Aberdeen

برای کار آمده‌ام اَبِردین.

از این‌همه سرماخوردگی خسته شده‌ام. فکر کنم تقریبن ماهی یک بار سرما می‌خورم و هربار هم نزدیک یک هفته اسیر می‌شوم. همیشه هم سرماخوردگی مقارن می‌شود با زمانی که سرم شلوغ است. وقتی سرم شلوغ می‌شود حالم کلن بد است چون احساس مفید بودن برای شرکت آزارم می‌دهد، و برعکس وقتی بیکار هستم احساس مطبوع «زالوی سیستم» را دارم، اما سرماخوردگی حین سرشلوغی کل این جهان‌بینی‌ام را بهم می‌ریزد: حالا کارمندی هستم که رسمن دارد از جانش برای شرکت مایه می‌گذارد، این دیگر غم‌انگیز است، این دیگر سوپرکارمند است.

*

وقتی سرم شلوغ است درست هم نمی‌توانم استراحت کنم و برای همین سرماخوردگی‌ام بدتر هم می‌شود. مثل همین الآن که امکان استراحت توی تختخوابم را ندارم. به جایش بعد از ظهری گوشه‌ی شهری غریب توی یک پاب نشسته‌ام و چُرت می‌زنم. هی خوابم می‌برد و کله‌ام به چپ یا راست می‌افتد و گاهی هم به روبرو. نگرانم که گارسن بیاید و بهم تذکر بدهد که نمی‌توانم اینجا بخوابم. پس من کجا بخوابم؟ جواب سوالات ساده را کسی به آدم نمی‌دهد، فقط بلد هستند که هی سوال کنند چیزی می‌خورم یا نه. نه، چیزی نمی‌خورم، آبجو خورده‌ام، غذا خورده‌ام و قهوه‌ام هم جلویم است و مرسی که سوال می‌کنی، کیفیت همه‌شان هم خوب بوده (و اگر هم خوب نبوده خودت بهتر می‌دانی که من باز لبخند می‌زنم و می‌گویم خوب بوده، چون من دوست‌دختر اصغر نیستم که همیشه توی غذاها مو پیدا می‌کرد و سر گارسن بدبخت جیغ می‌کشید، اَه چقدر متنفرم از هانیه و چقدر خوشحالم که توی آخرین دیدارمان پیتزایم را توی صورتش پرتاب کردم و صورتش سوخت و بعد هم برای همیشه از آن جمع فرار کردم). چیز دیگری هم نمی‌خواهم، غیر از این که مدام بالای سرم کشیک ندهی و سوالات احمقانه نپرسی؛ همه چیز بسته‌بندی شده و بهداشتی و یخ‌زده و بی‌مزه است و همه‌ی غذاها مزه‌ی همدیگر را می‌دهند، حتی خیارها مزه‌ی گوجه می‌دهند و گوشت و مرغ و ماهی دیگر فرق معناداری ندارند، همه‌شان به توده‌های پروتئینی تبدیل شده‌اند که توی بشقاب با لبخند به سمت آدم سُر می‌دهند، همه‌شان خوب هستند، همه چیز خوب است فقط از من سوال نپرس. همین، آهان، و اگر هم خوابم بُرد بیدارم نکن و مقررات غیرانسانی پاب‌ات را بهم یادآوری نکن. کما اینکه تو هم که صاحب اینجا نیستی، یک گارسن چاق هستی که صرفن با حقوق حداقلی خودت را مشغول کرده‌ای، ولی من نمی‌فهمم با این اوصاف تو چرا توی تیم من نیستی و توی تیم صاحب‌کارت هستی؟ به جای این‌همه کشیک دادن بالای سر من و تلاش برای فروختن بیشتر و استفاده بهینه از میزهای پاب باید بروی از آن پشتمُشت‌ها یک مُخده برای این کارمند خسته، برای این دوست و هم‌تیمی‌ مریضت بیاوری و بعد که از خواب بیدار شدم، بعد که این سرماخوردگی لعنتی کمی اوجش فرو نشست، بعد با هم بنشینیم و فکر کنیم چرا اشتباهی رفتی توی تیم کارفرما، توی تیم پَلشت‌ها، چرا به کارمندهای دون‌پایه گُل می‌زنی، در صورتی‌که می‌توانی بشینی کنار من، می‌توانی بنشینی کنار من، پیش‌بندت را باز کنی و کمی به ناله‌هایم گوش کنی و من بهت بگویم اصلن هم چاق نیستی و حتی اگر هم هستی خیلی بهت می‌آید.

*

گردنم از اینهمه چپ و راست افتادن درد گرفته و دوست داشتم توی تخت خودم بودم و می‌توانستم راحت بخوابم. گلویم هم درد می‌کند و به لرز هم افتاده‌ام. یک ورقه از این آبنبات‌های آنتی‌باکتریال خورده‌ام اما هیچ اثری ندارند، فقط می‌دانم زبانم سورمه‌ای شده و نفسم بوی الکل و نعنا و چرک گلو گرفته. فکر کنم این قهوه‌ی بدمزه هم گلویم را تحریک کرده و به سرفه افتاده‌ام. سرفه‌ی لعنتی. می‌دانم این پیرمردهای کچل که نشسته‌اند دارند بهم فحش می‌دهند، و نگرانند که مریض نشوند؛ و من نگرانم از اینکه نمی‌شود همه‌ی عمر آدم این‌همه به حواشی دقت بکند، اینهمه نگران باشد که هر پیرمرد چاقی دور و بر آدم چه فکر می‌کند، اما خب چاره‌ای هم نیست و بهتر است به سرفه‌ام ادامه بدهم، شاید زودتر رد شود و حداقل نگاه‌شان پشتم را سوراخم نکند.

*

الآن توی نقشه‌ی موبایلم دیدم این بغل یک پارک است. شاید بروم آنجا و یک کمی توی چمنها دراز بکشم. البته می‌ترسم سردم بشود. آفتاب کم‌جانی توی آسمان است اما از همین پشت شیشه معلوم است که هوا سرد است، معلوم است که چمن‌ها نامرد هستند و دو تا غلت که بزنم پشتم چاییده و بعد باید با کمردرد هم سر بکنم. ماموریت، سرفه، گلودرد، سردرد، ویروس، گارسن‌های احمق، پیرمردهای چاق و طلبکار، و چاشنی همه‌ی اینها پَک و پهلوی چاییده. نه، می‌مانم همین‌جا لای همین اوباش بیکار که وسط روز اسب‌سواری نگاه می‌کنند و چُرت می‌زنم و گاهی سرفه می‌کنم. باید همین گوشه‌ی پاب چُرت بزنم و به ضرب این قهوه‌ای که مزه‌ای آب ظرفشویی ولرم می‌دهد خودم را نیمه‌بیدار نگه دارم. تازه، قرار است ماشین بیاید دنبالم و ببردم فرودگاه هلیکوپتر و برویم کشتی. آدرس این پاب را داده‌ام که بیایند دنبالم و نمی‌شود بروم پارک. اَه، چقدر همه چیز پیچیده است، چقدر همه چیز پیچیده است وقتی راحت‌ترین جوابها را خودم توی آستین دارم اما نمی‌دانم چرا جرات عملی کردنش را ندارم؛ جراتش را ندارم موبایل را از آن گوشه‌ی میز بردارم و زنگ بزنم شرکتم و بگویم آقا جان نمی‌توانم، حتی اگر انگیزه‌اش را هم داشتم الآن میلیاردها ویروس سوار اسب‌های تیزپای عرب شده‌اند و توی کله‌ام می‌تازند و هر لحظه ممکن است از چشمهایم بپاشند بیرون، بپاشند بیرون و این پیرمردهای روبرویم را هم غرق کنند، مرا از این ماموریت معاف کنید و بگذارید آرام بمیرم یا حالا آرام گوشه‌ای بکَپم. اما نمی‌شود، از آن زمان‌هایی است که آدم به چیز ساده‌ای مثل استراحت نیاز دارد اما به‌جایش باید ۱۰۰ تا تلفن و ایمیل هماهنگی بزند و بعد هم منتظر بنشیند توی شهری ناشناس تا بیایند لَش‌اش را جمع کنند.

*


وقتی سرما می‌خورم تمرکز هم نمی‌توانم بکنم. الآن که این سرفه لعنتی هم شروع شده و نه می‌توانم کتاب بخوانم و نه چیزی بنویسم. خواندن گزارش فنی هم که در این شرایط کاری است که قطعن از دست کارمند فرتوتی مثل من بر نمی‌آید و شاید اگر پیامبر اولوالعزم بودم و یا سوپرکارمند مثلن دوسه ورقش را می‌توانستم بخوانم، اما الآن مطمئنم با دیدن جلدش اسهال می‌شوم، از این اسهال‌هایی که آدم اواخرش گریه‌اش هم می‌گیرد. دیروز توی فرودگاه ۲۰ صفحه‌اش را خواندم ولی نتوانستم ادامه بدهم چون آخر صفحه ۲۰ دچار نابینایی موقتی شدم و دیگر چیزی نمی‌دیدم و پرسنل مهربان فرودگاه مرا به صندلی‌ام راهنمای کردند. امیدوارم این‌بار هم بروم کشتی و همینطور وانمود کنم که همه چیز خوب است و کسی کاری به کارم نداشته باشد و نیازی به خواندن این همه گزارش نباشد. بهرحال یکی از زیبایی‌های حرفه‌ی ما این است که اگر همه چیز خوب پیش برود کسی کاری به کارت ندارد و کسی سر و سراغی از گزارش‌ها نمی‌گیرد. اگر هم کار بد پیش برود که خُب ترجیح می دهم الآن راجع بهش فکر نکنم و اندک توانایی ذهنی‌ام را برای مبارزه با ویروس‌ها بسیج کنم. تقریبن هر چیزی الآن از آن گزارش ضخیم واجب‌تر است. نمی‌دانم، ولی حتی دارم فکر می کنم «اشتباهی» گزارش ضخیم را روی میز پاب جا بگذارم، چون هرجوری فکر می‌کنم ضخامتش خیلی اذیت‌کننده شده و هرچه بیشتر ورق می‌زنم انگار شماره صفحه‌ها جلو نمی‌روند، انگار گیر کرده‌اند و حتی بعضی وقتها برعکس هم می‌روند، هی زمان جلو می‌رود و هی صفحه‌ها از ۲۲ به عقب می‌روند. الآن صفحه ۱۵ و فردا صفحه ۱۳.


*


احساس می‌کنم از زندگی توی خارج هم خسته شدم یا حالا شاید تصمیم گرفتم به زبان هم بیاورمش. عجیب است، حس منفک بودن را من صرفن به خاطر زندگی توی خارج تجربه می‌کنم. همیشه این نوع احساس‌ها همراهم هستند و فقط بحث این است که سرم شلوغ نباشد و بعد آرام آرام می‌خزند جلوی چشمانم و بهشان فکر می‌کنم. تقریبن مطمئنم که توی خارج بیشتر اینطوری هستم. آخرین باری که دو ماه ایران بودم واقعن خیلی کمتر این احساس پژمردگی، فساد و منفک بودن را داشتم. واقعیت تلخ این است که من توی خارج نتوانستم وارد جامعه بشوم. نتوانستم دوست پیدا کنم. به جایش هی تنها بودم و هی فکر کردم این تنهایی باعث اعتلای مُخ و روحم می‌شود. اما نشده. کدام اعتلا؟ صرفن حالم بد است اما بد بودن حالم کوچکترین ربطی به بد بودن حال علما و پیچیدگی‌های روحی والا ندارد. بد بودن حالم دلیلش بی‌عُرضگی است و در حقیقت حالم از خودم بهم می‌خورد که اینقدر بی‌عُرضه‌ام. قبول دارم که توی ایران هم عالی نبودم. اما بهرحال چند درجه از الآنم بهتر بودم.


*


بعضی وقتها فکر می‌کنم از زنم جدا شدم که چندتا تجربه جنسی به کارنامه‌ام اضافه شود. واقعن با همین نگاه، در همین حد ساده، در همین حد حیوانی. انگار یک کارنامه یا رزومه‌ای هست که تویش تعداد زنهایی که آدم باهاشان خوابیده را نوشته‌اند و نمره می‌دهند. رفتارم رقت‌انگیز است. رقت‌انگیز بودنش مهم نیست چون واقعن بقیه انگیزه‌های آدم برای جدایی هم آنقدری که از دور به نظر می‌آیند والا و مهم نیستند، مضاف بر اینکه همه چیز را آدم فراموش می‌کند؛ الآن مثلن من غیر از دلیل «گسترده کردن تجربه‌های جنسی» هیچ کدام از بقیه دلایلم یادم نیستند و حتی مطمئن نیستم که وجود داشته‌اند یا نه. کدام دلیل؟ همه‌اش بچه‌بازی بوده، دو تا بچه که از بازی کردن با هم خسته شده بودند، همین.


*


اما مهم است که اگر حتی هدفم این بوده، امروز احساس کردم که بس است. واقعیت این است که لذتی هم برایم ندارد. بیشتر از لذت استرس دارد. بیشتر از لذت انگار یکجور وظیفه شده. بعدش هم به علت سیگار بیش‌ از اندازه و افسردگی بیش از اندازه و نامنظمی روابط جنسی حتی توانایی جنسی هم ندارم یعنی تقریبن ندارم. مثلن دیشب که رفتم پیش یک فاحشه. الکی رفتم. توی هتل بیکار بودم و عکس و قیمت فاحشه‌ها را نگاه می‌کردم. عکسش را توی اینترنت دیدم و سینه‌های زیادی بزرگی هم داشت. گفت ۸۰ پوند برای نیم ساعت. من هم با همین حال مریضِ سرماخورده و با اتوبوس رفتم مرکز شهر. شهر غریب که مدام باید چشمم به نقشه‌ی موبایل باشد تا گم و گور نشوم. تازه شب قبلش هم پیش یک فاحشه ژاپنی بودم. با اینحال دَلگی کردم و رفتم. با هزار مصیبت خانه‌ی دودگرفته‌اش را پیدا کردم. سینه‌هایش هم واقعن بزرگ بودند و راستش حتی ترسناک و بیمارگونه بودند و حتی تا همین امروز گاهی کابوس می‌بینم که آن سینه‌های اغراق‌آمیز مثل بمب هیدروژنی دارند به سمت صورتم پرواز می‌کنند و من مطمئنم با برخوردشان سازمانم دیگر برای همیشه از هم می‌پاشد و نمی‌توانم سرپا شوم، هیچوقت. کلن هم که از این فاحشه‌های چُس‌چرب بود. بدون مقدمه شروع کرد به مک زدن و حتی راست هم نمی‌شدم. سوارم شد و وسطش اینقدر شل شدم که آمد پایین. بهتر. چون واقعن خیلی گنده بود و خیلی هم سرد بود و ممکن بود من زیرش مدفون بشوم. مدام هم می‌گفت به سینه‌هایش دست نزنم. من هم خیلی سرما خورده بودم و اصلن هم حوصله‌ی این زن گنده را نداشتم. من فاحشه‌های مهربان دوست دارم. مثل فاحشه ژاپنی شب قبل که هی در مدح و ثنای بزرگی آلتم دروغ می‌بافت و خنده‌های ریزِ شبه‌شهوت‌آلود می‌کرد. می‌دانستم دروغ می‌گوید و لابد هزارتا راننده کامیون گنده‌تر از من دیده است، ولی همینکه داشت نقشش را درست بازی می‌کرد من خوشحال و راضی بودم. این گنده‌هه اما واقعن نفرت‌انگیز بود. بعد هم که سینه‌های ترسناکش را بهم مالید و تقریبن بدون راست بودن ارضا شدم و همان یک کم توان سیستم دفاعی بدنم هم از بین رفت و ویروس‌ها خوشحال حمله‌ور شدند به بدنی که گلبولهای سفیدش یا مرده‌اند یا دارند به صاحب عوضی‌شان فحش می‌دهند، اما بهرحال مبارزه نمی‌کنند. متنفرم از این حالت ارضا شدن اما متاسفانه تازگی‌ها هی تکرار می‌شود. باید سیگار نکشم، و سکس مرتب داشته باشم. می‌دانم که درمانش همین است. از همین امروز هم تمهیدات جدیدم را شروع کرده‌ام. فقط امیدوارم این سرماخوردگی خوب شود؛ دوباره روی فرم بر می‌گردم، می‌دانم یا حداقل امیدوارم، وگرنه که این زندگی به یک شکست خنده‌دار تبدیل می‌شود یا شاید هم از الآن شده و صرفن مانده که اعتراف کنم.

*


با این وخامت اوضاع جنسی، فکر کردم واقعن اگر دلیل احمقانه‌ام برای جدایی، گسترش تجربه‌های جنسی بوده وقتش شده که برگردم. البته که برگشتنی در کار نیست. همه‌ی پلهای پشت سرم را خراب کردم، از بس که عوضی بودم. آن موقع نمی‌فهمیدم. متوجه بودم همسرم با بُهت بهم نگاه می‌کند ولی عمرن شک نمی‌کردم که حجم اُزگلی من باعث تعجبش شده، و این‌همه اُزگلی، این‌همه عوضی‌گیری، این همه وقاحت هر پل پشت سری را خراب می‌کند. با اینحال هرچه فکر می‌کنم همسر سابقم بهترین زن برای من بود. حتی اصطکاک‌هایی که با هم داشتیم به نظرم چیز مهمی نبودند. یعنی حداقل الآن اینطوری فکر می کنم. یعنی مهم بودند ولی فراری از اینها نیست. تازه زنِ من خوبه‌اش بود. همین زنان اندکی که بعد از جدایی‌ام دیده‌ام با همه‌شان توی همین زمان اندکبیشتر از همسر سابقم ناسازگاری داشته‌ام و دارم و گهگاهی از دست‌شان مقادیر بسیار زیادی می‌رینم، تمام هم نمی‌شود، حرف پشت حرف، آزردگی پشت آزردگی و سوءتفاهم پشت سوءتفاهم و توالت پشت توالت. من توی ازدواجم خیلی آرمانی نگاه می‌کردم یا شاید بهتر است بگویم خیلی بچه‌گانه؛ اینقدر بچه‌گانه که حتی خجالت می‌کشم دیدگاه‌های مهملم را اینجا هم بنویسم و صرفن با همین اعتراف سربسته سر و تهش را هم می‌آورم. واقعیت این است که توی شرایط دنیای واقعی، زنم همه‌جوره عالی بود. همه‌جوره. هم شعور و هم سکس. شعور که متر و معیاری ندارد و اصلن من خودم این روزها فهمیده‌ام که توی رابطه‌ام یک بی‌شعور به تمام معنا بوده‌ام و منتظرم پیر بشوم تا رفتارهای زننده‌ام یادم برود، یا شاید منتظرم پلیس بین‌الملل رابطه بیاید و برای این همه بی‌شعوری دستگیرم کند. سکس‌مان هم همیشه خیلی خوب و روبراه بود. البته به‌غیر از چند ماه آخر که نمی‌دانم چرا تحریمم کرده بود. هیچ‌وقت هم نفهمیدم چرا. شاید نمی‌توانست، یا شاید نمی‌خواست ولی بهرحال تصمیم احمقانه‌ای بود؛ توی آن شرایط تصمیم احمقانه‌ای بود. گذشته‌ها که گذشته، اما آدم هی کماکان قیاس می‌کند و من راستش هرچه قیاس می‌کنم انگار بهترین موردم بوده که از دستش داده‌ام. کاشکی حداقل اینقدر سرما نمی‌خوردم. غیرقابل تحمل است.

Advertisements

76 Responses to “Aberdeen”


  1. 1 فهیمه اکتبر 7, 2012 در 11:17 ب.ظ.

    عزیزم تو عاشق زنت هستی ولی مثل همه مردا قدرشو ندونستی …..امیدوارم بتونی با خودت کنار بیایی

  2. 4 سروناز اکتبر 7, 2012 در 11:51 ب.ظ.

    این سکس با فاحشه خیلی نفرت انگیزه!!! به خصوص که با این همه جزئیات هم نوشتی … البته همون طور که خودت هم گفتی حتما لازم نیست آدم کامنت بگذاره!!!

  3. 5 فهیمه اکتبر 7, 2012 در 11:59 ب.ظ.

    از اینکه هیچکی نتونسته جاشو بگیره

  4. 6 ه اکتبر 8, 2012 در 12:40 ق.ظ.

    من مستم خرس جان و دلم می خواد سکس داشته باشم ولی از سکس بدم میاد. از به هم مالیدن و تف مالی و لب گرفتن و اون آه و ناله و جیغ های کوتاه . من کاش که گربه بودم. انسانم و سکس می خوام و از سکس بدم میاد.

  5. 7 آدم ناراحت اکتبر 8, 2012 در 1:04 ق.ظ.

    خوندنش چسبيد
    مخصوصا الان كه خودمم سرما خوردم و با آبريزش چشم و بينى و گلودرد توتختم خوابيدم چيز ديگه اي نميخواستم غيراز خوندن اين متن .
    آره من تنها نيستم !

  6. 8 شادی اکتبر 8, 2012 در 1:15 ق.ظ.

    من از اول وبلاگتو میخونم از وقتی که خسته بودی تا الان…وقتی نوشتی زنتو طلاق دادی فهمیدم باختی…حماقتی کردی که منم قرار بود بکنم ولی از مرزش برگشتم…کاملا درکت می کنم نقطه به نقطه می فهمم…شاید خانومتم همین فکرا رو کرده باشه تجربه جدید کشور آزاد….ولی هیچ چیز و واقعا هیچ چیز تو کشور غریب مثل خونواده آدم نمیشه…حالا پدر نشدی تا بفهمی خوشبختی چقدر عمیقه …وقتی برق چشمای مردتو وقتی داره با عشق به فرزندش نگاه می کنه و از همسرش سپاسگذاره اونوقته که می فهمی چیزهای زیادی بغیر از سکس هم برای خوشبختی لازمه…تا جاییکه میدونم تو بخاطر همسرت رفتی کانادا شاید بخاطر اون بود که راننده هم شدی شاید تقدیر تو داره توسط همسرت نوشته میشه و…

  7. 9 سپیده اکتبر 8, 2012 در 1:21 ق.ظ.

    خرس …
    تو رو خدا برگرد … شاید هنوز پلی باشه … فوقش اینه که میگه نه … اگر برنگردی 10 20 سال دیگه حس میکنی چقدر بی شعور بودی … بااااااااااااااور کن

  8. 10 سروناز اکتبر 8, 2012 در 1:46 ق.ظ.

    بابا ول کنین! عاشق زنش بوده … تقدیرش توسط اون نوشته میشه…. ما مشکلمون اینه که با اولین نفر ازدواج می کنیم. وقتی که هر دومون بچه ایم. حالا یه رابطه ای از دست رفته … مگه چیزی از این نرمال تر هم تو زندگی هست؟

  9. 12 آنی اکتبر 8, 2012 در 4:02 ق.ظ.

    این سرماخوردگی زهرماری…
    مسخره تر از همه اینه که وقتی سرما میخوریم که نیاز داریم گریه کنیم و به اندازه ی لازم نمیکنیم…
    مرده شور این مسخرگیش رو ببرن.

  10. 13 پانی اکتبر 8, 2012 در 5:33 ق.ظ.

    خیلی غمگین بود…
    امیدوارم به آرامش برسی خرس عزیز
    همین

  11. 14 spiral mind اکتبر 8, 2012 در 6:37 ق.ظ.

    من نگرانم از اینکه نمی‌شود همه‌ی عمر آدم این‌همه به حواشی دقت بکند، اینهمه نگران باشد که هر پیرمرد چاقی دور و بر آدم چه فکر می‌کند…
    پلیس بین‌الملل رابطه رو که پیدا کردی بگو بیاد سراغ ِ من.

  12. 15 مومو اکتبر 8, 2012 در 6:59 ق.ظ.

    این سکس با فاحشه خیلی محنت انگیزه!!! به خصوص که با این همه جزئیات هم نوشتی … البته همون طور که خودت هم گفتی حتما لازم نیست آدم کامنت بگذاره!!!

  13. 16 ناشناس اکتبر 8, 2012 در 7:22 ق.ظ.

    بعد از تو الکل خورد من را مست خوابیدم
    بعد از تو با هر کس که بود و هست خوابیدم
    بعد از تو لای زخم هایم استخوان کردم
    با هر که میشد هرچه میشد امتحان کردم

  14. 17 بیتا اکتبر 8, 2012 در 7:32 ق.ظ.

    من به شخصه حاضرم پایم بشکند ولی سرما نخورم ، اصلن لقب بدترین بیماری انسانی لایق همین انرژی را به فاک بده است

  15. 18 ناشناس اکتبر 8, 2012 در 8:51 ق.ظ.

    خرسی جان ، حقیقتش من فکر میکنم در عالم واقع تو باید آدم خیلی شاد و پر انرژی باشی . فقط از یک آدم پر انرژی و شاد مسخره کردن همه ابعاد زندگی بر میاد ، وتو این کار رو خوب انجام میدی .

  16. 20 اشکان اکتبر 8, 2012 در 11:07 ق.ظ.

    اوه اوه ابردین خیلی پاب گرونه لامصب ها!!! اما خوش باش! انسان فراموشکاره الان میگی همسرت این همسرت اون! چون تمام بدی ها یادت رفته و فقط خوبیها توی ذهنت هست دلیلش اینه . هر چی جولوتر بری بیشتر این حس رو خواهی داشت.

    کار خوبی میکنی اما من جات بودماز همون پاب ها تور میزدم! دخترا اونجا فقط کافیه سیگار مارلبرو داشته باشی و پول تاکسی شونو حساب کنی! وان نایت استند.

    دنت وری بی هپی یا به قول بچه ها دنیا کیرته!

  17. 21 ناشناس اکتبر 8, 2012 در 12:46 ب.ظ.

    نمیدونم چرا از بین این همه خواننده وبلاگت فقط احمق‌ترین‌ها احساس تکلیف می‌کنند کامنت بگذارند.

  18. 23 ناشناس اکتبر 8, 2012 در 12:49 ب.ظ.

    در مورد افکار مهمل‌ات در زمان جدایی بنویس. به درد خودت که نمی‌خوره ولی شاید به درد یکی تو شرایط اون موقع‌ات بخوره. به اونجاش که رسیدم نیم‌خیز شدم چون فکر کنم دقیقا همونجایی‌ام که بودی.

  19. 24 صنم اکتبر 8, 2012 در 1:37 ب.ظ.

    خیلی از ادما بعد از جدایی چنین حسی رو تجربه می کنن و حتی افسرده تر از تو هم می شن. باز تو خوبه که می نویسی. باید دوره ش بگذره و خودت رو پیدا کنی. تو این شرایط مطمئنا ادمای جالبی رو پیدا نخواهی کرد. در ضمن اگه از اون دسته آدمای سوپر احمق نیستی و فکر نمی کنی که کاملا خودت رو می شناسی بد نیست یه سر به روانکاو بزنی. مطمئن باش تراپی بهت کمک می کنه.

  20. 25 Undenied اکتبر 8, 2012 در 7:07 ب.ظ.

    میدونی آدم وقتی وبلاگ یک نفر رو برای طولانی مدت میخونه، حال و احوال نویسنده براش مهم میشه و من حتی بعضی وقتا احساس مسئولیت هم میکنم. راستش برام مهم بود که حالت خوب باشه و نسبت به زندگی حس خوبی داشته باشی. فکر میکنم اینکه آدم پیش خودش بفهمه که چه تقصیراتی داشته یکی از اولین مرحله های خوب شدن حال و درست شدن اوضاعه. انی وی، اگه یه روزی بیام اینجا و مثلا ببینم که توی یه رابطه ی احساسی با سکس عالی و مکفی هستی واقعا خوشحال میشم.

  21. 26 s اکتبر 8, 2012 در 7:53 ب.ظ.

    حالا خوبه حداقل خیانت نکردی،اول ولش کردی بعد رفتی پی خاک بر سری

  22. 27 ساحل اکتبر 8, 2012 در 11:32 ب.ظ.

    خرس جان انقدر خودت رو شماتت نکن. آدما گاهی یه موقعیت خوب رو به دست میارن ولی نگهش نمی دارن و این برای همه ممکنه پیش بیاد. درسته که تجربه تلخیه ولی تجربه ست دیگه. همین که فهمیدی چه اشتباهی کردی خوبه ولی دیگه در این حد خودت رو اذیت نکن. از فکرش بیا بیرون. همین تنهایی باعث میشه بشینی هی فکر کنی و خودت رو توبیخ کنی. با خودت آشتی کن .به عنوان کسیکه سالهاست وبلاگت رو می خونه؛ اون موقعی که با همسرت بودی پستهات حال و هوای دیگه ای داشت از آشپزی می نوشتی و زندگی روزمره و آدم با انگیزه تری بودی و خب همین پستهات نشون میده که الان چه حالی داری و نیازی به اعتراف نیست. تنها راه حل هم همونطوری که خودت نوشتی پیدا کردن دوسته.تنهایی نه تنها باعث اعتلای روح نمیشه بلکه آدم رو مالیخولیایی می کنه :)

  23. 28 کیوان اکتبر 8, 2012 در 11:59 ب.ظ.

    یعنی همان وقتی که داشتی از زنت جدا می‌شدی هیچ انگیزه دیگری غیر از کسب تجربه جنسی نداشتی؟ یا الان این انگیزه را از بین یک دوجین انگیزه دیگر بزرگ کرده‌ای تا از خودت انتقام بگیری؟

  24. 29 مهدي اکتبر 9, 2012 در 12:11 ق.ظ.

    حيف كه تو ابردين شلغم پيدا نميشه ;)

  25. 30 ماهرخ اکتبر 9, 2012 در 4:30 ق.ظ.

    قبلا یه بار برات نظر دادم که بهم گفتی سایکو انلایزت نکنم. تاریخ پست هست 1 ژانویه 2012. هنوز یک سال نشده. ولی خب آدم گاهی (شاید حتی بیشتر وقتا) تو زندگی زامبی وار عمل می کنه.

  26. 31 yeki اکتبر 9, 2012 در 6:35 ق.ظ.

    خوب آدم باید طلاق گرفته باشه تا بدونه که این حس بعد از طلاق به خصوص در تنهایی و انزوا ومریضی و رابطه های نیم بند پیش میاد.یعنی بدون اینکه درست بشناسمت صد در صد بهت تضمین میدم اگه الان برگردید با زنت باهم زندگی کنید دوباره به این نتیجه طلاق میرسید.از نصیحت خوشم نمیاد اما یکی در دوران طلاق بهم نگفت بابا جان تو الان اول باید ته مونده های و کثافتهای ازدواج قبلت رو از مغز و روح و قلبت بیرون بریزی و هیچ پارتنری مشاور و دکترت نیست که هم نقش پارتنر رو بازی کنه و هم مشاور!اونهایی که میاند از رابطه های جنسیت انتقاد میکنند و یا یکی تو فیس بوک تو رو مریض جنسی نامیده بود خبر ندارند تو چنین فازی که منم توش بودم آدم استعداد اینو داره که با یک اسب آبی نفهم و بد بو و بی خاصیت هم به امید معجزه و یا تبدیل شدن اون اسب آبی به فرشته ای یا معجزه ای بخوابه.حالا تو طلاق گرفتی از غربت به غربت مهاجرت کردی اون کسانی که باهات رابطه برقرار کردند وازت دلخور و ناراحت شدند شدند که جدا بسیارشدید مشکل دارند،چطور با آدمی با مختصات روحی تو رابطه برقرار کردند تازه دلخور و طلبکار هم شدند؟اینکه سعی میکنی رابطه هات رو سر وسرمان بدی خیلی خوبه.چون نباید بزاری این تبدیل به عادت و مدل زندگی برات بشه و به خصوص با این احساس که زنت خوب بود و عذاب وجدان ناشی از اون یک زندگی هردم بیلی رو برای خودت درست کنی.مدتی تحمل کن هم تنهایی هم غربت هم بی یاری.یک جمع دوست پیدا کن که همه باهم تو جمع معاشرت داشته باشید.بزار زمان نقاهت طلاق بگذره.این عن بازیها رو هم درنیار من برای خارج درست نشدم. یادت رفته ایران و مردمش رو !خوب پاشو برو ایران یکی دو سالی بمون دهنت که سرویس شد برگرد دوباره از صفر شروع کن.

  27. 35 ندا اکتبر 9, 2012 در 8:39 ق.ظ.

    این خیلی مزخرفه که آدما بیان کامنت بذارن و در مورد طلاقت در مورد اینکه کار درستی کردی یا نه در مورد احساس شخصی شون به حس کاملن شخصی تو نظر بدن – چطور به خودشون اجازه می دن؟

  28. 37 گل قالی اکتبر 9, 2012 در 9:30 ق.ظ.

    هرچی فکر کردم آخرش نفهمیدم چرا اون فاحشه گندهه میگفت به سینه هاش دست نزنی؟

  29. 41 خشی اکتبر 9, 2012 در 10:37 ق.ظ.

    سلام. همینجوری اومدم سلامی عرض کنم.

  30. 42 ناشناس اکتبر 9, 2012 در 12:19 ب.ظ.

    به این که همه افکار و عقایدتو بی پرده ابراز میکنی غبطه میخورم.
    فقط یه سوال اگه از کارت متنفری چرا عوضش نمیکنی؟یا دست کم سعی نمی کنی که عوضش کنی.

  31. 43 سارا اکتبر 9, 2012 در 12:36 ب.ظ.

    هر بار، حسادت می کنم به نوشتنت. گفتم دستِ کم یه بار بهت گفته باشم

  32. 44 ناشناس اکتبر 9, 2012 در 7:29 ب.ظ.

    اه اه لعنتی منو به گریه انداختی اره اینطوریه آدم از کارش بیزاره ولی‌ انجامش میده چون لازمش داره و چون کار بهتری بلد نیست…از پارتنرش بیزاره ولی‌ باهاش میخوابه چون اون پروانه‌های لعنتی دور و بر لگن آدم پرواز می‌کنن…آدم با کلی‌ آرمان گرأیئ ازدواج میکنه و بعد می‌بینه که ریده…واسه این که آرمانهای گهی قبلیش رو با نوع جدید و کمتر گندیده ا‌‌ عوض کنه جدا میشه ولی‌ هر قدمی‌ که بر میداری و با هر کی‌ شروع میکنی‌ توی گند جدید تری فرو میری…و یک جا میبینی‌ که خودت تبدیل به یک لاشه گندیده شدی و یک جور جذام عاطل و باطلی دماغت رو خورده و از سوراخ‌های دماغت کف مغزت پیداست که توش هیچی‌ نیست….و یک حفره خالی‌ سیاهه که ازش می‌ترسی‌ و می‌پرسی‌ چرا این پروانه‌ها به جای لگنم دورِ مغزم نمیچرخن همش تقصیر این پروانه هست:(((((

  33. 46 ناشناس اکتبر 9, 2012 در 9:54 ب.ظ.

    love is not just the matter of meeting the right person. It’s also meeting him/her at the right time, and in the right place

  34. 48 justkidding اکتبر 10, 2012 در 10:54 ق.ظ.

    خیلی نامردی. من عاشقت بودم.تو هم به من جفتک عاطفی بزن. واقعن فک نمیکردم فاحشه باز! باشی:( ازت نمیگذرم که باعث یاس فلسفی م شدی. همینطوری اه میکشم که اهم دامنتو ، نه نه شرتت رو وما یحتویش رو بگیره. آه آه آه آه…………….آه ه ه ه ه ه
    نمیبخشمت هرگز
    چشامم شده کاسه ی خون
    از دست تو نا مهربون
    به کنارم نیاااااااااا
    :((

  35. 50 drprincess اکتبر 11, 2012 در 12:09 ق.ظ.

    ببین خرسی جان کلی بچه ها اون بالا نظر دادن. من کامت ساحل رو دوست داشتم. جداً خودتو اذیت نکن. یه موقعی دوست داشتی ول کنی بری حال کنی، کردی. خوب کردی. حالا هم اگه به این نتیجه رسیدی زنت بهتر از بقیه بوده خوب حتماً راهی برای برگشت هست. حالا نمیدونم هزینه ش چقدره . خودت بهتر از هرکی میدونی. همونقدر که هزینه این تجربه هات سنگین بوده هزینه برگشتن هم حتماً سنگینه. ولی هر کاری که دلت بهت میگه همونو بکن. دنیا خیلی هم ارزش سخت گرفتن و درد کشیدن نداره. من خودم سه سال رفتم. فکر کنم قبلاً هم برات نوشتم. سه سال تمام مدت غمگین بودم. آخرش به این نتیجه رسیدم دلایلی که ولش کرده بودم ارزش این همه غم وغصه رو نداشت. نه که بعد برگشتن همه چیز به طرز معجزه آسایی درست شد ولی من واقعاً فکر میکنم درست کردن یه رابطه اونم رابطه ای که آدم تو بچه سالی و سادگی درگیرش بوده به مراتب راحتتر از پیدا کردن یه شخص جدیده که آدمو خوشحال کنه. من واقعاً برات آرزو میکنم بزودی شاد و با انگیزه بشی.

  36. 51 زیبا اکتبر 11, 2012 در 5:39 ق.ظ.

    می دونم بی ربطه اما به هر حال: کتاب جدید عباس معروفی رو خوندی؟ «تماما مخصوص» کتاب خوبیه

  37. 52 ناشناس اکتبر 11, 2012 در 7:56 ق.ظ.

    حالا می فهمم چرا بلاگرها کامنتدونی شون و میبندن

  38. 53 bina اکتبر 11, 2012 در 3:34 ب.ظ.

    سلام خرس عزیز، من همیشه وبلاگتو میخونم، یا بهتره بگم که با کلی‌ ذوقو شوق میخونم و کلی‌ هم باهات همزاد پنداری می‌کنم! ولی‌ هیچوقت برات کامنت نذاشتم.

    ولی‌ این دفعه، این دفعه حرفت فرق داره، رنگو بوی نوشت‌ات، حس دلتنگیو پشیمونیو به آدم میده. حس یه بچه‌ که بد از قهر کردن بازم چشمش دنبال دستای مادرش که بیادو بغلش کنه.

    دلم برات سوخت، نه با ترحم اشتباهش نگیر. کاملا حس واقعیی یک انسان نسبت به یک انسان دیگه است.

    کاش میشد برگردی و با زنت دوباره از اول شروع کنی‌. اون ازدواج نکرده؟ عاشق نشده؟ در موردش بیشتر فکر کن…

    حیف تو که انقد غصه بخوری، منم همسن توام و مثل تو دغدغهٔ سنمو دارم. نذار دیر شه، واسه خودت یه کاری بکن.

  39. 54 ناشناس اکتبر 11, 2012 در 5:55 ب.ظ.

    ….khers begoo dige. begoo sar e kar boodand hame. begoo alakie

  40. 55 خشی اکتبر 11, 2012 در 7:31 ب.ظ.

    همینجوری گفتم بیام یک سلام مجددی عرض کنم!

  41. 56 Sara اکتبر 12, 2012 در 1:15 ق.ظ.

    Zanet ham webloget ro mikhooneh?

  42. 57 یکی مثل تو اکتبر 12, 2012 در 3:27 ق.ظ.

    «جواب سوالات ساده را کسی به آدم نمی‌دهد»
    خیلی خوبه که اینطوری همه ی حرفهات و مینویسی

  43. 58 نرگس اکتبر 13, 2012 در 11:06 ق.ظ.

    حدود 5 یا 6 روز پیش وبلاگتو پیدا کردم و امروز خوندنش تموم شد. رفتم از همون اول آرشیوت شروع کردم به خوندن
    تو این مدت 2 بار زندگی کردم، به جای تو و خودم
    قشنگ بود که تو 5 روز، 2 سال به جای یکی دیگه زندگی کنی
    ممنون

  44. 59 زهرا اکتبر 13, 2012 در 11:21 ق.ظ.

    نوشته هات خیلی خوبن. من همیشه میخونمت هر چند کامنت تا حالا نزاشتم. مهمترین چیز توی نوشته هات اون حس و کیفیتیه که کاملا قابل انتقال به مخاطب هست.

  45. 60 sherry اکتبر 13, 2012 در 1:36 ب.ظ.

    اومدم ببینم چیز تازه ای نوشتی یا نه که دیدم فقط تعداد کامنت ها زیاد شده، حالا که پست تازه نداری، برات می خوام نظرم رو بنویسم واسه اینکه فرصتی که واسه خوندنت گذاشته بودم لابد روو دستم باد کرده!
    حتما تا حالا سرمات خوب شده، من که امیدوارم اینطور باشه. کلا به قول یکی از بلاگرهای معروف و فهمیده امون که تنها زندگی می کنه، «من» یعنی آن بلاگره؛ فقط در دو حالت آرزو می کنم که ازدواج کرده بودم و مردی توو زندگیم بود، یکی موقع اساس کشی و یکی هم وقتی سرما می خورم» وقتی پستت رو روز اول خوندم به یاد این حرف افتادم و تجربیات خودم. کلا من خیال می کنم این نوشته بیشترش در اثر آن سرما خوردگی لعنتی بوده. برای همین امید دارم که سلامت باشی الان و ابدا هم کسی رو از دست دادی امروز برای خودت بت نکنی و براش حسرت نخوری. من خودم دو بار جدا شدم و خوب حس اینکه بعد از مدتی همه ی زشتی و بدی های طرف از یاد میره و یک مشت خاطره ی گوگولی مگولی یادت میاد و شک می کنی، که نکنه اشتباه تصمیم گرفته بودی!! این ها همه اش طبیعی هست. یک چیز دیگه ای هم که به ذهنم می رسه، زندگی توو اروپا، انگلیس و آلمان رو که من می دونم، کلا بچست ایرانی ها نیست. جامعه ی ضد خارجی اروپا هر چند که توو جامعه فعال هم باشی اما به خارجی ها حس غریبه بودن و جدا افتادگی میده، برای همین هست که حس می کنی ایران اگر بودی اینطوریام نبود. که از جهتی درست هم میگی لااقل واسه ی توی اروپا رفته توو ایران دوست دخترهای بهتری به سادگی فراهم هست. من جای شما بودم مدتی بر می گشتم توو ایران زندگی می کردم، شاید همون معلم توو دهات میشدم، می دیدم اینجوری از زندگی راضی تر می شدم یا نه. اگر نه بر می گشتم و با روحیه و امیدپررنگ تر توو همون کشور اروپایی زندگیم رو از سر می گرفتم، اما اینبار جدی تر.
    به هر شکل آرزو می کنم سلامتیت رو به دست آورده باشی و بتونی بهترین تصمیم رو در جهت شادتر زندگی کردنت اتخاذ کنی.

  46. 62 ناشناس اکتبر 13, 2012 در 11:04 ب.ظ.

    نویسنده بالفطره !

  47. 63 آناهیتا اکتبر 14, 2012 در 4:14 ق.ظ.

    گاهی وقتی خودتو از یه فاصله تماشا می کنی چیزهای عجیب و جدیدی می بینی
    توی همین وقتهاس که یممکنه یه چیزایی رو عوض کنی

  48. 64 agent smith اکتبر 14, 2012 در 9:18 ب.ظ.

    ببندش این کامنتدونی رو…تحسین نمیشی ولی خب تحقیرم نمیشی عوضش..

  49. 65 جوجه تیغی اکتبر 14, 2012 در 9:54 ب.ظ.

    دوست دارم خرس…

  50. 66 خشی اکتبر 15, 2012 در 9:04 ب.ظ.

    سلام. همینجوری گفتم بیام یک سلام سه جددی عرض کنم.
    چرا آپ نمیکنی؟

  51. 67 "رایانشانی" آخه؟ اکتبر 19, 2012 در 2:40 ب.ظ.

    اوضا بهتر میشه رفیق
    ناز قلمت

  52. 68 مینو اکتبر 21, 2012 در 11:11 ق.ظ.

    من یکماهه از همسرم جدا شدم روزی دوبار پشیمون میشم و سه بارم خدارو شکر میکنم که ازون وضعیت دراومدم…ما آدمها موجودات تخمی عجیبی هستیم…

  53. 70 شاباجی خاتون اکتبر 22, 2012 در 10:09 ق.ظ.

    چاره ت یه سوپ داغ خوشمزه بوده با یه لحاف گرم و نرم زیر کرسی ، ننه!

  54. 71 خشی اکتبر 22, 2012 در 7:21 ب.ظ.

    آپ کن دیگه دکتر!

  55. 74 persona اکتبر 22, 2012 در 9:54 ب.ظ.

    متاسفم ازین سوال تکراری،
    اما چطور شد که نقاب یا اسم خرس رو انتخاب کردی… یا بهت چسبوندن …یا بهت چسبید؟

  56. 75 من آوریل 19, 2014 در 10:02 ب.ظ.

    افسردگی، لاغری، نفخ و شکم متورم، ذهنی (Intellectual)، خودپسند، ناتوانی یا کم توانی جنسی با وجود میل شدید به داشتن روابط جنسی متعدد، سرماخوردگی های زیاد، کلا سرمایی، ترس از تنها ماندن، اعتماد به نفس کم، اشتهای زیاد، خواب بی کیفیت و تمایل به بیشتر خوابیدن، کلافگی صبحگاهی، مشکلات گوارشی، ترس و فرار از مسوولیت، کمبود انرژی و خستگی، بزدلی، علایم اغلب راستگرا.
    Lycopodium clavatum


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • خوشخواب، قاتل کمر (بین خطوط: چند ماهه رو زمین می‌خوابم) 33 minutes ago
  • مدتیه فیلم نمی‌بینم، هر از گاهی یه کم از فیلمایی که قبلاً دیدمو دوباره می‌بینم. 34 minutes ago
  • سوالی که با تماشای عکسای قدیمی زیاد از خودم می‌پرسم: چجوری از این [با انگشت به عکس اشاره می‌کند] خوشم میومد؟ 35 minutes ago
  • RT @nadernariman: سخت تر از کار تو معدن کارگر معدنیه که باید آخوند معدن رو تحمل کنه https://t.co/qpiUT8niOw 39 minutes ago
  • اگه خود جان لنون زنده بود احتمالا از اون عينكا نميزد. 6 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,793 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: