بعضی وقتها اینقدر دیر می‌رسم که شاید بهتر باشد اصلن نرسم

امروز چهارشنبه است. تفاوتش با بقیه چهارشنبه‌ها این است که اینقدر خبرهای بد شنیدم که دیگر بی‌حس شده‌ام.

شروعش مثل همه‌ی چهارشنبه‌های سرد پاییزی دیگری بود که توی زندگیم داشته‌ام. کمی بعد از ساعت هشت از خواب بیدار شدم و بلافاصله شوفاژ را خاموش کردم. با جورابهای سیاهم که کش‌های سفتی دارند خوابیده بودم. درشان آوردم و جورایهای پشمی حنایی رنگم را پوشیدم. خواهرم خواب بود.

لای پرده را باز کردم تا کمی نور بیاید. بیرون همه چیز خاکستری رنگ بود، اما همین نور کمرنگ کافی بود تا آشپزخانه‌ی اوپن را روشن کند. یواش یواش کتری، توستر، چند قوطی خالی کنسرو و پوست پیازهایی که روی کانتر پخش بودند مشخص شدند. چند دقیقه به کتری نگاه کردم و بعد دکمه‌اش را زدم. کتری بدنه‌ای سفید و پلاستیکی دارد و با هر بار قل‌قل زدن آب کمی از پلاستیک‌ها داخل آبها حل می‌شوند.

تا آب جوش بیاید برگشتم توی دستشویی و اصلاح کردم. ریش‌تراش را زیر آب ولرم گرفتم و گذاشتم جلوی پیشخوان روبروی آینه. با خودم گفتم احتمالن خواهرم وسط روز می‌رود حمام و بخار، فویل ریش‌تراشم را خراب می‌کند. حواسم باشد که قبل از رفتنم ریش‌تراش را بیاورم توی هال.

یک قرص روغن ماهی انداختم بالا. یادم افتاد که بطری آب‌سرد یخچال مدتهاست که گم شده. یک قلپ آب از شیر دستشویی خوردم. آب ولرم و سنگین بود. قرص به سختی پایین رفت. ولی این ویتامین‌ها برایم مفید و لازم هستند.

برگشتم توی آشپزخانه. دست زدم به بدنه‌ی کتری. گرم بود. دوست داشتم دستم را رویش نگه دارم. یادم رفت که می‌خواستم چکار کنم. دوباره کتری را زدم و کمی به کارهایم توی شرکت فکر کردم. باید بروم و گزارش ماموریت کشتی را کامل کنم. کره را از یخچال در آوردم. بعد یادم افتاد که دیشب کورن‌فلیکس خریدم.

اولین تصمیم روز

کمی به کره و مربای روی میز نگاه کردم و بعد تصمیم گرفتم کورن‌فلیکس بخورم. صبح‌ها همه چیز کند پیش می‌رود. با گرفتن اولین تصمیم، روال عادی روز شکل می‌گیرد؛ روزهایی که باید تصمیم بگیری صبحانه چه بخوری، نهار چه بخوری، شام چه بخوری، سینما بروی یا نه؛ اما در نهایت علی‌السویگی آزارنده‌ای توی همه‌ی تصمیم‌ها نهفته است. شیر ریختم روی کورن‌فلیکس و نشستم پشت میز. چند صفحه از مقاله‌ای در مورد جان کیج خواندم. هیچکدام از کارهایش را نشنیده‌ام ولی به خواندن و خوردن صبحانه‌ام ادامه دادم.

«یکی از بهترین آرزوها برای آمریکا در آینده‌ی نزدیک، این است که صنایعش متوقف بشوند، تجارتش متوقف بشود، مردمش حرف نزنند، وقفه‌ای توی اموراتش بیفتد، و بعد موقعیتش را داشته باشیم به حرفهای بقیه مردم هم گوش کنیم

اینها را جان کیج سال ۱۹۲۸ گفته. کسی به حرفش گوش نداده. کتری جوش آمد. باید آماده بشوم و بالاخره باید از این در خارج بشوم.

خواهرم هنوز خواب است. می‌دانم ساعت حول و حوش نُه است. دوباره همان جورابهای مشکی را می‌پوشم. کشهای سفت جورابها پاهایم را اذیت می‌کنند. روزی همه‌ی این جورابهای مشکی را دور می‌اندازم و فقط جورابهای حنایی می‌مانند.

با پاشنه‌کش لنگه راست کفشم را جا انداختم و یادم افتاد چایی نخوردم. کیفم را جمع می‌کنم: مایو، عینک شنا، قفل کمد، ساندویچ پنیر، موز، کتاب. گوشگیرم را پوشیدم. یک نخ سیگار از فریزر برداشتم و جایی لای گوشگیر و گوشم فرو کردم. دستکش‌هایم را پوشیدم و زدم بیرون. فکر کردم چه کارمند خوبی شدم؛ بالاخره چه اهلی شدم. کلید را که می‌چرخاندم از خودم بدم آمد، از این همه اهلی شدنم بدم آمد. کلید را انداختم توی کیفم و آرام سرم را به در کوبیدم.

دم آسانسور یادم افتاد که اودکلن نزدم. توی آسانسور یادم افتاد که ریش‌تراش را از دستشویی نبردم بیرون و خواهرم هم به آخرین چیزی که فکر می‌کند زنگ زدن فویل ریش‌تراش من است. آسانسور رسید طبقه‌ی همکف. فکر کردم خواهرم حتی به عنوان آخرین گزینه هم به فویل ریش‌تراش من فکر نخواهد کرد. در عین حال من هیچوقت توانایی و انگیزه‌اش را ندارم که وادارش کنم به جهان‌بینی کارمندی من نزدیک بشود؛ به فویل ریش‌تراش، به بیرون بردن زباله‌ها، به قبض آب و برق، به خاموش کردن شوفاژ، به تفکیک زباله، به تقسیم زندگی بین کار و اوقات فراغت و به دیگر چیزهای این مدلی فکر کند. خیلی هم بد نیست که همینطور سر به هواست؛ حداقل یاد من می‌آورد که آدمهای مدل دیگری هم وجود دارند، یادم می‌آورد که خودم هم زمانی مدل دیگری بودم، زمانی اینقدر سنگین از در خانه خارج نمی‌شدم و اینقدر سنگین سر صبح قدم بر نمی‌داشتم.

مثل هر روز، سر کار پنج لیوان چایی سبز می‌خورم. توی چایی سبزم برگه‌های به‌لیمو هم می‌ریزم. طرفهای ساعت یک بعد از ظهر، روی چایی سوم تقریبن شناور هستم، کمی فشارم افتاده، کمی دلم آشوب است اما این حالت را دوست دارم. کارمندهای دیگر رد می‌شوند. من قدمهای منظم‌شان را می‌بینم و امیدوارم چشم‌شان به مانیتورم نیفتد و همزمان فکر می‌کنم تازگی‌ها تمایلی بدوی به زنهای ایرانی پیدا کرده‌ام. شاید مربوط به فرم چشم و ابرویشان باشد و یا شاید مربوط به این باشد که جلویشان خیلی خودم هستم و لازم نیست چیزی را وانمود کنم یا آدمی غیر از خودم باشم. در مقابل زنهای خارجی یا احساس عقب‌ماندگی دارم و یا احساس مبارزه؛ از این دو حال خارج نیست. تنش جنسی با ایرانی‌های از نوعی بدوی‌تر است، جوری مغز استخوانم را به لرزه در می‌آورد که معمولن نمی‌توانم تعریف درستی از حالتهایم داشته باشم. در مقابلش، تنش جنسی با خارجی‌ها عمومن ناشی از ساخته‌های ذهنی است. وجود دارد، اما در نهایت ساختگی‌تر و سطحی‌تر است؛ انگار دنبال پیدا کردن تصویری هستم که با الگوهای ذهنی‌ام هماهنگی دارد. الگوهایی که توی همه‌ی این سالها از اینور و آنور جمع کرده‌ام. تنش جنسی در تقابل با ایرانی فراتر از همه‌ی این الگوها و خیلی ناخودآگاه‌تر است. حواسم هست که همه‌اش ترجیحات جنسی میراث آبا و اجدادم است.

من دیگر چای کیسه‌ای نمی‌خورم. چای سبز فله مصرف می‌کنم. به‌لیموی فله مصرف می‌کنم. با هر تصویر، با هر ایده‌ی القا شده‌ای، با هر چیزی که از اصلش فاصله گرفته مشکل دارم. ازش فاصله می‌گیرم و سعی می‌کنم با سرعت تمام دنده عقب بگیرم و به عقب برگردم و چای فله‌ای بنوشم و امیدوارم جایی در حین و بین و همین دنده عقب گرفتن خودم را در آغوش یک زن ایرانی هم بیندازم.

اینها تفکرات میان‌روزی من است. ساندویچم را در می‌آورم. بین ورقه‌ی پنیر و نان کمی هم خردل مالیده‌ام. وسط گاز دوم پیرزنم پیغام می‌دهد. او عاشق پیغام دادن است. معمولن به نیمی از آنها پاسخ نمی‌دهم. وسط گاز سوم ساندویچم ناخودآگاه به واژن پیرزن فکر می‌کنم.

حتی تصور اینکه چهار بچه از آن واژن خارج شده‌اند باعث می‌شود که حالت تهوع بهم دست بدهد. با اینحال چتری‌های مشکی‌اش را دوست دارم.

برای چه ادامه می‌دهم؟ برای چه به پیغام پیرزن جواب می‌دهم؟ هیچ چیزی بین ما نیست و الآن چندین ماه است که متوجه شده‌ام دیگر هیچ «چیزی» بین من و هیچ کس دیگری پیش نخواهد آمد. چون پیش آمدن این «چیزها»، همه‌ی اینها مال سنین ۲۰ تا ۲۷ سالگی است. بعد از آن آدمهای طبقه‌ی متوسط نوعی از زندگی را در پیش می‌گیرند که هر لحظه درش استفراغ می‌کنند اما کماکان ادامه‌اش می‌دهند، یک زندگی که توی آخر هفته و مرخصی و «تعادل» خلاصه می‌شود.

بهرحال روزهای کاری به نوعی تمام می‌شوند. نقطه‌ی اشتراکشان این است که در انتهای روز کاری من به استخر می‌روم و شنا می‌کنم.

برای سالیان سال حین شنا طولهایم را می‌شمردم. شمردن طولها کاری سخت و گمراه‌کننده است. مدام یادم می‌رود که طول هشتم بودم یا پانزدهم. بعد از چند دقیقه، طول زدن تکراری می‌شود؛ طول استخر ثابت است و گاهی فکر می‌کنم از دستگاهی شبیه صلوات‌شمار برای شمردن طولها استفاده کنم.

راه حل دیگر نشمردن طولها و صرفن شنا کردن است. بعد از جدایی‌ام تصمیم گرفتم توی استخر طولها را نشمرم. همه چیز خیلی راحت‌تر شد. معمولن نیم ساعت و تازگی‌ها یک ساعت شنا می‌کنم. هدف بعدیم این است که حتی زمان هم نگیرم و مدت «معتنابهی» شنا کنم و بعد بزنم بیرون؛ هر وقت خسته شدم بزنم بیرون.

حین شنا زنهای زیبایی هم توی لاین من شنا می‌کنند. من به آنها نگاه می‌کنم. عینک شنایم بخار می‌گیرد. عینک شنایم را از لوازم ورزشی کلاغ توی جمهوری خریدم. تقریبن شش سال پیش.

تنها مشکل عینک شنایم این است که بخار می‌گیرد و خوب نمی‌توانم لای پای زنهایی که جلویم قورباغه شنا می‌کنند را ببینم. باید تلاش بکنم و بهشان نزدیک بشوم. بعضی‌هایشان سینه‌های بسیار زیبایی دارند و وقتی از روبرو قورباغه می‌آیند سینه‌هایشان خیلی قشنگ تکان می‌خورند و من سرم را کمی کج می‌کنم و نگاه‌شان می‌کنم. شنا و استخر را دوست دارم و تقریبن تنها فعالیتی است که با میل و رغبت انجامش می‌دهم.

حادثه‌ی ناگوار اول

درست در زمانی که من داشتم شنا می‌کردم، لاسلو کراسناهورکای در یکی از کتابفروشی‌های شهر جلسه‌ی پرسش و پاسخ داشت. من سه ساعت بعد از اتمام جلسه‌اش این را فهمیدم. در لحظاتی قبل از فهمیدن داشتم ویدیویی با عنوان «دختر درس‌خوان و پستان‌درشت می‌کند و می‌مکد» تماشا می‌کردم. خواهرم هنوز نیامده بود.

حادثه‌ی ناگوار دوم

سر کار، درست زمانی که چایی سبز چهارمم را سر می‌کشیدم یادم افتاد که بلیط‌های کنسرت گادسپید را چک کنم. متاسفانه کنسرت ماه پیش در چنین روزی بوده. کلی پولم پرید و خیلی هم دلم می خواست کنسرت‌شان بروم. دقیقن همین اتفاق‌هاست که آدم خودش را به خاطرش کتک می‌زند و بعد چاره‌ای ندارد جز بیشتر شنا کردن.

حادثه‌ی ناگوار سوم

آخر هفته که دوستم قرار بود بیاید، دوباره مرا به ماموریت می‌فرستند. این را برایان ساعت سه بعد از ظهر اعلام کرد. موقع شنیدنش چهر‌ه‌ام مچاله شد. کمی مخالفت کردم اما بعد از نیم ساعت تسلیم شدم. دیگر بی‌حس شده‌ام. خواندن لاسلو کراسناهورکای در این مواقع کمک می‌کند؛ مثلن متن دوم از کتاب «حیوان‌درون» به ترجمه‌ی کلاغ:

تو نمی‌توانی به من دست بزنی.

من چشم ندارم، بدون گوش، بدون دندان، بدون بافت مغز، بدون مو، بدون ریه، بدون قلب، بدون روده، بدون کیر، بدون صدا، بدون بو؛ خونی درونم نیست، لنف در من نیست، احساسی در من نیست، تعلق خاطری در من نیست، من نمی‌دانم گرسنگی چیست، خیابانها را نمی‌شناسم، نمی‌دانم درد چیست، جهت‌ها را بلد نیستم، مخفی‌گاهها را بلد نیستم و هیچوقت هم دنبال‌شان نخواهم گشت، و هیچ چیز از زمین نمی‌دانم، از عرق و از خطر، من از پوست هیچ چیز نمی‌دانم، از گوشت، از چرک و از استخوان، بی‌فایده است که کسی سرم فریاد بکشد، من نمی‌فهمم، چونکه من چیزی نمی‌شنوم، بی‌فایده است که کسی مرا بزند، من نمی‌بینم، من کاملن نابینا هستم، تو نمی‌دانی من چگونه و چه هستم، چون حتی نمی‌توانی تصویرش کنی، حتی توی رویاهایت نمی‌توانی التماس کنی که مرا ببینی، چونکه من از هر تصویری که تابحال دیده‌ای غایبم، توی مُخت نمی‌گنجم، توی روحت نمی‌گنجم، توی بافتهای مرطوب چشمهایت نمی‌گنجم، و در من هیچ لطافتی نیست، هیچ ملاحظه‌ای نیست، هیچ سبک و سنگین کردنی نیست، من هیچ خاطره‌ای ندارم، هیچ گذشته‌ای، بدون زمان، من از زن زاییده نشده‌ام، من بوجود نیامده‌ام، صرفن هستم، من نیازی به خوردن ندارم، نیازی به نوشیدن ندارم، و حتی نیاز به گاییدن ندارم، نیازی به هوا ندارم، و نیازی به آزادی ندارم، و نیازی به هیچ چیزی ندارم چرا که من حتی از تو هم چیزی نمی‌خواهم، برای وجود داشتنم، یا از هیچ کس دیگری، چون که من حیوان نیستم، من شبح نیستم، و همینطور سایه هم نیستم، و همینطور گرگ، من بچه‌ها را نمی‌خورم، و مسیرم به جهنم منتهی نمی‌شود و از جهنم هم شروع نمی‌شود، تو نمی‌توانی مرا توصیف کنی، نمی‌توانی مرا نقاشی کنی، حتی نمی‌توانی یک ترانه در موردم بسازی، چرا که تو آن لحظه را نمی‌شناسی، تو نگهبانها را نمی‌شناسی، چون تو هیچ چیز نمی‌دانی، هیچ چیز، ولی هیچ‌ چیز، در مورد هر چیزی، چون تو حتی نمی‌دانی که داری در مورد من فکر می‌کنی، چون تو حتی نمی‌دانی الآن باید بترسی یا نه، باید وحشت‌زده باشی یا نگران، هر چند، تو حتی نمی‌دانی که زمانش رسیده، زمانش رسیده که از من بترسی، وحشت‌زده و نگران بشوی، خودت را قایم کنی، گم و گور کنی، و شروع کنی به کورمال گشتن، چرا که هیچ وقت نمی‌توانی پنهان شوی، که فرار کنی، که کورمال بگردی، فقط تلاش کن که فرار کنی، گرچه نمی‌توانی، چرا که فرار کردن دیگر امکان‌پذیر نیست، چرا که من اینجا هستم، کاملن نزدیک، اگر بویی داشتم حسش کرده بودی، اگر شکلی داشتم دیده بودی، ولی من بویی ندارم، شکلی ندارم، چون توی هیچ چیز جا نمی‌شوم، چرا که درون من فقط نفرت است، فقط بیزاری است، فقط ترس، فقط نفرت.

تو نمی‌توانی به من دست بزنی.

اگر که فقط از اینجا خارج شوم.

Advertisements

18 Responses to “بعضی وقتها اینقدر دیر می‌رسم که شاید بهتر باشد اصلن نرسم”


  1. 1 ســــورنا دسامبر 6, 2012 در 6:47 ق.ظ.

    خوب بود. ممنون بابت قلم خوبت جناب دکتر (;
    .
    م.ش

  2. 2 marti6n دسامبر 6, 2012 در 8:50 ق.ظ.

    خیلی خوب بود
    گفتگوهای درونی و مخصوصاً اون «گیجی ها» رو حتی با فیلم هم نمی شد به این زیبایی به تصویر کشید.
    ضمناً چون احساس می کنم بخش هایی مثل بخش آخر همین مطلبت سنگین هستند و قابل تامل، در نتیجه معمولاً اون ها را خوب نمی خونم و اما چون می دونم خیلی براش زحمت می کشی می زارمشون که سرفرصت و با دقت بیشتری بخونم اما اغلب این سرفرصت ها پیش نمیاد …

    نکاتی راجع به مشکل بخار عینک شنات:
    http://www.cloob.com/timeline/answer_166817_2036756
    http://www.cloob.com/timeline/answer_201528_2220220
    http://www.mazrec.co.ir/fa/index.php?option=com_content&task=view&id=1436&Itemid=181

    نوشته هات برام خیلی ارزشمنده
    و تا به اینجای کار برای من بسیار آموزنده بوده
    و نمی دونی که تاحالا چقدر از تجربیاتت استفاده کردم
    یکی از بزرگترین لذت های زندگیمون شده خوندن خرس
    ممنون (:

  3. 3 یزدان دسامبر 6, 2012 در 9:07 ق.ظ.

    بعد من همیشه جانی کیج و میاوردم تو mortal combat
    0_@

  4. 4 filekhakestari92 دسامبر 6, 2012 در 9:38 ق.ظ.

    (با هر ایده‌ی القا شده‌ای، با هر چیزی که از اصلش فاصله گرفته مشکل دارم).
    دقیقن منم همینطور _
    ولی من از اصل خودم فاصله گرفتم با خودم مشکل دارم؛از امروز به بعد سعی میکنم برگردم به اصلم_
    دلم تنگ شده بود تازه دونستم دل هم اگه مثل واژن خالی باشه تنگ میشه و شهوتش بیشتر:)

  5. 5 آتوسا دسامبر 6, 2012 در 9:48 ق.ظ.

    حادثه‌ی ناگوار اول

    درست در زمانی که من داشتم شنا می‌کردم، لاسلو کراسناهورکای در یکی از کتابفروشی‌های شهر جلسه‌ی پرسش و پاسخ داشت.

  6. 6 خشی دسامبر 6, 2012 در 2:23 ب.ظ.

    سلام. برای اینکه عینکت بخار نگیره، وقتی داری دوش میگیری که وارد استخر شی، سطح شیشه های عینگت رو با شامپو (نه صابون) بشور . خیلی آب نکش تا اون لایه لزج شامپو کمی روش باقی بمونه.

    داشتی دید میزدی یاد ما هم باش حاجی!

  7. 7 مریم دسامبر 6, 2012 در 3:41 ب.ظ.

    وقتی میخونمت دلم میگیره، خیلی هم میگیره .

  8. 8 رویا دسامبر 6, 2012 در 8:49 ب.ظ.

    ببخشید بابت بد تایمینگ ولی می شه لطفا» ایمیلتو چک کنی آقای دکتر؟

  9. 9 ناشناس دسامبر 7, 2012 در 7:22 ب.ظ.

    اگر کمی خاطرات اول زندگیتومرور کنی بخصوص اون لحظه که تازه دنیا اومده بودی میفهمی چطور 4 تا بچه از واژن یک زن میاد بیرون وقتی داشتی با این پیرزنت هم میخوابیدی توگوشش میگفتی حالم از واژنت بهم میخوره که ازش بچه در اومده؟ متاسفم برای مردهایی که هیچ احترامی برای زن قایل نیستن .بیخود نیست زنت جدا شد راست میگن ملا شدن چه آسان آدم شدن چه مشکل.

  10. 11 مهاجر دسامبر 8, 2012 در 8:44 ق.ظ.

    ناراحت می شم وقتی میبینم مردهای جامعه کشوری که وطنم هست، اینگونه به زن نگاه میکنن.
    یکی میاد استخر رو که میتونه یه ورزش باشه فقط یه جورایی به گند میکشه و یکی دیگه ازون بدتر همچین خوشحال میاد راه حل میده واسه بر طرف کردن بخارعینک انگار که راه حل داده واسه بزرگترین مشکل مردان. (البته شاید هم خیلی حاد این مشکل من درک درستی ندارم ازش (دیدن لای پای خانما به طور واضح!!!))
    البته حق میدم، جامعه ای که آدماش محکومن به تفکیک جنسیتی ازش خروجی بهتر از این نمی شه توقع داشت.

  11. 14 حالا هر چی دسامبر 8, 2012 در 8:05 ب.ظ.

    من همیشه اینجا رو از ریدرم دنبال میکردم. از این به بعد هم همین کار رو خواهم کرد. کامنت هایی که برات میذارن غیر قابل تحمل اند.

    • 15 مهاجر دسامبر 9, 2012 در 7:10 ب.ظ.

      از اونجایی که اینجا وبلاگ خرسه، کامنت رو برای خرس میذارن نه برای «حالا هر چی». پس لزومی نداره وقتت رو صرف کنی و کامنت ها رو بخونی و جواب بی ربط بدی.

  12. 16 فرینا دسامبر 8, 2012 در 8:57 ب.ظ.

    چقدر خوبه که می‌نویسید.

  13. 17 ناشناس دسامبر 9, 2012 در 7:18 ق.ظ.

    خرس به نظرت « تعادل » بده؟

  14. 18 ناشناس ژانویه 16, 2013 در 8:04 ق.ظ.

    سلام.
    من يك زن ايراني ام. توي اون دوره 20 تا 27 ساله اي كه گفتي من دقيقا آخرش جا مي گيرم. اين روزها دارم به اين فكر مي كنم كه اين تعادل و اين ستل شدن داره منو مي كشه. دو سالي به خودم وقت دادم كه سرنوشتم رو از «از پيش تعيين شده» به «از پيش تعيين نشده» تغيير بدم. خوب يا بدش مهم نيست؛ نه كه مهم نيست اما در مقايسه با زندگي گوسفندي متعادلي كه دارم مطمئنا حتي يه سرنوشت نامعلوم آشغالي رو ترجيح مي دم. حالم چقدر داره به هم مي خوره. …
    اومدي ايران پيش من بيا. من با يه خرس ايراني كارمند احساس همدردي مي كنم (با ترحم اشتباه نشه) و شايد …


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 20 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 20 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 20 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 20 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,747 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: