آشپزخانه

آشپزخانه‌ی شرکت محل تلاقی بال غربی و شرقی ساختمان است. من درک درستی از شرق و غرب ساختمان شرکت‌مان ندارم. شرکت توی یک ساختمان هفت طبقه‌ی اداری است و ما طبقه‌ی اولش را اجاره کرده‌ایم.

ورودی ساختمان یک در گَردان و کنارش دو تا درِ شیشه‌ای قدی دارد. من تابحال از درِ گردان وارد نشده‌‌ام چون کلن از درهای گردان می‌ترسم. گاهی می‌ترسم جهت گردش را درون‌شان گم کنم و گاهی فکر می‌کنم آن پره‌ای از در که دنبالم است ممکن است سرعت بگیرد و زیرم کند.

نمی‌دانم چه کسی این درهای گردان را اختراع کرده ولی فکر کنم فلسفه‌اش حفظ گرمای ساختمان باشد. با این حال داخل ساختمان ما همیشه سرد است و مثلن میشل همیشه یک کاپشن فوتر قرمز می‌پوشد و زیپش را هم تا زیر غبغب گوشتالودش بالا می‌کشد. میشل دون‌پایه‌ترین فرد شرکت است و برای همین دغدغه حفظ ظاهرش را ندارد چون می‌داند تا زمان بازنشستگی یا اخراجش –هرکدام زودتر برسدمرتبه‌ی شغلی‌اش فرقی نخواهد کرد، پس چرا اینهمه سرما تحمل کند؟ از آن طرف، به خاطر اضافه‌وزن زیاد، امیدی به اغواگری و اختیار همسر/دوست‌پسر/همخوابه از بین همکارهایش هم ندارد و اینهم احتمالن دلیل دومی است که آن ژاکت زشت ولی گرمش را هر روز می‌پوشد.

دیروز حتی متوجه شدم میشل یک هیتر برقی پنکه دار هم زیر میزش گذاشته و پاهایش را هم گرم می‌کند و با توجه به اینکه انتهای سیم آن دستگاه به پریز برق شرکت وصل می‌شود، چاره‌ای جز تشویق و تقدیم احترام به میشل نداشتم.

بعد از وارد شدن از در شیشه‌ای ورود به ساختمان، کارت مغناطیسی می‌زنم تا گیت باز شود. سه جفت چشم متعلق به سه نگهبان ساختمان، هر ورود و خروج از گیت را کنترل می‌کنند. نه تنها به آنها سلام نمی‌کنم، بلکه نگاه‌شان هم نمی‌کنم. صرفن بعضی روزها توی دلم از پدرم تشکر می‌کنم که مرا به دانشگاه فرستاد و من مجبور نیستم به فرد چهارم تیم نگهبانی تبدیل بشوم. دست راستِ گیت، را‌ه‌پله‌ی سه‌بازویه‌ای هست که پس از طی ۱۸ پله مرا به جلوی در شرکتم می‌رساند. در این لحظه معمولن پاسی از صبح گذشته و بقیه‌ی همکارانم پشت میزهای‌شان نشسته‌اند. من به سمت بال شرقی می‌روم و سعی می‌کنم چشمم به چشم کسی نیفتد. منتها بعد از بالا رفتن از پله‌ها حس جهت‌یابی‌ام کاملن ویران شده و بال شرقی صرفن یک اسم است، همانطور که بال غربی صرفن یک اسم، همانطور که آشپزخانه دیگر محل تلاقی این دو نیست و صرفن جایی است که کتری و شیر و شکر و ارزان‌ترین نوع چای‌های کیسه‌ای دنیا درش یافت می‌شوند.

کاربری دیگر آشپزخانه این است که بعضی از همکارانم درش غذا هم می‌خورند. غذای‌شان معمولن سوپ گوجه‌ی کنسروی است که توی مایکروویو داغش می‌کنند. آنهایی که این کار را می‌کنند معمولن کنسروهای سوپ گوجه را بُکسی می‌خرند و توی طبقه‌ی همکف کتابخانه‌شان انبار می‌کنند، کنار پوشه‌ها و گزارش‌های ضخیم. احتمالن اینجوری به صرفه‌تر است و محاسبات نشان می‌دهد با این رژیم غدایی احتمالش زیاد است که بتوانند پول کافی برای سفر تفریحی به مراکش و هزینه دانشگاه بچه‌هایشان را جمع کنند.

من توی آشپزخانه غذا نمی‌خورم چون به احتمال زیاد باید با کسی هم‌صحبت بشوم و با توجه به اینکه انگلیسی‌ام صرفن نوشتاری و آکادمیک است، قابلیت برقراری ارتباط با آنها را ندارم و صرفن سرم را به بالا و پایین تکان می‌دهم. دفعه آخری که این کار را کردم همکاری ازم پرسید آیا لال هستم و من باز سرم را تکان دادم. همکارم ته سوپ گوجه‌اش را انگشت کشید و انگشتش را گرفت جلوی صورتم و گفت می‌خوری و من باز سرم را تکان دادم، و بعد قوطی نیمه‌باز سوپش را از روی کانتر برداشتم و صورتش را پاره کردم. بعد از آن اتفاق دیگر سر صحبت را با من باز نکرد.

امروز صبح متوجه شدم بهرحال سر تکان دادن بهتر از حرف زدن است. چطور فهمیدم؟ سر صبحی با یک گزارش و یک مداد کُند شده و یک لیوان چای رفتم سر میز هوگ تا در مورد لوله‌های نفت و گازی که ذکرشان در گزارش رفته بود حرف بزنم. نظراتم در مورد گزارش را گفتم و حالا نوبت هوگ شده بود تا حرف بزند. در این لحظات با مداد کُند شکلهای منحنی کنار دفترچه یادداشتم می‌کشیدم. هوگ نسبت به من عقده دارد چون من دکترا دارم و او فوق‌لیسانس دارد. البته من یک سال از او بزرگترم اما خودش می‌داند در یک سال نمی‌تواند عقب‌ماندگی‌اش را جبران کند. من هم نسبت به هوگ عقده دارم چون زن بسیار زیبایی دارد و من چند باری خواب زنش را دیده‌ام و توی خواب ارضا شده‌ام. یک بار که حالم خوب نبود به هوگ گفتم حاضرم دکترایم را به تو بدهم و زنت را بگیرم. چند لحظه بین‌مان سکوت شد و در همان سکوت احتمالن با استدلال تفاوت‌های فرهنگی قضیه را حل و فصل کردیم. خطوط منحنی‌ام هی پیچیده‌تر می‌شدند و حالا صدای خش‌خش مداد کُند شده واضح‌تر شنیده می‌شد. هوگ به منحنی‌ها نگاه کرد و به صحبتش در مورد لوله‌ها ادامه داد. ازم می‌خواست چیزی را محاسبه کنم. تمایلی به انجامش نداشتم. به فارسی گفتم «باشه». به زبان دیگری نمی‌توانستم حرف بزنم. هوگ نگاهم کرد و فکر کنم فهمید که «باشه» یعنی اوکی و فکر کنم فهمید بهتر است که دیگر حرف نزند. بعدش احساس کردم باید به همان تکان دادن سر بسنده می‌کردم.

ساعت چهار بعد از ظهر است. هنوز یک ساعت دیگر مانده تا ساعت پنج بشود. فرم بررسی گزارشها را پر کرده‌ام. چهار ساعت وقت صرف کردم اما توی تایم‌شیت هشت ساعت رد کردم. به نظرم چون دکترا دارم ارزش کارم دو برابر است. در ضمن تایم شیت را بهرحال باید جوری پُر کرد و این هم یکی از روش‌هایش است؛ اینکه هر کاری را در دو ضرب کنی و وارد کنی. رفتم توی آشپزخانه. اینجا محل تلاقی بال شرقی و غربی ساختمان است. هوگ توی بال غربی نشسته. از بال غربی صدای تنفس همزمان ۲۰ کارمند می‌آمد. از بال شرقی صدای تنفس ۲۳ کارمند می‌آمد. دو نفر توی اتاق فتوکپی خش‌خش می‌کردند. کتری را زدم و از پنجره به ساختمان روبرویی نگاه کردم. هوا کم کم تاریک می‌شد. طبقه چهارم ساختمان روبرویی سه مرد جوان ایستاده‌اند و لیوان‌های کوچکی دست‌شان است. بهشان خیره شده‌ام. یکی‌شان مرا می‌بیند و به دو دوست دیگرش نشان می‌دهد. هر سه تایشان برمی‌گردند به سمتم و بهم دست تکان می‌دهند. بعد از کمی مکث، آرام بهشان دست تکان می‌دهم. روی‌شان را برمی‌گردانند و صحبت‌شان را ادامه می‌دهند. صدای تق کتری می‌آید. آب جوش آمده. باید برگردم پشت میزم. ۵۵ دقیقه مانده به پنج.

Advertisements

16 Responses to “آشپزخانه”


  1. 1 نیکیتا نوامبر 10, 2012 در 3:19 ب.ظ.

    با اینکه دو دو پست قبلی ات خیلی از هم خوشمان نیامد، باید بگم که هنوز خیلی خوشحال میشم وقتی می بینم وبلاگت آپ شده:)

    • 2 KHERS نوامبر 10, 2012 در 11:18 ب.ظ.

      لطف داری :)
      راستی، شما چند نفرین؟ چون میگین «خوشمان نیامد» احساس کردم بیشتر از یک نفر هستین؟ احساسم درسته؟

      • 3 نیکیتا نوامبر 11, 2012 در 3:50 ق.ظ.

        نه درست نیست:) منظورم خودم و شما بود. فکر کنم سر کامنت قبلی ناراحت شده بودی. من قصد توهین نداشتم. فقط به نظرم سر اون موضوع تحلیلت خیلی از موضع بالا بود

      • 4 KHERS نوامبر 11, 2012 در 8:47 ق.ظ.

        نه بابا ناراحتی چیه، توهین کدومه؟ خیلیا دوست ندارن خب. اتفاقن عمده‌شون هم اعلام می‌کنن که دوست ندارن.
        ولی، بازم بیشتر گیجم کردی؛ منظورت از «خوشمان نیامد» خودت و من بودیم؟ ینی من و شما با هم خوشمون نیومد؟

      • 5 نیکیتا نوامبر 11, 2012 در 1:28 ب.ظ.

        منظورم من و شما «از هم» بود:) خوشحالم که حس بدی ایجاد نشده

  2. 6 ناردونه نوامبر 10, 2012 در 7:31 ب.ظ.

    فکر کنم برای صدای تنفس کارمندا اشتبا به جای بال شرقی دوباره گفتی بال غربی!

  3. 9 خشی نوامبر 10, 2012 در 8:46 ب.ظ.

    من هم بعضی موقع ها عقده دکتر شدن دارم. ولی این آرزو رو به گور خواهم برد.

  4. 11 parande نوامبر 10, 2012 در 9:09 ب.ظ.

    آخه سرمایه داری چه کیری به تو زده که همش دنبال اینی بکنی توی کون این شرکت ِ ؟

  5. 13 ساحل نوامبر 11, 2012 در 2:28 ق.ظ.

    این که میگی 55 دقیقه مونده بود رو دقیقا می فهمم چی میگی. من از 12 به بعد دیگه ثانیه ها رو میشمرم تا 4 بشه. نمی دونم چرا ایران اینجوری نبود!

  6. 14 نرگس نوامبر 11, 2012 در 5:40 ب.ظ.

    هِی وایِ من… خیلی خوووب بووود خیلی. همذات پنداری در حدِ لالیگا

  7. 15 آناهیوتا نوامبر 12, 2012 در 1:31 ب.ظ.

    باشه ی فارسی خیلی کاررااندازه….حتی «آره» بیشتر

  8. 16 ناشناس نوامبر 16, 2012 در 3:22 ب.ظ.

    khers آخه چراااا
    یعنی اون همکارات چه گناه یکیردن که نمیتونن باهات ارتباط برقرار کنن من خودم تو موقعیت همکارات لودم میخواستم با یکی سر صحبت رو باز کنم تمام مدت با سر جوابمو میداد اگه بدونی چه حس بدی به آدم میده حس این که طرفت حتی دوست نداره زبونش رو یه تکونی بده


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,024 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: