چاقوی سوییسی پدرم

پدرم مثل هر دفعه روی پله‌ها ایستاده بود. مثل بقیه مردم پشت شیشه‌های سالن انتظار منتظر نمی‌ایستد. شاید چون قدش کوتاه است و عرضه‌ی بازو زدن و رسیدن به جلوی جمعیت را ندارد، می‌رود روی پله‌ها و از آن بالا نگاه می‌اندازد. شاید هم مشکل همیشگی‌اش است که می‌خواهد متفاوت باشد و این متفاوت بودنش توی کوچکترین وجنات زندگیش مثل محل انتظار توی فرودگاه امام خمینی هم نمود پیدا می‌کند. بعد از لبخندش، اولین چیزی که متوجه شدم موهای نقره‌ای پس کله‌اش بود که مثل همیشه کوتاه نکرده بود و حالا حلقه‌های کوچک و زیبایی درست کرده بودند. بهم دست تکان دادیم و من رفتم دنبال چمدانم. دیگر نگاهش نکردم چون دوست ندارم از پشت شیشه نگاهش کنم. نمی‌دانم او هم همینطور است یا نه. آیا همانطور سر پله‌ها ایستاده بود و مرا نگاه می‌کرد که کنار نوار نقاله‌ی چمدانها ایستاده بودم یا رفته بود دم خروجی؟ نتوانستم بیشتر فکر کنم چون زنی که کنار دستم بود گفت که شانه‌اش «دیس‌لوکیت» شده و آیا می‌توانم وقتی چمدانش آمد کمکش کنم؟ بهش گفتم که در مورد چمدانش نمی‌توانم کمکش کنم اما می‌توانم لطف بزرگتری در حقش انجام دهم و شانه‌ی دیگرش را هم «دیس‌لوکیت» کنم و بعد همانجا پای نوار نقاله بنشانمش و بگویم صد بار بنویس شانه‌ام در رفته اما چون بی‌سوادم آقای پلیس جریمه‌ام کرد و الآن هر دو شانه‌ام در رفته‌اند؛ با اینحال از آقای پلیس متشکرم. ششمین چمدان برای من بود. سرم را به سمت خانمی که شانه‌اش دیس‌لوکیت شده بود تکان دادم و رفتم. چمدانم از دستگاه ایکس-ری رد شد اما پاسدار زحمتکش متوجه نشد که دو کیلو بیکن توی چمدانم دارم.

 

بیکن‌ها تقصیر خواهرم بود. چون ندید-بدید است بعد از خروج از ایران به مدت سه ماه فقط بیکن خورد و بعد که احساس کرد هنوز می‌تواند ندید-بدیدی را به ابعاد تازه‌تری گسترش بدهد توی چت به برادرم از بیکن گفت و اینکه با سرخ شدن‌شان خانه بوی بهشت می‌گیرد. به جای اینکه رموز پیشرفت غرب و عقب‌ماندگی شرق را یاد بگیرد فقط فکرش حرام‌خواری و اشاعه‌اش بود و اینطوری برادرم هم سر طی افتاد و گیر داد که برایش بیکن ببرم. مشکل من علاوه بر پاسدارهای زحمتکش فرودگاه، پاسدار زحمتکش خانه‌مان هم بود. گرگ پیر که همگی ماها از شکم او بیرون آمده‌ایم مواظب است که خدای ناکرده ارزشهای اسلامی در خانه‌مان لجن‌مال نشود. به برادرم گفتم که شر می‌شود و گرگ پیر دهان همه‌مان را می‌زند. حتی اگر اولش خونسرد برخورد کند چند روز بعد از درون به تناقض می‌رسد و دوباره می‌رود توی توالت و عر می‌زند و خودش را به در و دیوار می‌کوبد و ادامه‌ی سناریوی نخ‌نما و خواب‌آورش. برادرم اصرار داشت که گرگ عوض شده و دیگر آن گرگ سابق نیست.

 

من ترجیح می‌دهم توی این سفرهای کوتاهم به جزییات زندگی‌شان وارد نشوم و دخالتی نکنم. اما بعضی وقتها علیرغم تمایلت مجبور به موضع‌گیری می‌شوی و آدمی که لای پیژامه‌اش دو کیلو بیکن پیچیده و چمدانش را وسط هال پهن کرده به ناچار و علیرغم خواستش موضعش را با همان بیکن‌های پیژامه‌پیچ شده اعلام کرده. پدرم با ست جدید چاقوی سوییسی‌اش داشت برایم لیمو شیرین قاچ می‌کرد و با هیجان می‌گفت که چاقوها اصل اصلند و دانه‌ای 28 تومان از بازار خریده. همینطور که زیردستی را به سمتم گرفته بود گفت «یکیش رو هم برا تو نیگه داشتم، می‌بری با خودت؟» بهش گفتم که می‌برم و اگر روزی همه چیز زیادی سخت شد و تو هم نبودی که بهم لیموشیرین بدهی و سر پله‌ها منتظرم بشوی با همین چاقوی سوییسی‌ات خودم را پاره پاره می‌کنم.

 

برادرم با پا توی چمدانم بود. بسته‌های بیکن‌ها را پیدا کرد. من به گرگ نگاه کردم، واقعن عوض شده بود. پیرتر شده بود اما واقعن عوض شده بود. پدرم همینطور که به چاقوی تیزش نگاه می‌کرد بدون خطاب به آدم به‌خصوصی گفت که فردا با نیمرویش بیکن می‌خورد و بعد هم وارد بحث همیشگی‌اش شد که در حقیقت خوک حرام نیست، گراز وحشی حرام است و توی خود قرآن هم همین را نوشته منتها این آخوندهای بی‌سواد نمی‌فهمند. لای تصویر لیموشیرین‌ها، چاقوی تیز، برادرم که بسته‌های بیکن را بغل کرده بود و چشمهایش برق می‌زدند، گرگ پیر با موهای خاکستری و نگاه خسته‌اش و پدرم با حلقه‌های موی نقره‌ای و تفسیرهای آلترناتیوش از «دین» فکر کردم که چقدر خانواده‌ی درگیری هستیم. بعد یاد مهمانی دو هفته قبل توی انگلیس افتادم. با زنی که داشت دکترای مطالعات زنان یا چیزی مشابه می‌خواند حرف می‌زدیم و وسطهایش می‌گفت حجاب اجباری توی قرآن نیامده و بعد هم آسش را رو کرد که: «شما خودت قرآنو خوندی؟» من جوابی نداشتم و به جایش رفتم توی توالت و خیلی زیاد شاشیدم و توی دلم آرزو کردم خانمی که دکترا می‌خواند هرچه زودتر سرطان بگیرد.

Advertisements

23 Responses to “چاقوی سوییسی پدرم”


  1. 1 collapsedbird ژانویه 4, 2013 در 5:42 ب.ظ.

    خود درگیریهای ایران… یادش به خیر :(

  2. 2 Zara ژانویه 4, 2013 در 6:19 ب.ظ.

    خرس جان! گاهی کلماتت خشن می شن مثل: هرچه زودتر سرطان بگیرد.

    می دانم که این هایی که می نویسی نویسندگی کردن هست اما با این حال باز هم خیلی خشن بود. این را می گم چون ۷ ماه قبل خودم ترس سرطان داشتن را تجربه کردم. حالا دوست ندارم کسی سرطان داشته باشه حتی اونهایی که حالم را با اعتقاداتشون بهم می زنن.

    می دانم که جواب کامنتم احتمالا این هست که دوست ندارم نخوانم. ولی فکر کن آدم اگر از ۱۰۰۰ کلمه یک نویسنده ۹۰۰ تاش را دوست داشته باشه ترجیح می ده بخوانه و در کنارش هم بگه خرس جان اون جمله آخر خشن بود.

  3. 3 یزدان ژانویه 4, 2013 در 6:23 ب.ظ.

    گرگ پیر کیه؟ من دچار اضمحلاله پیش فرضام شدم :|

  4. 5 نیکیتا ژانویه 4, 2013 در 8:54 ب.ظ.

    می دونی بعضی وقتها نظرت راجع به مادرت برام ترسناکه. نمی دونم دقیقا به خاطر اینه که یک مادر اینقدر به بچه هاش نا اگاهانه صدمه زده یا به خاطر اینکه کلا بچه راجع به پدر مادرش این طوری فکر کنه. خود من خیلی وقت ها از دست پدرم کینه گرفتم ولی با زمان انگار محو شده. مال تو انگار هنوز تازه س. از طرف دیگه همیشه شجاعتت رو برای بیان حست تحسین کرده م.

  5. 6 siaa ژانویه 4, 2013 در 10:31 ب.ظ.

    هر جور شده میخوان توجیح کنن.اسلام به ذات خود ندارد هیچ عیب، این جمله معروف بابام که من هرموقع میشنوم بالا میارم. یعنی روشونم کم نمیشه ها.

  6. 7 thenewcomer ژانویه 4, 2013 در 11:23 ب.ظ.

    CHE AJAB BAAD AZ HEZAR SAAAL you wrote a really beautiful post, which brought tears in my eyes.

  7. 8 صاب مرده ژانویه 4, 2013 در 11:41 ب.ظ.

    آخرش بیکن خوردین یا نه؟

  8. 9 faisal ژانویه 5, 2013 در 4:56 ق.ظ.

    با زنی که داشت دکترای مطالعات زنان یا چیزی مشابه می‌خواند حرف می‌زدیم و وسطهایش می‌گفت حجاب اجباری توی قرآن نیامده و بعد هم آسش را رو کرد که: «شما خودت قرآنو خوندی؟» من جوابی نداشتم و به جایش رفتم توی توالت و خیلی زیاد شاشیدم و توی دلم آرزو کردم خانمی که دکترا می‌خواند هرچه زودتر سرطان بگیرد. ( خوب چرا عزیزم جوابی نداشتی که بدی ؟ )

  9. 10 ke ژانویه 5, 2013 در 11:45 ق.ظ.

    عینن گندکاریای زندگی خودم

  10. 11 bita ژانویه 5, 2013 در 4:32 ب.ظ.

    کلا چرا باید نوشته هاتو اینقدر خشن کنی برای این که جذاب بشن؟ راه های دیگه ای هم هست.

  11. 15 رویا ژانویه 5, 2013 در 5:43 ب.ظ.

    خوب تو حق بده که پیش فرض همۀ آدم ها اینه که مردم مادرشونو دوست دارن. تو می گی گرگ پیر ملت می ریزن می گن چرا اینجور می گی؟ به هر حال خوش به حالت که اینقدر زود به زود می بینیشون.
    الان پای چشمم یک سیاهی معنوی می بینم که حدس می زنم تو زدی!

  12. 17 HEBROWN ژانویه 5, 2013 در 9:32 ب.ظ.

    استاد شما که خودت امپراطورشکم دوستان همه عالم هستی چرا اینکار رو میکنی با خودت؟ ایران که خودش سرزمین لذیذترین و رویایی‌ترین صبحانه‌هاست. کله پاچه، سرشیر عسل، حیلم، و از همه مهمتر پنیر و بربری و چای شیرین! برداشتی بیکن بردی ایران.

  13. 18 احسان ژانویه 6, 2013 در 2:25 ق.ظ.

    در حقیقت خوک حرام نیست، گراز وحشی حرام است و توی خود قرآن هم همین را نوشته منتها این آخوندهای بی‌سواد نمی‌فهمند :)))
    دمش گرم

  14. 19 ناشناس ژانویه 6, 2013 در 3:38 ق.ظ.

    ژانر این ایرانی های فرنگ نشین که فکر میکنن جماعت داخل کشور منتظر نشستن تا اینا توو وبلاگ هاشون از دغدغه های یک مهاجر حرف بزنن و مخاطب رو به آه عمیق کشیدن فرو بدارند !!!

  15. 20 ناشناس ژانویه 6, 2013 در 12:22 ب.ظ.

    یه تقویم بردار، روز‌هایی‌ رو که بیماریت توشون اینجوری عود می‌کنه علامت بزن… تاریخ اتفاقای قبل و بعدش رو هم … اینجوری ممکن بفهمی دقیقا چه مرگته! که نه میتونی‌ فایده یی‌‌ به حال خودت داشته باشی‌، نه اون پیرزن بیچاره… پیرزن بیچاره

  16. 22 FGH ژانویه 6, 2013 در 5:31 ب.ظ.

    مثه اینکه گرگ ِ پیر وقت زیادی هم برای تربیت ِ بچه هاش نذاشته! :))

  17. 23 خشی ژانویه 8, 2013 در 12:50 ب.ظ.

    گرگ پیر دهان همه‌مان را می‌زند.

    (چهارشنبه سوری)


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 18 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,736 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: