بعضی مشکلات با یک جفت تیمبرلند حل می‌شوند، بعضی‌ها نه

کادو خریدن برای پدرم خیلی کار سختی است. کلن که آدم کم حرفی است و آدم خیلی نمی‌داند توی این دنیا چه چیزی دوست دارد، یعنی چیزی که واقعن حالت هدیه و فانتزی داشته باشد. سیگار که می‌کشد اما خب آدم دست و دلش نمی‌رود به پدرش فندک و یا کلن چیزهای مرتبط با سیگار بدهد. مضاف بر اینکه سیگار کشیدنش هم مثل بقیه‌ی کارهایش یک پیش‌زمینه‌هایی دارد که خیلی توضیح‌شان نمی‌دهد و من هم صرفن به واسطه‌ی فرزندی اینها را می‌دانم. مثلن از سیگار لایت بدش می‌آید. یعنی بدش نمی‌آید ولی یک نظریه‌ای دارد که توی سیگار لایت یک چیزهایی اضافه می‌کنند که ضرر آن مواد اضافی از کم کردن نیکوتین و قطران بیشتر است. فقط وینستون قرمز می‌کشد. البته من زمان‌هایی را یادم می‌آید که بهمن هم می‌کشید. شاید وینستون توی بازار نبود؛ شاید مطمئن نبود که اصل است؛ نمی‌دانم. یا مثلن مدعی است که سیگار را چس‌دود می‌کند و تو نمی‌دهد و برای همین تقریبن ضرری ندارد. البته چند سال پیش که ناجور سرما خورده بود، دکتر جوان سر کوچه ازش پرسید «حاج آقا چیزی می‌کشین؟» و پدرم هم گفته بود که مثلن روزی ۱۰ نخ سیگار می‌کشد و بعد بلافاصله استدلال چس‌دود کردنش را آورده بود. دکتر هم گفت که «خب اونم هرچهارتاش قده یکیه، فکر نکن خیلی خوبی» و بعد هم اضافه کرده بود که «منظورم تریاک و ایناس حاج آقا، تریاکم می‌زنین؟» من و مادرم که همراهش بودیم همانجا زدیم زیر خنده ولی خودش خیلی ناراحت شد. واقعن هم پدرم شبیه تریاکی‌ها نبود و نیست، نمی‌دانم، شاید مثلن سبیل‌هایش کمی بلند شده بود و ریخته بود روی لبش، ولی بهرحال مقصودم این است که کلن از این داستان‌ها خیلی بدش می‌آید.

مدتی وضع دندان‌هایش داغون بود که آنها را هم چند سال پیش درست کرد و چند تا دندان جدید کاشت و خلاصه جلوبندی‌اش را به‌روز کرد و دیگر با خیال راحت سیگارش را می‌کشد. هیچ‌وقت هم قضیه را بزرگنمایی نکرده، نه مثل اینهایی که دودشان بساط دارد و هزار ساعت در موردش حرف می‌زنند و همه‌اش نگران این هستند که توی فرودگاه یا رستوران سیگار نمی‌شود کشید و خلاصه کل دنیا دور سیگار اینها می‌گردد؛ هیچوقت از این مدلها نبوده. سیگار کشیدنش کاری پیش‌پاافتاده است، یک عادت قدیمی. خلاصه اینکه هدیه‌ای که مربوط به سیگار باشد عملی نیست. بردن یک باکس مارلبورو لایت فری‌شاپی یا مثلن یک جعبه سیگار برگ درست و حسابی به عنوان هدیه برایش مثل فحش است -چیزی که مثلن برای برادرم با قیمتهای فعلی سیگار هدیه‌ای خواستنی است. بعدش هم که اول و آخرش پدرم است.

از آن طرف یک مدل ساده‌زیستی‌ای دارد که همیشه هم دوست‌داشتنی نبوده، یعنی شاید اصلن ساده‌زیستی بیشتر عنوانی برای لاپوشانی باشد، واقعیت این است که بد لباس می‌پوشد. کمد لباسهای قدیمش، انواع و اقسام کرواتهای ابریشمش و بلیزرهای انگلیسی‌اش نشان می‌دهد که در روزگار قدیم اتفاقن خیلی هم به سر و وضعش می‌رسیده، مارک‌ها را بلد است و خودش حتی مدعی است که توی کروات گره زدن نفر اول دنیاست. اما با این‌حال از وقتی که من یادم است آدم بدلباسی بوده. تفریحش هم این است که توی عروسی‌ها یقه‌ی ملت را نگاه می‌کند و زیر گوش من آدرس می‌دهد که فلانی که دو تا میز آنطرف‌تر نشسته سه‌تا مرغداری و چهار تا بنز دارد ولی کراواتش را اشتباه گره زده. این در حالی است که مثلن خودش با یک پیراهن بد رنگ و معمولن دو اندازه بزرگتر از خودش به مهمانی آمده؛ پیراهنی قهوه‌ای یا طوسی که احتمالن مادرزنش از قم یا مکه یا سامرا از دست‌فروش‌های کنار حرم خریده. ذهنیتش را درست نمی‌فهمم. شاید فکر می‌کند که از این مسائل عبور کرده یا شاید فکر می‌کند پلیس مخفی تیپ مردم است و برای مخفی ماندنش خودش بدترین لباس ممکن را پوشیده. سالها کارمند دولت بود و شاید همین بدلباسش کرده. در عین حال شاید بدلباس هم توصیف درستی نباشد چون به نظرم بدلباسی‌اش تعمدی و آگاهانه است و نه از بی‌سلیقگی، انگار مخصوصن رنگهای بد و سایزهای اشتباهی می‌پوشد، مخصوصن جنس‌های ارزان‌قیمت و زشت می‌پوشد و این آخری که قطعن تعمدی است: اگر پیراهن خوبی هدیه بگیرد سریع ردش می‌کند به من یا برادرم یا حتی برادرزنش ولی حاضر به پوشیدنش نیست. علاوه بر چیزهای زشت، چیزهای عجیب هم می‌پوشد و برای همین بدلباسی تعمدی‌اش خودش به نوعی استایل تبدیل شده. کلید موفقیتش هم اعتماد به نفسش است. از اتاق می‌آید بیرون و می‌بینیم که مثلن شلوار شش جیبی که از ته یک کمد پیدا کرده، شلواری که احتمالن یادگار دوران بلوغ برادرم است، یا شلوار جین سنگ‌شور شده‌ی خمره‌ای، این یکی احتمالن مال جوانی دایی‌ام است، شلواری که بنا به دلایل نامعلومی هنوز دور انداخته نشده، چنین چیز آنتیکی را پوشیده، بعد خیلی عادی و بدون توجه به اینکه وارد قرن بیست و یکم شده‌ایم می‌گوید که پیاده می‌رود کشک یا سبزی آش یا رشته یا چیزهایی از این قبیل بخرد؛ با جین خمره‌ای و مو و سبیل سفید. با همه‌ی این تفاسیر مثلن خریدن یک پیراهن پولو به عنوان هدیه هم عملن کاری محکوم به شکست است.

نقطه‌ی مقابلش مادرم است که محصولات خارج را خیلی دوست دارد و با علم و آشنایی کامل به خواسته‌های خودش و محصولات موجود در بازار غرب، کادویش را از پیش سفارش می‌دهد. معمولن هم هدیه‌های درخواستی‌اش رگه‌ای از بهداشت و سلامت در خودشان دارند. مثلن چند سال پیش نیازی مفرطی به نیم‌بوت‌های تیمبرلند داشت چون «دکتر» گفته بود که فقط تیمبرلند مطابق اصول پزشکی ساخته شده و برای پیاده‌روی‌اش لازم است. یا مثلن کرم شب لانکوم. بهرحال آدم در شرایطی قرار می‌گیرد که سلامتی مادرش را در خطر می‌بیند و تنها راه رفع این خطر هم محصولات خوب تیمبرلند و لانکوم است. البته واقعیت این است که خرید کرم‌های گران‌قیمتش را معمولن به خواهرم می‌سپرد و کفش سهم من است. نمی‌دانم چرا اینقدر کفش دوست دارد. حتی یادم است چند سال پیش برای مادربزرگم یک جفت کفش دکتر شول برده بودم و مادرم که اینها را توی چمدانم دید سریع قاپ‌شان زد و گفت خودش به مادربزرگم هدیه می دهد و لازم نکرده دکتر شول‌ها را بدهیم به آن پیرزن. در آن لحظه توی چشم‌هایش می دیدم که حاضر است مادر خودش را بخورد ولی صاحب دکتر شول‌ها بشود. بعد هم سریع پای کُپلش رو فشار داد توی لنگه‌ی راست کفش و با اینکه می‌دید برایش کوچک است و پایش جا نمی‌شود باز هم بیشتر فشار می‌داد. من کمی نگران بودم که دوخت دور کفش نپُکد و کمی هم نگران سطح هیجان خودش بودم، چون تقریبن دیگر گزاره‌ی قابل فهمی از دهانش خارج نمی‌شد، داشت با پاشنه‌کش کُشتی می‌گفت و زیر لب نفس نفس می‌زد که «چرمه، جا باز می‌کنه». تلاش کردم بگویم که از حراج و به قیمت ناچیزی خریده‌ام و دفعه‌ی بعد برایش عینش را می‌آورم ولی دیگر دیر شده بود چون جفت لنگه‌ها را پایش کرده بود و کج کج داشت می‌رفت سمت اتاق خوابش. مرا هم دلداری می‌داد که «مادرِ من، عزیزم تو از خارج اومدی نمی‌دونی، اون پیرزن دکتر شول نمی‌فهمه چی چیه، من اینو می‌پوشم بعد واسه اون می‌رم یه کاسه کریستال نوری‌تازه از سر کوچه می‌خرم، خیلیم بیشتر دوست داره».

پارسال که رفتم ایران ۱۲ ساعت وقت داشتم که توی دوبی تلف کنم. روز قبلش تازه از یک ماموریت طولانی برگشته بودم و وقت نکرده بودم هدیه بخرم. حتی خود بلیطم را هم آخرین لحظه خریده بودم و برای همین مجبور شدم با پرواز آشغال امارات بروم. از فرودگاه دوبی سوار مترو شدم که بروم یکی از مراکز خرید و کادو بخرم. بلیط‌فروش بهم گفت که آدامس جویدن توی مترو ممنوع است و فلان قدر جریمه دارد. ماه رمضان هم نبود، صرفن از همین «سنت‌هایی» که معلوم نیست از کجای‌شان در می‌آورند؛ معلوم هم نیست خودشان چرا از اینهمه تقابل سنت و مدرنیته‌ی مبتذل‌شان پاره نمی‌شوند. صبح بود و فیلیپینی‌ها و هندی‌ها هم سوار مترو بودند که بروند سر کار. کمی به دهان‌شان نگاه کردم ببینم احیانن کسی یواشکی آدامس می‌جود یا نه و بعد یواش یواش ذهنم سُر خورد به سمت مشکل بزرگتر: هیچ ایده‌ای نداشتم که برای خانواده‌ام چه کادوهایی بگیرم. فقط می‌دانستم که برای برادرم می‌خواهم یک اودکلن شانل بخرم، دقیقن همانی که یکی از همکارهای پیرم می‌زند. بوی «مرد قدیمی» می‌دهد و بنا بر دلایل نامعلومی برادرم این بوهای «گرم» را دوست دارد، بوی چوب و چرم و اینها؛ فکر می‌کند اینجوری پولدار می‌شود. نمی‌دانم گرمای هوا بود یا چه، ولی با اینکه تازه شروع سفر و تعطیلاتم بود حال خودم خیلی افتضاح بود، از این سفرهای دو هفته‌ای از خارج به ایران خسته شده بودم، از دلالت بزرگترش: از اینکه هنوز هیچ جا مستقر نشده بودم خسته شده بودم و دلم می‌خواست توی همان آفتاب توهین‌آمیز بنشینم کنار خیابان و تبخیر بشوم.

اودکلن برادرم را سریع گرفتم. بعد بی‌هدف توی مرکز خرید گشتم. کافه‌ی «تیم هورتونز» کانادا شعبه داشت. رفتم قهوه و کیک خوردم. مثل سالهای دانشجویی‌ام. خاطره‌ی آنچنانی‌ای هم نبود. صرفن با زنم یا دانشجوهای دیگر ۱۵ لایه لباس می‌پوشیدیم و می‌رفتیم قهوه می‌خوردیم و بر می‌گشتیم پشت کامپیوتر‌هایمان. با اولین هورت قهوه و یادآوری کیفیت شاشی‌اش یاد تمام آن دوران داغون هم افتادم و بیشتر از وضعیت خودم بدم آمد: مسافری که توی مال‌های دوبی پرسه می‌زند و تیم هورتونز می‌خورد و بعد می‌رود ایران خانواده‌اش را ببیند و به همه کادوهای گران‌قیمت می‌دهد چون موفق است ولی چون موفق است باید زود برگردد سر زندگی موفقیت‌آمیزش.

به نظرم همه‌ی قیمتها تیز بودند. وقت هم نمی‌کردم که برای همه کادو بخرم و تصمیم گرفتم فقط یک چیز خوب برای پدرم بگیرم. کمی هم خوشحال بودم که توی این محدودیت‌ زمانی «متاسفانه نمی‌توانم» برای مادرم کادو بخرم. بعد انگار خیلی ناخودآگاه رفتم توی مغازه تیمبرلند و یک جفت کفش پیاده‌روی/کو‌ه‌پیمایی خیلی اساسی برای پدرم گرفتم. کنارش را جیر زرشکی کار کرده بودند و بعضی جاهایش پارچه‌ی ضدآبی داشت که «نفس» هم می‌کشید و پا داغ نمی‌کرد. خلاصه آخرین دستاورد تیمبرلند بود و پول خیلی درشتی هم بابتش سلفیدم. همه‌اش هم نگران بودم که پدرم اینها را نپوشد و باز برود سراغ گیوه‌های اراکی خودش و کفش کهنه‌های برادرم. ولی چاره‌ای نداشتم. احساس رسالت می‌کردم، باید این تیمبرلند‌ها فوق فانتزی را برایش می‌گرفتم و تقریبن برای هیچ کس دیگری، و مهم‌تر از همه مادرم، هیچ چیزی نگیرم. احساس می‌کردم به روش عجیبی، روشی که با مسلک خودش چندان هم عجیب نیست، می‌خواهم بهش بگویم که برایم مهم هستی و خیلی سختم است که با هم زندگی نمی‌کنیم.

اتفاقن پدرم عاشق کفش‌ها شد. چند روز اول نمی‌پوشیدشان، انگار خجالت می‌کشد یا می‌ترسد ولی بعد از چند روز بی‌صدا پوشید‌شان و رفت تا ایستگاه دوم کلکچال. از در که داشت می‌رفت بیرون دیدمش. دوست داشتم ازش عکس بگیرم، همانطور که توی آن راهروی تاریک دم در کله‌اش را انداخته پایین و هیچ چیزش به هیچ چیزش نمی‌آید ولی در عین حال به نحو عجیبی بامزه است، حتی همان کاپشن بدرنگ و زپرتی چینی‌اش با تیمبرلندهای آنچنانی‌اش یک رابطه‌ای داشت؛ خودش بود، یا حداقل خودش بود مطابق تصویری که من همیشه ازش داشتم: عجیب. بعد هم که از کوه برگشت کفش‌ها را توی جاکفشی دم در نگذاشت، توی جعبه‌شان گذاشت و جعبه را پشت کاناپه‌ی ته هال قایم کرد و تا آخر سفرم هم رویه‌اش همین بود.

یک خبطی کردم و به آن ماده گرگ بدسرشت قیمت کفش‌ها را گفتم. ارز تازه گران شده بود. ضرب و تقسیم که درست بلد نیست. قیمت کفش‌ها را به تومان بهش گفتم. آتشی شد ولی خب زد به خنده و شوخی. آخر سر هم یک روز به شوخی، از این شوخی‌های مبتذلی که همه می‌دانند معنی پشتش چیست به پدرم گفت «آقا اباطیلیان، آقا اباطیلیان، می‌دونی قیمت این کفشایی که پسرت آورده از کل لباسات رو هم گرونتره؟» می‌خواستم بدوم سمتش و خفه‌اش کنم ولی دیر شده بود. تا فکر کنم که چطور بپرم وسط حرفش عدد را لو داده بود.

هفته‌ی پیش خیلی دیر و خیلی دست چندم خبردار شدم که پدرم دوباره دیسک قدیمی‌اش اود کرده و زده به پایش و«سخت» راه می‌رود. این اطلاعات از پنجره‌ی او-ووی خواهرم می‌رسید. کاری نمی‌توانم بکنم. سنش زیاد است و به نسبت سنش باز هم سر پاست. ولی خب هر چقدر هم که آدم به خودش و دور و بری‌هایش از این دلداری‌ها بدهد بازهم صبح از خواب بیدار می‌شوی و می‌بینی ای بابا، داری به ویلچر و هزار جور چیز کثافت دیگر فکر می‌کنی.

یک هفته از خبردار شدنم گذشت تا توانستم خودم را جمع و جور کنم که بهش زنگ بزنم، ولی هنوز هم نمی‌دانستم چطور قضیه را ازش بپرسم. وقتی هم که زنگ زدم باز هم نمی‌دانستم چه بگویم وبه‌جایش۵۰ دقیقه مهمل بافتم، طلاقم را برای بار شانصدم برایش تحلیل کردم، از سرگشتگی‌های خودم گفتم، از لندن گفتم و بعد خیلی با حالت خونسرد قضیه پایش را پرسیدم. گفت رفته دکتر وبه جای اینکه درد و مرض را بگوید گفت که دکتراسمش را پرسیده و بعد بهش گفته «چه پدر و مادری داشتی که اونهمه سال پیش اسم اینقدر اشرافی رو پسرشون گذاشتن…» و بعد خودش زد زیر خنده، خیلی ریز. من خب پاره شده بودم و برای پنهان کردنش شروع کردم به لجن‌پراکنی به همه حسین و فاطمه‌ و ابوالفضل‌هایی که از شانس بدشان محرم به دنیا آمده‌اند. از اینور و آنور مثال می‌زدم، دایی‌های ازگلم، قوم زن سابقم، هر چه داشتم و نداشتم، آخر سر هم که تمام شدم گفتم که «آره خب واقعن اسمت قشنگه».

می‌گفت که دروغ می‌گویند، راه می‌رود، ولی خب آرام. گفت حتی پیاده‌روی یک‌ساعته‌ی همیشگی‌اش را هم دیروز انجام داده، ولی خب خیلی آهسته. نمی‌دانم چرا، ولی فکر کردم که با تیمبرلند‌هایی که کنارش جیر زرشکی رنگ کار شده رفته. بعد هم برگشته و پشت مبل قایم‌شان کرده.

Advertisements

39 Responses to “بعضی مشکلات با یک جفت تیمبرلند حل می‌شوند، بعضی‌ها نه”


  1. 1 Alex آوریل 9, 2013 در 9:49 ب.ظ.

    هیچ هم دچار مرگ مغزی نمی شه!

  2. 2 qq'un pas comme les autres آوریل 9, 2013 در 10:27 ب.ظ.

    می می رم برا اینجور باباها، ای جونممممممم.

  3. 3 AMA آوریل 10, 2013 در 5:35 ق.ظ.

    خیلی جالب نوشتی ادم رو می بری به جزییات و همراه با نوشته هایت فضا را هم تصور میکنیم.
    انشاالله که بابات سلامتی کاملش رو به دست بیاره

  4. 4 فیل خاکستری آوریل 10, 2013 در 5:47 ق.ظ.

    فکر من هم چندبار رفته پیش ویلچر ولی زود برمیگردونم

  5. 5 مهشید آوریل 10, 2013 در 5:58 ق.ظ.

    آخ آخ چه خوب که تونستی آخرش یه چیز مناسب واسه بابا پیدا کنی پدر من که دقیقا هیچ چیز لازم نداره وهیچ چیز ذوق زدش نمیکنه .خیلی به دلم نشست به خصوص اون قسمت که واسه ماده شیر داستان چیزی نخریدی دوست داشتم این خاطره مال من میبود.

  6. 8 Nima آوریل 10, 2013 در 7:16 ق.ظ.

    I miss your amazing sexy stories. Don’t you have any new adventure recently? Just kidding dude! I do enjoy your writing and hope success and happiness for you and your family.

  7. 10 مهدیه آوریل 10, 2013 در 8:04 ق.ظ.

    عالی می نویسی خرس. عالی.

  8. 11 عليرضا آوریل 10, 2013 در 9:04 ق.ظ.

    دوباره دارى توپ مى نويسى

  9. 13 بهمن آوریل 10, 2013 در 11:52 ق.ظ.

    بیشتر از یک ساله منظم میخونمت، تا حالا پیامی نذاشتم ولی این پستت خیلی عالی بود. منم همچین حسی به بابام دارم، ملقمه‌ای از افتخار و سرشکستگی. واقعا پستت رو دوست داشتم. عریان مینویسی و همه چی به تخمته، لذت میبرم از خوندنشون، تشبیهات و تمثیلات ِ بجا و عالی و بدیعی استفاده میکنی. ببخشید کامنتم فقط مال این پستت نیست و یه کم کلیه :) انگار یکجا دارم کامنت میدم :)))
    وبلاگ زیاد میخونم ولی کامنت نمیذارم، واقعن فکر کنم این سه یا چهارمین کامنت کل زندگیم باشه!
    با وبلاگت خیلی حال میکنم ولی با توئیتات نه زیاد! خوش باشی به هر حال :)

  10. 14 شیرین آوریل 10, 2013 در 2:43 ب.ظ.

    خیلی لخت نکن آدمها رو. یه روز میرسه که میبینی فقط داری اونجای دنیا رو می بینی. البته اینم یه انتخابه. من خودم خیلی دوست ندارم همه چیز رو گل و بلبل ببینم ولی دوست ندارم همه ش هم اونجای ملت رو تماشا کنم.

  11. 15 caspian آوریل 10, 2013 در 2:44 ب.ظ.

    fek koban hesse kheili aaro nesbat be pedarashoon zende kardi. Ishalla ke saalha salamat bashe. khodam am delam baraie babam tang shod. oonam hamishe winston ghermez mikeshe. gaahgah switch mikone vali baz barmigarde roo hamoon winston e ghermez.

  12. 16 کیکاووس آوریل 10, 2013 در 6:21 ب.ظ.

    اسم پدرت چیه؟

  13. 17 سمیه آوریل 10, 2013 در 7:02 ب.ظ.

    باور کن اینقدر قشنگ تصویر کردی انگار با چشام دیدم پدرت چه جوری کفشاش رو گذاشت زیر مبل !

  14. 18 آزاده آوریل 10, 2013 در 9:04 ب.ظ.

    کاش همیشه شااااد بنویسی….حالا تکلیف این بغض لعنتیه من چیه؟؟!!

  15. 19 زیتا ملکی آوریل 10, 2013 در 9:15 ب.ظ.

    تو منو شاد کردی و غمگین.
    پس خدا شادت کنه و غمگین.
    و مرسی بابت یادداشت عالی‌ات.

  16. 20 ایمان آوریل 11, 2013 در 2:12 ق.ظ.

    مادرتو دوست نداری؟

  17. 21 بهانه آوریل 11, 2013 در 6:36 ق.ظ.

    آخیش.من همش میترسیدیم که کفشای بابات رو هم مامانت برداره واسه خودش!
    نوشته ات پر از احساس بود.

  18. 22 بهانه آوریل 11, 2013 در 6:37 ق.ظ.

    راستی کلی لایک به عنوان

  19. 23 boroba آوریل 11, 2013 در 11:05 ق.ظ.

    اونجایی که جریان کفشهای مادربزرگت و تصاحب مامانت رو نوشته بودی خیلی باحال بود البته همراه با بدجنسی خاصی هم نوشته بودیش!!من با مامانم خوبم با بابام لجم
    البته نمیتونم گرگ یا چیزی مثل این خطابش کنم مثلا فوقش آقای عقل کل بی عقل صداش کنم تازه اونم تو دلم!

  20. 24 سارا آوریل 11, 2013 در 2:52 ب.ظ.

    بنظر من آدم باید ماده گرگ خونه رو همیشه اول تغذیه کنه وگرنه مال بقیه رو کوفتشون میکنه.
    البته روش تو شجاعانه تره

  21. 25 پرتابه آوریل 11, 2013 در 9:23 ب.ظ.

    سلام عزیز
    وقتت بخیر…
    من یکی از اعضای پرتابه هستم.
    می دونی بعضی وقتا یه سری حرفا هستن که نه می شه تو وبلاگ نوشتشون ( یعنی به اندازه ی یه پست وبلاگ نیستن) و نه دوست داری از بین برن…
    من اومدم بهت بگم که پرتابه دقیقا جائیه واسه این حرفا یعنی می تونی تو پرتاب های 198 کاراکتری همه ی حرفای مینیمالت رو بنویسی
    ما تو پرتابه کپی پیست نمی کنیم و خوشحال میشیم که تو هم بیای تو جمع ما و از نوشته هات بهره مندمون کنی…
    منتظرتیم
    http://Partabeh.Com

  22. 26 ناشناس آوریل 12, 2013 در 12:11 ق.ظ.

    خوبه باباتو دوست داری اما چرا از مادرت متنفری؟

  23. 27 یزدان آوریل 12, 2013 در 3:16 ق.ظ.

    چرا بعضیا فک میکنن » ماده گرگ» صفت بدیه؟ گرگ از نظر من یکی از باشکوه تریناس! تصور خرس از گرگ احتمالن با ماها فرق میکنه، وگرنه با این همه ذوق و قریحه اسم خودشو گریزلی نمیذاشت! میخوام بگم بیایم دیفالتای راز بقایی رو کنار بذاریم و گرگارو دوس داشته باشیم!*!
    :-D :-D

  24. 28 گرگ آوریل 12, 2013 در 9:45 ق.ظ.

    رابطه ی من و بچه م همینجور خرس و گرگی میشه فک کنم !

  25. 29 نسیم آوریل 12, 2013 در 1:11 ب.ظ.

    خیلی بابات رو دوست داشتم. اصلا ادا نداره. کلا هر بابایی حتی اگه یه اپسیلون شبیه بابای خودم باشه دوست دارم.
    میدونی خرس من هر دفعه یه لباسی طرح اسکاچ می خرم همش یادت می افتم؟

  26. 30 Tam آوریل 12, 2013 در 1:54 ب.ظ.

    خيلي خوب بود
    خيلي خيلي خوب بود!
    مرسي

  27. 31 sam آوریل 13, 2013 در 11:22 ق.ظ.

    heh akhey toie teflak ba in commentayi ke barat mizaran , alan khob yaani chi daran barat dast mizanan ? alan saat 7:– sobe va man khabam nemibare , kheili saay kardam be geert fekr konam be harfash be inke be man goft my sam , va hahaha your big OLD man ,baad az khab bidar shodamo raftam kik goftam cheghadr in pesar yoonanie shabihe jade baad goftam jad baad bavaram nemishod vali to hamoon halate masto malangi do ghatre ashk ham rikhtam baad injoori boodam ke jane man ?!

  28. 32 لیلا آوریل 13, 2013 در 12:42 ب.ظ.

    اون دوست داشتن عمیق و آرومی که پشت نوشته ات بود خیلی خوب بود .. همون جوری بود که آدم فکر می کنه باید باباش رو دوست داشته باشه!

  29. 33 مومو آوریل 13, 2013 در 6:28 ب.ظ.

    نمیدونم چرا همش حدس میزدم از بابات خیلی خوشت نمیاد.
    الان اما ظواهر امر نشون میده که ریدم با حدس زدنم.

  30. 34 لیلا آوریل 14, 2013 در 8:12 ق.ظ.

    هیچ وقت شده فکر کنی چرا مامانت اینجوریه؟ چرا نمی تونی دوستش داشته باشی؟ دلم براش میشوزه:( نمی تونم بفهمم چی می تونه یه بچه رو انقدر از مادرش متنفر کنه!!

    • 35 ژیان آوریل 14, 2013 در 4:30 ب.ظ.

      یه نیم ساعتی بود خیره شده بودم به مونیتور، داشتم به این فک کردم که این سوال اولت رو شما باید از خرس بپرسی؟ یا خرس باید از شما بپرسه؟

      • 36 لیلا آوریل 15, 2013 در 2:19 ق.ظ.

        ای بابا! من قصد بدی نداشتم واللا . اولین بار بود کامنت گذاشتم برا خرس. چون این حد از تنفر رو درک نمیکردم. اگه کامنتم حس بدی رو منتقل کرده، معذرت میخوام.

  31. 37 joujou آوریل 16, 2013 در 3:39 ق.ظ.

    تا دیر نشده برای هردوشون زیاد بخر از لباس زیر و رو و کرم و کفش و عطرو مکمل غذایی و وسایل
    ارتوپدی و ….همه پدر و مادرها اولش غر می زنند و ایراد میگیرند ولی واقعیت اینه که خیلی کیف
    می کنند و از این بهتر در دنیا چیزی نیست .

  32. 38 شرنگ آوریل 20, 2013 در 2:46 ب.ظ.

    خيلي خوب بود!!!!

  33. 39 اِف آوریل 22, 2013 در 2:49 ق.ظ.

    من عاشق بابات شدم. عین بابای منه. به جز سیگار، لباس پوشیدن و رفتار مو نمی زنه. جز اینکه من حدس می زنم اگر براش کفش آنچنانی بخرم دو روزه عین بقیه لباس هاش دمار از روزگارش در میاره. یا انقدر میگه چرا انقدر پول دادی و من لازم نداشتم و چرا و بیا پولشو بهت بدم که حرصم رو در میاورد کفش ها رو می نداختم تو جوب! خیلی دلم وا شد خوندم این نوشته تو. دلم خیلی برا بابام تنگ شده.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • RT @i_entry: کاش مثل قدیم دوباره خرس حمله کنه به تایملاین. 1 day ago
  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 5 days ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 6 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 6 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 1 week ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,955 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: