Oh Mother, The Handsome Man Tortures Me

مادرم می‌گوید بچه که بودم همه‌اش با سگ همسایه بازی می‌کردم. توی حیاط خانه‌شان با هم غلت می‌زدیم و می‌خندیدیم و جیغ می‌زدیم و سگ هر از چند گاهی دست از غلت زدن می‌کشیده، مرا نگاه می‌کرده و بعد صورتم را می‌لیسیده (بله، سگها هم عاشق می‌شوند، سگها هم می‌خندند، سگها هم جیغ می‌زنند). مادرم می‌گوید سگ‌شان هم از این گنده پشمالوها بود. مادرم از پشت پنجره هر از گاهی نگاهم می‌کرده و بعد می‌ترسیده و جلوی چشمهایش را می‌گرفته. این عکس‌العمل استاندارد مادرهای ایرانی است. آنها همیشه نگران هستند و برای رفع نگرانی‌شان هم روشی بغیر از اخاذی عاطفی بلد نیستند. اگر آن سگ هار بود و مرا پاره می‌کرد که با گرفتن دست جلوی چشم نجات پیدا نمی‌کردم و اگر هم قرار نیست من نجات پیدا کنم و اگر اصولن سگ همسایه هار نیست، تصویر زنی نگران در پشت پنجره فقط یک نام دارد: مادر ایرانی نگران که دارد از کودک یک‌ساله‌اش اخاذی عاطفی می‌کند.

*

سر یک سالگیم هم برگشتیم ایران و من نه تنها هیچ خاطره‌ای از سگ پشمالو ندارم، بلکه از سگها و کلن موجودات زنده می‌ترسیدم، این ترسم هم همینطور ادامه پیدا کرد و یادم می‌آید مثلن ده سال بعد که دوباره رفتیم خارج من خیلی از سگهایشان می‌ترسیدم و به نظرم خیلی هم درشت و بزرگ می‌آمدند. هرچه هم مادرم داستان حیاط خانه همسایه‌مان را می‌گفت و کشتی گرفتن من و سگ‌شان را تعریف می‌کرد برایم فرقی نمی‌کرد؛ باز هم با دیدن سگها پاهایم شل می‌شدند و نمی‌توانم درست ربطش بدهم، اما کلن آن سری خارج بودن‌مان را اصلن دوست نداشتم. وضع مالی‌مان هم خوب نبود و ایران جنگ بود و تلویزیون خارج هم فیلمهایی نشان می‌داد که به زعم من مناسب نبودند. منظورم فیلمهایی است که مردها و زنها درش همدیگر را می‌بوسیدند و یادم هست یک شب تلویزیون قهوه‌ای‌مان از همین فیلمها نشان می‌داد و یک مردی که موها و سبیل‌های قهوه‌ای داشت سوار یک قایق تفریحی سفید بود. توی همان قایق یک زنی هم بود که مایوی سفیدی پوشیده بود و روی مایواش یک کمربند تزیینی با سگک براق درشت بسته بود و به نرده‌های قایق تکیه داده بود و طی یک صحنه‌ی کلاسیک مرد سبیلو به زن مایوپوش نزدیک شد و همدیگر را فرانسوی بوسیدند. این دقیقن صحنه‌ای بود که طاقت من طاق شد و تقریبن فریاد زدم که «برگردیم ایران، اینجا حتی تلویزیون هم نمی‌شه نگاه کرد، تلویزیون همش داره از این آشغالا نشون می‌ده و من دارم عق می‌زنمدلم می‌خواست برگردم و برنامه کودک آشنای خودم با مضامین خانوادگی و مطابق موازین اخلاقی‌اش را نگاه کنم و قبلش هم اجرای گروه تواشیح به سرپرستی محمد حسین طباطباییرا نگاه کنم تا کاملن آمادگی برنامه کودک را داشته باشیم.

*

توی این چند ده سالی که از آن اعتراض کودکانه‌ی من می‌گذرد خیلی چیزها عوض شده‌اند. از جمله اینکه من دیگر از سگ نمی‌ترسم و حتی یکی از بزگترین آرزوهایم این است که یک سگ پشمالو داشته باشم. در مورد شبهایش فکر نکرده‌ام که سگ را کجا نگه می‌دارم و می‌دانم که هنوز آمادگی روحی‌اش را ندارم که سگم شبها بغلم بخوابد و حتی با اینکه می‌دانم خیلی این کار را دوست دارد و شاید حتی نخوابیدن پیش صاحبش باعث عقده‌ای شدنش بشود، اما با اینحال واقعن نمی‌توانم، چون به نظرم هر تغییری باید تدریجی باشد و من فراموش نمی‌کنم که من همان پسری هستم که به خانواده‌ی بی‌تربیت و فاسدم تذکر داده‌ام که بچه‌تان را نیاورید خارج و اگر می‌آورید خارج بدون نظارت و بدون سیم‌خاردار و اسلحه و سنگر او را تنها جلوی تلویزیون نفرستید، بله، من همان آدم هستم و حالا یواش یواش تغییر کرده‌ام اما تغییرم اینقدر شدید نشده که شبها با سگم بخوابم. ولی جدای از این نکته مثلن می‌دانم که سگم ازنژاد بلادهاوند است و با اینکه تقریبن هیچ چیز از نژادهای مختلف سگها نمی‌دانم اما به روشنی می‌دانم که بلادهاوندم پوستی قهوه‌ای دارد که وقتی در جهت خواب موهایش پوستش را نوازش می‌کنی یک قهوه‌ای براق خوشرنگی می‌شود. البته که صاحبخانه اجازه‌ی نگهداری سگ و گربه نمی‌دهد و توی قراردادهای‌شان معمولن در بند هفتم یا شاید هم بند دوازدهم خیلی واضح نوشته‌اند که حیوانات مورد قبولشان ماهی و پرنده و موش است، آنهم موشی که توی قفس باشد و خب راستش ته حرفشان این است که حیوانت باید توی قفس باشد تا به خانه‌ی ما آسیب نزند. با اینهمه دوراندیشی که کرده‌اند آدم فکر می‌کند اسباب و وسایل خانه‌شان چه چیز خاصی هست که مراقب آسیبهای احتمالی بهشان هستند، ولی خب همه‌ی اجاره‌نشین‌ها می‌دانند که این اسباب و وسایل هیچ چیزخاصی نیستند، یک سری تیر و تخته‌ی شکسته که بوی گند ۱۸ نسل مستاجر پیاپی را می‌دهند. تازه این مورد خوبش است. دوستم می‌گفت که اسباب‌کشی کرده بود و کلید انداخته بود و در را باز کرده بود و فکر می‌کنی چه دیده بود؟ نه تنها تیر و تخته‌ای نبود بلکه به جایش گُله به گُله پشگل خشک شده کف خانه بود و دوستم هم واقعن چاره‌ای نداشت جز اینکه شرایط را قبول کند و کیسه زباله‌هایی که حاوی لباسهایش بود از دستش افتاد و بعد نشست کف هال، در میان همان پشگل خشک شده‌ها و خودش تعریف می‌کند که از بعد از آن روز جور دیگری به دنیا نگاه می‌کند، جور دیگری آدمها را می‌بیند، فقط انگور و استیک می‌خورد و علاوه بر این یک تغییر کوچک دیگر هم کرده و آن هم این است دیگر با زبان اشاره با آدمها مراوده می‌کند و می‌گوید اینطوری راحت‌تر است.

*

اینها که خاطرات دوستم است. خاطرات من تا اینجا رسید که گفتم دیگر از سگ نمی‌ترسم و اگر دستم برسد کله و پشت گوششان را ناز هم می‌کنم و آنها هم مرا دوست دارند. بغیر از این اما هنوز از تلویزیون بدم می‌آید و هنوز هم وقتی قایق‌های تفریحی و مردان سبیلو با کفش تنیس و زنان با مایوهای سفید و آسمان آفتابی و شامپاین و بوسه‌ی فرانسوی می‌بینم حالم بد می‌شود. یعنی منظورم این است که عق می‌زنم و برای همین دیگر نه توی ایران و نه توی خارج تلویزیون نمی‌بینم چون به نظرم تلویزیون رسمن پورن است. یعنی توی تمام کشورها تلویزیون یک جعبه است که به برق وصلش می‌کنی و مدام ازش پورن بیرون می‌ریزد و اگر هم کسی دیسکاوری چانل یا هیستوری چانل یا بی‌بی‌سی فلان و بهمان می‌بیند باز هم از نظر من فرقی نمی‌کند و راستش را بخواهی من اینطوری راحت‌ترم و شما دوست من، همان شمایی که که الآن داری توی دلت می‌گویی «باشه روشنفکر»، برای شما هم پاسخ دارم و پاسخ شما را قایم کرده‌ام. پاسخ شما را گوشه‌ی کمد تاریکم قایم کرده‌ام. گوشه‌ی گوشه‌اش، کورمال کورمال که بگردی یک شمشیر تیز است و چند سالی هست که کلاس رفته‌ام و امیدوارم خودت ادامه‌ی ماجرا را بخوانی چون اگر نتوانی ادامه‌ی ماجرا را حدس بزنی هیچ بعید نیست با شمشیر به دو نیم تقسیم شوی. این پاسخ من به انتقاد سازنده‌ی شما است.

*

مسایل به نحو مرموزی به همدیگر مربوط هستند و درک همین ارتباطات است که این روزها ذهن مرا به خودش مشغول می‌کند و آخر سر هم کلافه می‌شوم چون نمی‌توانم ربط‌شان بدهم. مثلن وقتی ۱۲ سالم بود و خارج بودیم من به این یقین رسیدم که از خارج بدم می‌آید. اولیش ماجرای تلویزیون بود و ماجرای دیگری که بود ماجرای شیر بود. پدرم مرا با یک مشت پول خرد فرستاد از سوپرمارکت شیر بخرم و من هم رفتم از سوپرمارکت شیر بخرم و یک روایت این است که پول خردها کمتر از قیمت شیر بود و فروشنده مرا به خاطر نژادم و به خاطر فقرم تحقیر کرد. روایت اول بی‌تردید دروغ است. روایت دوم این است که پول کافی بود اما در مسیر برگشت توی آن کوچه‌ی تاریک من به پست سه تا پسربچه‌ی شرور و نژادپرست خوردم که کمی مرا به چپ و کمی به راست هل دادند و بعد یک لگد حواله‌ی کیسه‌ی شیرم کردند و من صدای ترکیدن کارتن شیر را شنیدم و خب ماجرا همینجا تمام شد و من با کارتنِ شیر پاره و یک کیسه پر از شیر برگشتم خانه. کسی حرفی نزد و احتمالن همه‌مان به این دلخوش کردیم که آن پسرهای شرور در آینده به یوروترَش تبدیل می‌شوند و می‌روند زندان و من در آینده موفق می‌شوم و می‌درخشم، با اینکه ابروهایم پهن هستند اما با اینحال به نوبه‌ی خودم می‌درخشم. بله، همین روایت دوم درست است و کارتنِِ شیرِ پاره شده دلیل انزجار من از خارج بود/است.

*

اما روایت اول مال همانهایی است که زیاد تلویزیون می‌بینند، جایش است بگویم پدرم هیچوقت مرا با پول کم به جایی نفرستاد، هیچ وقت با پول زیادی هم مرا به جایی نفرستاد و تقریبن می‌توانم بگویم همیشه با پول «به میزان لازم» مرا به ماموریت فرستاده. می‌خواهد این ماموریت خرید یک کارتن شیر باشد یا می‌خواهد ماموریت خطیر «مواجهه با زندگی» و «آدم بزرگ شدن» باشد. در مورد اول معمولن ۱۲۰ تومان یا ۴۵ پنس بهم می‌داد که معمولن برای خرید شیر در کشورهای مختلف کافی بود و در مورد دوم بهم ماهی ۳۰ هزار تومان پول تو جیبی می‌داد که برای زندگی توی تهران ناکافی بود و تازه همان را هم به صورت استراتژیک «فراموش» می‌کرد که بدهد و خب اینجوری شد که من از سال چهار دانشگاه با اینکه هنوز چند سال تا مهندس شدنم فاصله بود و با اینکه کلن مهندس ضعیفی بودم رفتم سر کار و به نوعی با جامعه مواجه شدم و به بیانی دیگر شروع کردم پدر خودم را بازتولید کردم. خنده‌دارش اینجاست که پدر من هم پدر خودش را بازتولید کرده بود و با یک کلک ساده یعنی پول تو جیبی ناکافی و نامنظممرا به یک کارمند وظیفه‌شناس تبدیل کرده بود. می‌خواهم بگویم پیرمرد کارش را خوب بلد بود من هم ازش شکایتی ندارم و بیشتر از خودم شکایت دارم که چطور تنها در ۳۰ سالگی متوجه این کلک ظریف پدرم شدم و خب این خنده‌دار است، چون من در ۳۰ سالگی نه تنها فوق لیسانس داشتم بلکه دکترا هم داشتم اما مخم اینقدر نمی‌کشید که بفهمم چطور پدرم با فرمول قدیمی «نیاز مادر اختراع است» مرا محتاج پول نگه داشت و من هم به نوبه‌ی خودم اختراع کردم و راحت‌ترین اختراع برای کسب پول کارمندی است. همین چیزهاست که نمی‌فهمم، یعنی مسئله ساده است، فهمش ساده است و من هم آدم فهیمی هستم ولی با اینحال دیر فهمیدم، وقتی فهمیدم که دیر شده بود و راه برگشتی نبود. البته کلاغ می‌گوید که راه برگشت هست. می‌گوید کارمندی هم مثل رابطه است، مثل ازدواج است و بهم می‌گوید تو الآن خوشحال نیستی که جدا شده‌ای؟ من هم بسته به سرگذشت و پرفورمنس جنسی‌ام در هفته‌ی گذشته جواب می‌دهم و خب رویم به دیوار، رویم به دیوار، بله، زبانم لال، گاهی خوشحال هستم که رابطه ندارم چون واقعن گاهی نفس کشیدن دوتا آدم کنار یکدیگر سخت است، یا مثلن اینکه به انتهای همه چیز رسیده‌اید و عصرها زوجی می‌نشینید و سریال نگاه می‌کنید و خب این برای من سخت بود و من هم این کار را کرده‌ام اما خب سخت بود، سخت است که ببینی حرفی نداری و صرفن برای تحمل همدیگر و برای پاره نکردن همدیگر تن به سریال می‌دهید و خب واقعیت این است که من از وقتی جدا شده‌ام سریال ندیده‌ام و خب این دستاورد است. این قطعن یک دستاورد است چون من از سریال متنفرم و آخرین اپیزود سریالی هم که دیدم مربوط به همان سه‌شنبه‌ای است که روی مبل دونفره‌مان نشسته بودیم و وقتی بالاخرهسریال تمام شد من هم جایی ته معده‌ام فهمیدم که این رابطه تمام شده و دادگاه خانواده در انتظار ماست، متوجه شدم نمی‌شود اینقدر تحمل همه چیز سخت باشد که تنها درمانش سریال باشد. کلاغ هم روی همین‌ها، روی همین دستاوردها مانور می‌دهد و می‌گوید کارمندی و کار هم مثل رابطه و ازدواج است و ممکن است جدا بشوی و اولش سخت است و بعد می‌شود ماجرای همان لبخندهای عمیقی که به گذشته‌ی رقت‌انگیز خودت می‌زنی: وقتی که «کارمند» بودم، وقتی که «شوهر» بودم، وقتی که یک «برچسب» بودم، وقتی که کلن «زندگی» نبودم و به جایش «روش زندگی» بودم. این حرفهایش مرا قلقلک می‌دهند و او هم می‌فهمد که خوشم آمده و با نوک بالهای سیاهش زیر بغلهایم را قلقلک می‌دهد و من هم می‌خندم و به روزی فکر می‌کنم که با کلاغ با هم پرواز می‌کنیم.

Advertisements

36 Responses to “Oh Mother, The Handsome Man Tortures Me”


  1. 1 qq'un pas comme les autres فوریه 12, 2013 در 12:36 ق.ظ.

    بیش از حد توانم خوب بود!

  2. 3 boroba فوریه 12, 2013 در 9:28 ق.ظ.

    من وقتی سه چهار سالم بود یه خانومی که استاد پیانو و سازهای مختلف بود و دوست مادرم بود برام دو تا عروسک آورد یکیشون یه موش بود که زیاد دوسش نداشتم چون کوچیک بود و یکیشون هم یه سگ پشمالوی آبی خیلی گنده بود که من عاشقش بودم و آرزو داشتم ماهم توی خارج زندگی میکردیم که عروسکهای بزرگ و خوشگل داره آخه اونا رو از خارج برام آورده بود و اون زمان توی ایران عروسکها و اسباب بازیها خیلی بی ریخت و ضایع بودن.
    اما در مورد پدر!
    روش پدر من یه جور دیگه بود،منت گذاشتن در حد مرگ.
    و این شد که تابستون سوم راهنمایی رو کلن رفتم سر کار و پول بدست آوردم وفهمیدم میشه پول بدست اورد و اون آخرین باری بود که از پدرم پول گرفتم و کلن دیگه هرگز ازش پول نگرفتم حتی شهریه دانشگاه آزادو هم خودم دادم و همین باعث شد که فکر کنم زندگی یعنی روی پای خود واستادن و زیربار منت اون نرفتن و پول دراوردن و خرج کردن اما زندگی یعنی زندگی و من اگر به اون روزی برگردم که پدرم با منت بهم پول توجیبی میداد میگم به تخمم بذار منت بذاره و دیگه سعی نمیکنم روی پای خودم وایستم چون هیچ ارزشی نداره و فقط برای پز دادن خوبه.
    من خیلی مواقع فکر میکنم که چرا اوضاع دنیا اینجوریه؟مثلا چرا هر کسی که اون خیار و توپها رو در پایین تنه ش داره میتونه بچه بسازه و بشه پدر؟اونی که این سیستم رو درست کرده بی فکر بوده میخواد اسمش خدا باشه یا هر گهی!چون توپها و خیار اصلن ملاک خوبی برای پدر شدن نیستن.
    من هرگز پدر نخواهم شد و اصولا از پدرها خوشم نمیاد هنوز پدری ندیدم که باعث بشه نظرم رو عوض کنم.
    ببخشید زیاد زر زدم چونکه یه هو درددلم گرفت.

    • 4 الهام ... فوریه 12, 2013 در 12:51 ب.ظ.

      boroba@
      بابای من یک پدر فاجعه داشت، بداخلاق، بددهن، وسواسی و فوق العاده خسیس. اینها باعث شد خیلی زود مستقل بشه و روی پای خودش بایسته و تبدیل شد به یه پدر بی نهایت مهربون که نذاره آب توی دل بچه هاش تکون بخوره ولی این وسط من به واسطه برطرف شدن نیازهای مادیم، هیچ وقت نتونستم اونقدر که میخوام روی پای خودم بایستم، یه جور تنبلی و آماده خوری انگار درم نهادینه شد. خیلی لذت میبینم کسانی رو میبینم که خیلی سریع مستقل شدن و روی پاهای خودشون ایستادن، فک میکنم این وضعیت نه فقط برای پز دادن خوبه بلکه عزت نفسی و اعتماد به نفسی به آدم میبخشه که خیلی ارزشمنده.

    • 5 پانی فوریه 12, 2013 در 6:07 ب.ظ.

      پدر من وضع مالیش خوب بود پولهای زیادی داشت که بعدا که بزرگ شدم فهمیدم میبرده خرج زنها میکرده ولی واسه ما خیلی منت میذاشت. یبار که ۱۶ سالم بود و پول واسه کلاس ورزش تابستون میخواستم قیافشو کج و معوج کرد و گفت من تا ۱۴ سالگیت !! بیشتر وظیفه نداشتم خرجتو بدم اونهم فقط خورد و خوراک !!! تا الانم زیادی خرج کردم !!! از اون روز دیگه ازش پول نگرفتم نه واسه دانشگاهم نه واسه هیچی دیگه خودم جون کندم و پول درآوردم . نمیدونم این ۱۴ سالگی رو از کجاش در آورده بود الانم که پیر شده با کمال وقاحت انتظار داره که پامو جلوش دراز نکنم و خرجشم بدم!!!
      اون » مثلا چرا هر کسی که اون خیار و توپها رو در پایین تنه ش داره میتونه بچه بسازه و بشه پدر؟ »
      رو خیلی دوست داشتم…

  3. 7 صاب مرده فوریه 12, 2013 در 12:34 ب.ظ.

    منم بچه بودم با سگ همسایه کشتی می گرفتم، ولی الان از سگ خیلی بدم میاد.

    هرچند کشتی گرفتن یه توله خرس با یه سگ پشمالو دیدن داره!

  4. 8 الهام ... فوریه 12, 2013 در 12:42 ب.ظ.

    تازه وبلاگت رو پیدا کردم و اینقدر تحت تاثیر نوشته ها و نگاهت قرار گرفتم که یه سرعت همه آرشیوت رو خوندم، فقط میتونم بگم عالی مینویسی، انگار یکی داره احساسات من رو به زیباترین شکل تبدیل به نوشته میکنه، قلمت مانا دوست عزیز.
    منم سگ خیلی دوست دارم ولی هیچ وقت یک سگ نداشتم، فک کنم منم هنوز آمادگی شروع یک زندگی که یک سگ هم توش باشه رو پیدا نکردم

  5. 9 نسیم فوریه 12, 2013 در 4:06 ب.ظ.

    میدونی خرس من از بچگی همه چی رو زیادی جدی میگیرم. این که نوشتی «این عکس‌العمل استاندارد مادرهای ایرانی است. آنها همیشه نگران هستند و برای رفع نگرانی‌شان هم روشی بغیر از اخاذی عاطفی بلد نیستند» دقیقا یعنی چی؟ من از صبح موندم توی همین چند جمله و نمیتونم برم پاراگرافهای بعدی :( آدم رومیترسونی به خدا. یک کم لااقل تنویر افکار عمومی بکن.

  6. 10 رامین فوریه 12, 2013 در 6:02 ب.ظ.

    راستی یه پیشنهاد. کمی بزرگ شو. چقدر همه پدر و مادرت رو در همه درد و رنج هایت سهیم میدانی؟ صبر کن پدر بشوی مثل همان قضیه پول تو جیبی می فهمی که «پیر مرد» خیلی بیشتر از اینها می فهمید.

  7. 11 میم فوریه 12, 2013 در 6:33 ب.ظ.

    خیلی خوب می شه حداقل یه روز تو از این زندگی کافکایی بیای بیرون

  8. 12 ناشناس فوریه 12, 2013 در 7:39 ب.ظ.

    از جمله ی آخرت یاد جُک کلاغه و خرسه توی هواپیما افتادم! :ی

  9. 15 فرزانه فوریه 12, 2013 در 9:36 ب.ظ.

    ممنونم. خیلی لذت بردم.

  10. 16 استعفا به دست منتظر اول مارچ فوریه 13, 2013 در 4:12 ب.ظ.

    کلاغ راست می‌گه. می‌شه از کارمندی جدا شد همونجوری که می‌شه از رابطه‌ها جدا شد. نمونه‌اش خودم هستم که بعد از سیزده سال روز اول مارچ امسال دارم از کارمندی جدا می‌شم. عین سگ می‌ترسم که بعدش چی می‌شه، ولی چیزی که بی شک می‌دونم اینه که این ریختی هم نمی‌تونم ادامه بدم. استعفام رو که داشتم می‌نوشتم قلبم توی گلوم می‌زد. الانم چشمم مونده به تقویم که اول مارچ برسه. هیچ برنامه‌ای ندارم بعدش چیکار خواهم کرد، فقط می‌دونم کارمندی نخواهد بود. چند وقت پیش یه روز صبح که زنگ ساعت مثل هر روز بیدارم کرد، وسط تخت نشستم و در حد مرگ خندیدم. خندیدم به اینکه فکر می‌کنیم آزادیم ولی حتی حق نداریم انتخاب کنیم چه ساعتی بیدار می‌شیم. حق از این ساده‌تر وجود داره؟ که بدنت هر وقت خواست از خواب بیدار بشه و هر وقت خواست بخوابه؟ بعد من در کشوری زندگی می‌کنم که مثلا یکی از آزادترین کشورهای جهانه و آخر سرود ملی‌شون ادعای آزدیشون ما تحت آدم رو پاره می‌کنه. بحث این کشور و اون کشور هم نیست. بحث اینه که یه بیشرفی یه سیستم کاری هوا کرده که همه موندیم توش و هیشکی هم تخم نداره پاشه بزنه زیر میز این کاسه کوزه رو به هم بریزه، با اینکه همه بیزاریم از این سیستم کاری و بیدار شدن‌های زورکی و به خواب رفتن‌های زورکی که باز بتونی صبح به موقع زورکی پاشی بری سر کار. به هر حال خواستم بگم کلاغ راست می‌گه. می‌شه کارمندی رو طلاق داد ولی ترس داره در حد مرگ چون چیزی جز این رو بلد نیستیم و وقتی اکثریت جامعه داره به یه طرف خاص می‌ره خلافش رو رفتن و از این چرخه بیرون پریدن گاهی به این آسونی‌ها نیست. مال من سه سال برنامه‌ریزی و بالا و پایین کردن حساب و کتاب و احساسات رو همراه داشت. من از اول مارچ رسما بیکار خواهم بود به خواست خودم. ولی اگر بگم ترس نداره دروغ گفتم. فقط می‌دونم این ریختی دیگه نمی‌تونم ادامه بدم.

    • 17 KHERS فوریه 13, 2013 در 9:27 ب.ظ.

      ما بیشماریم.
      البته، تو جزو ما نیستی، تو رییس مایی. منم بهت حسودیم میشه. بعدشم میدونی؟ وقتی گفتی صبح از خواب بلند شدی و تا حد مرگ خندیدی، وقتی اینو میخوندم یا شاید هم بعدش احساس کردم یکی از بهترین فیلم کوتاهای زندگیمو دیدم.

      • 18 نیکیتا فوریه 16, 2013 در 9:25 ب.ظ.

        قبول دارم که زندگی کارمندی واقعا نکبت باره . من هم دوست دارم ازش فرار کنم. ولی آلترناتیو شما درمقابلش چیه؟ مثلا چیزی که از کامنت «استعفا به دست…» معلومه اینه که آلترناتیوی نداره. این جوری که نمیشه. یادمه خرس مثلا می گفت دلش می خواد بره ایران معلم شه که خوب این می تونه یک گزینه باشه ولی بعید می دونم خرس تو برنامه نزدیکش بازگشت به ایران باشه چون اگه می خواست بعد از درسش بر می گشت.
        چیزی که من برا خودم می بینم اینه چند سال به کارم ادامه بدم و کانکشن ایجاد کنم و بعد بتونم با چند از دوستام شرکت بزنیم که اونم کلا فرآیند ترسناکیه. اسمال بیزنس زدن -مثل زدن یک کافه- هم یتونه یک گزینه باشه که اونم خیلی سخت توش دووم آوردن

      • 19 نیکیتا فوریه 19, 2013 در 2:02 ق.ظ.

        خرس من دارم یک بحث جدی رو درمورد نوشته ات مطرح می کنم. واقعا راجع بهش نظری نداری؟

      • 20 KHERS فوریه 19, 2013 در 9:18 ق.ظ.

        نظر کلی که نمیشه داد چون مورد به مورد فرق میکنه. هر آدمی شرایط پولیش یه جوریه. تو خودت در مورد خودت چند ا گزینه دادی دیگه.

    • 21 ناشناس فوریه 28, 2013 در 8:20 ق.ظ.

      آخ دستت درد نكنه چه قشنگ گفتي استعفابدست اول مارچ عزيز، من هنوز كارپيدا نكردم اينجا ولي از الان عاقبت اش رو دارم در انتخاب تو ميبينم. از الان دارم به استعفاي يروز اول مارچ فكر ميكنم

  11. 23 Sam فوریه 13, 2013 در 8:16 ب.ظ.

    To az in roozmaregi tokhmi khaste nashodi ke hichkas toosh nisto to alan Jade ro too rahro mibinio Jade ro too gym mibinio Jade ba oon yeki dokhtare las mizane va behet zol mizane ? Be nazare to agr man farda ba Jade baade kelas to track 3 harf bezanam vaghti daro baraye dokhtaraye dge negah midare mishe ?

  12. 25 میم فوریه 14, 2013 در 4:55 ب.ظ.

    دیروز رئیسم بهم گفت خیلی کند و بی انگیزه شدم و به اندازه کافی کارآمد نیستم؛ اینا در حالی بود که من تازه دو ماهه وارد این شرکت شدم و با خودم عهد کرده بودم که کارمند خوبی باشم و سعی کنم که به کارمندی کون بدم، اما بعد از مکالمه کذایی با رئیسم فهمیدم که من شخصن کارمندی رو دوست ندارم چون توش بدم و هرگز کارمند خوبی نبودم، بعله دلیلم دقیقن اینه، شاید اگه یه بار احساس می کردم که سیستم منو پذیرفته بهش دل می دادم و لازم به کون دادن هم نبود. و شباهت کارمندی و رابطه برای من در همین جاست: همین جایی که احساسِ نخواستنی بودن و طردشدگی رو بهم تا دسته می فهمونه.

  13. 26 koooootah فوریه 16, 2013 در 10:19 ب.ظ.

    تو
    شاهکاری
    و
    من حتا
    اگه
    قربونت برم هم
    کمه

  14. 28 استعفا به دست... فوریه 19, 2013 در 4:29 ب.ظ.

    نیکیتا: راست می‌گی، از چیزی که نوشتم به نظر میاد صبح روز بعدی که استعفا می‌دم بلند خواهم شد، خواهم نشست وسط تخت و بعد از خوردن چای اول صبح دیگه کاری نخواهم داشت. ولی در حقیقت اینجوری نیست. کسی که سه سال صبر کرده و حساب و کتاب‌هاش رو بالا پایین کرده نمی‌تونه اینقدر هم بی برنامه کاری رو کرده باشه. درسته؟ وگرنه خب اگر داشتم از روی معده اینکار رو می‌کردم همون سه سال پیش استعفا می‌دادم. حالا سه سال رو بیخیال، همین امروز که در خدمت شما هستم انگشت وسطم رو هوا می‌کردم برای رئیس و دیگه چه کاری بود تا روز اول مارچ صبر کنم؟ من بیزنس کوچیک هم قبلا داشتم و می‌تونم بگم از کارمندی سخت‌تره. دلیلش هم اینه که در آمد ثابت نداره و مزایا هم نداره. یعنی شما این ماه ممکنه هیچی در نیاری و ماه بعد چیزی در بیاری و در اون یک ماهی که بیزنس خوب نیست همچنان اقساط و پول بیمه‌ی مغازه و کرایه‌ی مغازه و غیره رو باید پرداخت کنی. شانس‌ خوب آدم هم بزنه یکی بیاد یه مغازه‌ی بزرگ اونور خیابون باز کنه هم دیگه هیچ. اگر تجربه نکردی باید صد در صد تجربه کنی تا متوجه منظورم باشی. وقتی چند ماه بیمه‌ی درمانی و غیره‌ی خودت و کارمند‌هات رو از جیب دادی در عین نبودن در آمد، شاید به همون کارمندی پناه ببری و برای رئیس جدید تره و خرد کنی.
    بله خرس گزینه‌ی زندگی و معلمی در ایران رو داره و در موردش هم صحبت کرده. من اون کامنت رو که نوشتم حس کردم لازم نیست سفره‌ی دلم رو تا تایِ آخرش این وسط باز کنم. ولی خب حالا که شما بحث جدی رو پیش کشیدی باید بگم بنده هم در ایران زمین کوچیکی دست و پا کردم برای بعدها. ولی الان دوست ندارم برم زمین رو بسازم بشینم وسطش. بنده کاری که کردم توی این مدت آپارتمان کوچیکی اینجایی که زندگی می‌کنم در خارج ایران خریدم چندین سال پیش و اقساطش رو تموم کردم و به نام خودم شده و خرجی نداره برام ماهیانه. یعنی اجاره خونه و قسط وام مسکن ندارم. این خودش خرج زندگی رو یه عالمه میاره پایین. باور نداری از همین خرس که وسط لندن داره کرایه می‌ده بپرس اگر که اجاره خونه نداشت چه کارها می‌تونست که بکنه. دوم اینکه من یه بیزنس آنلاین راه انداختم که از خونه می‌تونم نیمه وقت مقداری در آمد داشته باشم. یعنی صبح روزی که استعفا بدم بی در آمد نخواهم بود. در آمدش اونقدری هست که کفاف زندگی خیلی معمولی رو بده تا من روزی بتونم در ایران بازنشسته بشم و برگردم اونجا. ولی اونقدری نیست که بتونم ریخت و پاش کنم، اصلا و ابدا. باید بگم به احتمال زیاد من هم سن و سال‌های شما نیستم و احتمال می‌دم سنم یه هوا بیشتر از شما دوستان باشه. اگر هم بعدها تشخیص بدم ایران نمی‌خوام برگردم، آلترناتیو دیگه اینه که پولم رو بردارم پاشم برم یه مملکت دیگه که وقتی پولت رو از این کشوری که من توش هستم می‌بری اونجا پولت چهار برابر می‌شه در مقایسه با واحد پول اونها. مثلا همین دوبیِ کوفتی. یا اندونزی. پاناما. کوستاریکا. یا سنگاپور که انتخاب اول من بود ولی توی مدتی کوتاه اونقدر پیشرفت کردن که پولم فقط یک برابر و نیم ممکنه بشه اگر برم اونجا. ولی کشورهایی هستند که من پولی که الان دارم رو اگر ببرم اونجا می‌شه چهار تا پنج برابر و زندگی راحت و خوبی خواهم داشت بدون کارمندی یا حتی بیزنس کوچیک به قول شما. فقط خواستم بگم کاری که کردم اونقدر هم بی حساب نبوده نیکیتا. شما اگر همون جایی که نوشتم سه سال حساب و کتاب‌ها و احساساتم رو بالا و پایین کردم رو توجه کنی می‌بینی خیلی روی این ماجرای استعفا و عواقب بعدش کار و فکر شده. صد البته انتخاب‌های دیگه‌ای هم هست که باز هم من تشخیص می‌دم سفره رو بیشتر از این وا نکنم این وسط. اینها رو هم گفتم به خاطر اینکه گفته بودی می‌]خوای بحث جدی کنی. روز و روزگار خوش.

    • 29 فرناز فوریه 28, 2013 در 8:33 ق.ظ.

      من همون ناشناس بالايي ام! استعفا بدست، من فكر كنم وبلاگت رو جايي قبلن ديدم يا توييتر ات رو. نميدونم ولي قلمت برام آشناست ، رفته روي مخم از صبح اسمش رو پيدا كنم اطلاعات تو مخم ميچرخه و ته نشين نميشينه

      • 30 استعفا به دست... فوریه 28, 2013 در 4:27 ب.ظ.

        بگرد فرناز جون هر وقت ته نشین شد خبرش رو به منم بده. تا جایی که من خبر دارم من نه وبلاگ دارم نه فیس بوک و تویتر و نه هیچ چیز مجازی دیگه‌ای جز دو تا آدرس ایمیل، یکی در یاهو و یکی در جی میل که خب خوش دست‌تر از یاهوست و به کل ایمیل یاهو رو تعطیل کرده برام. دروغ نگم یه ایمیل سر کار هم دارم، البته فقط تا فردا که روز آخر کارمه. ولی شما اگر پیدا کردی خوشحال می‌شم بدونم وبلاگم کجاست و با چه اسمی تویتر می‌نویسم و این برنامه‌ها.
        دوم هم خدمت شما بگم که چیزی که شما نوشتی جواب نظر من نبود. بحث جدی خواسته بودی بکنی، بحث جدی کردم و جوابی نوشتم که نتیجه‌ی فکرهام بوده. صد البته شما لزوما نباید جواب نظر من رو بدی. می‌شه گاهی یه چیزی رو خوند و رفت و حتی در موردش فکر کرد و چیزی نگفت. ولی چیزی که مدام تو این جمع‌های ایرانی (از نظر من البته) عین این کامنت دونی‌ها اتفاق می‌افته اینه که تا کسی یه نوشته‌ای یه کامنتی یه هر چیزی جایی می‌نویسه می‌خوایم تا خشتک شلوارش رو بررسی و جستجو و در نهایت کشف کنیم و ازش یه وبلاگ یا تویتر یا در نهایت اسم و فامیل و آدرس خونه و تلفن و شماره پلاک ماشین در بیاریم. برای همین هم هست که من نه وبلاگ دارم نه تویتر و نه فیس بوک. ولی به هر حال با آرزوی هر چه زودتر ته نشین شدن افکار شما و کشف وبلاگ نداشته‌ی من. من اشتباه کردم وارد بحث بسیار جدی! شما شدم.

  15. 31 میم فوریه 26, 2013 در 6:31 ب.ظ.

    »اگه یکم وقیح‌تر بودم می‌گفتم دچار «رایترز بلاک» شدم.»
    خرس
    واقعا چی شده ؟ چه بلایی سر خودت آوردی؟ ….

  16. 32 چرکنویس فوریه 28, 2013 در 2:24 ب.ظ.

    صبح که از خواب پا شدم دیدم که مرده ام . یعنی ، هیچ حس خاصی نداشتم
    .فقط متوجه شدم که دیگه زنده نیستم .خوب یه همچین مواقعی آدم چه
    کاری از دسش بر میاد ؟ بیدار شی و ببینی که مرده ای ؟
    منم کاری از دسم برنمیومد . از رختخواب بیرون اومدم ، دست و رومو شستم و
    ریشم رو شش تیغه کردم .البته هرکس حق دارید بپرسد مگه آدم مرده دست و رو
    شستن یا ریش تراشیدن میخواد ؟!!! راستش را بخواهید هنوز واقعا باورم نشده بود که
    کاملا مرده ام .

    صبحانه کاملی خوردم و لباسامو پوشیدم . روی لبه تخت نشستم و تو فکر
    فرو رفتم تا کارهایی را که امروز باید انجام بدم مرور کنم . امروز باید به
    نامزدم زنگ میزدم ، یعنی کاری که هر روز صبح انجام میدادم .ولی آخه امروز
    مرد ه ام ! باعث ترسش نمیشه ؟ .اگه بهش زنگ نزنم شاید اون بفکر بیفته
    با من تماس بگیره و اینجوری بفهمه که من مرده ام ؟

    بعد باید برم سرکار ـ کاری که یک عمر انجام دادم .حالا که مرده هستم
    میبینم چه کار عبثی بوده و وقتم را بیخودی پای اون کار و آدما گذاشته بودم
    . بعد ازون وقت ناهاره و باید به رستوران برم تا غذای همیشگی رو بخورم ,
    یه لیوان چایی و یک سیگار هم پشت سرش . عصر هم که وقت ولگردی توی
    خیابونهاس . این مغازه اون مغازه ، این فیلم ، اون فیلم . گهگاهی هم توی
    خیابون آشنایی رو میبینی و سلام علیکی و چاق سلامتی .
    شب هم که دوباره خونه و کتاب و سیگار و تلویزیون و خواب .
    خوب ، انگار امروز
    هیچ کار مهمی ندارم که انجام بدم . لباسهامو در میارم و کفشهامو میکنم .
    روی رختخواب دراز میکشم. دارم کم کم باور میکنم که مرده ام . پلکهام سنگین میشن و
    آروم آروم میخوابم . نمیدونم داشتم خواب مردن رو میدیدم یا مرده بودم خواب
    زندگی رو .

    صبح که از خواب پا شدم دیدم که زنده ام . یعنی هیچ حس خاصی
    نداشتم .فقط متوجه شدم که دیگه مرده نیستم .خوب یه همچین مواقعی
    آدم چه کاری از دسش بر میاد ؟ بیدار شی و ببینی که زنده ای ؟
    منم کاری از دسم برنمیومد . از رختخواب بیرون اومدم ،دست و رومو شستم و
    ریشمو با شش تیغه کردم و ….

  17. 33 استعفا به دست... فوریه 28, 2013 در 4:44 ب.ظ.

    یه چیز کوچیک هم بگم، که رفتارهایی مثل رفتار فرنازِ نوعی ( این حمله به فرناز نیست، این دلِ پُرِ منه با اجازه و فرناز فقط یک اسم نوعی می‌تونه باشه، شما بخون حسن مثلا) هست که من فعلا تصمیم ندارم اون زمین کوچیکم توی ایران رو بسازم و بشینم وسطش که در نهایت بهترین و راحت‌ترین گزینه برای منی هست که فردا دارم کارم رو ول می‌کنم. ایران هم مملکت منه و هم از اون جاهایی‌ست که وقتی پولم رو تبدیل کنم و ببرم، اقلا چهار پنج برابر می‌شه. ولی از این فرنازها دست کم میلیون‌ها نفر در ایران وجود داره. از اینهایی که اگر فرش بشوری شب عید لب دیوارت پهن کنی، رو هوا برات قیمت می‌زنن و تا ته حساب بانکی‌ت رو محاسبه می‌کنن و بعد هم می‌شینن به صحبت از اینکه از کجا میاری و کجا کار می‌کنی و الی آخر. یعنی ما جماعت از کنار هیچ چیزی نمی‌تونیم به راحتی عبور کنیم و شخصیش نکنیم، که کند و کاو نکنیم. که بذاریم همه راحت باشن. که اونها هم یاد بگیرن بذارن ما راحت باشیم. من از عاقبت کشورم می‌ترسم. بدبختی‌ست که یقین دارم هر جوری هم کشور تغییر کنه، باز ما آدمها خودمون سنگِ راه زندگی راحت خودمون و همدیگه خواهیم بود.

    • 34 فرناز مارس 3, 2013 در 10:21 ب.ظ.

      استعفا بدست عزيز شما منو با نيكيتا اشتباه گرفتي من دو تا كامنت نوشتم يكي بنام » ناشناس» يكي بنام » فرناز». من از شما هيچ سوالي درباره بيزينس ات نكردم اون نيكيتا بوده كه الان هم غيبشون زده و پيگير كامنتش و سوالش از شما نبوده و علاقه اي هم ندارم آدمي كه اينهمه شتابزده و بيملاحظه درباره ديگران داوري ميكنه چيزي بيشتر ازين بدونم. براي خودت همينجوري راحت ميبري و ميدوزي بدون اينكه دقت كني و بخودت زحمت بدي بييني كي چي ازت پرسيد؟ اگه استعفا ت رو هم همينجوري دادي يا تصميم گيري درباره از ايران رفتن يا موندن ات رو هم اينجوري با اين مدل داوري و قضاوت كردن گرفتي كه بايد بگم برات متاسفم اگه بهت برنخوره. منم اينجا خيلي ساده ميتونم قضاوت كنم كه از دست آدمهايي مثل شما از ايران فرار كردم ولي ترجيح ميدم رفتار يك نفر رو به ديگران تعميم ندم. منةچند روز سر زدم و اين جواب رو ديدم صبر كردم نيكيتا خودش بياد و موضوع رو روشن كنه كه گويا ايشون چندان پيگير نيست . اميدوارم عذرخواهي كردنتون مثل استعفا دادنتون سه سال طول نكشه چون من ياد گرفتم فرقشون با ما اينه وقتي اشتباه ميكنن پاش وايميسن و ميگن ببخشيد.

      • 35 استعفا داده و آزاد مارس 5, 2013 در 1:40 ب.ظ.

        در مورد بحث جدی و موضوع بیزنش درست میگی. من شما رو با نیکیتا اشتباه گرفتم و بابتش معذرت می خوام. ولی بابت اینکه از یه کامنت بنده شما دنبال وبلاگ و تویتر نداشته‌ی من هستی و از صبح مخ و مخچه‌ات رو بابتش هم می زنی هیچ معذرت خواهی به شما بدهکار نیستم و همچنان همون قسمت نوشته در مورد کند و کاو در زندگی مردم رو دوباره هم خواستی می‌تونی بخونی چون نظرم همچنان همونه. شما هم بابت استعفا دادن من و آینده ام و گشنه موندنم و درد بی درمون گرفتنم خودت رو اینقدر نگران نکن فرناز خانم فرهیخته و اینقدر بابت آدمهای بیخودی مثل من متاسف نباش. این «باید بگم برات متاسفم…می خوام بگم متاسفم که اینجوری فکر می کنی… اگر اینجوری هستی برات متاسفم» هم از اون جملات گندی هست که ماها به کار می بریم. تو جدی برای کسی که نمی شناسی تاسف می‌خوری؟ واقعا؟ یعنی الان خیلی برام تاسف خوردی و ناراحتی که من این ریخت آدمی هستم مثلا؟ یا خیلی متاسفی اگر شتابزده استعفا داده باشم و بیچاره بشم؟ یا در حقیقت به یک ورت هم نیست که من این آخری رو بیشتر احتمال می‌دم. ما اگر تاسف بخور بودیم که وضعمون این نبود. ما بس که دایورت کردیم به چیزهای داشته و نداشته مون وضعمون این شده. تاسف هیچی نیست جز باد هوا و قمپز زیادی و جمله‌ای بیخودی که ما عادت به گفتنش کردیم. همین، خواستم بگم اول مارچ اومد و رفت و من استعفام رو دادم و الان هم اومدم یه شهر دیگه یه هفته تعطیلات و خلاصه که نگران من نباش و ببین این طرفها کسی دیگه تاسف لازم داره ببر بریز تو دامنش چون من حالم خوبه بعد از استعفا و بهترین تصمیمی بوده که گرفتم. در آخر یادت نره بری دنبال تویتر و وبلاگ من که همه ی ماجرا همونه و اونها رو که پیدا کنی تاسف‌هات هم بهتر می شه و یواش یواش حتی از تاسف به شادی راه پیدا می کنی.و رستگار می شی.باز هم بابت اشتباه گرفتنت با نیکیتا پوزش.

  18. 36 ایران فوریه 28, 2013 در 5:39 ب.ظ.

    کجایی استاد؟ می نویسی یه جور دلم میگیره، نمی نویسی هم یه جور دیگه!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 18 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: