مصاحبه‌ی خرس و خبرنگار

خبرنگار: سلام آقای خرس، خیلی ممنون از اینکه به ما وقت مصاحبه دادید. برای دوستدارانتان بگویید قبل از اینکه ما بیاییم مشغول چه کاری بودید؟

خرس: صندلیم را کنار اجاق گذاشته بودم و داشتم سالاد کاهوی پر سرکه‌ام را می‌خوردم.

خبرنگار: از چه نوع سرکه‌ای استفاده می‌کنید؟

خرس: معمولاً چند قطره سرکه بالزامیک می‌ریزم و بعد هم چند شُره سرکه سیب اضافه می‌کنم.

خبرنگار: دلیل خاصی برای این ترکیب دارید؟

بلی، سرکه بالزامیک را مزه مزه می‌کنم و سرکه سیب هم حالت «اومف، چقدر خوشمزه، چقدر ارگاسمیک، اوه چقدر من طعم و مزه می‌فهمم» بهم می‌دهد.

چرا توی خانه سر تا پا خاکستری می‌پوشید؟

چون شبیه فیل می‌شوم.

چه اصراری به شباهت با فیل دارید؟ حتی اگر علاقمند تبدیل شدن به یکی از حیوانات باشید منطقی‌تر است که قهوه‌ای بپوشید و شبیه خرس بشوید، نه!؟

نه.

خبرنگار: چرا اسمتان خرس است؟

خرس: هنوز راجع بهش فکر نکرده‌ام. احتمالاً چون پشمالو هستند و ما دوست داریم شبها آنها را بغل کنیم.

خبرنگار: چرا پاسخهای گنگ می‌دهید؟ آیا اصرار دارید که خرسی عمیق به نظر بیایید؟

خرس: بلی، چون سر کار یواشکی مصاحبه آدمهای عمیق را می‌خوانم و آنها بدین صورت جواب خبرنگاران احمق را می‌دهند. البته شما احمق نیستید. چشمهای شما پُر از برق هوش هستند و همین الآن هم که این را شنیدید چشمانتان پُر از برق شادی شدند و همین الآن که فهمیدید مرکز توجهید مثل یک کودک فلسطینی از شرم و حیا سرخ شدید.

خبرنگار: مگر کسی با شما مصاحبه می‌کند؟

خرس: آره دیگه، شما. نه؟

خبرنگار: چه کودن هستید.

[هر دو به کابینت بالایی محتوی چاقوهای تیز نگاه می‌کنند.]

خبرنگار: بگذریم. چرا برای خانه‌تان اینترنت نمی‌گیرید؟

خرس: چون اینترنت مبتذل است، مغز آدم را تباه می‌کند و مانع خلاقیت می‌شود.

پس چرا توی کافه‌ها روی لپ‌تاپتان قوز می‌کنید و با یک لیوان قهوه ساعتها از اینترنت مجانی سواستفاده می‌کنید؟

چون من یک معتاد اینترنتم. مثل علی سنتوری.

در خانه به غیر از خودارضایی چه کارهایی انجام می‌دهید؟

غسل جنابت، نماز و خواب.

کی ناخنهای بلند و مهوع دست راستتان را کوتاه می‌کنید؟ شما که گیتار نمی‌زنید.

وقتی این خارش خانمانسوز برطرف شود.

زن را به عنوان ابژه می‌بینید یا سوبژه؟

به عنوان نیمه خالی تخت.

خبرنگار: چرا اصرار دارید چمدانتان با دهانی باز وسط هال باشد؟

خرس: چون صاحبخانه دیوث به میزان لازم کُمد تعبیه نکرده.

دلیل به خصوصی دارد که پوستر عظیمی از جیمز دین بالای تختخوابتان است؟

خیر. صاحبخانه‌ام علاقه به‌خصوصی به جیمز دارد.

پست‌ترین موجودات دنیا؟

صاحبخانه و رییس شرکت.

ملوس‌ترین موجودات دنیا؟

فیل و خرس.

دوست داشتنی‌ترین موجود دنیا؟

پایاکوفسکی.

آیا منظورتان مایاکوفسکی شاعر روس است؟

نه منظورم پدرم است. اوهو اوهو اوهو. فین فین فین.

اگر زمان به عقب برگردد چکار می‌کنید؟

انگشتم را روی صفحه نگه می‌دارم تا عقربه‌ها جلوتر نروند.

پوزیشن مورد علاقه؟

هلیکوپتری.

اسلحه مورد علاقه؟

شمشیر تیز.

معصوم مورد علاقه؟

امام باقر.

چرا؟

چون اهل کتابت بود.

خودکشی مورد علاقه؟

حلق‌آویز با عمامه مشکی.

ماشین مورد علاقه؟

آلفارومئو گوجه‌ای.

خبرنگار: از وبلاگها بگویید.

خرس: از ۹۰ درصدشان متنفرم. معمولاً اسمشان را که می‌خوانم چشمانم تیر می‌کشد. وقتی از دوست‌پسر/دختر/همسر/بچه‌شان می‌نویسند تگری می‌زنم. وقتی از نظرات‌شان می نویسند کور می‌شوم. احساسی که می‌نویسند مهوع است. آقای بانمک، مادمازل نازمولک. از محافظه‌کاریشان، از تقلید کردن‌شان، از ادبیات‌شان، از دغدغه‌هایشان، از عقده‌هایشان، از سر تا پایشان متنفرم. وقتهایی که حالم بد است توی توالت شرکت یکی از اینها را می‌خوانم و آنقدر خنده هیستریک می‌کنم که یواش یواش حالم خوب می‌شود. ۵ درصدشان خوبند. ۵ درصد بقیه عالی‌اند.

خبرنگار: هممم. آقای خرس! شنیدن این حجم عقده از شما بعید است…

لطف دارین.

از چه کسانی می‌ترسید؟

برایان و پیتر.

از چه می‌ترسید؟

از اینکه بفهمند روزی دو ساعت مفید کار می‌کنم.

آیا ترستان گاهی به آرزویتان هم تبدیل می‌شود؟

بلی.

چرا پیش روانشناس نمی‌روید؟

به پیامبرها و روانشناسها عقیده ندارم.

چپی هستید یا راستی؟

چپی، ولی باور ندارم. به تنها چیزی که باور دارم پلشتی بی حد و حساب آدمهاست.

بعد از فروپاشی وایت استرایپس موسیقی به کجا می‌رود؟

به جایی نمی‌رود، چون بعد از آن تمام شد.

صبحها اولین کارتان بعد از بیداری چیست؟

موکول کردن زنگ ساعت به پنچ دقیقه بعد.

دومین کارتان؟

موکول کردن زنگ ساعت به پنچ دقیقه بعد.

سومین کارتان؟

موکول کردن زنگ ساعت به نیم ساعت بعد.

خبرنگار: در نهایت چه عاملی شما را از تخت بیرون می‌کشد؟

دو عامل.

می‌توانید نام ببرید؟

بله. رییس‌هایم. برایان. و پیتر.

برایان یا پیتر؟

برایان و پیتر.

نیمرو یا همی؟

معمولاً نیمرو، گاهی هم همی.

مکه یا مسجد النبی؟

مسجد النبی.

بلوند و توپر یا سبزه و قلمی؟

برو عمه‌ات را مسخره کن.

خبرنگار: حکم یا رامی؟ کوفته یا شامی؟ کامبیز یا کامی؟ ننه یا مامی؟

خرس: هااا. الآن منظورت را متوجه شدم. هه‌هه.

خبرنگار: آقای خرس! خیلی ممنون از اینکه وقتتان را در اختیار ما و خواننده‌هایمان گذاشتید. ممنون!

خرس: خواهش می‌کنم. من وقت زیاد دارم. دور و برا بودین سر بزنین. به خواننده‌هاتون هم بگین دور و برا بودن سر بزنن.

Advertisements

35 Responses to “مصاحبه‌ی خرس و خبرنگار”


  1. 1 نیکیتا اکتبر 23, 2012 در 6:13 ب.ظ.

    برا چی می خونی اگه اینقدر حالت رو بهم می زنن؟ کلاس روشنفکری جدیده؟

    • 2 KHERS اکتبر 23, 2012 در 6:18 ب.ظ.

      جواب هر سوالی که نمیدونی لزومن «کلاس روشنفکری» نیست.
      دوست دارم بخونم و دوست دارم حالم بهم بخوره. دقیقن به همون دلیل که کامنتهای اینجا رو هم نمی‌بندم تا شما امکان داشته باشی بپرسی «کلاس روشنفکری جدیده؟»

  2. 3 hadi اکتبر 23, 2012 در 6:14 ب.ظ.

    چه عجب از این طرفا

  3. 4 مادموزل نازمولک:)) اکتبر 23, 2012 در 7:21 ب.ظ.

    وا خرس، با نظرت موافقم اما خودت هم که از زنت مینویسی، اونم زن سابق!

  4. 5 golmaryam اکتبر 23, 2012 در 8:15 ب.ظ.

    خود را در زمره پنج درصد خوب انگاشته و پشت چشم نازک کنان می روم. یاه یاه یاه
    خداییش نه که فکر کنی فقط اون قسمتش نظرمو جلب کردها. کلا خوب بود

  5. 7 Parisa اکتبر 23, 2012 در 10:07 ب.ظ.

    تازه اینجا را پیدا کردم. همهٔ آرشیوت را خوندم. می‌تونم بگم نفرت انگیز خوبه. فکرشو نمیکردم از وبلاگ یه نویسنده مرد خوشم بیاد. حتا رفتم پرس و جوع کردم نوشته‌های قبلی‌ را پیدا کنم اما ظاهراً از بین رفتند. خیلی‌ وقت بود از خوندن دیگه حال نمیکردم.

  6. 9 نسیم اکتبر 24, 2012 در 12:32 ق.ظ.

    خرس خاکستری هم هست که. چه خبرنگار کم هوشی: ) چه کامنت لوسی :)

  7. 10 samaneh اکتبر 24, 2012 در 6:24 ق.ظ.

    حالا شوما بیا متصور شو بنده مِخوام برسم به این نوع سِتِل دان شدن شوما!
    نِمِدانم این عقیده ها و عقده ها تا کوجِیِ وجود ما قراره رسوب و رسوخ کنه اما همیشه کعنهو سگ از پیر شدن با این عقیده ها و چه بسا دِوِلوپ شدنِ شان به وقت پیری مِترسم.

  8. 11 مهشید اکتبر 24, 2012 در 6:40 ق.ظ.

    نیمه خالی تخت!
    بسیار عالی

  9. 13 هانیکو اکتبر 24, 2012 در 9:46 ق.ظ.

    من واقعا خبرنگارم و واقعا هوس کردم باهات مصاحبه کنم یه مصاحبه عجیب و بعد واسه همه شیر اش کنم ….
    پایه ای ؟
    گندتون بزنه ایده هات تو نوشتن شاه بیت غزله ….

  10. 15 yousef اکتبر 24, 2012 در 10:27 ق.ظ.

    بعد ازگذشت مدتها از معروفیت ، این مصاحبه لازم بود ، ولی ناکافیه ، یکی دو تا دیگه حداقل لازمه …به مدیر برنامه ات بگو ترتیبش رو بده ؛ یکی با مجله های مخصوص زنان … یکی دیگه .. با یه مجله آکادمیک دانشگاهی .. آخریش هم به میل خودت …

  11. 16 hadi اکتبر 24, 2012 در 10:43 ق.ظ.

    یه سوال:
    اگه ممکن پوزیشن هلیکوپتری رو با رسم شکل توضیح بده لطفا?

  12. 17 وبلاگ بارباپاپا اکتبر 24, 2012 در 2:28 ب.ظ.

    خرسی اسم وبلاگ من بارباپاپا استش
    به نظرت وقتی اسم وبلاگم رو میبینی چشمت تیر میکشه؟نه فکر نکنم.
    در مورد بقیه نوشته ت در مورد وبلاگا فکر کنم من ممکنه بعضی وقتا احساس آقای بانمک داشته باشم پس متاسفانه میرم تو دسته 90 درصدیها البته بیشتر احساس زر زننده ای رو دارم که دوست داره زر بزنه به کسی هم ربط نداره و فکر کنم مثلا اسمش رو بشه گذاشت آقای خودخواه گه از خودراضی.خوب چیکار کنم اینم یه حالتیه دیگه.
    بعد یه سوالی خرسی جان راستی از اینکه تو رو خرسی صدا میکنم ناراحت نشو چون منکه بچه بودم یه آدمسی بود خیلی بوی خوبی داشت بهش میگفتیم آدامس خرسی،سوالم این بود چرا میان در کامنت دونی به آدم فحش میدن؟!این نشونه ی خوبیه؟به تو هم فحش میدن؟یا برای وبلاگ تو فحششون با کلاسه و در همین حد کامنت نیکیتا هست؟
    اگه خواستی به کامنتم جواب بدی که کلا خیلی کم همچین کاری رو میکنی و برا من که تا حالا رخ نداده بیا به قسمت نظرت درباره اینکه فحش میدن و چرا؟وآیا خوبه یا نه جواب بده.

  13. 18 parande اکتبر 24, 2012 در 3:23 ب.ظ.

    خودزنی رو شروع کردی؟ میخوای همین چند تا خواننده/وبلاگ نویس رو هم بپرونی؟
    جدا از شوخی (سطر فوق) خیلی عالی بود. حسابی خندیدم.

  14. 19 koooootah اکتبر 24, 2012 در 4:12 ب.ظ.

    من
    این
    پست
    رو
    می خرم
    شماره حساب بده
    می خرم
    تو فیسبوک میذارم
    توییت میکنم
    رسانه ای جدید میشم و پخشش میکنم
    عالی بود

  15. 20 خشی اکتبر 24, 2012 در 4:22 ب.ظ.

    سلام. عالی بود.

  16. 21 همون اکتبر 24, 2012 در 6:52 ب.ظ.

    چرا اینقدر آدمها گه اند؟
    نه واقعا!

  17. 22 ساحل غربی اکتبر 24, 2012 در 11:53 ب.ظ.

    ۵ درصد وبلاگ ها عالین؟ فکر کنم دلت سوخته یا تعارف کردی چون میدونی ۵ درصد چقدر زیاده؟ فقط وبلاگ تو و وبلاگ نسوان هستن که اونها هم تازه «گاهی» عالین.

  18. 24 مهدی اکتبر 25, 2012 در 6:31 ب.ظ.

    برادر نوشتن احساسی رقیق در مورد جا و مکان و موضوعی که هیچ ازش نمیدونی کاری نیست که مفتخر بود از بابتش و پخشش کرد. شما اینجا زندگی نکردی. مثل فیلم داگویله. در برخورد اول فکر میکنی چه انسانهای قانع و راضی و در صلح با طبیعتی اند ولی فقط وقتی «زندگی» روزانه کردی اینجا، هویت واقعی خودشونو در برخورد روزانه باهات رو میکنند و میبینی چقدر تنبل، پرتوقع، پر رو، نامرد و زیر آبزن (حتی بین خودشون) هستن و تو را داخل آدم (خوشان) حساب نمی کنن و در واقع در ابتدا دارنو تورو براورد میکنند و میخواهند مطمئن شوند گزندی به آنها نمیرسانی و بعد که از بی آزاری و لبخند تو مطمئن شدند، طبع واقعی خودشان را نشان میدهند که فقط دنبال مفت زندگی کردن و سؤاستفاده از دیگران (حتی بچه هایشان) به هر قیمتی هستن. اون آبی که گرم نیست در هتل یا استخر یا هرجای دیگه به این دلیله که سهمیه ی گازوئیل دولتی اش رو قاچاق میکنن و میفروشن و پول مفت میلیونی به دست می آورند، چیزی که زیاد دارند ولی درظاهر مثل گداها زندگی میکنند. درحالیکه وقتی کوچکترین بیماری ای برایشان پیش می آید، همان افرادی که فکر میکنی نان شب ندارند، گرانترین هزینه ها را بی هیچ زحمتی و خودانگیخته متقبل میشوند. در حال حاضر خبری از گروگانگیری نیست حتی اینجا در مرز که ما هستیم. فقط چون جرأتشو ندارن از وقتی که خودشون عبدالمالکشون رو فروختن و الا به اینها باشد پول قاچاق و گروگانگیری را به جیب میزنند و در وانت تویوتاهای کولر دار مدل 90 تا 2012 شان این طرف و آنطرف میروند و در خانه های ساده شان زندگی میکنند و بچه پشت بچه می آورند و زن پشت زن میگیرند. همان بچه های 10-12 ساله هم که انتظار داری شرایط تحصیل هم نداشته باشند، ساعت های زرقو برق دار طلایی بدست میبندند و در رستورانی که تو بعد از یک روز کاری (کاری که بعد از سالهای طولانی تحصیل و دانشگاه مجبور شدی برای سربازی به اینجا بیایی) نشسته ای و قرمه سبزی سفارش داده ای تا به یاد خورشت های خانگی مادرت بیوفتی، می آیند و در کمتر از برگ و جوجه و بختیاری و چامپ کباب سفارش نمی دهند. [ادامه]… برادر، دوست عزیز، هرچی.. از چیزی که نمیدونی ننویس و برداشت یک روزه ی خود رو از برخورد با این مردمون تعمیم نده. شما با آقای احمدی نژاد هم اگر فقط یک سفر یک روزه به بیرون شهر بروید و فرش پهن کنید و جوجه درست کنید و قلیان بکشید ممکن است در این معاشرت یک روزه ایشان را بسیار آدم خوشمشرب و باحال و کول تو بی ویتی بیابید ولی باز هم خواهش میکنم از آن تجربه ی یک روزه تان طوری ننویسید که انگار چیزی را دیده اید که بقیه ندیده اند. شما آنی را ندیده اید که آنهایی که کشیده اند از آن دیده اندش و میدانند ولی چیزی نمیگویند از آن چون کثیف، پلشت و حداقل هزار سال عقب مانده از فرهنگ است. از برخوردها با زنان و دخترانشان و خیلی چیزهای دیگر چیزی نگفتم. وظیفه ی من نیست. وبلاگ خوان هم نیستم. اینجا را هم به حسب تصادف دیدم. – موفق باشید

  19. 25 مهدی اکتبر 25, 2012 در 9:18 ب.ظ.

    من نمیدونسم بدون تأیید نویسنده، کامنتها دیده میشند، لطفن پاکشون کن

  20. 26 یزدان اکتبر 26, 2012 در 2:41 ب.ظ.

    مهدی:
    حاجی دلت پره وا، ریختی بیرون همرو!

  21. 27 خنگول اکتبر 27, 2012 در 9:46 ب.ظ.

    خرسی اگه دستم بهت میرسید …
    میدونی که …

  22. 28 persona اکتبر 30, 2012 در 9:53 ق.ظ.

    این طرفها کسی دستور تهیه ابگوشت خرس رو یادش هست؟

  23. 30 کیوان اکتبر 31, 2012 در 4:29 ب.ظ.

    مصاحبه لوریس چکناواران با voa رو دیدی؟
    باور کن هیچ ربطی به مصاحبه تو نداره، همینطوری بی ربط نوشتم. یعنی ربطش اینه که بعد از خوندن مصاحبه تو، «باز پخش» اون یکی مصاحبه رو دیدم.
    هیچی، همینطوری!
    دفعه پیش یه کامنت نوشتم یُخده تعریف کردیم ازت، «ناشناس» نزدیک بود خونم رو بریزه. یکی دیگه هم فهمید ما از بچگی دوست داشتیم قلنبه سلنبه حرف بزنیم و ادای آق معلما رو در بیاریم.
    این طور که من فهمیدم در وبلاگهایی مثه تو یا نسوان که کامنت گذاشتن آزاده، باید ندیم بادمجان بود نه صاحب وبلاگ. البته در تشبیه مناقشه (؟)‌ نیست = بلا نسبت همگی.

  24. 31 زخمی نوامبر 5, 2012 در 12:03 ب.ظ.

    راستش فقط دو تا پستت رو خوندم. به قول خواهرم حال آدم خوب میشه وقتی نوشته هاتو می خونه. آخه یه جور خیلی خوبی خلی. سیم آخر. از گونه های نادر.

  25. 32 ناشناس نوامبر 7, 2012 در 3:25 ق.ظ.

    تا حالا کسی بهت گفته «توخوبی» یا من افتخار دارم اولین نفر باشم پسرک متوهمم؟

  26. 33 محمد فوریه 1, 2013 در 12:40 ق.ظ.

    گهت رو بخور!

  27. 34 محمد فوریه 1, 2013 در 12:44 ق.ظ.

    ]قا میخواستم ببینیم کامنتها سانسور میشه یا نه .قصد جسارت نبود .خب حالا دیگه نخور!یا صبر کن باهم بخوریم!!!…..بحث مرغ و تخم مرغ نیست بحث محمد و خدیجه است…یادت می یاد! اینو نوشتم که بگم سلام خسته جان


  1. 1 لذت خوب « Parakandeh دنبالک در نوامبر 2, 2012 در 3:27 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 18 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: