کثافت وجودت را همگان دیدند که خود عیان گفته بودی ولی کسی تنهاییت را ندید و خستگیت از ملال زندگی که مُسکنش جماعی مفت است به قیمت تحقیر خود و اصولی که تنها به آن خو کرده‌ای!
    توصیفات نازیبای تو را از جادوگر شنیدند و شماتتت کردند، ای کاش ببینند کسی که به این همه نازیبایی تن سپرده و همه زشتی‌ها را دیده و چشیده، آنگونه که به این راحتی توصیف میکند در چه جهنمی بسر میبرد!

  30. 42 freeda آوریل 23, 2013 در 11:50 ق.ظ.

    کاش منم میتونستم به همین بی پروایی و راحتی از آدم های زندگیم بنویسم…

  31. 43 هامون آوریل 23, 2013 در 2:12 ب.ظ.

    سلام

    بنظر من آنچه که در این صفحات می نویسید شباهت بسیاری به یک کپسول دارد . در واقع بخیالم شما مخلوطی از خستگی ها ، ناتوانی ها ، ولنگاری ، بی هدفی و سرخوردگی هایتان را به خورد مخاطب میدهید اما ناخودآگاه برای اینکه تلخی زهرش را بگیرید آن را در لفافی از ژلهای سه رنگ و زیبا میگذارید تا حداقل هنگام بلعیدن مخاطب متوجه تلخی اش نشود . روکش کپسولتان همان نثر بانمک و زیبایتان هست که پشتوانه یی از یک قریحه کمنظیر دارد البته . کپسول در معده باز می شود و اثر خود را هم می گذارد اما مخاطب ناراضی نیست چون حداکثر چیزی بیش از طعم روکش را حس نکرده است .

    این آخری بنظرم متن خیلی مهمی بود و حکم همان کپسول همیشه را داشت اما از قضا اینبار روکش نازکش پاره شده است و محتویات مهوع اش بیرون ریخته. دوستداران شما گیج و مبهوتند چون در کنج ذهنشان فهمیده اند که هر چه تا بحال تحویل گرفته اند از همین جنس بوده و این اذیتشان کرده است . پیش بینی می خواهید ؟ خواندن این متن شما را هم تکان خواهد داد ! آهسته آهسته . و من پیشاپیش تبریک می گویم

    • 44 کفشدوزک آوریل 24, 2013 در 3:51 ب.ظ.

      به نظرم هر کدوم از ماها تو یه دوره‌ای جای ‌خرس قرار گرفتیم یا در آینده قرار میگیریم، نمیتونی هیچوقت اینقدر سختگیرانه و یک طرفه یه داستانی رو نقد کنی‌، همهٔ ماها مخلوطی از خستگی‌‌ها بی‌ هدفی‌‌ها ولنگاری‌ها و سر خوردگی‌ها هستیم، شاید اگه یکم حالمون بهتر بود همه پشت کامپیوتر چمباتمه نمیزدیم و وبلاگ بخونیم ، خوبیه ‌خرس به اینِ که همهٔ چیزایی‌ که ازش می‌خوای فرار کنی‌ و میذاره جلوت، تشریح می‌کنه و در نهایت تکلیفت با خودت حداقل مشخص می‌شه.

      • 45 هامون آوریل 24, 2013 در 7:00 ب.ظ.

        سلام کفشدوزک
        اگه بدونی ، اگه بدونی اون جمله خوب نبودن حال و بخصوص چمباتمه زدن جلوی کامپیوتر و وبلاگ خوندن را چقدر درست گفتی و چقدر در مورد من صدق می کنه همین الان ادعای پیغمبری میکردی کفشدوزک! جدی میگم . مریدت شدم. به احترامت میگم که بقیه حرفاتم قبول ندارم . مسخ کافکا را که خوندی بوف کور هدایت را هم . حتا یک ثانیه سنگینی سیاه بار مرض را از روت نمیتونی برداری تو ایندوتا اما حتا یک کلمه از این افتضاحاتی که اینجا هست را ( سلام sarabandt) هم نمیتونی پیدا کنی توش تازه اینها به شرط اینه که فرض شما مبنی بر «داستان» بودن این متن بپذیریم . چون آخرین نوشتم اینجاست و دوست ندارم به زور بگوشه یی بروم که نمی خواهم پس همینجا هم میگویم من خرس را آدم جادار و ملویی میدانم اگر نه شدت صراحتم را کم میکردم ضمن اینکه بله قلم خوبی هم دارد

  32. 46 هامون آوریل 23, 2013 در 2:23 ب.ظ.

    ادامه …

    لازم است توضیح بدهم که در کامنت بالا هر جا صحبت از متن کرده ام منظورم متن – نوشته ی اخیر خودتان بوده است . بازخوانی مکرر متن خودتان را توصیه می کنم

  33. 47 هامون آوریل 23, 2013 در 2:39 ب.ظ.

    …ادامه

    خلاصه اینکه حرفهای پونه و سارا را هم صرف نظر از ادبیاتش خیلی پسندیدم . کلیشه ها همیشه غلط نیستند و شکستن هر کلیشه یی هم حتما اسمش مدرنیته نیست و دیگر اینکه نظریه «مرگ مولف» و جدایی نوشته از نویسنده را هم بکل فراموش کن چون در مورد شما صدق نمی کنند . دیگر البته چیزی نمینویسم . چون نوشته یی بیاد داشته باشیم که نظر دادن الزامی نیست !! :))

    • 48 ماژور آوریل 24, 2013 در 11:26 ق.ظ.

      جالبه که اینقدر مهوعه این وبلاگ و شما هم دنبال می کنید؟ چرا پیغمبران زبان فارسی مثل شما دوستان هم نظرتان یک وبلاگ نمی زنید و همین موعظه ها رو اونجا نمی کنید؟ چه اصراری دارید سراغ راه گم کرده ها بیایید و از مهوع بودن چیزی که دارن می خونن آگاهشون کنین؟
      من یکی که بعید می دونم جنابعالی دوباره به این وبلاگ نیای و از اون بعید تر که نظر ندی. سکوت. گاهی فقط سکوت چیز بدی نیست

      • 49 هامون آوریل 24, 2013 در 6:44 ب.ظ.

        سلام ماژور
        من توصیه تان را مبنی بر ساکت بودن میپذیرم ضمن اینکه بقیه حرفهایتان هم کاملا غلط نیست ضمن اینکه اصلا حقیقت هم نیست . اون پیغمبر و موعظه را هم خوب اومدی :)

    • 50 سمیه آوریل 26, 2013 در 6:47 ب.ظ.

      نظریه مرگ مولف اون چیزی نیست که شما فکر میکنی . کما اینکه اینجا اصلا مصداق نداره چون فرد نویسنده ناشناسه .

  34. 51 زهره آوریل 23, 2013 در 2:46 ب.ظ.

    شجاعتتون رو در به تصویر کشیدن اون روی زشت شخصیت تون که هر کدوم از ما به نوعی تو لایه های وجودی مون داریم ولی جرات ابراز یا حتی فکر کردن بهش رو نداریم ستایش می کنم.

    • 52 مهدیه مه 4, 2013 در 7:19 ب.ظ.

      من حدسم اینه که بیشتر کسایی که عصبانی شدن و یا جیم رو سمت سفید داستان دیدند خودشونو تو اون تونستن ببینن ویا تو خود نویسنده و این تلخی براشون میاره .به هر حال مردایی که دیدیم تو زندگیمون منتظر فرصت هستن که از زنای رابطه شون فاحشه مجانی بسازن و زنای زیادی هم دیدیم که گردن خم میکنن و فاحشه مجانی میشن و زنایی هستن که نمیشن.اینکه اون زن به این وسیله راحت بودن تبدیل میشه تقصیر مردی نیست که ازش خواسته .این داستان برای خیلیامون تازگی نداشت ناراحت شدیم چون یه نفر توش منفعل بود و حرص آدم رو درمیاورد.ناراحت شدیم چون بعضی وقتا انقد زندگیمون گه میشه که دربه در یه زن میشیم زشت و چاق و مو زبر.گرچه من مشکلی با زنای زشت و چاق و موزبر ندارم قاعدتا.

  35. 53 پونه آوریل 23, 2013 در 3:05 ب.ظ.

    هامون خوشحالم که یه نفر تونست بفهمه من چی می گم ، علی رغم این که نمی تونم خوب بنویسم.

    • 54 هامون آوریل 23, 2013 در 4:28 ب.ظ.

      البته از شما هم گله دارم که در بند سوم مردم ناشناس را فاحشه خطاب کرده اید و در بند نهم خرس را نمازخوان پنداشته اید ! فاحشه بودن آن دختر ساق و سم و کــون و کپل دار همانقدر بی انصافانه هست که نمازخوان بودن خرس خنده دار ! خرس البته مرد مومنی است اما بیستر به خودش تا خدا … و یکی از جذابیت هایش هم البته همین است ! :)

  36. 55 آزی آوریل 23, 2013 در 6:11 ب.ظ.

    آزی
    من هم خواننده خاموش شما بودم واتفاقا دوست داشتم اینجارو.راستش منم با خوندن این پست غمگین شدم.کلا برای شما برای روابط آدم ها.
    من ازروی نوشته های شما شما رو آدم کاملی ندیدم والبته خودتون هم سعی نکردید تصویر غیر ازاین بسازید ولی اونجا که از زبری مو وران کلفت وجوش های قرمز گفتید آدم می گه خوب حالا مگه خودش کیه؟
    می تونستید اونجا دیگه توجیه نکنید صادقانه باشید احتمالا اون ادم می دونسته قطعا حرف های شما رو هم قبول نداشته ولی ته دلش دلخوش بوده خواسته خودشو گول بزنه که نه همش همین رابطه تخت خوابی نبوده.
    حالا انگیزش ازبودن شما هرچقدر هم دودوتا چهارتا داشته.
    این که زن ها بخوان حس قربانی به طرف بدن رو هم مردها دوست دارن گمونم.

  37. 56 علی آوریل 23, 2013 در 6:42 ب.ظ.

    پرحرفی چرا … من نوشته sarabandt خیلی به احوالم نزدیک بود . البته غیر لحنش . همین دیگه ! بنظر هر کی هست ادم حسابیه

  38. 59 بهار آوریل 24, 2013 در 6:44 ق.ظ.

    آخرش يه حال سرهمبندي طوري داشت كه كاش نداشت، انگار نويسنده ديگه حال نداشته باشه خوب بنويسه.

  39. 60 ورنوس فادرانی آوریل 24, 2013 در 2:30 ب.ظ.

    دو نفر مدتی با هم حال کردن یا فکر میکردن حال میکنن و بعدش به نتیجه متفاوتی رسیدند اینکه دوشواری نداره. خرس کونده بازی درآورده که مخ یک دختر رو زده و طرف رو گاییده، دختره هم با تحمیل حضورش و یکبار پیچوندن با بهانه پریود و ریدن به حیثیت نداشته خرس جلوی مهمونها و پروندن دوستش از چنگ خرس کیر نداشته اش را زده و رفته. آدمها میخوان مدتی از خودشون جدا شن، حالا یکی میره معتاد میشه، یکی بند میکنه به سکس یکی هم به روشهای متعالی تری مثل هنر و دانش رو میاره. ایراد همیشگی خرس لخت کردن شدید آدمهاست که عدم صداقتش جدا از ظاهر نثرش بعضیا رو کفری میکنه. میگه از جوش روی کون گوشتی دختره خوشش نیومده در حالیکه اگر طرف کون استخوانی داشت مسلم سکس باهاش لطفی هم نداشت و اون لحظه ی بهره بردن از کون، خرس در فکر جوش مزبور نبوده. میگه در حین سکس از موهای طرف در عذاب بوده ولی اگر غذاب حقیقی در کار بود بیخیال لذتی که در پایین می برد میشد و ول میکرد. من که حاضر نیستم در چشمم جسم نوک تیزی بره ولی اون پایین کیرم همچنان صفا کنه. پس خرس مصداق بالا رو نبین چه زشته پایین رو ببین بهشته عمل میکرده. با توجه به رفتار جادوگر هم نمیشه براش غم زیاد خورد، طرف اگر بهتر از خرس پیدا نکنه (که در اینصورت خیلی خره)، باز هم برمیگرده و سریش بازی درمیاره. در کل بهتره حظ دنیا رو برد، صادق بود، و آسیب جسمی به کسی نزد، آسیب روانی هم تا حد ممکن، چون بخوای همش با ساز ملت برقصی کارت تمومه.

  40. 61 nasim آوریل 24, 2013 در 4:19 ب.ظ.

    man in post ro be raveshe tondkhani gheire amighe khodam khoondam. be khatere karmandi va miansalime fekr konam:) vali comentha ro kamel khondam. adamha che jaleban. merci khers.

    • 62 هامون آوریل 24, 2013 در 8:03 ب.ظ.

      بله! البته که باهوشید . این را گفتم تا به دقت و کالیبراسیون بینظیر احساستان مطمئن شوید . آنچنان که من میدانمش . البته تکرار نمیشود :)

  41. 63 ورنوس فادرانی آوریل 24, 2013 در 5:50 ب.ظ.

    از جمله نصایح اخلاقی استاد فادرانی در کامنت بالا عرضم به درزتان که بجای … صادق بود … بهتر است بخوانید: کمتر ناصادق بود …

  42. 64 ناشناس آوریل 24, 2013 در 6:59 ب.ظ.

    خرس,.وقتی نمیتونی -یعنی کششی نیست- که بری تو مو و گردن کسی,دیگه جوش ته قرمز وسالامیه لاغر فرقی با جوش سر قرمز و مارتادلای چاق نداره.اگه جذابیتی نباشه به هر حال اینجوری میشه انگاری.با این فرق که وقتی یکی واقعن خوبه کات کردنش به خاطراز دست ندادن بعضی چیزا سخت تر میشه.اما من تصمیم گرفتم حالا که جریان خودش خود به خود کات شده تصمیم بگیرم که کات شده بودنشو حفظ کنم.رابطه از رو عادت واقعن نکبته.واژه ها بد جوری ملموس بودن برام.دم دست بودن مثلن.

  43. 65 ناشناس آوریل 24, 2013 در 7:12 ب.ظ.

    غذا که تمومه باید از سر میز پا شد.

  44. 66 مارتادلا آوریل 25, 2013 در 2:02 ق.ظ.

    خرس عزيزم، دمت واقعا گرم كه همه كدهاى مردا رو اينقدر به تفصيل و زيبا لو ميدى. خيلى آموزنده بود. ممنون

  45. 68 پرفکت آوریل 25, 2013 در 1:38 ب.ظ.

    بسی لذت بردم همه ما حقایقی داریم که فقط خودمان می دانیم

  46. 69 بهنام آوریل 25, 2013 در 7:57 ب.ظ.

    برای پیدا کردن دوست دختر بهترین کار اینه که غریزی رفتار کنی . مثل کلاغ یا گربه . البته میتونی تصور کنی که یه خرس وواقعی هستی نه توی نت . امیدوارم پارتنر دلخواه ومورد نظرت رو پیدا کنی . اما به نظر من خود ارضایی از سکس با کسی که برات جذاب نیست بهتره . پس تا اونموقع از صنایع دستی و هنرهای تجسمی لذت ببر. :)

  47. 70 ناشناس آوریل 26, 2013 در 8:36 ق.ظ.

    کاش ج هم قلم توانایی مثل تو داشت، دلم می‌خواست چیزی رو که در مورد تو نوشته بخونم

  48. 71 مریم آوریل 26, 2013 در 7:36 ب.ظ.

    خب ضعف اون دختر این بوده که ناراحت بوده از اینکه فک نکنی فاحشه ست در صورتی که تو که مث گرگ دهن باز می خوای هر موجود ماده ای رو شکار کنی لیبل خاصی به خودت نمی دی ، یا اون خودش رو تو موقعیت حقیری حس می کرده که فقط یه اندام جنسی دیده بشه ولی تو با صدای بلند داد می زنی که یه آلت تناسلی هستی. و جالب اینجاست که توام از این ضعف اون نهایت سوء استفاده رو می کنی و اون آدمو به گه می کشی! ولی موقعیت تو و اون فرقی نداره با هم، اون هم حتمن بی قاعده گی تو سر و هیکل تو زیاد دیده و حتمن یه وختایی که صرفن داغ کرده سراغت اومده و یه وختایی هم قطعا بهت ترحم کرده. این یه رابطه رویایی نیست مسلما ولی من تو این توصیفات نابرابری به نفع تو نمی بینم.

  49. 72 چرکنویس آوریل 26, 2013 در 8:01 ب.ظ.

    کاش موقع طرح و قبل از پاکنویس ماجرا همون دور وبر بودم ، شک ندارم که کلی مفرح بوده . حرومت باشه تکخوری :)

  50. 73 سارا آوریل 27, 2013 در 7:07 ق.ظ.

    کون گنده ای یه چیزه و اینکه آدم هی کونشو بندازه این ور اون ور یه چیز گه دیگس.

  51. 74 میترا آوریل 28, 2013 در 10:46 ق.ظ.

    این نوشته هم خیلی عالی بود هم به شدت آموزنده! آموزنده برای اون دسته از دختر خانم های دسته گلی که هنوز نمی تونن باور کنن به مردی مدت ها باهاشون بخوابه و هیچ علاقه ای هم بهشون نداشته باشه

  52. 77 مادیان وحشی آوریل 28, 2013 در 5:56 ب.ظ.

    من همیشه باور دارم که این کلمۀ دادن رو استفاده میکنن که طبعن هر دادی با ستدی همراهه و وقتی میدن ، منتظر گرفتن چیزی هستن که آلردی گرفتن ! یعنی اونا قراره لذت ببرن ولی گویا منتظرن که چیز دیگه ای بهشون برسه مثلن یه چیزی مثل سینما ، رستوران ، پول یا دوست پسر فاب

  53. 78 کیوان آوریل 29, 2013 در 10:34 ق.ظ.

    هر کدوم از این پست های آخرت رو که خوندم گفتم این یکی دیگه تخم دوزرده و شاهکارش بود و پس از این افت می کنه. اما دمت گرم که توی بعدی من رو از رو بردی و متن بهتری نوشتی. یعنی این سه تای آخری که خدا بود. لطفا بازم با پست بعدی غافلگیرم کن.
    واقعا از نوشته هات لذت ادبی خالص سرریز می کنه.
    راستی ببینم، تو «مرگ قسطی» از سلین رو خوندی؟ اگه نوشته هات رو منظم کنی و مثلا با یه ترتیب عرضه کنی دست کمی از اون نداری.

    • 79 بهمن مه 4, 2013 در 10:24 ق.ظ.

      خرس که خداست ولی خودت هم خوب مینویسی کیوان. پستات روی سیب قشنگ بود و البته کامنتهای تو هم اونجا همیشه جزو جذابترین هاست. تو هم بنویس کیوان تا ما هم لذت ببریم…

  54. 80 ناشناس آوریل 29, 2013 در 6:39 ب.ظ.

    lajan o nekbat az vojoodet mibareh vaghean modern boodan o eshtebah ba zamane bardeh dari gerefti,
    to avalin o akharin onsoreh in dastani ke delsoozi dareh kheili booyeh lajan az hameh vojoodet miyad , kheili

  55. 81 ناشناس مه 1, 2013 در 12:57 ب.ظ.

    با کسی بخواب که باها شحرف برای زدن نداری …اینکه مجانیه بدترین دلیل خوابیدنه

  56. 82 ناشناس مه 1, 2013 در 12:58 ب.ظ.

    با کسی بخواب که باها ش حرف برای زدن
    داری …اینکه مجانیه بدترین دلیل خوابیدنه

  57. 83 آزاده مه 2, 2013 در 11:23 ق.ظ.

    خيلي خوب مينويسي… دوستت دارم. گرچه نميفهمم چطوري از يك نفر بدت مياد و باهاش ميخوابي.

  58. 84 sherry مه 2, 2013 در 12:47 ب.ظ.

    جهان سومی بودن، نه صرفا به داشتن ابزار و ساختمان های قدیمی تر و نداشتن تکنولوژیست، در واقع در فرهنگ عقب مانده و درست تربیت نشده ی جامعه و افکار مردمش وجود دارد. اینجا اکثر کامنت ها نشان از این دارند که جامعه ی ایرانیان، جامعه ای جهان سومیست. یک شخصی در بلاگ خودش، به میل خودش، مطالبی رو می نویسد، بدون سند و مدرک، که اصلا خواننده ها قادر به اثبات یا رد واقعی بودنش ندارند، بعد همین خواننده ها به خودشون اجازه می دهند که در جایگاه روانشناس، قاضی و موعظ مذهبی و اخلاقی و.. قرار بگیرند و نویسنده را محاکمه، ارشاد، نقد و روانکاوی و… کنند.
    آیا بیشتر شما منتقدان رفتار غلط حکومتی های ایران در دادگاه ها و خیابان هاشون نیستید؟ آیا رفتاری که اینجا می کنید، در نسبت داشتن امکانتون، غیر از رفتاریست که قضات و نیروی انتظامی ایران به نسبت قدرتشون، در ایران می کنند؟
    یک کم به خودمون بیاییم و ببینیم حرف و عملمون چقدر بهم شباهت دارد؟
    ———-

    • 85 ناشناس مه 2, 2013 در 9:47 ب.ظ.

      jahane sevom jaie ke adamaii mese in neveshteye shoma fekr mikonan.nemishe gav bood va faghat rad beshi va hichi ham nagi va taraf fekr kone karesh dorost boode

    • 86 ژیان مه 3, 2013 در 4:50 ق.ظ.

      شما همت کنید و چند نمونه از کامنت هایی را که جهان اولی ها در وبلاگ هایشان می گذارند ترجمه کنید و در اختیار ما جهان سومی ها قرار دهید تا الگویی باشد برای ما کامنت نویسان جهان سوم و همه از روی آن، کامنت های یکدستی بنویسیم و از همین امشب وارد جهان اول بشویم. مخصوصاً اینکه من احساس می کنم شما به عنوان یک جهان اولی از توانایی های خارق العاده ای بر خوردار هستین. به این دلیل که تا اینجا هفتاد سلیقۀ مختلف در مورد یک داستان هفتاد تا کامنت متنوع نوشتند اما شما در یک کامنت هفتاد میلیون آدم را با یک نظریۀ واحد چپاندید تویِ بی فرهنگیِ جهان سوم.
      یک زمانی موجی به راه افتاده بود که به آن موج «مشکل خودته، مشکل من نیست» می گفتند. اوایل راه افتادن این موج هر کسی می خواست یک ژست متفاوتی را برای خودش افتتاح کند با همین عبارت شروع می کرد. بعد، همۀ آنهایی که می خواستند متفاوت به نظر برسند سعی می کردند یک جوری لابلای حرف هاشان این جمله را بگویند. هر چند که یواش یواش با گذشت زمان، دیگر این راننده تاکسی ها و مسافرها بودند که بیشتر از بقیه این جمله را به هم می گفتند و هر کی زودتر این عبارت را می گفت، توی بحث پول خُرد یا جای پیاده شدن، دستش جلوتر بود، اما به نظرم مشکل کاربرد این عبارت از زمانی شروع شد که دو نفر که همزمان می خواستند متفاوت به نظر برسند به هم برخورد کردند! نمی دانم شما این جمله ها را تازگی ها هم شنیده اید یا نه. من که خیلی وقت است نشنیده ام. انگار بتدریج منفور و مبتذل شده باشد.
      حالا خدا می داند تاریخ مصرف «نباید قضاوت کرد» کی تمام می شود.

  59. 87 مریم مه 3, 2013 در 11:18 ق.ظ.

    گمونم مضامین مختلف با هم فرق دارن برادر جهان اولی من
    مثل اینکه حرفای نژادپرستانه زدن همه جا با واکنش مواجه می شه ، یا تحقیر و آزار آدما جلو چشم یه جماعت اون جماعتو به واکنش وا می داره
    اگه یکی صرفا از سکسش حرف بزنه یا احساسات جنسیش یا هرچیز دیگه ای تو این مقوله ها خب کسی نباید بیاد موعظه اخلاقی کنه یا چون این مقولات براش تابوئه بگه توام حق نداری درباره ش حرف بزنی! خب بیخود می گه! وبلاگ هرکسی محل ابراز نظرات و احساسات همون آدمه و تو اگه دوس نداری نیا بخون.
    مث اینکه یکی سر چارراه شلوارشو بکشه پایین، خب اگه بدت میاد حداکثر می تونی نگاش نکنی و این که لختی آدما به شما ربطی نداره خیلی حرف درستیه ولی اگه سر همون چارراه یکی شلاق گرفت دستش و زد به گرده یکی دیگه، بازم شما واکنشی نشون نمی دی؟ من که حتمن یه کاری می کنم! اینجام تو این داستان طوری اون دختر تحقیر و تخفیف شده و به شلاق نواخته شده که آدم حالش بد می شه واقعا! و آقای شخصیت اول داستان موقعیت ناراحت کننده ای رو تصویر کرده که شما به عنوان خواننده داستان یا ناظر موقعیت دلت می خواد شلاقو از دستش بگیری و به زن داستان کمک کنی. جهان اولی هم اگه باشی حتی!

  60. 88 خرزهره مه 5, 2013 در 10:33 ق.ظ.

    چند روزه تا یاد این جمله «واسه تایگرم تا قوی شه» می افتم کلی می خندم.

    خواستم بگم خیلی باحالی.

  61. 89 Samira مه 8, 2013 در 11:10 ق.ظ.

    من از اين مدل نوشتن.. كه انگار كلمه ها جاري شدن و توصيفهاي دقيقي كه انگار فضا رو نقاشي ميكنن خيلي لذت ميبرم..يعني حس و حال همه خط هاي نوشته خيلي قابل لمس بود… هم اين نوشته و هم قبليا…

  62. 90 شاید یه جادوگر از تورنتو مه 8, 2013 در 1:41 ب.ظ.

    چرا امروز من باید این رو می خوندم نمی دونم. واقعا برام عجیب بود و لازم . همین دیشب به جادوگر بودن خودم اطمینان پیدا کردم با این تفاوت که خرس من دست بر دار نیست و با تفاوت ظاهری با جادوگر اینجا. ما هردو زندگیهای خودمون رو داریم. اون از من ک.. می خواد به علاوه کمکهای دیگه که نگفتنیه. من از اون عشق و دوست داشتن رو می خواستم. هیچ وقت خودم رو قربانی نمی دونم چون برای تخلیه اتفاقات بد زندگیم و آگاهانه دست به این کار می زدم. هر وقت هم که راهم رو می کشیدم و می رفتم باز به یک زبانی دو باره برمی گشت. کاشکی نمی اومد هیچ وقت . و کاشکی همه خرسها این شهامت اعتراف روداشته باشند.
    بر خلاف تمام نظراتی که البته من از جای دیگه خوندم در مورد این نوشتت به شهامت اعترافاتت تحسین می گم. حالا می خواد یه نوشته باشه یا یک خاطره.

  63. 91 gh مه 8, 2013 در 1:42 ب.ظ.

    گهی با صداقت هر چه تمام تر و با صدای بلند و رسا فریاد میزد من گهم !
    و ملت بی توجه به گه بودن او و اینکه دارد چه گهی می خورد برایش دست می زدند که آفرین به این صداقت !

    • 92 ناشناس مه 8, 2013 در 2:19 ب.ظ.

      این خیلی بهتراز اینه که گه باشی و بگی من گلم و هر کی هم گهه گه می خوره که بگه گهه

  64. 93 یاسی مه 9, 2013 در 6:17 ق.ظ.

    تو فیسبوک یه نفرازاین پستت نوشته بود و طبعن یه چند تا از سلبریتی های بلاگستان هم اومده بودن و حسابی شکافته بودنت. اومدم خوندمت.; شبیه همونی بودی که توصیفت کرده بودن; اما بعد از خوندن یکی دو تا پست واسه من تکراری شدی. میشد جمله هات رو حدس زد. همه چیرت رو میشد حدس زد. تکراری بودی تو پست هات. تکراری نباش. تکراری نشو.

  65. 94 nikolas مه 11, 2013 در 4:03 ق.ظ.

    khers جان مدتیه پست نگذاشتی بدنمون درد گرفته!

  66. 95 bahar مه 11, 2013 در 10:04 ب.ظ.

    آقا من یه سوال دارم. برعکس این موقعیت خیلی برای زن‌ها پیش میاد و معمولا در حالت رابطه abusive هم پیش میاد. یعنی زن قضیه از مرد قضیه راضی نیست و ازش بدش میاد. اما تحمل می‌کنه و می‌مونه و به طرف فحش می‌ده تو دلش. اما همون‌طور که گفتم، معمولا یا زن قدرت مالی رفتن رو نداره، یا پایبندی‌های دیگه داره، و یا اگه هیچ طنابی به دست و پاش نبود رابطه abusive هست. ترک این مدل رابطه برای زن‌ها سخته چون رابطه مدل سینوسی هست و بالا و پایین میشه. مثلا مرد زن رو کتک می‌زنه، اما بعدش با گریه از زن معذرت می‌خواد و بهش می‌گه عاشقشه. همین قسمت بالای رابطه، ترکش رو از نظر روانی برای زن سخت می‌کنه. بارها زن‌ها چنین روابطی رو ترک میکنن و بعد بهش بر می‌گردن.

    اما من سوالم اینه: تعریف رابطه abusive برای مرد چیه؟ این رابطه خرس از نظر مردها abusive بوده اصلا؟ چرا باید یه مرد با این همه نفرت توی یک رابطه بمونه در حالی‌که طرف از هیچ نظر، چه مالی، چه قانونی، چه احساسی، …، مرد رو پایبند نکرده؟ مگه نه اینکه هر وقت بخواد می‌تونه بذاره بره. سکس هم که همیشه پولیش هست، اگه پولش هم نباشه، صنایع دستی خیلی به این حجم از نفرت شرف داره. چرا یه مرد تو این شرایط ادامه می‌ده؟

    • 96 شیرین مه 14, 2013 در 3:37 ب.ظ.

      یه جوابش می تونه بزرگ نمایی بعضی چیزا به قصد نوشتن توی وبلاگ باشه. به علاوه به نظر من بخش های خیلی زیادی از این نوشته ها می تونن شوخی باشن و هستن. بعدش هم این حس نفرت از همون اول این قدر زیاد نبوده و وقتی به جای غیر قابل تحمل رسیده رابطه رو قطع کرده. یادم نیست کدوم نوشته بود ولی توی یکی از همین نوشته هاش درباره خانم ج شوخی می کنه درباره این که ج از شب تا صبح دست از سرش برنمی داشته و همش میومده سراغش. پس خیلی هم جنبه سکسی یک طرفه نبوده که متاسفانه ما خیلی دلمون می خواد توی همه رابطه ها برنده و بازنده پیدا کنیم.

  67. 97 ایمان مه 14, 2013 در 4:59 ب.ظ.

    چرا پست جدید نمیذاری؟

  68. 98 مهدي مه 14, 2013 در 9:42 ب.ظ.

    hello ?khers jan ? kojayi baba ? rokh benama

  69. 99 بهنود مه 18, 2013 در 2:52 ب.ظ.

    خیلی قشنگ مینویسید

  70. 100 کورت گودل مه 31, 2013 در 10:03 ق.ظ.

    کامنت دادن راجع به متن مسخره اس, فقط باید خوند و لذت برد همین. نمیدونم چه ارتباطی بین بعضی از این کامنتا و بر حق بودن دیکتاتورها وجود داره ولی در نهایت با نظر خودت موافقم یعنی استفراغ, فوق العاده ای

  71. 101 متراکانا ژوئن 5, 2013 در 6:34 ق.ظ.

    امیدوارم جادوگر هم خودش را پیدا کند و، بار ِ بعد، وسط ِ هال ِ خانه‌ی کسی صدوهشتاد بزند که، موقع آشپزی‌ هی لای گل و گردنش است.

  72. 102 پیکرتراش نوامبر 16, 2013 در 10:45 ب.ظ.

    چقدر دلم برای جادوگر سوخت ،واقعیت تلخی رو شرح دادی.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 18 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: