اجدادم ماهیگیر بودند، فرزندانم ماهیگیر خواهند بود، من کارمندم

از ساعت نه صبح کار متوقف شده. توی جلسه گفتند که هوا بد است، موجها مرتفعند، باد تندی می‌وزد و برای همین نصب لوله خطرناک است. رییس جلسه بعد از گفتن این جمله به ترتیب از حضار دور میز نظرشان را پرسید. آدمها دور میزی بیضوی نشسته بودند و من هم کنار نماینده‌ی کارفرما. نوبت من که شد لبخند زدم و گفتم همه چیز عالی است. هر روز که نوبتم می‌شود همین را می‌گویم چون نظر به‌ خصوصی ندارم.

من بازرس بیمه هستم. خودم هم شرح وظایفم را دقیقن نمی‌دانم. بعضی‌ها ازم می‌پرسند و من هم چند جمله‌ی کلی در توضیح وظایف بازرس بیمه می‌دهم. فقط می‌دانم آدم به نسبت مهمی هستم؛ توی دفتر نماینده‌ی کارفرما می‌نشینم و بایستی به من کابین تک نفره بدهند. هرجا دوست داشته باشم می‌توانم سرک بکشم و از آدمها سوال بپرسم و آنها هم با من مهربان هستند. هر از گاهی تکه کاغذی را ساعت و تاریخ و امضا می‌زنم. اسمش است «گواهی تایید». مثل حکم حکومتی مواظبم خراب نشود و با لبخند تحویل رابرت کاپیتان کشتی می‌دهم. رابرت دندان‌های جلویش فاصله دارند و زبانش به نظرم قهوه‌ای است. توی این تکه کاغذ نوشته شده که پس از بررسی‌های کارشناسانه به نظرم رسیده که انجام عملیات موردنظر می‌تواند پیش برود. من آدمی اضافی توی این کشتی هستم. چیزی شبیه نماینده‌ی مقام فلان توی دانشگاه‌ها. آدمی بی‌مورد که همه ازش می‌ترسند. آدمی که هیچ کار خاصی جز غذا خوردن و نفس کشیدن و خوابیدن و لبخند زدن انجام نمی‌دهد.

اوایل تلاش می‌کردم مدارک فنی را با دقت بخوانم و به پروژه احاطه داشته باشم. اما مدارک فنی پروژه‌های نفت و گاز بسیار ضخیم هستند و مطالعه بیش از اندازه‌شان باعث نابینایی می‌شود. برای همین به جای مدارک فنی داستان می‌‌خوانم و چشمهایم که گرم شد چُرت می‌زنم. کار سختی نیست؛ چون من بعنوان بازرس، مستقل از آدمهای روی کشتی هستم و نباید به کس خاصی جواب پس بدهم. برای همین به راحتی می‌توانم به هوای بازرسی از دفتر بزنم بیرون و بروم توی کابینم و بخوابم. به نظرم نماینده‌های کارفرما هم همین کار را می‌کنند چون همه‌مان انگار همیشه از خواب بیدار شده‌ایم و در اوقات نامربوطی از روز بهم صبح بخیر می‌گوییم.

پریروز نصب اولین لوله را تمام کردیم. قرار بود کله‌ی لوله توی مستطیلی سه-در-پنج کف دریا قرار بگیرد اما بعد از مدتی مشخص شد که کله‌ی لوله خارج این مستطیل قرار گرفته. من تلاش کردم القا کنم که ناراضی و نگران هستم. کمی بحث فنی کردند و من آرام آرام اخمم باز شد و جوری که زننده نباشد گفتم برای کله‌ی لوله‌ی بعدی بیشتر دقت کنند. اگر سنم بیشتر بود حتی ملاحظه هم نمی‌کردم وشاید فحاشی‌های زننده هم می‌کردم. توی کار قبلی نماینده کارفرمای هفتاد ساله‌ای بود که خیلی روان سر جلسه به رییس جلسه گفت فاک یو؛ چون نصف شب بی‌مورد برای امضایی بیدارش کرده بودند. تلاش من بالا رفتن از پله‌های ترقی و رسیدن به چنین جایگاهی است. در ثانی، دیروز که نماینده‌ی کارفرما هم راضی بود و به قول حسین فهمیده من کوچکتر از آن بودم که بخواهم با نظرش مخالفتی کنم، مخصوصن وقتی که هیچ مخالفتی ندارم و برایم علی‌السویه است که کله‌ی لوله توی مستطیل انتزاعی سه-در-پنج قرار بگیرد یا نه.

الآن یک هفته است که ماموریتم. روز اول رفتم ابردین برای یک دوره‌ی آموزشی کار کردن در ارتفاع. از آن روز آموزشی تنها یادم مانده که کار کردن در ارتفاع خطرناک است، و همینطور اینکه ماکارونی‌اش فوق‌العاده بی‌نمک بود و من مجبور شدم سیب‌زمینی پخته و پیاز بخورم. بعد از دوره‌ی آموزشی، با مدیر پروژه قرار داشتیم. جاناتان ماشین کرایه کرده بود و باید دو ساعت می‌راندیم تا شهری به نام اینورنس. جاناتان مثل یک حمال رانندگی می‌کرد. مدعی بود که به اتومات عادت دارد. این را وقتی گفت که دنده‌ی ماشین صدای اره برقی داد. با اینکه ساعت پنج هم نشده بود هوا به شدت تاریک بود و یک لحظه فکر کردم تصادف مرگبار در کنار جاناتان توی جاده‌های اسکاتلند غم‌انگیزترین اتفاقی است که ممکن است برایم بیفتد.

سرم را با مسج‌بازی گرم کردم. اما صدای تنفس نامرتب‌مان توی ماشین، در سکوت، ناآرامم می‌کرد. این بیماری من است. ضدیت با سکوت، مکالمه به هر قیمتی که شده. برای همین از بچه‌ها و نوه‌ها و پیشینه شغلی جاناتان و حیوان مورد علاقه‌اش و برنامه‌های کریسمسش پرسیدم. هیچکدام از جوابهایش را یادم نیست. فقط یادم است که گفت از شهرهای شلوغ بدش می‌آید.

«من از شهرهای کوچک بدم می‌یاد. منطقن باید دوستشون داشته باشم اما توی شهرهای کوچک استرس می‌گیرم. توی شهرهای کوچک مادرم سرطان گرفته و خودم هم از زنم جدا شده‌ام. البته شهرهای بزرگو هم دوست ندارم. ولی حداقل شلوغند و آدم توهم دارد که «می‌شود»، توهم «امکان» دارد، گاهی باور می‌کند که یک زندگی عجیب و غریبی قابل دسترس است، فقط با کمی تلاش. داشتن همین توهم به ادامه دادن کمک می‌کند…» داشتم اطلاعات اضافی بهش می‌دادم. جاناتان دنده را عوض کرد. فکر کنم گیربکس ماشین کرایه‌ای‌مان خرد شد. حتی چند گرگ در حاشیه جاده از خواب بیدار شدند و زوزه کشیدند. جاناتان دوباره تکرار کرد که به دستی عادت ندارد، آدم اتومات است. از فرصت استفاده کردم و حرفم را ادامه ندادم. تصمیم گرفتم به ادامه‌ی مسج‌بازی با پیرزنم برسم.

یک ربع به هشت برای شام توی رستوران هتل با جاناتان قرار داشتم. نمی‌خواستم ببینمش. تحمل همنشینی و صحبت با این پیرمرد دراز که زمانی مثل خودم مهندس سازه و لوله بوده را نداشتم. انگار همنشینی با آینده‌ی خودم بود. چون خودم می‌دانم در آینده‌ام دقیقن به جاناتان تبدیل می‌شوم. یک مدیرپروژه که فکر می‌کند حقوق تُپلی می‌گیرد اما کماکان باید کار بکند. فکر کردم بهش زنگ بزنم و بگویم سرم درد می‌کند و برای شام نمی‌آیم. اما سیب‌زمینی‌ها و پیازها ساعتها بود که هضم شده بودند و غیر از بوی گند زنایشان تنها گرسنگی و مالش معده باقی مانده بود. علاوه بر گرسنگی، حین ماموریت -بعلت گداصفتی ذاتی‌ام- از هیچکدام از وعده‌های غذایی نمی‌گذرم. تنها لحظه دوست داشتنی ماموریت همین لحظه‌هاست: مثل یک سامورایی مغرور کارت اعتباری پلاستیکی و براق شرکت را بیرون می‌کشم و بدون نگاه به صورتحساب، مبلغ را پرداخت می‌کنم. انگار حتی منتظرم گارسن برای این نمایش تشویقم هم بکند. بعضی وقتها فکر می‌کنم چه دنیای مسخره‌ای دارم که دستاوردم و هدفم توی زندگی شده دوشیدن کارت اعتباری شرکت. لابد جاناتان هم از همین جاها شروع کرده و به همین جاها رسیده. از کجاها به کجاها رسیده؟ هیچی. فقط پیرتر و ابله‌تر شده. من از کجا به کجا می‌رسم؟ هیچی. فقط پیرتر و ابله‌تر می‌شوم، روی پس‌زمینه‌ای از روزمرگی و بی‌حوصلگی، تنها چیزی که عوض نمی‌شود روزمرگی و بی‌حوصلگی است.

از بالای منو نگاهی به جاناتان انداختم. نمی‌دانستم چه سفارش بدهم. چند ماه قبل که خودم تنها همین جا بودم همبرگر خورده بودم. الآن احساس کردم نمی‌خواهم جلوی جاناتان پوزه‌ام سسی بشود و محتویات همبرگرم همینطور لیز بخورند و بیفتند توی بشقاب. در ضمن کلن نمی‌دانم چطور همبرگر بخورم. با کارد و چنگال یا با دست؟ همیشه با دست می‌خورم ولی گارسن‌ها یک جوری همبرگر را می‌آورند انگار موظم با کارد ببرمش و بخورم. رفتارشان زننده است و من هم همیشه -حتی شده برای دفاع از عقایدم- نانهای سوا از هم را روی هم گذاشته‌ام، کمی با کف دستم فشارش داده‌ام و با خشم گاز زده‌ام.

نصف بطری شراب خالی شده بود. جاناتان عکاسی آماتور و شاعری آماتور هم بود. من هم بی‌مهابا ازش تعریف کرده بودم. این عادت بد من است که آدمها را زیادی ماساژ می‌دهم. فکر می‌کنم از سر بلاگ نوشتن خودم شروع شد. از بس خوشحال می‌شدم وقتی کسی ازم تعریف می‌کرد که تصمیم گرفتم من هم همین لذت مفت و مجانی را برای دیگران مهیا کنم. روی نصف بطری شراب، این تعریفهای هردمبیلی کار راحتی است.

جاناتان توی آیفونش عکسی نشانم داد که هفته قبل گرفته بود؛ یک ملخ کج و کوله لای علف‌های هرز. اولش ملخ را ندیدم و در مورد کنتراست سبز کمرنگ علفهای هرز و آبی پرقوای آسمان حرف زدم. بعد که ملخ را دیدم فریادی از هیجان کشیدم وسعی کردم بحث کنتراست رنگها را به مخفی بودن زندگی درون طبیعت بی‌جان ربط بدهم. جاناتان شرابش را سر کشید. چشمهایش برق می‌زدند. معلوم بود اولین باری است که یک حرامزاده‌ی ایرانی به پستش خورده. از خودم خجالت کشیدم اما کمی دیر شده بود چون شروع کرد یکی از اشعارش را از بر برایم بخواند. من چیزی نمی‌فهمیدم. آخرهای شعر که دور دهانش کف کرده بود، چندین و چند بار لغت خوک را شنیدم. بعد شعرش تمام شد. رسمن چیزی برای عرضه نداشتم. حتی نفهمیده بودم شعرش راجع به چیست. کمی ریسکی بود که فرض کنم شعرش کلن در مورد خوک بوده. به جایش با لیوانم بازی کردم و کمی مکث کردم. این مکث یعنی فعلن تحت تاثیر شوک شعرت هستم. جاناتان از زور استرس روی صندلی نیم‌خیز شده بود. منتظر بود ببیند که بالاخره چه می‌گویم. زیبایی نقد همین است، حتی در بدترین حالت همیشه می‌توان مهملاتی کلی و بی‌معنی تحویل داد و لبخند گشاد و معصومانه‌ی «هنرمند» را دریافت کرد. من هم کمی در مورد دینامیک شعرش گفتم و اینکه چطور آرام آرام دور بر می دارد، آرام شروع می‌کند و بعد آن ابیات طوفانی در مورد خوک فرا می‌رسند، و البته تکرار زیرکانه‌ی کلمه‌ی خوک هم اثری خارق‌العاده دارد، جوری که همین تکرار، احساسی فراتر از بار واقعی کلمه‌ی خوک القا می‌کند، المان تکرار در شعرش پررنگ است، درست مثل موسیقی باروک، مثل واریاسیون‌های باخ، با آن همه تکرار و کمی تغییر توی هر تکرار. جاناتان ازم متشکر بود. دست درازش را برد زیر میز و آلتم را صمیمانه فشار داد. از روی میز گفت «شب خوبی بود». برای من شب ممتنعی بود، مثل شبهای دیگر، شاید کمی بدتر. جوری که بدم نمی‌آمد با همان کاردی که پوره‌ی سیب‌زمینی رویش ماسیده خودم را پاره پاره کنم. فردا صبح می‌رفتیم کشتی.

بعد از سی سالگی ظرفیت الکلم را از دست داده‌ام. هم بد مست می‌شوم و هم 48 ساعت طول می‌کشد تا کوفتگی بعدش خیلی آرام و بی‌عجله درمان بشود. بدون استثنا بعد از اولین لیوان یاد برادرم می‌افتم و اینقدر می‌گویم تا مخاطبم به حال مرگ بیفتد. اگر مخاطبم خودی باشد که بدون حاشیه می روم سر اصل مطلب، سر ماجرای من و برادرم. اگر مخاطبم مثل جاناتان باشد مجبورم مهمل بگویم، اما خودم می‌دانم و شاید مخاطبم هم می‌داند که همه‌ی آن مهمل‌ها واقعن معنی دیگری دارند. همه‌ی آن مهمل‌ها و تعریف‌های دوزاری از عکسها و شعرهای جاناتان تنها لاپوشانی و بازگویی خاطره‌ی آن بعد از ظهری است که تازه از زنم جدا شده بودم. تهران بودم، توی اتاقم زیر کولر چُرت می‌زدم، مادرم توی هال نشسته بود، برادرم کلید انداخت و آمد خانه و با همان لحن طلبکار همیشگی‌اش از مادرم پرسید فلانی کجاست؟ آن اولین و آخرین یا شاید هم پررنگ‌ترین بار یا شاید هم مهم‌ترین باری بوده که کسی سراغم را گرفته، چون کسی کلن سراغ مرا نمی‌گیرد، کسی کلن سراغ مرا نمی‌گیرد و برادرم خرده-برده‌ای هم با من نداشت که سراغم را بگیرد، صرفن آمده بود خانه و برایش مهم بود که من کجا هستم. من تنها توانستم صورتم را توی بالشتی که روبالشتی‌اش بوی چربی کله می‌داد بیشتر فرو کنم و چند تا نفس عمیق بکشم. کلن هم جای اشتباهی هستم، حمالی هستم که توی اینورنس و دهکده‌های مُرده‌ی مشابه مست می‌کنم و آلت مدیر پروژه را می‌مالم، در صورتی که جای من اینجا نیست، جای من اینجا نیست و حداقل سه نفر توی این دنیا هستند که می‌دانند جای من اینجا نیست؛ یکی برادرم است و یکی خودم هستم و یکی هم هوای آن خانه‌ای است که امواج صدای برادرم تویش منتقل شد و سراغ مرا گرفت. بعد از آن سوال ساده دیگر هیچ چیز مثل قبل نشد. من هم چاره‌ای ندارم جز اینکه سالی یکبار به برادرم زنگ بزنم و اینقدر پشت سرهم حرف بزنم تا مجال جواب دادن نداشته باشد، بگویم و بگویم و چیزی نشنوم چون واقعن نمی توانم صدایش را بشنوم، زیادی سخت است، الآن امکان ندارد، باید تمرین کنم، باید قوی شوم و شاید بعدن امکان داشته باشد.

آن سه شنبه صبح هم خراب و کوفته بودم و نمی توانستم از تخت جدا بشوم، اما پنج دقیقه بعدش با جاناتان قرار داشتم و باید صبحانه می خوردیم و بعد می رفتیم کشتی. باید بشوم مثل این زنهایی که مواظب پوستشان هستند، باید کمتر الکل بخورم.

***

هوا طوفانی است و کشتی کار نمی‌کند. پله‌ها را بالا می‌روم. اتاق فرمان. بغیر از سه-چهار نفرهمه غیب شده‌اند و توی کابین‌هایشان پورن می‌بینند. آن سه-چهار نفر هدفون گذاشته‌اند و سریال نگاه می‌کنند. مثل بقیه دنیا. دستگاه قهوه‌ساز بهم می‌گوید پاکت محتوی لاته را توی شیارش فرو کنم. چند ثانیه بعد لیوان سیاهم پر از شیرقهوه‌ای داغ و آبکی و بی‌مزه می‌شود. جوانتر که بودم پشت پاکت را می‌خواندم و نچ‌نچ می‌کردم که «آخه ای-330 دیگه چه کوفتیه که می‌ریزن این تو؟ این همه مواد نگهدارنده واسه چی آخه؟» الآن می‌دانم مبارزه‌ام دیگر این نیست. به نوعی خوشحالم که قهوه‌ساز پاکت را می‌بلعد و نشانم نمی‌دهد. مبارزه‌ی من جای دیگری تعریف شده اما هنوز دقیقن متوجه نشدم کجا. ولی چیزی که واضح است وجود مبارزه، وجود مبارز و رسالت برای مبارزه است. همه‌ی این الزامات وجود دارند. اگر نباشند من همین الآن به جاناتان تبدیل می‌شوم. اصلن شاید مبارزه‌ام همین است؛ تبدیل نشدن به جاناتان و تلاش برای ادامه علیرغم این همه سختی. می‌روم توی بالکن اتاق فرمان. دور و برم دریاست. صدای آرام موتور دیزل کشتی می‌آید. دور و برم دریاست. قهوه‌ام مشخصن مزه‌ی ای-330 و مواد نگهدارنده می‌دهد. از اولش هم دلیلی برای نوشیدن قهوه نداشتم. دست می‌کنم توی جیب پیراهنم. پرینت آخرین ایمیل کلاغ را در می‌آورم. سه ماه پیش برایم فرستاده بود:

قیچی
قیچی را از کشوی میز چرخ‌خیاطی پدرم دزدیدم و حتی کارمندهای کثیف فرودگاه هم نتوانستند جلویم را بگیرند. قیچی مارک سینگر و ساخت آلمان است. تیغه هایش کمی زنگ زده اند و کمی هم به سمت همدیگر انحنا دارند. اینجوری با هر برش، تیغه‌ها به هم ساییده می‌شوند و صدای خشکی می‌دهند. این صدا احساس به خصوصی در من ایجاد نمی‌کند، صرفن صدای ابزاری است که خوب کار می‌کند. با این حال وقتی می‌شنومش چشمهایم را می‌بندم و برای چند ثانیه نفس نمی‌کشم.
قیچی را گذاشتم توی جیبم و به سادگی وارد هواپیما شدم. همه قیچی را می‌دیدند چون اصرار داشتم هر از گاهی درش بیاورم و چیزی خیالی را ببرم. مسافران کمی ترسیده بودند. به من نگاه می‌کردند اما تا من نگاهشان می‌کردم چشمهایشان را می‌دزدیدند. انگار از من خجالت می‌کشیدند. توی ردیف کناری‌ زنی گفت «آرمان نگاش نکن، بیا با پلی‌استیشنت بازی کن.» من به پسر بچه‌ای که اسمش احتمالن آرمان بود نگاه کردم و قیچی را جلوی چشمهایم گرفتم و باز و بسته کردم. آرمان صورتش کمی درهم رفت، شانه‌هایش افتاد و بعد زد زیر گریه. عکس‌العمل استاندارد حیوانی بود که ترسیده. مادر آرمان بغلش کرد و گفت «ششششش، نترس عشق من،» و همزمان از بالای سر آرمان نگاه کوتاهی به من انداخت. لبهایش را به هم فشرده بوده. گوشه‌های لبش به سمت پایین متمایل شده بود. عکس‌العمل استاندارد حیوانی بود که می‌خواست خشمش را نشان بدهد و همزمان از فرزندش محافظت کند، اما ماتیک صورتی چرکش تصویر خنده‌داری ایجاد کرده بود و من بی‌توجه به امواج خشم ناموفقش یک بار دیگر با قیچی پدرم چیزی خیالی را جلوی چشمانم بریدم و کمی لبخند زدم.
مادر آرمان دگمه‌ی مهماندار را زد ولی دیر شده بود. تکه‌ای از سینه‌ام را که بریده بودم به سمت‌شان پرتاب کردم. دقت کردم قوس پرتابم جوری باشد که تکه‌ی گوشت بیفتد روی کله‌ی آرمان.

همیشه دوستدارت،
کلاغ

Advertisements

25 Responses to “اجدادم ماهیگیر بودند، فرزندانم ماهیگیر خواهند بود، من کارمندم”


  1. 1 خنگول نوامبر 25, 2012 در 8:12 ب.ظ.

    آدمو تا بیخ فضول میکنی که وقتی برادرت سراغتو گرفت چیکارت داشته … اما هیچ توضیحی نمیدی تا به قول معروف ملت توی خماری بمونن …
    به هرحال منکه به طور عجیبی نوشته هاتو دوست دارم خرسک .

  2. 2 آتوسا نوامبر 25, 2012 در 8:20 ب.ظ.

    خوشحالم که شانس خوندن وبلاگت رو دارم

  3. 5 Alex نوامبر 25, 2012 در 9:55 ب.ظ.

    عاشق دریانوشت هاتم

  4. 7 که نوامبر 26, 2012 در 9:06 ق.ظ.

    این دفعه ای رو دوست داشتم.

  5. 8 kati نوامبر 26, 2012 در 9:34 ق.ظ.

    این دیگه خود هدایت بود پر از استعاره .کم کم باید یکی رو پیدا کنم که این نوشته رو نقد کنه و استعاره ها رو واسم روشن کنه

  6. 9 فوک سیاه نوامبر 26, 2012 در 9:55 ق.ظ.

    من گریه کردم
    اونجایی که راجه به برادرت گفتی
    متأثر شدم و همزمان بهت حسادت هم کردم
    درود بر خرس و نوشته هاش

  7. 10 yousef نوامبر 26, 2012 در 11:15 ق.ظ.

    سلام خواستم عصر برگردم دوباره و با حوصله بخوانم ولی ترسیدم این حس مشترک افسردگی از بین برود …
    بلاتردید تو زبان گویای حدود 4-5 درصد از کارمندان دنیایی ، آنهایی که در نوجوانی کتابهای فلسفی می خواندند و رویاهای روشنفکر شدن داشتن ، ولی حالا در میانسالی به راههای پیدا کردن هیجانهای کوچک فکر می کنند : بیشترش خلاصه می شود در پیدا کردن زنهای یه خورده کم سن و سال تری که آنها هم دنبال هیجانهای کوچک باشند . این جا که پیدا کردن این جور آدمها هی دارد سخت تر می شود …

  8. 11 مومو نوامبر 26, 2012 در 3:14 ب.ظ.

    از دیشب که این پست رو نوشتی تا الان، چهار بار خوندمش. چون این پست و بعضی پست های دیگه ات من رو داغون میکنن مثل همه آدمای عادی. و من به سمت داغون کردن خودم میرم، چون مازوخیستم و باید چیزی پیدا بشه که بتونم باهاش، خودم رو عذاب بدم.
    راستش میخواستم برای بار پنجم هم بخونم، اما ترسیدم که بار پنجم مثل یکی که اینجا کامنت گذاشته، گریه ام بگیره. بیخیال شدم.
    نمیدونم بگم مرسی که انقدر داغون کننده مینویسی یا بگم که … بگم چی؟؟!

  9. 12 م نوامبر 26, 2012 در 6:57 ب.ظ.

    گاییدیا…هر روز داری خفن‌تر میشی.

  10. 13 صدف نوامبر 26, 2012 در 8:11 ب.ظ.

    بعد وقتی توییت هات رو می خونم انگار دارم پشت صحنه فیلم مورد علاقم رو میبینم

  11. 14 sherry نوامبر 27, 2012 در 1:55 ق.ظ.

    Thanks ke neveshti, khastam farsi benvisam, ama nemidonam chera har kari kardam nashod! be har hal khondane bloget aksaran lezatbakhshe, be khatere honari ke tooye neveshtan daari

  12. 16 koooootah نوامبر 27, 2012 در 2:27 ب.ظ.

    ادم اضافی مثل سالاد میمونه برای گوشتخواران
    اما این صبح به خیر گفتن های نامربوط همون خسته نباشید های نامربوط ایرانی هاست و شاید شاش خوبی بود؟ نامربوط افراد عام در کشوری خاص باشه
    راستی وقتی که ماکارونی که البته به نظرم کلن چیز بیخودی هست بی نمک بود و تو سیب زمینی داری نمیشه مستقلن خودت تخم مرغ پخته بدون زرده به جای پیاز باهاش بخوری؟این غذای ظهر یا صبح هر روز من شده و من باهاش ارضا میشم
    دیشب که تنهایی در حال سکته رانندگی میکردم به سمت بیمارستان به همین شهر بزرگ بودن تهران و اینکه چقدر خوبه که دارم به بیمارستان ترین بیمارستان تهران میرم و حتمن اونجا مواظب من خواهندبود و به طرز احمقانه ای به این حرف فرانسیس بیکن که انسان تنها و ایزوله هست فکر میکردم
    من از شهرهای کوچیک میترسم
    راستی اگه آبردین توی اسکاتنلد باشه باید بهت بگم که با خودت گافین ببری چون اونجا فقط با گافین میشه شیرهای اسکاتلندی رو شکار کرد.یادت باشه که گافین توی یه چمدون باید حمل بشه.در مورد شکستنی بودنش نگران نباش
    آدم به هر حال پیر میشه و هر چی پیر تر میشه خرفت تر میشه این رو من بهت میگم که ازت بزگترم پس بهش اعتماد نکن چون جاناتان هم ازت بزرگتره

  13. 17 samin نوامبر 30, 2012 در 2:33 ق.ظ.

    به نظر من خیلی خوب می نویسی ، جداً خوشحالم یک وبلاگ درست با ارزش بالا پیدا شده ؛ جناب خرس

  14. 18 نسیم نوامبر 30, 2012 در 4:02 ب.ظ.

    سلام.
    یک کامنت نوشتم پاک شد. اگه به مبارزه :) اعتقاد نداشتم دوباره تلاش نمی کردم که بنویسم.
    قسمت اخر نوشته رو دوست نداشتم مثل همون نوشته وان و خون و اینای دوستتون که شما دوست داشتین.
    من همیشه سعی میکنم نوشته ها رو بخونم و یک حداقل هایی از نویسنده رو توی ذهنم تصور کنم کاری که در مورد نوشته های خرس جواب نمیده. کاری که خیلی ها میگن اشتباه و بیهوده است. آدم که نباید همیشه کارهای درست بکنه. نه؟
    به هر حال خیلی از خوندنت لذت می برم. باید دوباره می گفتم.

  15. 19 صمیم دسامبر 3, 2012 در 1:51 ق.ظ.

    عجب باحال مینویسی. چند باری خونده بودم نوشته‌هاتو ولی خیلی عادت به کامنتیدن ندارم راستش. به جز اینجا یه وبلاگ نیمه‌مست هم هست که من دوسش دارم. آدرسش اینه: http://www.dalvandi.ir/blog
    کلن این روزا انگار وبلاگ فارسی به درد بخور کم پیدا میشه.

  16. 21 filekhakestari92 دسامبر 3, 2012 در 6:55 ب.ظ.

    وقتی پیر مرده به آلتت دست زد تحریک نشدی؟ :)

  17. 22 شیدا دسامبر 5, 2012 در 5:26 ق.ظ.

    کجایی پس
    هنوزم دریا طوفانیه؟

  18. 23 نیکی دسامبر 7, 2012 در 12:14 ق.ظ.

    یادم میاد این حسی که الان به برادرت داری، قبلا به خواهرت داشتی. تنها کسی که درکت می کنه و کنار هم چه کارها که نمی تونین بکنین. نه؟ شاید اثر حس دوری باشه


  1. 1 من هم کارمندم : لمس ِ مطلق دنبالک در آوریل 10, 2014 در 3:33 ب.ظ.
  2. 2 من هم کارمندم | لمس مطلق دنبالک در ژوئن 6, 2014 در 6:51 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 20 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 20 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 20 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 20 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 23 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,747 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: