شاید یک حیوان خانگی اوضاع را کمی بهتر کند

در ساختمان را باز کردم و چمدانم را کشیدم تو. در صندوق پستی را باز کردم. لای چندتا قبض و چندتا تبلیغ پیتزا، یک کارت پستال هم بود.

*

از ماموریت در بِرِمن برمی‌گشتم. آنجا خیلی متعهدانه توی بندر کنار یک کشتی می‌نشستم و به بارگیری ۱۵۸۴ قطعه لوله نگاه می‌کردم؛ یک جرثقیل دروازه‌ای لوله‌های ۱۲ متری را چهارتاچهارتا بلند می‌کرد و توی انبارهای کشتی می‌گذاشت. من هی به خودم یادآوری می‌کردم که هر لوله بیست هزار یورو می‌ارزد و من «بازرس بیمه» هستم، من باید حواسم باشد که عملیات نرم پیش برود و خطری لوله‌های شرکت نفتی را تهدید نکند. ولی هیچکدام از این یادآوری‌ها و نهیب‌ها باعث نمی‌شد که خلقم باز بشود و حوصله‌سررفتگی ناشی از سه روز پیاپی زل زدن به لوله‌ها مرتفع بشود.

*

حین بارگیری، یک قایق تفریحی هم توی بندرگاه چرخی زد و توریست‌های روی عرشه‌ی قایق با تعجب به ما نگاه می‌کردند؛ انگار که آمده‌اند باغ‌وحش و به حیوانات کمیاب و در خطر انقراض نگاه می‌کنند. احتمالن باید بهشان لبخند می‌زدم و دست تکان می‌دادم ولی کنتراست شرایط‌مان اینقدر تند و زننده بود که قادر به تکان خوردن و انجام هیچ کاری نبودم؛ آنها در اوج «فان» سفرشان بودند، و من توی عمیق‌ترین دره‌ی یکنواختی کاری روزانه‌ام بودم. تازه، بدیش این است که فکر کنم اگر جایمان را هم عوض می‌کردیم باز هم برای من فرقی نمی‌کرد. احتمالن برای همین نتوانستم با توریست‌ها بای‌بای کنم. البته کلن توریسم به نظرم زیادی گنده شده. من تمایلم را به موزه و محله‌های قدیمی و غذاهای محلی و کلن توریسم فرهنگی از دست داده‌ام. به نظرم این هم محصول شده، مثل همه چیز، بسته ‌بندی شده و برند شده و با قیمت‌های مسخره به فروش می‌رسد. اگر هم بگویی قایق‌سواری روی رودخانه‌ای وسط شهری فانتزی را دوست نداری انگار عیب و علتی داری و سریع می‌فرستندت پیش روانپزشک.

*

نمی‌دانم، شاید هم دروغ گفتم، واقعیت این است که از توریستها متنفرم چون توریسم شده نماد همه‌ی چیزهایی که ندارم. بدم نمی‌آید من هم توریست بشوم. پولهایمان را جمع کنیم و برویم سفر، برویم سوار قایق بشویم و موزه ببینیم و بازوتوبازو در بلوارهای تاریخی راه برویم و شب هم توی هتل ارزان‌قیمت‌مان سکس کنیم. اما حالا که امکانش را ندارم و مجرد هستم. صنعت توریسم هم برای افراد مجرد توی سن و سال من صرفن گزینه‌ی تایلند را عرضه می‌کند و من هم فعلن توانایی روحی و جسمی تایلند رفتن ندارم. در اماکن توریسم فرهنگی با ما مجردهای میانسال مثل زباله‌های اجتماع برخورد می‌شود؛ انگار عیب و علتی داریم که مجردیم، انگار خطر انتقال ویروس‌مان به زوج‌های توریست خوشبخت وجود دارد.

*

برمن همه‌اش هم تماشای لوله نبود. به دلیل عجیبی شرکت آلمانی که دلال بارگیری لوله‌ها بود از من یا شاید از گزارشی که قرار بود از بارگیری لوله‌ها بنویسم می‌ترسید. نماینده شرکت دلالی که زن پنجاه ساله‌ای بود مرا به گردش در شهر و رستوران‌های گران‌قمیت می‌برد؛ حدس می‌زنم برای اینکه مرا «بخرند». بهرحال من شرایط موجود را دوست داشتم و هیچ ناراحتی‌ای از «فروختن» خودم نداشتم. در همین گشت و گذارها و شکم‌چرانی‌ها فهمیدم غذاهای گوشتی آلمانی هم دوست دارم؛ من را یاد غذاهای رستوران فرید و ظهرهای جمعه و پیکان پدرم می‌انداخت. شب دوم حتی برای چند لحظه فکر کردم ممکن است بهم رشوه بدهند. من هم داشتم شرایط را بالا و پایین می‌کردم. اگر پیشنهاد رشوه می‌دادند حتمن می‌پذیرفتم. آنقدری که عنوان شغلی‌ام القا می‌کند سرنوشت لوله‌ها و اموال شرکت نفتی برایم مهم نبود، و همچنین تصور یک چنگه‌ی چاق یورو کسی چه می‌داند، شاید پنج هزارتا؟خیلی وسوسه‌انگیز بود. در نهایت چنگه‌ی یورویی از زیر میز رد و بدل نشد. نمی‌دانم، شاید خودم باید کمی بیشتر از بارگیری‌شان ایراد می‌گرفتم، یا شاید هم فهمیده بودند که من با همان استیک و شراب «نرم» می‌شوم. واقعیت این است که من اصولن بازرس ایرادگیر و سفت و سختی نیستم. بین همکارانم و گونه‌های مشابهم که دیده‌ام، جزو «روال»ترینها هستم. چون واقعیت این است که هر چقدر کار را سختتر بگیری کار هم سختتر باسنت را گاز می‌گیرد.

*

در برگشت از این سفر بود که کارت پستال را از توی صندوق پست برداشتم. این صندوق پستی همیشه حاوی قبض‌های زشت است، قبوضی که شرکت آب و برق و گاز و مالیات و دیگر ارگانهای گشنه‌ی پول برایم فرستاده‌اند و درشان مبالغ وقیحانه‌ای از من طلب کرده‌اند، قبوضی که همیشه غیرواقعی به نظر می‌رسند و انگار متعلق به من نیستند، من هیچ سررشته‌ای ندارم که کی و کجا مقادیر ادعا شده در قبض‌ها را مصرف کردم. علیرغم این، نمی‌شود با این ارگان‌های بی‌آبرو و هرزه در افتاد و مبارزه کرد. خب، این تاریخچه‌ی صندوق بود و بعد یکهو توی آن روز به‌خصوص کارت پستال را تویش پیدا کردم. این تغییر بزرگی بود.

*

علاوه بر این، من از فاز «برگشت به خانه بعد از سفر و ورود به آپارتمانم» متنفرم و آن روز هم دقیقن در همین شرایط بودم. علت تنفرم این است که دوست ندارم در آن لحظات تنها باشم. دقیقن به همین دلیل از تاخیرهای هواپیمای برگشت خوشم می‌آید، کمی بیشتر لای بوتیکهای گران قیمت فرودگاه پرسه می‌زنم، شالها و کراواتهای ابریشمی را ورق می‌زنم و هی زیرلب می‌گویم «اوه، حاجی، چه گرونه، پدرسگا خجالت نمی‌کشن…» بهرحال همین تاخیرها باعث می‌شود کمی دیرتر به آپارتمان خالیم برگردم. شاید یک حیوان خانگی اوضاع را کمی بهتر کند، اما مالک خانه اجازه‌ی نگهداری گربه یا سگ نمی‌دهد.

*

بعضی وقتها بعد از برگشتنم به آدمها تلفن می‌زنم. به «دوستانم». ولی حرف زدن با آنها هم اشتباه است و این تلفن‌ها معمولن شرایط «آپارتمان خالی» را بدتر هم می‌کنند. چون معمولن دوست دارم همان موقع ببینم‌شان اما چون سرشان شلوغ است برای فردایش قرار می‌گذاریم و فردایش روزی است که من تمایلی به دیدن «دوستانم» ندارم، چون فردا دوباره به روال عادی زندگی توی آپارتمان بی‌گربه‌ام عادت کرده‌ام.

*

آن روز به‌خصوص، دریافت کارت پستال باعث شد کلن دینامیک «ورود به آپارتمان خالی بعد از سفر» عوض شود، جوری که حتی تصمیم گرفتم فردایش را مرخصی بگیرم.

*

باید مرخصی‌هایم را تا آخر سال استفاده کنم و گرنه شرکت به جایش پولش را می‌دهد. متنفرم که به جای مرخصی‌هایم پول بگیرم، چون اگر این کار را بکنم به نحو نامربوطی المان‌های برده‌داری توی سیستم کاری را شفاف‌تر از همیشه می‌بینم، شفاف‌تر از همیشه توی چشمم فرو می‌روند. باید همه‌ی مرخصی‌هایم را بگیرم تا این مناسبات کاری غیرانسانی یادگار قرون وسطی که کمی خوشرنگ و لعاب شده‌اند را فراموش کنم. همه‌ی رنگ و لعاب این شده که هفته‌ی کاری توی ۱۵۰ سال گذشته از ۶۰ ساعت به ۴۰ ساعت رسیده.

*

برای فردایش چند تا از دوستانم را هم دعوت کرده بودم و مرخصی را لازم داشتم تا کمی جمع و جور و خرید کنم. این اولین باری بود که بعد از آمدنم به این شهر مهمان دعوت می‌کردم. یعنی تقریبن بعد از یک سال. همین خرق عادت کمی هیجان زده‌ام کرده بود ولی می‌ترسیدم هیجانم یواش یواش به ترس و اضطراب تبدیل شود. همیشه همینطور است. یواش یواش می‌ترسم که مهمانها توی رودربایستی قبول کرده باشند بیایند و بهشان خوش نگذرد. هرچه هم کمتر کسی را دعوت می‌کنم این اضطراب قبلش شدیدتر می‌شود. باید یک تئوری تدوین کنم که چرا مهمانی گرفتن و بالاخص میزبان بودن برای بعضی‌های سخت است، برای‌شان خوب نیست؛ مثلن چیزی شبیه تئوریم در مذمت توریسم فرهنگی. دوستانم هم اینها را می‌دانستند و برایم حق کنسل کردن مهمانی در دقیقه‌ی نود را در نظر گرفته بودند. ترجیح دادم بهش فکر نکنم. به جایش به میز پیش‌غذا فکر کنم. می خواستم یک سالادی با لوبیا قرمز و پیازچه درست کنم. برای تولد ۳۰ سالگی‌ام هم چیز مشابهی درست کرده بودم و همه دوست داشتند، ولی انگار خیلی وقت پیش بود، همه چیز قدیمی و مه‌آلود به نظر می‌رسید و همه چیز خیلی عوض شده بود. دوباره کارت پستالش را خواندم. گذاشتمش روی شوفاژ. رفتم توی آشپزخانه لوبیاها را خیس کنم.

Advertisements

32 Responses to “شاید یک حیوان خانگی اوضاع را کمی بهتر کند”


  1. 1 filekhakestari92 دسامبر 7, 2012 در 7:51 ق.ظ.

    هیجان زده‌ام کرده بود ولی می‌ترسیدم هیجانم یواش یواش به ترس و اضطراب تبدیل بشه . همیشه همینطور است .

  2. 2 ناشناس دسامبر 7, 2012 در 9:14 ق.ظ.

    سلام ؛ حالا که صحبت رستوران فرید رو کردی جالبه بهت بگم از حدود 20-30 متری اون دارم این کامنت رو می ذارم : دفتر کارم این جاست و بعضی از جمعه ها به خاطر تهیه گزارش میام سر کار ، دیدن مشتریان فرید یکی از علایق منه . نسل در حال انقراض ….بعضی روزهای کاری که برا ناها ر می رم اون جا ، وضع خرابتره ، دیدن همزمان نوکیسه های جمهوری اسلامی و تک و توک بوروکراتهای قدیمی …

  3. 3 من دسامبر 7, 2012 در 9:44 ق.ظ.

    ظهر جمعه رو تخت دراز کشیدم و کوچکترین انگیزه ای برای بلند شدن ندارم تمام ته مونده ی انرژیم رو متمرکز کردم که افکار هجوم نیارن، مدتهاست چیز خارق العاده ای از زندگی انتظار ندارم همین خالی بودنِ فکر و ذهن خودش خوبه. ولی برای بلند شدن از جا و پر کردن معده ای که دیگه صداش در اومده نیاز به نیرو محرکه دارم گوشیم رو بر می دارم و ریدر رو رفرش می کنم دوتا از وبلاگهای خوب، پست جدید دارن می خونمشون و همزمان به صبحانه ای که باید بخورم فکر می کنم دور نمای تخم مرغ آبپز با گوجه و خیار اغوام می کنه وبالاخره از تخت خواب کنده می شم

  4. 4 filekhakestari92 دسامبر 7, 2012 در 10:02 ق.ظ.

    چه حالی میده وقتی آدم کامنت اول رو میذاره;)
    وقتی میبینم تو یه زمینه ای اول هستم به من حس خیلی لذت بخشی رو میده

  5. 5 میم دسامبر 7, 2012 در 11:14 ق.ظ.

    نمی دونم چرا احساس می کنم این نوشته با بقیه فرق داره انگار خودت ننوشتی.

  6. 6 کفشدوزک دسامبر 7, 2012 در 11:41 ق.ظ.

    بدیش این است که فکر کنم اگر جایمان را هم عوض می‌کردیم باز هم برای من فرقی نمی‌کرد.
    انگار یک چالهٔ سیاه بزرگ در دل ما هست که همه‌چیز رو میبلعه ، اینجور موقع‌ها قبل ازینکه خیلی‌ دیر بشه و سد خراب شه باید انگشت بکنیم توش !

  7. 7 صفا دسامبر 7, 2012 در 12:53 ب.ظ.

    اینقدر حال میده که میام میبینم دو تا پست هست برای خوندن اونم وقتی تازه از دعوا با شوهر پناه اوردم به بلگای شما

  8. 8 mitmit دسامبر 7, 2012 در 1:05 ب.ظ.

    دوست داشتم ادامه داشت .

  9. 9 sarvenaz دسامبر 7, 2012 در 2:10 ب.ظ.

    مهمان ها تا نیامدند دلهره به جون آدم میندازند..ولی وقتی دوست باشن با آمدنشون کلی خوشحالی میاورند

  10. 10 thenewcomer دسامبر 7, 2012 در 4:50 ب.ظ.

    mageh rodin khooneh nabbod?

  11. 11 kati دسامبر 7, 2012 در 5:54 ب.ظ.

    منم بد جوری بد مهمونم .انگار میخوام بمیرم وقتی کسی رو دعوت میکنم

  12. 12 Undenied دسامبر 7, 2012 در 6:47 ب.ظ.

    آره، اون لحظه ی بازگشت به خونه خیلی تخمیه. هیچکی نیست که آدمو تحویل بگیره یا آدم دلشو به دیدنش خوش کرده باشه.

  13. 13 boroba دسامبر 7, 2012 در 11:17 ب.ظ.

    کارت پستال رو کی فرستاده بود؟

  14. 15 Zara دسامبر 8, 2012 در 6:01 ب.ظ.

    I wish you had written who sent you the card! My money is on your ex- wife. Seems like she is the only one who can cheer you up

  15. 16 ناشناس دسامبر 8, 2012 در 8:10 ب.ظ.

    من شرایط موجود را دوست داشتم و هیچ ناراحتی‌ای از «فروختن» خودم نداشتم ……واقعا خوب مى نويسى

  16. 17 دارم بهش فکر میکنم چی بزارم دسامبر 8, 2012 در 8:21 ب.ظ.

    این که آخرشم معلوم نشد کی کارت پستال رو فرستاده رو دوست دارم.

  17. 18 HEBROWN دسامبر 8, 2012 در 11:38 ب.ظ.

    استاد به آلام و آرزوهات پشت نکن. اعتقاد داشته باش به آرمانهات. به اون سگ خسته ای که همیشه دوست داشتی داشته باشی. سگ خسته ای که چشاش همیشه خماره، حال نداره باهات بازی کنه بره پیاده روی. فالوو یور دریمز استاد

  18. 19 مهشید دسامبر 9, 2012 در 7:34 ق.ظ.

    یعنی از طرف کی بوده ؟ چه جلب…

  19. 20 sherry دسامبر 10, 2012 در 2:04 ق.ظ.

    کاش می شد تو دلت می خواست و هر روز یک پست می نوشتی. آنوقت من که هر شب خسته دراز می کشیدم و صفحه ی بلاگت رو باز می کردم، دقایقی غرق خوندن متنت می شدم که جدا خوندنش لذتبخش است. ممنونم برای این قلم روان و خوندنیت.

  20. 21 زخمی دسامبر 10, 2012 در 3:19 ب.ظ.

    احساس کردم کارت پستال برای تبریک تولدت بود! پست رو به عشق کشف محتوای کارت دو پله یکی خوندم. ولی خبری نبود :(

  21. 22 filekhakestari92 دسامبر 10, 2012 در 6:11 ب.ظ.

    خرس؛اسماعیل حالمو به هم زد؛(

  22. 23 filekhakestari92 دسامبر 10, 2012 در 6:17 ب.ظ.

    همه از کارت پستال پرسیدین؛تنها چیزی که واسم مهم نبود همون کارت پستال بود:-)

  23. 24 میثم دسامبر 11, 2012 در 10:48 ق.ظ.

    با قلمتون حال می کنم ، کل پستاتون رو سه- چهار روزه خوندم

  24. 25 ناشناس دسامبر 15, 2012 در 9:30 ب.ظ.

    خرس عزیز، لطفا این رو ببین: https://vimeo.com/32966847

  25. 27 آیی دسامبر 16, 2012 در 2:18 ب.ظ.

    اگر پیشنهاد رشوه می‌دادند حتمن می‌پذیرفتم.» خوب اگه به این کار علاقه داری چرا خودت پیشنهادشو نمیدی ؟ میترسی ؟ آی شلوغ

  26. 28 liliyanii دسامبر 17, 2012 در 8:07 ق.ظ.

    الهی بمیری که اینقدر خوب مینویسی :)

  27. 29 عاط دسامبر 20, 2012 در 10:24 ق.ظ.

    بعد منم برمنم ،میدونستم اینورا اومدی میبردمت جاهای لوکال :ي

  28. 30 مورچه زرد دسامبر 20, 2012 در 5:11 ب.ظ.

    حیوان خانگی زندگی من را که عوض کرد. سگ خوبه ولی هر روز پیاده روی کردنش دردسره. گربه خیلی موجود نازنینیه…

  29. 32 میم ژانویه 24, 2013 در 7:31 ب.ظ.

    داشتم این چند روزه همش به این فکر می کردم که بهت بگم اگه «مرگ و پنگوئن» (نوشته آندری کورکف) رو نخوندی، حتمن بخون؛ بی نظیره: راوی یه نویسنده س که فقدان دوست دخترش رو با یه پنگوئن پر می کنه. شرط می بندم خوشت میاد، صد در صد.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,020 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: