از سری جلسات خودشناسی دم غروب روی مبل‌های تقریبن پاره

یک بعد از ظهری بود که توی هال روبروی تلویزیون نشسته بودم. روی همان مبلهای کهنه‌ای که هرچه مادرم تلاش کرد و تعمیرشان کرد باز هم بی‌ریخت‌تر شدند، جوری که آخر سر بی‌خیالش شد و یکهو مبل هم آنقدر گران شد هر تصمیمی برای بهبود سر و وضع هال و تعویض مبلها غیرممکن یا حداقل غیراخلاقی شد. به جایش روی‌شان یک دست ملافه کشیدیم، چیزی که به نام پیراهن مبل معروف است. من که مشکلی با مبلها نداشتم، غیر از اینکه کلن از پیراهن مبل بدم می‌آمد و این هم یک عادت خانوادگی است؛ ما کلن از پیراهن مبل بدمان می‌آید و این روکش‌های به‌خصوص هم نماد نوعی شکست شده بودند، نوعی تسلیم، چیزی که نشان می‌داد ما جلو نخواهیم رفت، پیشرفت نخواهیم کرد. آخرین تلاش‌مان برای تعمیر مبلها هم نتیجه‌ی افتضاحی داشت، یعنی پارچه‌ی انتخابی‌مان پشت ویترین امروزی و حتی آونگارد به نظر می‌رسید اما بعد که مبل‌ساز همانها را به تن مبلها دوخت کل مجموعه به چیز زننده‌ای تبدیل شد و اصلن همین شد که ما مجبور شدیم پیراهن تن مبل‌هایمان بکنیم. یعنی پیراهن‌ها برای حفاظت مبل‌های فاخرمان نبود، برای پوشاندن زشتی‌ها بود. البته یک روایت می‌گوید که مبل‌ساز پارچه‌ی روکش‌های جدید را پشت و رو دوخته بود و خب این هم یک حربه‌ی قدیمی آدمهای شکست خورده است: انداختن تقصیر گردن دیگری جوری که اثبات راست و دروغ چندان هم راحت نباشد. بهرحال این شکست هم به مرور زمان مثل هر شکست دیگری عادی شد، نمی‌خواهیم بگویم شکست‌مان تبدیل به پل پیروزی شد چون بعد از این افتضاح باز هم ما امروزی و زیبا نشدیم، اما صرفن تصمیم گرفتیم شکستمان را تا سر حد امکان زیر پیراهن مبلقایم کنیم، رویش بنشینیم و تلویزیون نگاه کنیم و تخمه بشکنیم.

در آن روز به‌خصوص هم مشغول همین کار بودم و مطلقن به پیراهن مبل‌هایمان فکر نمی‌کردم. داشتم ته کاسه آجیل را می‌جوریدم برای چند دانه تخمه. آنهم که کار عبثی است. همه می‌دانند که آجیل غیرمهمان فقط نخودچی و چیزهای سفتی دارد که گاهی مطمئنی سنگ هستند و گاهی دو به شکی، فکر می‌کنی مغز تخمه‌ای است که از زیر نگاه تیزبین خواهر و برادرت جان سالم به در برده، ولی گوشه‌اش را دندان می‌زنی و می‌بینی که یک تکه گل است. خوشمزه نیست، چون یک تکه گل است. بعد هم زبانت را با پشت دست پاک می‌کنی و کجا می‌مالی؟ روی همان پیراهن مبل‌ها چون امیدی به آنها نیست. اما یادم می‌آید که در آن روز یک مشت تخمه پیدا کرده بودم؛ عجیب بود. فکر کنم پدرم هم کنارم نشسته بودم داشت ته جعبه زولبیا را انگشت می‌کشید و به افتخار سفرم به ایران کنترل تلویزیون را داده بود دست من. من هم استرس داشتم چون پدرم رییس تلویزیون است و برای همین زدم کانالی که فکر می‌کردم اشتراکاتی برای جفت‌مان دارد: کهکشان تی‌وی.

مستندی در مورد چند چوپان و گله گوسفندشان توی مثلن قرقیزستان نشان می‌داد؛ از این مستندهایی که به زور بودجه دولتی سازمان میراث فرهنگی‌شان تولید شده. نشان می‌داد سر بهار که می‌شد سهچهار نفری گله‌شان را هی می‌کردند و به همراه چند تا سگ می‌رفتند به مرتعی که علف خوشمزه داشت. خودشان هم یک کمی با گوسفندها سرگرم بودند و برای شب هم یک آلونکی داشتند که آتش درست می‌کردند و غذایی سرهم می‌کردند و آواز می‌خواندند و ودکا می‌خوردند؛ خیلی خوش و بدوی. فصل که تمام می‌شد جمع می‌کردند که برگردند اما مثلن بگو یکی و نصفی بطری ودکا باقی مانده بود. کلی همفکری می‌کردند و کلی می‌گشتند و کلی نقشه می‌ریختند و آخر سر بطری‌ها را زیر درختی که ۲۰۰ متر آن‌طرف آلونک‌شان بود چال می‌کردند و رویش سنگ نشانه می‌گذاشتند و برمی‌گشتند ده اصلی‌شان. سال بعد طبعن برمی‌گشتند به همین مرتع و اولین کاری که می‌کردند این بود که بروند سراغ بطری‌های مدفون سال قبل. حالا موقعیت‌شان رسمن وسط ناکجا‌آباد بود، یعنی غیر از خودشان و سگ‌ها و گوسفندهایشان هیچ جانداری سال تا سال گذارش به آنجا نمی‌افتاد. اما نکته‌اش این بود که خیلی هیجان داشتند و فازش را هم گرفته بودند: کجا چالش کردیم؟ درخت گم نشده باشد؟ ودکاها را دزد نزده باشد؟ بعد اوج هیجان‌شان موقع کندن چاله بود. توی چشمهایشان ترس را می‌دیدی، تقریبن مطمئن بودند که بطری‌ها را پیدا نمی‌کنند. واضح بود که بطری‌ها سرجایشان هستند اما این چوپانها با دیدن بطری‌ها چنان ذوق می‌کردند که آدم همراهشان باور می‌کرد. بچه هم نبودند، مثلن بگو چهار تا چوپان گنده ۴۰۵۰ ساله با سبیل خاکستری و پوستین و دم و دستگاه و همه چیز. بعد هم از زور خوشی می‌زدند به بطری‌ها و شب اول همانجا پای گودال پاتیل می‌شدند.

من خب همین جاهای مستند بود که پاره شدم. فکر کردم درد من دقیقن همین است. فکر کردم توی این دنیا حتی یک گودال هم ندارم که مطمئن باشم سال دیگر سر موقع مشخص می‌آیم سر وقتش. این چمدانبهدست بودن از آن چیزهایی است که باید به آدم بیاید. من زیاد انجامش داده‌ام اما دیگر می‌دانم که آدمش نیستم یا شاید به من نمی‌آید. دقیقن مثل همان چوپانها نیاز دارم که بدانم خانه‌ام فلان جاست، سال دیگر هم همان جا خواهد بود و خانه‌ی فرزندم هم همین جا خواهد بود و همه‌مان با هم چوپان خواهیم بود و سر فصل مشخص گوسفندها را کیش می‌کنیم به ییلاق یا قشلاق. نه تنها غم‌انگیز نیست، بلکه عین نشاط و سرزندگی است. خود چوپانها هم فهمیده بودند و مطمئنم که الکی جو هیجان نمی‌دادند. دنیایشان همان بود و همان برایشان به میزان کافی هیجان داشت. دنیای من صدها برابر از دنیای آنها وسیع‌تر است اما اما گاهی وقتها فکر می‌کنم توی یکی از همین هتل‌ها، توی یکی از همین خانه‌های اجاره‌ای که آدرسشان را یادم نیست از بس که هر سال اسباب‌کشی کرده‌ام، توی یکی از همین کوچه‌هایی که نه اسم‌شان را بلدم و نه سر و ته‌شان را بلدم و با مغازه نشانه‌گذاری‌شان می‌کنم، توی یکی از همین‌ها می‌میرم.

تلویزیون تیتراژ پایانی چوپانها را نشان می‌داد. پدرم درِ جعبه‌ی زولبیا را گذاشت و سُرش داد پشت کاسه‌ی آجیل. جعبه خالی بود؛ اما لابد خودش یادش می‌رفت و دوباره چند ساعت بعد می‌رفت سراغش و بعد که می‌دید تمام شده دوباره تهش را انگشت می‌کشید. بعد هم پا شد رفت توی تراس سیگارش را دود کند، همانطور که در ۱۵سال گذشته هر روز دم غروب همین کار را کرده. من ۷۸ روز بعدش پرواز داشتم.

Advertisements

19 Responses to “از سری جلسات خودشناسی دم غروب روی مبل‌های تقریبن پاره”


  1. 1 Mina M مارس 26, 2013 در 10:37 ب.ظ.

    چه خوب است که کسی خرس باشد…یا اینموقع از شب نوشته ی یک خرس را خوانده باشد…مرسی

    ________________________________

  2. 2 Alex مارس 26, 2013 در 10:39 ب.ظ.

    اتفاقن نكته ى جالبيه اين گودال نداشتنه.. همون بحث قديمى عادت و تكرار..
    (تصميم خوبى گرفتى نهايتن، هرچند نثرش كم شبيه توئه!)

    • 3 KHERS مارس 26, 2013 در 10:45 ب.ظ.

      خب از اونور نگاه کن: بحث ریشه دواندنه. بحث اینه که من میخوام یه قابلمه‌ی قرمز بخرم اما نمی‌تونم چون توی اسباب‌کشی باید آدم سبک باشه.
      در مورد نثر: یدت نره که من مردیم برای تمامی فصول.

  3. 4 qq'un pas comme les autres مارس 26, 2013 در 10:51 ب.ظ.

    آخ… درد من…

  4. 5 مهدي مارس 27, 2013 در 12:26 ق.ظ.

    اتفاقا نثرت كاملا خرسي بود .درجه يك و جذاب . براوو خرس ، براوو . تو حقت بود فيل باشي . من فيل خيلي دوست مي دارم .

  5. 6 نسیم مارس 27, 2013 در 12:38 ق.ظ.

    به شدت درک شد متاسفانه.
    در کامنت قبلیم چشمت زدم انگار.

  6. 7 صاب مرده مارس 27, 2013 در 12:43 ق.ظ.

    «همه می‌دانند که آجیل غیرمهمان فقط نخودچی و چیزهای سفتی دارد که گاهی مطمئنی سنگ هستند»…خیلی باحال بود!

  7. 8 sepideh مارس 27, 2013 در 1:14 ق.ظ.

    …کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن ….
    خيلي خوب مي نويسي. ممنون كه بعضي وقتا حرفاي تو دلمون را به اين زيبايي تصوير مي كني و

  8. 9 دانشمند مارس 27, 2013 در 2:00 ق.ظ.

    بابام جان، همون دختر پولدار رو پیدا کن، دو سه تا بچه بنداز تو دامنش، باباش هم یکجای مناسبی منزل براتون تهیه میکنه، هر جا بچه هات رو بزرگ کنی میشه منزل. نگران نباش، مارو هم اینقدر نگران نکن. اینقدر بعضی موقعا حقایقی که میگی سیاه هستند، آدم میخواد همه چیزش رو ول کنه بره دنبال اون چاله ی کذاش

  9. 10 خواننده پر و پا قرص مارس 27, 2013 در 10:11 ق.ظ.

    عالی بود.درد مشترک یجوری.من که دیگه امسال اومدم ایران یه چاله ای واسه خودم کندم!

  10. 11 شرنگ مارس 27, 2013 در 2:34 ب.ظ.

    خرس، خیلی زیبا مینویسی!

  11. 12 zara مارس 27, 2013 در 8:23 ب.ظ.

    man vaghti kheili kheili mastam injoori feker mikonam, hamash migam berim khoone baad age kasi beporse koja? migam man khoone nadaram, man jaa nadaram…kholase roze bi jaai o makani ro shoroo mikonam:D

  12. 13 boroba مارس 27, 2013 در 11:09 ب.ظ.

    من همیشه به خودم میگم آدم فراموش شده بدبخت،تو یه روز توی همین خونه میمیری،وقتی جسدت بو بگیره همسایه ها پیدات میکنن و تا قبلش کسی بهت فکر نمیکنه و کسی سراغت رو نمیگیره و وقتی مردی هم کسی نمیاد روی قبرت گل بذاره و تو یه موجود فراموش شده بدبختی و به خودم میگم من فقط در وبلاگم وجود دارم و در دنیای واقعی کسی نگرانم نبوده و نیست و نخواهد بود و کسی منو نمیشناسه و کسی منو دوست نداره و الی آخر اما بعدش به خودم میگم پاشو جم کن کونتو مرتیکه صد ساله!بعدش هم بلند میشم باز به خودم میگم خوب حالا ما دلمون گرفته بود یه چی گفتیم!

  13. 14 چرکنویس مارس 30, 2013 در 9:50 ق.ظ.

    یک کوهستان پربرف ، یک پاسدارخانه ی خشک ، یک مشت سرباز کف کرده ،روز 12 فروردین سال شونصد قبل از میلاد (چون مال گذشته س ). یک سرباز از مرخصی برگشته بهمراه یک 4 لیتری شراب. بین دو پاس.
    -چالش کنیم بین پاس دو و سه میزنیمش تو رگ.
    = هوررررررررررررراااا

    بین پاس دو و سه ، بیرون پاسدارخانه ، یک متر برف نشسته
    هرچی گشتیم پیداش نکردیم 4 لیتری رو.
    یک کوهستان پربرف ، برف تا زانو – یک مشت سرباز کف کرده ی دمغ ، ترنا بازی میکردیم . آی درد داشت لنگ خیس .

  14. 15 کیوان مارس 30, 2013 در 3:44 ب.ظ.

    یاد داستانی از «گراهام گرین» افتادم: عامل انسانی. ترجمه زنده یاد «احمد میر علایی» که قتل مشکوکش یکی از مصادیق قتلهای زنجیره ای دانسته می شود. بدیهی است که مرگ «میر علایی» را می گویم نه «گراهام گرین» را.
    اغلب آدمهای داستانهای «گرین» علی رغم حس تعلق خاطر شدید به موطنشان، این سو و آنسو در اقصی نقاط امپراطوری بریتانیا از سنتها و ریشه خود دور افتاده اند. حتی «کاسل» قهرمان داستان «عامل انسانی» که در کشور خود و در کنار خانواده اش زندگی می کند، به دلایلی که گفتنش راز داستان را لو میدهد، دچار دلهره ای است که آرامش را از او سلب کرده است. دیدن زن و فرزند در او احساسی دوگانه بر می انگیزد: آرامشی ناشی از عشق و اضطرابی ناشی از پرداخت بهای گزاف حفظ زندگی آنان. بهایی که آنان خود نیز از آن بی خبرند. از این رو آرامش روانی «کاسل» وابسته به عادات کوچک زندگی اوست: هر عملی در زندگی او در زمان مشخص و به اندازه مشخص انجام می شود. ساعات رفت و برگشت به خانه، ساعات خواب و بیداری، ساعت و مقدار ویسکی قبل از شام، روزهایی که سگ و پسرکش را به پارک می برد و… . همه و همه گذشته از آنکه زندگی حرفه ای او به عنوان کارمند بخشی از وزارت خارجه را ایمن می سازد، همچون حصاری امنیت روانی او و خانواده کوچکش را در جهانی یکسره متخاصم و غریبه حفظ می کند.
    روزی که او به خانه می آید و لیوان ویسکی قبل از شام را در مکان معهود نمی یابد زنگ خطر برای او به صدا در می آید.
    خرس عزیز! خودت زحمت بکش و ربطش را پیدا کن. تا همینجاش هم از حد و حدود وظیفه تخطی کرده ام!

  15. 16 یزدان مارس 31, 2013 در 2:02 ب.ظ.

    Anywhere I roam, where I lay my head is home :)

  16. 17 وم آوریل 5, 2013 در 11:20 ق.ظ.

    ویران شدم اینبار

  17. 18 جوجه تیغی مه 15, 2013 در 8:49 ب.ظ.

    عالی… مثل همیشه

  18. 19 علی کریمی! ژوئن 9, 2013 در 1:09 ب.ظ.

    آقا! چه طور میشه از طریق ایمیل نوشته های جدیدتون رو دریافت کنم؟ آیا؟


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 20 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 20 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 20 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 20 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,747 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: