در محضر بابا

من همیشه خیلی سرسختانه شیپور زده‌ام که آدم رابطه‌ام و حتی به مادربزرگم هم سپرده‌ام دختر خوب پیدا کرد برایم زیر نظر داشته باشد. قضیه خب نیمه شوخی نیمه جدی است یا حداقل آنها اینطوری می‌بینند اما خب برای من اینطوری نیست و من مشخصات همسر مورد نظرم را هم گفته‌ام. این مشخصات هم خلاصه می‌شود توی موقعیت خانوادگی خوب رو به بالا. خلاصه‌اش می‌شود دختر پولدار و من هم ابایی از این گزینشی بودنم ندارم. نمی‌توانم بپذیرم که همه‌ی شئونات و چگونگی زندگیم بر مبنای مفهوم پول تعریف بشود و حالا که نوبت ازدواج شد (که بهرحال نوعی قرارداد خیلی مهم و خیلی مشخص حقوقی است) یکهو عاشق‌پیشه و خل و چل و فرهاد کوه‌کن بشوم و بروم با زن فقیر اما از روی عشق ازدواج کنم.

گرچه خودم کارمندم و کارمندزاده‌ام، اما توی دور و برم مثالهایی از آدمهای آنچنانی و ازدواج‌های آنچنانی دیده‌ام. وصلت با دختر کارخانه‌دار را دیده‌ام، وصلت با دختر ارباب را دیده‌ام، دیده‌ام پدرزن چطور کلید ماشین و آپارتمان و ویلا می‌چپاند توی مشت داماد یک‌لا قبا و نه تنها هیچ ابایی ندارم، بلکه اصلن هدفم این است که به آن داماد یک‌لا قبا تبدیل بشوم و برای ادامه‌ی زندگیم خودم را بخارانم. ته تهش این است که من کارمندم و خب می‌توانم کارمند یا حالا پیشکار پدرشوهرم باشم و خب یک نکته‌ی ظریف این است که خودم تحصیل‌کرده‌ام و خانواده‌ام هم از فاصله‌ی دور خانواده‌ی تحصیل‌کرده و دهان‌پُرکنی به نظر می‌آید و به لطف این دوتا فاکتور احساس می‌کنم که حتی می‌توانم کمبود مالی‌ام را با مدارک تحصیلی خودم و خانواده‌ام پوشش بدهم و خیلی در کسوت پیشکار یا داماد سرخانه طبقه‌بندی نشوم، شاید مثلن چیزی شبیه داماد بافرهنگ. چرا که نه؟ بهرحال روزی و جایی باید از این مدارک دانشگاهی استفاده کرد و خب چرا هی پالتوی ارتشی پدرم را بپوشم و با کفش کتانی راه بروم؟ خب می‌توانم یک دست کت و شلوار سفتِ سفید بپوشم و خودم را دکتر فلانی معرفی کنم و با یک دسته رُز سفید، محکم زنگ در دختر تک‌ماکارون یا دختر ابزارمهدی یا دختر داروگر و یا دختر لابراتوار دکتر عبیدی را فشار بدهم، نه یک بار، بلکه چند بار و خیلی متین، یعنی من آمده‌ام و نیامده‌ام اینجا که تته‌پته کنم، آمده‌ام اینجا که دختر ببرم، دقیقن با همین ادبیات و دقیقن با همین پیش‌زمینه‌ای که به این ادبیات وصل است، فقط بحث این است که خودم را باور کنم و از این لش‌گیری و بی‌هدفی و خاکستری بودن مزمن کمی فاصله بگیرم.

بعضی‌ها مثلن پدرموقتی این حرفها را می‌زنم بهم فحش می‌دهند اما همان پدری که یکهو برای من معلم عشق و اخلاق می‌شود خودش مو به مو و دقیقن همین سناریوی پیشنهادی مرا اجرا کرده و حالا فقط ناراحت است که من هم اینقدر باهوش شده‌ام (البته کمی دیر) که حیله‌اش را فهمیده‌ام، وگرنه خودش هم دقیقن از پشت کوه بلند شد آمد تهران و با دختر بازاری‌ای که هزار و هشتصد سال ازش کوچکتر بود ازدواج کرد و دقیقن توی شرایط الآن من و حتی بدتر بود؛ یعنی صرفن خارج‌دیده بود و تحصیل کرده بود و به خودش و دودولش مطمئن بود. یعنی در حالی که پنج وجب قد داشت و به واسطه‌ی مصرف بی‌رویه الکل لقوه هم داشت و نصف سرش هم کچل بود (صرفن به خاطر کبر سن، از بس پیر بود نه اینکه نقص ژنتیکی یا چیزی داشت، نه، صرفن پیر و کچل بود) با همان پیری و با همان کچلی کتیرا کوهی را روی همان چهار تا شِویدش مالید و از طریق برادر طرف مثل یک مار افعی خوش خط و خال جای خودش را توی خانواده‌ی زن آینده‌اش باز کرد و حواسش بود دستهایش را هم سریع توی جیبش بکند تا بابت لرز‌شان لو نرود. بعد هم دختر بازاری‌ای که بهرحال تعارف نداریم، اما مطابق هر متر و معیاری خوشگل بود را گرفت و بعد حتی یک لحظه هم غفلت نکرد، با اینکه نه عقیده‌اش را داشت نه احتمالن توانش را داشت اما هم و غم‌اش را جمع کرد و کلی بچه پس انداخت، یکی بعد از دیگری، انگار که هیچ فردایی در کار نیست و سریع بنیان خانواده‌اش را محکم کرد. البته خوش‌شانس هم بود و خیلی زودتر از چیزی که فکرش را می‌کرد پدرزنش مُرد.

الآن همین آدم که اینقدر زیبا و اینقدر از روی سناریو کار کرده و با یک حرکت ضربتی طبقه اجتماعی خودش را چندتا بالا برده برای من هیش و نُش می‌کشد و مرا به بی‌اخلاقی متهم می‌کند. من که می‌دانم دلیل ناراحتی‌اش تنها این است که لو رفته، خودش فهمیده که من شگرد زیبایش را فهمیده‌ام و تنها مشکلش این است که خودش از خودش و رفتار قدیمش خجالت می‌کشد و توی کمد قایمش کرده و به روی خودش نمی‌آورد که توی پولهای آن خدابیامرز شنا کرده، اما اشتباهش این است که نمی‌فهمد شبهاخلاقیات نخ‌نمایش برای من بی‌معنی است و من اتفاقن می‌فهممش و تحسینش هم می‌کنم و هیچ کسی بهتر از من نمی‌داند که توی این سیستم او هیچ راهی برای فرار از آن اتاقک دودزده‌ی ته شهر نداشت و بهترین کار را کرد، من هم همین کار را می‌کنم با این تفاوت که از خودم خجالت هم نمی‌کشم و حالا شاید علنی مقاصدم را عنوان نکنم، اما آگاهانه دروغ هم نمی‌گویم و اگر پسری هم داشته باشم بعد از آشپزی و شنا بهش یاد می‌دهم که پسرم فقر هم ارثی است و بیخود هم سعی نکن انقلابی شوی و بجایش سعی کن بی‌صدا ولی با یک جهش خودت را بالا بکشی، مثل پدرت، مثل پدربزرگت، برو زن پولدار بگیر، حالا در حد توانت.

Advertisements

34 Responses to “در محضر بابا”


  1. 1 شهرام مارس 11, 2013 در 9:07 ب.ظ.

    «دختر لابراتوار دکتر عبیدی». قهقه زدم و این قسمت دختر فلانی و فلانی را خوندم. مخصوصا همینه که اینجا گذاشتم رو!

  2. 2 صاب مرده مارس 11, 2013 در 9:10 ب.ظ.

    کلی مخلصیم! وقتی زن پولدار گرفتی یه خبری هم به ما بده بیایم ازت پول قرض کنیم!

  3. 4 شیرین مارس 11, 2013 در 9:12 ب.ظ.

    تاریخ مصرف نقشه ت گذشته :) الان دیگه گند مدرک دکترا در اومده.

  4. 6 جغد مارس 11, 2013 در 9:29 ب.ظ.

    فکر خوبیه خرس … توی فکر محتویات جدید وبلاگتم، بعد از ازدواج با دختر تک ماکارون!

  5. 7 خنگول مارس 11, 2013 در 9:33 ب.ظ.

    کلاغ رو کجا می پرونی اون وخ ؟

  6. 9 میم مارس 11, 2013 در 10:36 ب.ظ.

    خوشم میاد ازت که پز روشنفکری نمیدی . آفرین پسر خوب . حتما این کار رو بکن !

  7. 10 ناشناس مارس 12, 2013 در 12:45 ق.ظ.

    منم باشیرین موافقم. دیگه گند مدرک دکترا درآمده. تو سر سگ بزنی دکترا داره. چه دختر چه پسر. یک فکر دیگه ای برا خودت بکن.

  8. 12 Fokomul مارس 12, 2013 در 2:16 ق.ظ.

    این همه روراستی قابلِ تحسینه. و شاید قابلِ حسادت. واسه ی آدمایی که با خودشون هم رودرواسی دارن و حتا به خودشون هم نمیتونن اینطور روراست بگن که تهِ دلشون چی‌ میخوان و چی‌ فکر می‌کنن.

  9. 13 ناشناس مارس 12, 2013 در 4:19 ق.ظ.

    فکر کنم منظورت از پدرشوهر…پدر زنه دیگه؟

  10. 14 سارا مارس 12, 2013 در 5:22 ق.ظ.

    ببین یه جای کار بابات ایراد داشته وگرنه حالا پسرش مجبور نبود از این نقشه ها بکشه. پس تو هم یه جای درست حسابی شیرجه بزن که دیگه لازم نباشه این چیزا رو یااد پسرت بدی

  11. 18 محمد جواد مارس 12, 2013 در 1:07 ب.ظ.

    دختر کارخونه کاچیران رو بگیر چون دیگه پول بکارت دوخته شده اش رو از تو نمیگیره

  12. 20 abolbashar مارس 12, 2013 در 6:55 ب.ظ.

    جوک ها معمولا ته مایه ای از واقعیت دارند.
    میگن یارو رفته بود خواستگاری گفته بود من مرغ فروشم!!بعدا گندش در اومده که طرف دکتر بوده….!!!

  13. 21 :-) مارس 12, 2013 در 7:35 ب.ظ.

    Man hazeram bahat ezdevaj konam khers ;))))))))))))))

  14. 22 خنگول مارس 12, 2013 در 8:33 ب.ظ.

    آها یه چی دیگه م یادم اومد …

    اینجا نوشتی : یعنی صرفن خارج‌دیده بود و تحصیل کرده بود و به خودش و دودولش مطمئن بود.

    خب حالا تو که خارج دیده هستی و تحصیل کرده م هستی همونقدر به » دودولت » مطمئنی ؟!

  15. 23 joujou مارس 13, 2013 در 12:02 ق.ظ.

    ببین من دختر یکی از اینایی که گفتی رو میشناسم دختر خوبیه فقط یه کوچولو adhd داره اگه مصممی بهم بگو معرفیت کنم

  16. 24 Sormeh مارس 13, 2013 در 12:22 ق.ظ.

    ببین در زمینه ی تک ماکارون در بست در خدمتتم هستم. شما فقط لب تر کن.

  17. 25 boroba مارس 13, 2013 در 10:43 ق.ظ.

    با حال بود
    دختر تک ماکارون یا ابزار مهدی؟!
    خوب من دختر تک ماکارون رو نمیشناسم و نمیدونم ابزار مهدی هم دختر داره یا نه ولی خود ابزار مهدی که اسمش هست مهدی مظلومیان رو به خاطر یه پروژه میشناسم،یعنی اون کارفرما بود و من پیمانکار.سربسته بگم خطرناک تر از اونی بود که توی فیلما دیدیم.
    من نمیگم همه پولدارا اینجورین ولی یه همچین ایده ای که تو داری مثل بانک زدن می مونه.
    ظاهرش آسونه یه ماشین و یه تیم و چند تا اسلحه ولی باید نقشه داشت وگرنه آدم به گا میره.
    ممکنه در مورد آقای پدر اشتباه کنی و اون سپرده بوده براش یه دختر ایرونی که زن زندگی باشه پیدا کنن و خوب حالا که پولدار هم بوده چه بهتر.
    راستی پولدارا و دختراشون انواع و اقسام دارن
    مثلا یکی هست توی فامیل ما که این واقعا و شدیدا پولداره و دو تا دختر داره و من هر موقع بهش میرسیدم و میرسم با اینکه همسن بابامه بهش میگم بدبخت برو بگرد برو مسافرت و عشق و حالت رو کن فردا می افتی میمیری پولا می مونه واسه وارث
    و برعکس من پسرعموم همیشه چاپلوسیش رو میکرد و دنبال این بود که دختر اینو بگیره فقط به خاطر پولدار بودنش و دختره هم فهمیده بود خلاصه آخر سر سه چهار سال پیش دختر بزرگه با یکی دیگه ازدواج کرد و ما دیدیم که گوز هم به داماده نداد یعنی داماده رفته مستاجری و این فقط توی همون محلی که داماد و دخترش هستن ده دوازده واحد آپارتمان اجاره داده.
    خلاصه داماده باید بیست سی سال صبر کنه تا این بمیره و تا اون موقع پیر شده.
    حالا من یه ایده دارم خرس
    بیا اینجا دانشگاه درس بده،دکتری از خارج داری و اینایی هم که میگن دکتر زیاد شده زر میزنن و از حسودیشون میگن و تو به تخمت هم نگیر،داشتم میگفتم بیا اینجا درس بده و شنیدم قدبلندم هستی و دخترا هم عشق قدن،خلاصه اینجوری میتونی یه دختر نرمال از نظر اخلاق و قیافه که باباش پولداره و دانشجوت هست رو یقه کنی.
    البته من اگر موقعیت تو رو داشتم هم تخم همچین کاری رو نداشتما ولی خوب ریسکش از دختر تک ماکارون و این چیزا کمتره!

  18. 27 شیما مارس 13, 2013 در 11:02 ق.ظ.

    با نظر بوروبا موافقم به جز اونجاییش که میگه اونایی که میگن دکترا خزه از حسودیشونه و اینا، چون واقعن همینه. اون موقع که بابات تحصیل کرده خارج رفته بود این چیزا کم بوده اما الان همه ملت خارج که رفتن حداقل واسه سفر کلی ها هم واسه تحصیل رفتن و واقعن دکتری هم دیگه مثل قبل دهن پر کن نیست و همه تو خانوادشون یکی دو تا رو دارن تازه این واسه متوسط جامعه است اونایی که تو دست روشون گذاشتی و طبقه بالا که دیگه هیچی

  19. 28 مومو مارس 13, 2013 در 10:00 ب.ظ.

    فاز اینایی که میگن چقدر خنده دار بود و با فلان جا کلی خندیدم رو اصلا نمی‌فهمم…

  20. 30 فرنی مارس 14, 2013 در 5:46 ق.ظ.

    یکی از دوستان ما چند سال پیش با دختر یکی از همین هایی که می گی ازدواج کرد. البته صداقت شما رو نداشت و قبلش می گفت من باید قلبم بلرزه تا ازدواج کنم.خوب با این وصلت صد پله رفت بالا به لحاظ پولی.ولی این عروس فوق میلیاردر زیبا و باهوش نیست و داماد از این نظر سره. الان هم دو تا دختر دارن که عین مامانشون شدن.نمی دونم می ارزه یا نه؟! نه شما الان تو دو تا اتاق دود زده ای نه خیلی از این دختر پولدارها به خوشگلی و مقبولی مامانتون هستن. ولی در کل موافقم. آأم با انقلابی گری خودشو هفت پشتشو بدبخت میکنه

  21. 31 shin مارس 14, 2013 در 11:14 ق.ظ.

    یه نقشه دیگه (اتفاقا نقشه واقعی زندگی یه نفر واقعی بود) این میتونه باشه که از طریق پدر دختر پولدار به جایی که باید برسی بعد ولش کنی بری دنبال اونی که باید. اونی که میخوای. البته اگه همچین «اونی» تو زندگی باشه. اگه نباشه که چه بهتر. نقشه ت همونجا تمومه و با تشکر و اینا..

  22. 32 Noi مارس 14, 2013 در 2:17 ب.ظ.

    It could have worked if it was your first marriage, but those families have too many choices to want to marry their daughters off to a divorced man

  23. 33 Sahar مارس 20, 2013 در 4:15 ق.ظ.

    سرِ عزتِ به نفست چی‌ اومده ؟ چجوری میتونی‌ سرتو یه عمر کج کنی‌؟


  1. 1 چیزهایی‌ هست که هیچ کس نمی‌‌داند | صد در صد مصرف شخصی دنبالک در آوریل 23, 2013 در 10:11 ب.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,024 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: