I’m an animal, trapped in your hot car*

ما کلن دو ماه با هم زندگی کردیم. روزی که داشتم از آن خانه‌ی چهارخوابه اسباب‌کشی می‌کردم رفتم دم در اتاقِ ناو و با هم دست دادیم. یادم نمی‌آید چیز خاصی به هم گفته باشیم، تنها تصویری که مانده این است که من انبوهی از موهای فرفری بهم ریخته داشتم و خودم را لای شال‌گردن طولانیم پیچیده بودم و ناو هم کله‌اش مثل همیشه کچل بود و احتمالن منتظر بود زودتر بروم و برود سراغ اینترنتش. کله‌اش هم کمی برق می‌زد چون فکر می‌کنم چند دقیقه قبلش روغن مخصوص کچلان را به سرش زده بود تا جوش نزند. خود کچل‌ها فکر می‌کنند با زدن این روغن شبیه بروس ویلیس می‌شوند ولی به نظر من با زدن این روغن صرفن حماقت‌شان بیشتر توی چشم می‌خورد و کلن براق‌تر به نظر می‌رسند. مقوله‌ی مو از آن مقوله‌هایی است که باید دست طبیعت را درش باز گذاشت. من هم موهای آ‌شغالی دارم اما می‌دانم بی‌فایده است بخواهم با ژنهایی که نسل اندر نسل کله‌ی اجدادم را فر کرده‌اند مقابله کنم. کچلها هنوز این را نفهمیده‌اند که در مبارزه با ژن حتی قبل از شروع نبرد محکوم به شکست هستی.

ناو  با شُرت و عرق‌گیر سفید به چارچوب در اتاقش تکیه داده بود. چند لحظه بین‌مان سکوت شد. از این سکوتها متنفرم و برای فرار از این سکوتها در موقعیت‌های مختلف حرف‌های احمقانه‌ی بی‌شماری زده‌ام که بعدن هم جریمه‌اش را داده‌ام. جریمه‌اش را سنگین داده‌ام. در آن روز زمستانی خاص صرفن برای شکستن سکوت به ناو گفتم شماره تلفنش را بدهد تا «در تماس» باشیم. موقع وارد کردن اسمش توی موبایل تازه متوجه شدم چه اسم مسخره‌ای دارد. واضح بود که اسمش چیز دیگریست و چون زبان آنگلوساکسون‌ها درست نمی‌چرخد و چون گشادی خاصی همیشه برشان مستولی است اسمش را بالاجبار به «ناو» خلاصه کرده. آدمها –چه آنگلوساکسون و چه مابقی گونه‌های پست‌تر- تمایل عجیبی به خلاصه کردن اسم من هم دارند. ولی در تمام دوران زندگیم با چنگ و دندان با این پدیده مبارزه کرده‌ام. بعضی وقتها فکر می‌کنم به خاطر خالی بودن بیش از اندازه‌ی زندگیست که هدف شماره‌ی یک آدم می‌شود زورچپان کردن نام کاملش به همه‌ی آدمها. وگرنه چه فرقی دارد که مرا افراسیاب یا افرا صدا بزنند؟ بعد فکر می‌کنم هدف دومم در زندگی -مبارزه با نخبه‌گرایی- هدف والاتری است و شاید آنقدرها هم زندگیم خالی نباشد. البته که همه‌ی این اهداف جدید هستند. قدیم‌ترها تنها هدفم حفظ عقاید و ایده‌آل‌هایم بود، چون فکر می‌کردم چیزهای منحصربفردی هستند. اما ماحصل آن هدف‌گرایی و ایده‌آل‌گرایی شده یک فقره طلاق و یک جفت دوقلوی حرامزاده در کشوری غریب که ول‌شان کرده‌ام پیش مادرشان. این روزها می دانم که یک موجود تولید انبوه هستم؛ خودم و عقایدم و همه چیزم. برای همین فعلن ترجیح می‌دهم عقیده و ایده‌آلی نداشته باشم.

*

طبعن به ناو زنگ نزدم چون نیازی به معاشرت باهاش احساس نمی‌کردم. اگر اسم عادی‌تری داشت احتمالن اسمش را هم فراموش کرده بودم. در «شرایط فعلی» تقریبن هر معاشرتی که موتور محرکش بار جنسی نباشد برایم بی‌معنی است. معنیش این نیست که هر معاشرتی الزامن باید به تختخواب بینجامد، معنیش حقیقت ساده‌تری است مبنی بر اینکه دلیل و انگیزه‌ای برای حرف زدن با مردها ندارم. خیلی ساده، جذبم نمی‌کنند. تمایلی به بحث راجع به سیاست و ورزش و مسائل فرهنگی یا غیرفرهنگی ندارم. محتویات مکالمه نیست که آزارم می‌دهد بلکه بی‌هدفیش است. وقتی تنش جنسی -حتی خیلی کمرنگ- توی محیط جریان داشته باشد دیگر مکالمه و حرف زدن از حالت وظیفه‌گونه‌اش خارج می‌شود و صرفن به یک ابزار تبدیل می‌شود. با توجه به اینکه فرق ما انسان‌ها با حیوانات قابلیت استفاده از ابزار است، به نظرم حرف زدن صرفن برای گذران وقت و یا گشایش خلق و خو کاری حیوانی است، اما حرف زدن و مکالمه‌ای که بر پس‌زمینه‌ی بار جنسی برقرار است به شدت هیجان‌انگیز است، استفاده‌ای ابزاری از کاری ذاتن لوس و حوصله‌سربر است. این نوع حرف زدن شایسته‌ی نام انسان است، وگرنه دلفین‌ها و شامپانزه‌ها هم با هم حرف می‌زنند و حضرت سلیمان هم با همه‌ی حیوانات حرف می‌زد، خب که چه؟ جدای از این، مکالمه‌ی بدون پس‌زمینه‌ی بارجنسی الزامن به کار کثافتی تبدیل می‌شود. مثالش بحث‌های من و کلاغ است که حین آنها کلاغ یا آلت تناسلی‌اش را صدادار می‌خاراند و یا مشغول فروکردن نوک بالش در دماغش است.

*

تقریبن یک سال از آن خداحافظی بی‌هیجان‌مان با ناو گذشته بود. وقت نهار بود و داشتم می‌رفتم کتابخانه تا کتاب نقاشی‌های بیمارگونه یک سری نقاش اتریشی را ورق بزنم. باد و باران چترهای بیشتر مردم را پاره کرده بود. چتر من زورهای آخرش را می‌زد و پنج متر یک‌بار کُلهم برعکس می‌شد. کمانه کردن قاب چتر در اثر باد و تکرار متناوبش مرا به آدم متشنجی تبدیل می‌کند. مشکل خیسی و سرما نیست. مشکلم این است که یادم می‌افتد کارخانجات چترسازی چقدر از ساختن این چترهای زپرتی پول به جیب می‌زنند. برایم باور کردنی نیست که با اینهمه پیشرفت تکنولوژی چرا چتر ضد باد هنوز راهی بازار نشده و هر طوفان سهمگینی باعث می‌شود کمی دیگر از پول‌های زحمت‌کشیده‌ام را به حلقوم کارخانجات چترسازی بریزم. این پنجمین چتری بود که امسال خریده بودم و فکر کنم تا پُکیدن کاملش پنج دقیقه فاصله داشتم. کنار برجی دراز ایستادم و به چتر کمانه کرده‌ام خیره شدم.

«هی، بادی، لانگ تایم نو سی.» جنس صدا و ادبیاتش جوری بود که می‌دانستم متعلق به آدمی است که احتمالن دوست ندارم ببینمش. حتمن همینطور است. ساز و کار دنیا اینگونه است که آدمهایی که علاقمند به معاشرت باهاشان هستم مرا نمی‌بینند. آدم‌هایی که دوست‌شان دارم، مثلن یکی از این زن کارمندهای شهر، از اینها که مینی‌ژوپهای خاکستری تنگ پوشیده‌اند، از اینهایی که دیدن قوس ساق‌های پایشان از پشت سر باعث افسردگیم می‌شود، از اینهایی که باد و بوران روی‌شان اثری ندارد و در همان حالی که طوفان ما و چترهای کج‌مان را بلند می‌کند و توی جوب آب و سطل زباله می‌اندازد، اینها خرمن موهای طلایی‌شان را که فقط کمی پریشان شده  خیلی آرام با ناخن‌های مانیکور کرده مرتب می‌کنند، از اینهایی که ارزش دارد آدم هدف و مسیر زندگیش را عوض کند و مابقی عمر در کنارشان براند، از اینهایی که ارزش دارد پیش از موعد به ارث و میراث بزنی و زمینِ بایرِ بُرازجان را به نام‌شان کنی، از اینها که راه نمی‌روند بلکه «موج» بر می‌دارند، از اینها، این گونه‌ها هیچ وقت به آدم نمی‌گویند «لانگ تایم نو سی».

خیلی واضح است چرا؛ چون اصولن آنها هیچوقت ماها را ندیده‌اند و درست است که شهرداری پیاده‌روهای مشترکی برای «ما» و «آنها» تعبیه کرده و درست است که ما از کنار هم رد می‌شویم اما آنها ما را نمی‌بینند. ما آنها را می‌بینیم؛ آنها وقتی از توی پیاده‌رو رد می‌شوند کیفیت هوای منطقه عوض می‌شود و ما هم پی‌شان بو می‌کشیم و همان بو برای رنگ دادن به زندگی حاکستری‌مان کافی است. ما آنها را هم توی بیداری و هم توی خواب می‌بینیم اما آنها چون ما را ندیده‌اند دلیلی ندارد که از کم‌پیدا بودنمان ابراز تعجب بکنند. حتی اگر بخواهند نظری در مورد ما بدهند احتمالن این است که «هوووم، چه جالب، گونه‌ی شما هم امکان زیست دارد».

دقیقن به خاطر همین بی‌توجهی این گونه‌ها به امثال ما است که خواننده‌های زیادی روی موضوع مانوور داده‌اند:
ریدیوهد می‌خواند «من یک حیوانم / توی ماشین داغت اسیر شده‌ام / من یک حشره‌ام / تلاش می‌کنم از شب بیرون بیایم» و انگار در این لحظات بیشتر از هر وقتی چشم چپ تام یورک فلج است.
سوانز می‌گوید «بهت پول می‌دهم / تو برتری / من وجود ندارم / تو مرا کنترل می‌کنی / مالکم باش».
گروه «زیرزمین مخملین» به ماورا الطبیعه چنگ می‌زند و با ناامیدی چند ده بار تکرار می‌کند: «ببین چطور راه می‌رود / او یک زن افسونگر است».
یا مثلن دیوید بویی هر چه دارد و ندارد را در طبق اخلاص می‌گذارد و عرضه می‌کند:‌ «برای تو،  فاحشه‌ی رقصان می‌شوم».
به نحو عجیبی تمامی این خوانندگان (غیر از بویی) قیافه‌ای ندارند و اگر احیانن توی تره‌بار قزل‌قلعه ببینیم‌شان ممکن است با راننده زامیادی که آن گوشه-موشه‌ها چُرت می‌زند اشتباه بگیریم‌شان. در هر حال خامه‌ی حرف همه‌شان استیصال است. استیصالی که در نهایت به رد دادن مخ و فلج شدن چشم چپ می‌انجامد.

من که توانایی آهنگ ساختن ندارم. تنها برگ سبز عشقم برای آن زن مواج، برای آن بیسکوییت ویتانایی که هیچوقت نگاهم نخواهد کرد، همان زمینِ سند-مشکوک بُرازجان است. آنهم که تازه بین یک فوج خواهر و برادر تنی و ناتنی قرار است قسمت شود.

*

ناو روبرویم ایستاده بود، با همان هیکل توپرش که یادگار چند سال نگهبانی دم در کلاب است. کنار همان برج دراز وانمود کردم که از دیدنش خوشحال شده‌ام و بعد به بخت‌برگشتگی خودم فکر کردم.

باورم نمی‌شد؛ ناو ازم طلبکار بود که چرا بهش زنگ نزده‌ام. این دقیقن الگوی رفتاری آدم‌های زرنگ است. چقدر تکراری. فکر می‌کنند دست پیش را بگیرند که پس نیفتند؛ توی مسابقه‌ی رفاقت و مرام‌بازی خودشان را مظلوم نشان بدهند. اینها شکست ناپذیرند، چون تمام عمرشان آمادگی گرفتن دست پیش را دارند، تمام عمرشان پس نمی‌افتند، تمام عمرشان در مسابقه‌ای انتزاعی زرنگ بودن و کم نیاوردن سپری می‌شود، به نوعی زندگی‌شان حول رقابت در مسابقات مختلفی می‌گردد که ته تهش این مسابقات ویرایش‌های مختلفی از مسابقه‌ی قدیمی اندازه‌گیری ضخامت آلت است که بین مردان رواج دارد؛ کی بهتر است؟ کی زرنگ‌تر است؟ اینها هر روز توی همان مسابقه هستند و هیچوقت شکست نمی‌خورند. اینها همیشه توی  صورتت تف می‌کنند که بهشان زنگ نز‌ده‌ای، انگار که خودشان از معلولیت به‌خصوصی رنج می‌برند و توانایی تلفن زدن ندارند. این در صورتی است که امروزه مردم آفریقا که آب آشامیدنی و حتی آب برای گرفتن طهارت ندارند دسترسی به موبایل دارند. با اینحال حرامزاده‌ای مثل ناو پیدا می‌شود که از تماس نگرفتن من یک جورهایی شاکی است. روزی همه‌ی این طلبکارها را به صف می‌کنم و تیرباران‌شان می‌کنم. مهم نیست حتی اگر دلیل مرگ ناگهانی‌شان را نفهمند.

هنوز باران می‌آمد. قول «مردانه» دادیم که همدیگر را ببینیم. دو هفته بعد رفتیم و با هم همبرگر خوردیم. جفت‌مان می‌دانستیم برنامه ذاتن اشتباه است و دلیلی برای دیدار وجود ندارد. ناو یک دوبل‌برگر خورد. اول کمی مشکوک بود که تکی بگیرد یا دوبل. آخرین آدمی که یادم است همبرگر دوبل می‌خورد شوهرعمه‌ام بود که با افتتاح رستوران مک‌ماشالله در پاسدارن خودش را با دوبل‌برگر پاره کرد. هر دفعه هم که ما را می‌دید دو دستش را دور یک همبرگر خیالی می‌گرفت و می‌گفت «مک‌ماشالله بهترین همبرگرای تهرانو می‌زنه، تازه دوبلم هست، کاهو و گوجه‌ش هم تازه‌س همیشه». ناو شروع کرده بود درباره سفر یک‌ماهه‌اش به تایلند حرف بزند، از اینکه تنها هشت ساعت بعد از فرود هواپیمایش اولین اورجی‌اش را داشته. هیجانی شده بود. بطری سس را اینقدر محکم فشار داد که کمی سس روی پیراهن راه‌راه سفید-صورتی‌اش پاشید. سرش را انداخته بود پایین تا لکه‌های قرمز را پیدا کند. روی پیراهنش دستمال می‌کشید و زیر لب فحش می‌داد. کله‌اش کچل‌تر و براق‌تر از همیشه بود. نورپردازی رستوران جوری بود که انگار کله‌ی خم شده ناو به کانون تمام پرتوهای نور تبدیل شده بود. همه پرتوها مستقیم به سمت صورتم حمله کرده بودند. داشتم کور می‌شدم. به نظرم رسید روی صندلی اشتباهی نشسته‌ام. به نظرم رسید اینجا جای شوهر‌عمه‌ام است.

*ریدیوهد

Advertisements

26 Responses to “I’m an animal, trapped in your hot car*”


  1. 1 شبانه روز نوامبر 6, 2012 در 11:53 ب.ظ.

    تو دست مرهوم پروست رو از روده درازی بستی!!!

  2. 2 drprincess نوامبر 7, 2012 در 12:02 ق.ظ.

    دوقلو ها جدی بود خرس؟

  3. 5 مومو نوامبر 7, 2012 در 6:23 ق.ظ.

    Words are a sawed off shotgun.

  4. 6 رویا نوامبر 7, 2012 در 7:48 ق.ظ.

    ها ها! اون ها تو رو نمی بینن! اگه قرار بود ببیننت که اینقدر برات مهم نبودن! می شدن یکی مثل همون ناو حالا یه کم خوشگل تر.

    دوقلوهات که چرت بود! شرط می بندی؟ ولی خداییش خطرناکی ها! داشتم فکر می کردم اگر مسیرم به اون طرف ها خورد بیام ببینمت دیدم اصلا» نمی تونی به جر سکس به چیز دیگه ای فکر کنی پس بی خیال شدم.

  5. 7 marti6n نوامبر 7, 2012 در 8:47 ق.ظ.

    لعنت به تو، فوق العاده بود!

  6. 8 فرفری نوامبر 7, 2012 در 8:49 ق.ظ.

    آخیش! مرسی نوشتی…معتاد خرس شدم رفته …

  7. 9 Niki نوامبر 7, 2012 در 11:30 ق.ظ.

    fekr mikoni betoni bejae blond ba brunette kenar biyai? man vaghean be on teke zamine borazjan alaghemand shodam harchand nemidonam borazjan koja hast ama pedash mikonam

  8. 10 نرگس نوامبر 7, 2012 در 11:57 ق.ظ.

    ایول بالاخره بعدد از مدتها یه نوشته که شبیه خودِ خرسه

  9. 11 ناشناس نوامبر 7, 2012 در 3:09 ب.ظ.

    pishnahad mikonam in commentaro khosousi kon kollan. injur khanande haa ba didane comment haye balayi monsaref nemishan az nazar dadan

  10. 12 Zara نوامبر 7, 2012 در 5:28 ب.ظ.

    Khers jaaan, khoshet miad az comment hai ajib gharib gereftan ha;)! in kalame dogholoo bishatrin comment in neveshte ro khahad gereft. hala miam sar mizanma bebninam to commentha che khabari mishe.

    Man mariz va bi karam dige:D

  11. 13 trity نوامبر 7, 2012 در 10:02 ب.ظ.

    ‌خرس جان از همه قسمتهای نوشتت لذت بردم جز پایانش، نوشته به این خوبی‌ را با برق کله کچل تمام کردن ظلم است به خواننده به خدا (و چون خدا وجود ندارد این کامنت قابل صرف نظر است)

  12. 14 Alex نوامبر 7, 2012 در 10:25 ب.ظ.

    متاسفم كه هميشه اسمت رو نصفه گفتم، اما متاسفانه بازم همين طورى «خِر» صدات خواهم زد.
    تئورى «خامه ى حرف همه شان استيصال است» رو هم خيلى قبول دارم. حتا شايد يه موقعى خودم مطرحش كردم، ولى تو از كجا بدونى؟
    دوقلوها هم حالشون خوبه.

  13. 15 یه آقاهه نوامبر 7, 2012 در 10:47 ب.ظ.

    ایرادی وارد نیست؟؟ اسم آدمایی که دوسشون دارم و خلاصه میکنم چون باید در طول روز وشب بارها صداشون کنم حتی تو مغزم باهاشون حرف بزنم و تازه سعی کنم یادم نره کیارو دوست دارم حافظه ام ضعیفه حتی حسی

  14. 16 hiddenzan نوامبر 8, 2012 در 12:58 ق.ظ.

    یا خدا! اگه قرار بود متن به این طولانی‌‌ای بخونم، کتاب میخوندم نه وبلاگ!

  15. 17 ناشناس نوامبر 8, 2012 در 2:32 ق.ظ.

    منظور از دوقلو ها چیز دیگری بود! گفتم برای خواننده های دوزاری کجت.

  16. 19 koooootah نوامبر 9, 2012 در 9:06 ق.ظ.

    خرس
    آدم استرس میگیره
    وقتی که واقعن یا منتظر نیستی
    یا میخای یه کاری بکنی که منتظرش بودی
    فرقی نمیکنه
    به هر حال
    دقیقن همون موقع ها
    یه عن پیداش میشه
    یه عن با یه عالمه مسولیت که میندازه به دوش تو
    واقعن استرس میگیره
    واقعن اسهال میگیره
    واقعن احساس میکنه زمان که تا حالا اصلن اهمیت نداشت چقدر مهم بوده
    خرس
    آدم استرس میگیره

  17. 20 مریم مقدس نوامبر 10, 2012 در 11:05 ب.ظ.

    گه ها، اگه درازه نخونین. مگه مجبورین؟ اینجا اینجوریه، برین یه جا که کوتاست. اصلا حال استفراغ بهم دست میده که یکی بیاد ببینه خرس یه چیزی نوشته بعد بگه چرا درازه؟

  18. 21 م نوامبر 13, 2012 در 7:12 ق.ظ.

    چتر ضد بار هزار ساله اختراع شده. تو همین مملکت پوکیده خودمون هم حتا هس به قیمت سه هزار و پونصد تومن ناقابل. از اون وری خم می‌شه ولی هیچیش نمی‌شه.

  19. 23 صابر نوامبر 17, 2012 در 3:45 ب.ظ.

    جزو بهترین پستای چند ماهه اخیر بود. از اون پستای خرسی محض که واقعا دوست نداشتم تموم بشه شامم رو با لذت به همراه خوندن پستت خوردم میشه از پست هات به عنوان اشتهاآور استفاده کرد مخصوصا اونجایی که گفتی دلیلی واسه صحبت کردن با مردا نداری فوق العاده بود مرسی

  20. 24 میم ژانویه 17, 2013 در 10:59 ب.ظ.

    دوست داشتم برات یه بلیط کنسرت لو رید بگیرم.

  21. 26 حنا سپتامبر 12, 2017 در 7:17 ب.ظ.

    منم اصالتا از همون جا میام….
    جالبه ..
    میترسم آخر سر پسر عمو از آب دربیایم!
    هرچند توی پسر عموهای من هیچ آدم سر به تن بیارزای وجود نداره!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • RT @i_entry: کاش مثل قدیم دوباره خرس حمله کنه به تایملاین. 1 day ago
  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 5 days ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 6 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 6 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 1 week ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,955 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: