ترانزیت

با حالتی آویزان‌تر از معمولم ردیف صندلیم را توی هواپیما پیدا کردم. ردیف ۴۱. چند ردیف جلوتر مردی که سبیل و پیراهن سفیدی داشت، چمدان بزرگش را با تلاش توی کمد بالای سرش فشار می‌داد. بعید نبود که کمد بالای سر خودش هم نباشد چون مرد سفید‌سبیل از آنهایی بود که به مالکیت اشتراکی کمدهای‌های هواپیما اعتقاد دارند، البته با یک تبصره که «همه آنها مال من هستند مگر اینکه خودم به‌طور کتبی اعلام کنم که بهشان احتیاجی ندارم، چون من باید یک عالم مربای بالنگ و کلوچه نوشین و نان سنگک و لواشک ۱۰۰٪ طبیعی تواضع برای بچه‌ها و نوه‌هایم ببرم و این کمدها مال خوراکی‌های بچه‌ها و نوه‌های من هستند. همه‌شان مال من هستند

*

چمدانش چندین مرتبه گنده‌تر از تعریف استاندارد بار دستی بود. مطمئنم پرسنل لبخند به لب هم تلاش کرده بودند که جلویش را بگیرند ولی واضح بود که پیرمرد سفیدسبیل کارش را خوب بلد است و با چندتا عربده به زبانی نامعلوم ولی کاملن قابل‌فهمراه خودش و چمدانش را باز کرده. (ترجمه‌ی عربده‌های پیرمرد: حرومزاده برو کنار، من تا بُن دندون مسلح اومدم، من آماده هر کثافتکاری‌ای هستم و حتی تصور هم نکن اون لبخند ملیحت باعث می‌شه که این مرباها و کلوچه‌ها به دست آرتمیس جونم نرسه.)

*

پیرمرد سفیدسبیل متعلق به گونه‌ای از انسانهاست که قبل از انقلاب یا همافر بوده‌اند و یا سرهنگ. جدیت از نگاه و نحوه راه رفتن‌شان می‌بارد و مخاطب‌شان هم این را می‌فهمد، متوجه می‌شود که همافر اهل شوخی نیست. وقتی صحبت از مرباهای بالنگ آرتمیس جانش بشود کل دنیا و ساکنینش کمی کمرنگ می‌شوند، و تنها شیشه‌های مربای بالنگ، جعبه‌های کلوچه نوشین و لبخند آرتمیس توی صورتی کُرک‌آلود باقی می‌مانند (صورتی که با دو تا «دم‌موشی» در چپ و راست کله‌اش «چقدر ناز» شده، دختربابایی). در انتهای دیگر طیف، آدمهایی هستند که نحوه‌ی خمیده‌ی ایستادن و راه رفتن‌شان هر چیزی که لازم است را در مورد زندگی‌شان می‌گوید. من یکی از این آدمهای «منحنی» هستم و فکر می‌کنم کرت کابین برای ما اینوری‌های طیف خوانده که:

I have, very, bad posture

چون که حالت راه رفتن بر خلاف ظاهرش که امری فیزیکی است، در حقیقت خارج از کنترل انسان است، مثل رنگ و فرم مو. نحوه ایستادن و راه رفتن معمولن به حالتی درونی‌تر اشاره می‌کند. خمیدگی ربطی به سن و سال ندارد و من کودکان هفت ساله‌ای را دیده‌ام که «خم» هستند، که دروازه‌بان هستند و با دیدن توپِ شوت شده به سمت‌شان حتی خمیده‌تر هم می‌شوند. اینها چاره‌ای ندارند جز گُل خوردن. حتی حیله‌های عادی برای بهبود حالت ایستادن‌مان بی‌ثمر است. مثلن من سه سال پیش یک ژاکت نخی بهاره از گَپ خریدم که سردوشی و دو تا جیب سر سینه دارد، به این امید که سردوشی‌ها به حالت پشت و کمرم سر و سامانی بدهند. اما اتفاقی که افتاده این است که من کماکان استایل هیپارتشی نگرفته‌ام و سردوشی‌ها هی افتاده‌تر شدند و آن روز به‌خصوص توی فرودگاه سردوشی‌های ژاکتم مقابل نوک ممه‌هایم قرار گرفت بودند. شاید چون توی جیب‌هایم پر از خرت و پرت بود از حالت عادیم هم خمید‌ه‌تر شده بودم، شاید هم نه و صرفن انحنایم نمود بیرونی پوسیدگی درونی‌ام بود.

*

پاسپورت، شناسنامه، آیپاد و یک چنگه اسکناس هزار تومانی، اینها محتویات جیب‌های سرسینه‌ام بودند. این چنگه اسکناس هدیه‌ی زودهنگام مادرم برای تولدم بود: صد هزار تومان. بهیچ وجه خاص و فانتزی هم نبود، دقیقن صدتا اسکناس کهنه هزار تومانی، از این اسکناس‌هایی که ضخیم و در آستانه‌ی پودر شدن هستند، از اینهای که اگر بلد باشی و سرعتی بشماری‌شان گرد و غباری فیروزه‌ای رنگ که بوی قارچ پا می‌دهد توی صورتت پخش می‌شود.

*

توی فرودگاه با چندتا از اسکناس‌های تولدم چای زعفرانی سحرخیز، هِل و یک قوطی آب آلوئه‌ورا خریدم. آلوئه‌ورا گیاه لزجی است که برای بهبود پوست خوب است و پدرم می‌گفت خانم‌های شمیران کیلوکیلو برگ آلوئه‌ورا می‌خرند و ساعت‌ساعت ماسک آلوئه‌ورا روی صورت‌شان می‌گذارند. بعد با خنده‌ای قهوه‌ای می‌گفت که یک اصفهانی زرنگ این را باب کرده و الآن میلیاردر شده. در جهان‌بینی پدرم اصفهانی‌های زرنگ سردمدار این بازی کثیف هستند. چه خوب که پدرم تمام این ریز‌ه‌کاری‌ها را به ما یاد داده.

*

 چند تکه آلو‌ئه‌ورای ژله‌ای ته قوطی گیر کرده بودند. کسی دور و برم نبود یا حداقل من دوست داشتم اینطور فکر کنم. تکه‌ها را کف دستم خالی کردم و به چاکهای دور دهانم مالیدم، شاید که دیرتر شبیه پدرم بشوم. البته من به جادوی ماسک عقیده ندارم و فکر می‌کنم الآن کمی دیر است، یعنی چروکها و چاکهایم قشنگ شکل گرفته‌اند و ماسک آلوئه‌ورا و کرم دور چشم و این قبیل بازی‌ها برای وضع فعلی صورتم مثل این است که یک کفش پاره را هی واکس بزنی؛ طبعن فایده‌ای ندارد. مضاف بر اینکه گداصفتی ذاتی‌ام هم باعث می‌شود ارزان‌ترین روشهای ضد‌پیری و بهداشت پوست را پیگیری کنم.

*

ماسکم را پاک کردم. سطل دور و برم نبود و تفاله‌ها را گذاشتم توی جیب پشتم. شاید نود هزار تومان برایم باقی مانده بود و چنگه را توی مشتم گرفته بودم. نگاهی به ساعت‌های سوآچ بوتیک کناری انداختم. توی آینه‌های بوتیک نگاهی به صورتم انداختم، انگار واقعن ماسک اثر کرده بود و «پوستی شاداب» داشتم. فروشنده به سرعت کرکره‌های مغازه‌اش را پایین کشید. زمان تعطیل کردن نبود، صرفن دوست نداشت آدم خمیده‌ای که یک چنگه هزاری کهنه توی مشتش است وارد بوتیکش بشود. این دقیقن شرایطی است که اگر همافر در آن قرار می‌گرفت پیروز بیرون می‌آمد؛ اگر می‌خواست برای آرتمیس ساعت سوآچ هم می‌خرید و چند ساعت بعد، همینطور که کلوچه و لواشک توی حلق آرتمیس می‌چپاند، روی مچ کُرک‌آلود دست چپ آرتمیس هم یک سوآچ کیدز می‌بست. آیا دنیا چیزی غیر از این لذتهای کوچک است؟

*

هنوز به ردیف ۴۱ نرسیده بودم چونکه همافر دچار مشکل شده بود. پشتش را به کمد کرده بود و با شانه‌های عریضش درِ کمد را هُل می‌داد تا بسته شود. با هر هُل دادن همسرش که توی صندلی ۴۲اف نشسته بود و روسری ابریشم با طرحهای نامفهوم خردلی و زرشکی رنگ سرش بود زیر لب می‌گفت «یاعلی». ولی متاسفانه نصف بیشتر چمدان خوراکی‌های آرتمیس بیرون از کمد بود و ذکر کمکی نمی‌کرد. همافر این را نمی‌دید چون پشتش به کمد بود و فقط زور می‌زد.

ز نیرو بود مرد را راستی – ز سستی کژی آید و کاستی

 حتی ابوالقاسم فردوسی هم در قرن چهارم به وجود تفاوتهای بنیادین ما آگاه بوده.

*

جیب‌های سرسینه‌ام خیلی سنگین بودند. دوست داشتم بنشینم وسط راهروی هواپیما تا چمدان همافر جا برود. ولی پشت‌سری‌ام که یک همافر دیگر بود مدام دسته چمدانش را به باسنم می‌زد. این روش بهینه‌ای برای این است که بگویی «آقا تکون بخور

***

صندلی ۴۱سی. این صندلی من بود. کنار راهرو بودم و برای منی که ترجیح می‌دهم بیشتر توی توالت باشم تا روی صندلی این بهترین گزینه بود. جفت صندلی‌های کناریم خالی بودند و من فکر می‌کردم اگر واقعن این مسافرین نیایند می‌توانم دراز بکشم، ژاکتم را روی سرم بیندازم و آن پشت آرام دست توی دماغم بکنم. زودتر از چیزی که فکرش را می‌کردم یک زن گنده و دختر تازه‌بالغ گنده‌اش از راه رسیدند. مانتوهایشان را در آوردند. با موبایلش حرف می‌زد «مامان، دیشب که نخوابیدم، توی فرودگاه هم که همش گریه. می‌بوسمت…» تقریبن ۴۰ سالش بود. موبایل را خاموش کرد و توی کیف خیلی گنده‌اش دنبال چیزی گشت. دختر تازه‌بالغش از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد.

*

نمی‌شد گفت که حالم خوب است. مثل همیشه. داشتم لایون کینگ می‌دیدم. سیمبا با عموی بدجنسش بازی می‌کرد. هنوز نمی‌دانست که چه عموی پلشتی دارد و هنوز نمی‌دانست که چقدر همه چیز سخت است، هنوز سوار هواپیما نشده بود، هنوز دانشجو نشده بود و هنوز کارمند نشده بود. من توی راه فرودگاه با برادرم در مورد قیمت دلار و راههای پولدار شدن حرف زده بودم. بهش گفته بودم هرچه زودتر با دوست‌دخترش بخوابد و به حرف هیچ کسی گوش نکند، زیباترین اتفاق این دنیا سکس است و بقیه‌اش فراموشی. موقع خداخافظی باهاش گریه نکرده بودم و سعی کرده بودم باز هم به قیمت دلار و نفوذ سپاه توی اقتصاد ایران فکر کنم. ولی الآن با پریدن هواپیما همه چیز بیش از اندازه سخت شده بود. یک شب هم توی دوبی ترانزیت داشتم و دوست نداشتم بهش فکر کنم.

*

غذاها را آوردند. سینه مرغ کلفت و بدبویی توی سینی‌ام بود. نمی‌توانستم با کارد ببُرمش. کمی برنج‌ها را خوردم. غذا مزه زباله می‌داد و واضح بود سینه‌ی مرغ پر از هورمون استروژن است. چند هفته قبلش همکارم اینها را گفته بود و می‌گفت وضع اسفبار جنسی ما مردها به علت همین مرغهای استروژنی است. من ادامه دادم که بعید نیست صاحب مرغداری‌ها توی کارخانجات وایاگرا هم سهام داشته باشند. سیستم بسته‌ای است و ماحصلش این شده که من دیگر نمی‌توانم مرغ بخورم، دیگر نمی‌توانم سکس بکنم و فقط می‌توانم لایون‌کینگ نگاه کنم.

*

زن گنده با مهماندارها جر و بحث می‌کرد. شراب می‌خواست و نمی‌دانم چرا دیر برایش آوردند. وقتی آوردند با انگشتهای سفید و چاقالو و لاک زده‌اش شروع کرد به ور رفتن با در بطری. «می‌خواین براتون بازش کنم؟» بعد از یک ساعت و نیم این اولین بار بود که با هم حرف می‌زدیم. «نه مرسی، نمی‌خوام بخورم، فقط می‌خواستم بگیرم تا این عربا بدونن ما هم شراب می‌خوریم. شما میل دارین؟ می‌خواین برای شما بریزم؟» هیچ تمایلی به ادامه صحبت با زن گنده نداشتم ولی یک کرم کوچکی ته وجود همه حتی مردهای منحنیهست که توی هر چیزی امکانی می‌بینند، توی هر آدمی «موردی» می‌بینند، و این تنها نقطه اشتراک ما «منحنی‌ها» با همافرها است.

*

کمی درباره اینکه آریایی توی دنیا پست شده و حتی عرب هم برایش آقایی می‌کند حرف زدم. من در مورد هر چیزی حرف می‌زنم و کافی است ازم خواسته شود. حتی اگر از قبل می‌دانستم یک گردنبند فروهر هم تهیه می‌کردم و تمام تلاشم را می‌کردم که توی هر حرکتِ سر و سینه‌ام چشمش به بالهای گشوده فروهرم و پشمهای پرپشت سینه‌ام بیفتد. این بحث «نیاز» و «امید» است. برای توصیف این دسته از مردانی که صرف نیاز به هیچ و همه چیز عقیده دارند کلی برچسب ساخته شده: حزب باد، هُرهُری مسلک، بی‌اصل و نسبیا مثلن لئونارد در وصف ما گفته:

 If you want a Farvahar, I’m your man

 یعنی کارکرد تنها یک اسم است، تو نام ببر و من همانم که می‌خواهی. تنها نقش ازلی و ابدیم گویا «مرد» بودن است.

*

 خیلی طبیعی لای کوبیدن اعراب و آخوندها بهش فهماندم که شب توی دوبی ترانزیت دارم. به لاکهای قرمزش نگاه می‌کردم و گفت «من الآن نگرانیم اینه که برگردم، برنجا جونور گذاشته باشن، همیشه یه چیزی رو یادم می‌ره،» و انگشتهایش را جوری نرم تکان داد انگار که داشت گونی برنج و جانورهای احتمالیش را تصویر می‌کرد. «مگه تنهایین؟» «آره، من و دخترم تنها زندگی می‌کنیم…» چه منظوری داشت؟ به نظرم کل بحث جانورهای گونی برنج تنها یک وسیله بود برای فهماندن شرایط زندگیش به من. چند دقیقه‌ای سکوت شد و خیلی آرام کتاب افسرده‌کننده‌ام را سُر دادم زیر رانم و کاتالوگ عطر و اودکلنهای مارکدار را از جیب صندلی جلویی در آوردم و ورق زدم. احتمالن تلاشی غریزی بود برای اینکه بگویم «به ژاکت پاره و بی‌قواره‌ و موهای چرک و بهم ریخته‌ام توجه نکن، من پایین‌تر از کریستین دیور و گوچی و امثالهم نمی‌پرم

*

«عزیزم تعارف نمی‌کنم، ولی اگه دوست داشتی ما هم یه آپارتمان کوچیک داریم و خوشحال می‌شیم…» این دقیقن لحظه‌ای است که باور می‌کنم جدایی‌ام یک تصمیم درست بوده، خارج زندگی کردنم یک تصمیم درست بود، و اصولن هر کاری که تا بحال کرده‌ام همه‌شان درست بودند و چه خوشحالم. هواپیما که نشست شماره‌اش را پشت کتابم نوشت. توی فرودگاه خداحافظی کردیم، برای شبم هتل گرفتم و برایش اس‌ام‌اس فرستادم. گفت دو ساعت دیگر تماس می‌گیرد.

*

تلاش کردم چُرت کوتاهی بزنم اما فایده نداشت، خوابم نمی‌برد. تخت هتل خنک و تمیز بود و من هم خسته بودم اما از آن حالت‌هایی داشتم که دقیقن «تحریک» نیستی اما پروانه‌ای حول و حوش آلت تناسلی و گهگاهی مُخت بی‌تابانه پرواز می‌کند. بیدار شدم. مایوی طوسی‌ام را پوشیدم و رفتم استخر اما حتی شنا توی آب گرم هم مثل همیشه آرامم نمی‌کرد. تا برگشتم توی اتاق تلفن کرد. با دخترش توی ماشین بود. گفت می‌آید هتل دنبالم و بعد با دخترش حرف زد. داشتم تلفن را قطع می‌کردم و از مکالمه‌اش با دخترش فقط «عمو…» را شنیدم. عمو احتمالن نام مستعار من است و شکل کامل جمله لابد اینطور بوده: «دختر گلم؟ من می‌رم هتل پیش عمو یک کم روابط داغ جنسی داشته باشم و برمی‌گردم. نگران نشیا موش‌موشک؟» یا شاید اینطور: «دختر گلم؟ من می‌رم عمو رو بیارم، شب پیش من می‌مونه عمویی. تو رو می‌ذارم خونه خاله مهناز سریال نگا کنین. باشه عزیزم؟»

*

دو روز و دوشب باده‌ی خام خَورد – برِ ماهرویش دل، آرام کرد

 نگاهی به تختخواب اتاقم انداختم و فکر کردم چه ارتفاع مناسبی دارد، دقیقن ایده‌آل پوزیشن مورد علاقه‌ام است. فنرهایش هم محکم هستند و زیر وزن «زن‌عمو» خُرد نمی‌شوند. به نحو عجیبی فرز شده بودم. پریدم زیر دوش. با نوک انگشت موهایم را شستم و تا کف‌ها پاک شدند زیرچشمی توی آینه قدی حمام خودم را نگاه کردم. فکر کردم این داستان شبیه هزار تا فیلم است که تا بحال دیده‌ام.

*

موهایم را سشوار کشیدم تا فرهایم کمی از آن حالت توهین‌آمیز همیشگی‌شان خارج شوند. کمی هم لای پایم را سشوار کشیدم. بعد فکر کردم شاید بد نباشد کمی دئودرانت غلطکی هم لای پایم بزنم. چه اشکالی دارد؟ چرا وقتی شورتم را در می‌آورم بوی بهشت یا حالا ویرایش ارزان‌قیمتی از بوی بهشتتوی اتاق پخش نشود؟ کُت اسپرتم را پوشیدم و رفتم دم در هتل، صرفن برای خوشامدگویی و احتمالن رفتن به بار هتل و «بقیه‌ی ماجرا». دوباره پروانه‌ها بال‌بال زدند، کمی خیس شدم و فکر کردم کاش می‌شد بازهم لای پایم را سشوار بکشم.

*

 وقتی دم در هتل دختر زمخت تازه‌بالغش را دیدم دچار حمله عصبی شدم. امکان ندارد. دو تا گزینه بیشتر نداشتم. اولی اینکه بدوم. من دونده قهاری هستم و کاملن آماده بودم توی کوچه‌های دور و بر فرودگاه دوبی با لای پایی دئودرانت زده بدوم و از محل حادثه، از محل این کژفهمی ناجوانمردانه، دور بشوم. امکان دوم این بود که با آجر به دختر تازه‌بالغ حمله کنم و پس از ناکار کردنش بروم پیش مادر گنده‌اش و «ادامه‌ی ماجرا».

*

مکن هیچ کاری به فرمانِ زن – که هرگز نبینی زنی رای‌زن

مبهوت توی ماشین نشستم. خورشید در حال غروب بود که رفتیم «دیدنی‌های» دوبی را ببینیم. کمی زیر لب از خوبی‌های دوبی گفتم، از امنیتش، از پیشرفتش، از پلیس‌های مهربانش و بعد رفتیم به جایی که شبیه همه‌ی جاهای دیگر بود. «اینجا باغ پرنده‌های شیخ ممده. اگر صبح میومدیم پُر پرنده بود. پرنده‌ها همینطور آزاد ول می چرخن…» به آسفالت طوسی رنگ نگاه کردم و گفتم «چه جالبچه خوبنمی‌فهمم چطور ممکن است کسی فکر کند کوچکترین تمایلی به دیدن پرنده‌های شیخ ممد دارم. چرا؟ از کجایم اینطور استنباط کردی؟

*

«شوهرم ۱۲ سال پیش فوت کرد، اما هنوز عاشقشمحروف شین و قاف را جوری تلفظ کرد که کوچکترین توهمی در مورد عشق بین یک زن چاق و قبر شوهرش باقی نماند. «از اون موقع منم و دخترمبه نظرم شرایط نمی‌توانست اینطور ادامه پیدا کند. واضح بود دوباره یکی از زنان میان‌سال ایرانی که «یک چیزی دیده‌اند» ولی «فقط به دیدن بسنده کرده‌اند» به پُستم خورده. از اینهایی که زندگی‌شان از مال خودم هم خالی‌تر است، اینقدر خالی که کوبیده آمده این سر شهر دنبال مسافری که فردا نیست و برده شهر را نشانش بدهد، پرنده‌های شیخ ممد را نشانش بدهد. آدمها رقت‌انگیزند.

*

«ببخشید عزیزم، من یک کم خسته‌م و فردا هم مسافرم، اگه ممکنه منو بذارین هتل، سر راهم یه جا سیگار بگیرم، ببخشیدا…» با کف دستهایم صورتم را می‌مالیدم، دماغم تیر می‌کشید و چاکهای دور دهانم از همیشه عمیق‌تر شده بود، انگار ماسک آلوئه‌ورایم هیچ اثری نداشته. چربی‌های روی دماغم را پخش کردم روی صورتم. «اوه، سیگار هم پس می‌کشی شیطون؟» دوست نداشتم دستهایم را از روی صورتم بردارم. بالاخره رسیدیم هتل. روبوسی که کردیم گفت «ببین پس پروازت رسید یه میس بنداز…» نتوانستم جواب بدهم. لبخند سفتی زدم، کاش می‌شد بدانم دقیقن چه فکر می‌کند. دست کردم توی جیب پشتی‌ام و با آلوئه‌وراهای خشک شده بازی کردم.

*

دو روز و دوشب باده‌ی خام خَورد – برِ ماهرویش دل، آرام کرد

توی بار هتل آبجو و همبرگر خوردم. احساس می‌کردم باید انتقام بگیرم ولی دقیقن نمی‌دانستم از چه کسی. رفتم توی اتاقم. کُت را پرت کردم روی مبل. پرده‌ها را باز و تلویزیون را روشن کردم. کانال اول تصویر شیخ ممد بود. کانال دوم تصویر پرنده‌های شیخ ممد بود. کانال سوم مثل همیشه اخبار بود. فکر کردم بالاخره زمانی باید از این «صابمرده» استفاده کنم، کاندوم را از کیف پولم در آوردم، روی تخت دراز کشیدم و با اخبار سوریه خودارضایی کردم.

Advertisements

81 Responses to “ترانزیت”


  1. 1 شیرین سپتامبر 22, 2012 در 3:30 ب.ظ.

    خیلی خوب بود … بعد مدتها :))) دوست دارم چند بار بخونمش!

  2. 2 آتئیست سپتامبر 22, 2012 در 4:06 ب.ظ.

    سلام
    من از طریق ایمیل پستهاتون رو دریافت میکنم
    قبلا یک بار کامنت گذاشتم و گفتم اصلا نمیدونم چرا این همه هوادار داری و من اصلا نمیتونم نوشته هاتون رو بخونم و تمام کنم
    میخواستم بگم بعد از حدود ۳۰ تا پست هنوز هم نظرم عوض نشده یعنی اون تعداد محدودی رو هم که شروع کردم به خوندن به کلی پشیمون شدم و طبق معمول نتونستم تموم کنم
    واقعیتش اگر به احترام این همه آدم که میان اینجا و از اینجا خوششون میاد نبود چهار تا بد و بیراه هم بارت میکردم lol
    خلاصه یه مردی پیدا شه به من بگه چطور میتونم اشتراکمو کنسل کنم؟

  3. 5 ناشناس سپتامبر 22, 2012 در 6:04 ب.ظ.

    kash dastan tamum nemishod, baghiyasham benevis lotfan

  4. 6 Undenied سپتامبر 22, 2012 در 6:12 ب.ظ.

    خوشمان آمد.
    قسمت لئوناردش هم خیلی خوب بود:))

  5. 7 کیوان سپتامبر 22, 2012 در 6:57 ب.ظ.

    آتئیست عزیز
    شما دنبال محتوایی می‌گردید که (احتمالا) چیزی بهتان بدهد، یا داستانی تعریف کند. که البته هر دو خیلی خوب است. من هم بالشخصه هیچ متنی را به یک داستان خوب و پر کشش که مغز و احساس را سر کار بگذارد ترجیح نمی‌دهم. اما با اینهمه سعی می‌کنم از چیزهای دیگر هم لذت ببرم. مثلا سالها فقط به موسیقی سنتی گوش می‌دادم. بعد به نظرم احمقانه رسید که از یک منوی بسیار متنوع خودم را فقط به یک انتخاب محدود کنم. و بعد از کمی فشار آوردن به خودم، واقعا نتیجه داد. حالا تقریبا از هر موزیکی لذت می‌برم. البته تقریبا!
    در مورد نوشته‌های این خرس گوشه گیر باید بگویم چندان بیراه هم نمی‌گویی. او نه قصه‌ای روایت می‌کند، نه به جست و جوی چیزی می‌رود و نه تلاش دارد چیزی را به خود یا دیگران اثبات کند. او تنها «حالی» را که آن لحظه در آن شناور است را ثبت می‌کند. این حال ممکن است به 20 یا 15 سال پیش مربوط باشد، یا به همان لحظه نوشتن. او در ثبت آن «حال» خیلی بی طرفانه یا منصفانه هم عمل نمی‌کند. در آن دست می‌برد و اعتقادات و حس همان لحظه خود را (چون صحبت از اعتقادات بلند مدت در مورد خرس کمی بی معنی است، فهرستش خیلی کوچک است) در آن دخیل می‌کند. در عین حال او در جزیره خود تنهاست: همه‌مان کم و بیش همینطوریم، اما یا نمی‌دانیم و یا خود را به ندانستن میزنیم. خرس نه تنها این را می‌داند بلکه اصرار دارد این را هر لحظه به خود یادآوری کند، این جزیره رابکاود و در موردش بنویسد.
    پس می‌بینی که دستش برای نوشتن خیلی خالی است. و دقیقا همینجاست که خرس تنهای ما بزرگی می‌کند. چطور؟ می‌گویم:
    با توجه به رقت انگیز بودن احساس تنهایی، با توجه به اینکه خرس صرفا دارد آن «حال» گریزان و لغزنده را ثبت می‌کند، با توجه به اینکه هیچ قصه، مفهوم و هدفی پشت این نوشته‌ها نیست؛ این اعجاز قدرت قلم، هوش و صداقت است که اینهمه خواننده را میخکوب و مجذوب خواندن پست های خرس می‌کند. فراموش نکنیم که ترکیب قدرت نوشتن، هوش و صداقت چیز کوچکی نیست. برخلاف ظاهرش می‌تواند مفهوم هم ایجاد کند. که ایجاد هم کرده: روایتی کاملا واقعی از چیزی که صرفا یک احساس است: ملالت مرگبار زندگی انسان مدرن، با تمام دست آوردها و خلاء هایش.
    دوست من! خرس شعبده بازیست که حد اقل لوازم و ابزار صحنه را داشته باشد. کارهایش مثل کریس آنجل نمایشی نیست. اما تاثیرش بیشتر است. او مثل شعبده بازیست که صرفا گنجشکی از آستین در می‌آورد، اما کارش دشوارتر است، دقت کن: او فقط یک عرقگیر رکابی بتن دارد.

    • 8 KHERS سپتامبر 22, 2012 در 7:14 ب.ظ.

      کیوان جان، خیلی لطف داری. داشتم فکر می‌کرد کاشکی آتئیست بیشتر کامنت می‌ذاشت و تو هم بیشتر از این چیزای دوست داشتنی ‌می‌نوشتی. اوه، چه گدای تعریفم :))

      • 9 ناشناس سپتامبر 23, 2012 در 5:31 ب.ظ.

        خرسی جان ، خیلی جدی نگیر ، آقا کیوان کلا عادت دارند برای همه چیزای دوست داشتنی بنویسن و از همه تعریف کنند .

      • 10 KHERS سپتامبر 23, 2012 در 10:41 ب.ظ.

        مرسی که تذکر دادی چون خیلی جدی گرفته بودم و داشتم مسیر زندگیمو عوض می‌کردم. حالا بر می‌گردم به همون مسیر قبلی.

      • 11 آدم ناراحت سپتامبر 24, 2012 در 1:14 ب.ظ.

        کیوان تو خیلی‌ جیگری ، چیکار کنم با تو من ؟

      • 12 ناشناس سپتامبر 24, 2012 در 2:16 ب.ظ.

        خواهش میکنم خرسی جان ، قابلت رو نداشت ، خوشحالم که برگشتی همون مسیر قبلی :)

      • 13 آتئیست اکتبر 8, 2012 در 12:30 ق.ظ.

        @ کیوان
        ابتدا عذر خواهی میکنم که دیر جواب دادم
        حالا هم به خاطر پست جدید خرس بود که باز اومد به ایمیلم، یاد این کامنتم افتادم گفتم بیام ببینم کسی راه کاری نداده که کامنت شما رو دیدم :)
        کیوان عزیز احتمالا نظر شما در مورد من درسته (شما دنبال محتوایی می‌گردید که (احتمالا) چیزی بهتان بدهد، یا داستانی تعریف کند) اگر بخوام نظرتون رو کامل کنم میتونم بگم من زیاد در بیرون کشیدن اهداف خیلی پنهان نویسنده توانایی ندارم یا نوشته هایی که هیچ هدفی رو دنبال نکنن و صرفا یک اثر ادبی باشن رو دوست ندارم
        البته من در همون یک کامنتی هم که گفتم قبلا اینجا گذاشتم این احتمال رو در نظر گرفتم که ممکنه مشکل از سلیقه من باشه چون مثلا من حتی از مسخ کافکا هم خوشم نیومد (خود جناب خرس احتمالا خاطرشون میاد)
        یه کتاب معروف دیگه ای که من خوشم نیومد صد سال تنهایی بود ولی مثلا با «غرور و تعصب» جین اوستین یا «کوری» یا «عقاید یک دلقک» یا «شازده کوچولو» یا خیلی های دیگه زندگی کردم چون خیلی راحت تر اهداف نویسندگان رو تونستم متوجه شم و به خاطر وقتی که برای خوندنشون گذاشتم خیلی خوشحال بودم یا برای بعضی ها حداقل عذاب وجدان نگرفتم :)
        شاید به این دلیل هست که خوندن نمیتونه برای من صرفا یک تفریح باشه (احتمالا به خاطر تنبلی) چون ترجیح میدم اگر قرار باشه وقتم رو با یه تفریح محض سپری کنم اون تفریح مثلا بیلیارد یا تماشای یه فیلم یا … باشه پس از دید من وقتی شروع میکنم به خوندن یه متنی مثل نوشته های خرس دوست دارم تهش یه چیزی دستگیرم شه نه فقط به خاطر وقت گذرونی بخونم
        یه وبلاگ معروف دیگه هم که باز مخاطب زیادی داره و مثل همین خرس من خوشم نمیاد شراگیم هست که لینکشو براتون میذارم شاید شما و بقیه دوستان خوشتون بیاد :
        http://sharagim.com/
        باز هم ممنونم به خاطر وقتی که برای کامنت گذاشتید و همچنین وقتی که برای خوندن کامنت من گذاشتتید

    • 14 ماژور سپتامبر 23, 2012 در 6:27 ق.ظ.

      آقای کیوان شما چرا اینقدر با لحن آقا معلمی می نویسید؟ می توانم قیافه فردی را که مثلا در یک مهمانی از بغل دستی شما درباره موسیقی ایرانی سوال می کند و ناگهان شما قبل از آنکه بغل دستی دهان باز کند، هرچه درباره موسیقی ایرانی خوانده و شنیده و تصور کرده اید را با لحنی آقا معلمی تحویل سوال کننده می دهید، تصور کنم. احتمالا با چشمان از تعجب گرد شده از خودش می پرسد این اعتماد به نفس ایرانی از کجا ناشی می شود.

      • 15 کیوان سپتامبر 24, 2012 در 3:37 ب.ظ.

        به ماژور
        شاید اگر چند ماه پیش کسی این یادداشت را برایم می‌گذاشت، سعی می‌کردم مجابش کنم در مورد من اشتباه می‌کند. یا اینکه اصلا من اینطوری هستم و این درست ترین کار است!
        اما بی برو برگرد از خرس عزیز درس گرانبهایی گرفته‌ام و آن اینکه نه خودم و نه نظرات اشخاص در دنیای مجازی را آنقدرها جدی نگیرم. راستی چرا شما هم در مورد من این کار را نمی‌کنید؟ هر چه دوست ندارید را نخوانید. و اگر خواندید جدی نگیرید.

    • 18 آدم ناراحت سپتامبر 24, 2012 در 1:10 ب.ظ.

      این پستت رو واقعا دوست داشتم ، انقدر زیبا نوشتی‌ که وقتی‌ داشتم می‌خوندم ، کاملا غرق شده بودم.

      قبلا هم یه بار گفته بودم ، این صداقتت واقعا تاثیر گذاره.

      مرسی‌

    • 19 drprincess سپتامبر 24, 2012 در 5:48 ب.ظ.

      کیوان جان شما هم مهربانید هم نکته بین. توضیحاتتون رو بسیار دوست داشتم. همینطور این نوشته خرس رو.

    • 20 Fateme Moradi اکتبر 12, 2012 در 4:51 ب.ظ.

      کیوان خودت نداری وبلاگ تو هم خوب مینویسیا

  6. 21 مومو سپتامبر 22, 2012 در 7:20 ب.ظ.

    در برابر کامنت کیوان بارها تعظیم می کنم.

  7. 23 سین جیم سپتامبر 22, 2012 در 7:23 ب.ظ.

    mesle hamishe ãli,man fek mikardam ideye ‹candom in wallet› dar enhesare khodame,ke guya eshtebah fekr mikardam

  8. 24 shva سپتامبر 22, 2012 در 7:59 ب.ظ.

    همش خیلیییییی خوب بود به جز جمله آخر که تهوع آور بود. بسیارلایک به کامنت کیوان!

  9. 25 یه خانوم گنده سپتامبر 22, 2012 در 8:59 ب.ظ.

    من نفهمیدم شما چطور به این نتیجه رسیدی که این خانوم گنده بهت نظر داره؟

    • 26 KHERS سپتامبر 22, 2012 در 9:03 ب.ظ.

      شاید کم توضیح دادم،‌ یا شاید شما هم مثل اون خاونم گنده «مقررات بازی» رو بلد نیستی :ي

      • 27 Zara سپتامبر 22, 2012 در 9:30 ب.ظ.

        Yani sar on jomle miss andakhtan mordam az khande. Age vaghi bashe ke yaroo chi feker mikarde vaghan?! age ham vaghi nabashe, khoob joke ba mazei bood:D

      • 28 مهاجر سپتامبر 23, 2012 در 7:33 ق.ظ.

        این قوانینی بازی رو باید از کجا یاد گرفت آخه! (این یه سوال واقعیه!)

      • 29 "رایانشانی" آخه؟ سپتامبر 25, 2012 در 11:04 ب.ظ.

        آقا مرامی مقررات بازی رو به ما یاد میدی؟ دقیقن چه گهی باید خورد واسه نخ دادن؟

      • 30 KHERS سپتامبر 26, 2012 در 7:33 ب.ظ.

        نمیدونم ولی توی دیکشنری من این کارایی که زنه انجام داد (و جزییات دیگه که ننوشتم) معنیش واضحه. ولی خب بعد دیدم متاسفانه اینطوری نیست:)

      • 31 ye soal? اکتبر 1, 2012 در 8:21 ق.ظ.

        khersdi jan, to ro khoda ye rahnamayi kon mogharrarat e in bazi chiye??? man az in jur baziya/marda farariyam … begu ta bedunam tu che mavaredi daghighan bayad farar konam? age miduni dar morede har do veresionesh begu: ham versione mardaye kharejish va ham iranish, merci!

  10. 33 ندا سپتامبر 23, 2012 در 5:06 ق.ظ.

    خرسِ…. چند تا کلمه نوشتم و هی پاک کردم. خرس افسرده/روح خرسی ما/ خرس لخت/ خرس خر تو یه نویسنده ای که یه خوش بختی واقعی داری اونم اینکه تو میتونی بنویسی، به بهترین شکل….تشکر

  11. 34 زندگی سپتامبر 23, 2012 در 6:40 ق.ظ.

    آخر قصه می تونست بهتر تموم بشه.

  12. 37 مهاجر سپتامبر 23, 2012 در 7:31 ق.ظ.

    فک کنم اون شیخ ممده که باید ازش انتقام بگیری :).

  13. 38 رعنا سپتامبر 23, 2012 در 10:05 ق.ظ.

    سوالی که کلن برای من بوجود اومده اینه که این آدم های محتوا گرا و آسمانی که در دنیای مجازی ریخند در دنیای حقیقی کجا هستند؟ ما که هر کی و دورو برمون می بینیم زمینیِ لحظه ای محتواگریزه

  14. 41 شیدا سپتامبر 23, 2012 در 11:57 ق.ظ.

    نوشته هات رو دوست دارم
    چون احساساتم همراهت بالا و پایین میره، امیدت یاست امنیتت ناامنیت… همه و همه بهم منتقل میشه با اینکه تو مردی و من زنم… انگار عین اون ماجرا برای خودم اتفاق افتاده
    از اینکه می نویسی ممنونم

  15. 43 احسان سپتامبر 23, 2012 در 12:42 ب.ظ.

    من شدیدا این چند روز سرم شلوغه! وقت استراحت بین درس خوندن میرم توی یوتیوب Prank می بینم که شاد بشم!
    ولی توی گوگل ریدر دیدم یه نوشته تازه داری. موقع خوندن قهقه زدم و شاد شدم و شارژ!
    من برم سر ادامه کارم! ممنون خرس!

  16. 44 maz سپتامبر 23, 2012 در 1:18 ب.ظ.

    خرس،
    هر چی می‌نویسی حس میکنم موقع خوندن. عرق کردم اونجا که تو هتل بودی. پسر عجب زندگی‌ای داریم ما. فقط تو کارمندی و من دربه‌در دنبال کارمند شدن.

  17. 45 ضعيفه اى از اندرونئ سپتامبر 23, 2012 در 4:38 ب.ظ.

    اااا! شکممو صابون زده بودم واسه ى پورن نوشتارى مجانئ! لعنتئ! تو روحش!

  18. 46 لیلا خانوم سپتامبر 23, 2012 در 5:12 ب.ظ.

    غش غش… غش غش برای همافر. حاضر بودم پست به طول نیم متر بلندتر بود و وصف همافر تمامی نداشت. درباره کامنت کیوان هم نظری ندارم.

  19. 47 شیرین سپتامبر 23, 2012 در 5:12 ب.ظ.

    به نظرم این خانوم گنده خودش دودل بوده … یعنی نتونسته تصمیم بگیره! بعضی وقتا آدما می خوان به خودشون بگن که می تونن ولی خودشون نمی خوان. شاید سنش هم تو این ماجرا موثر باشه. یعنی من هنوزم رو بورسم و از این چیزا … به نظر من این داستان خیلی واقعی می رسه و خیلی اتفاق می افته.

  20. 48 شادی سپتامبر 24, 2012 در 1:09 ق.ظ.

    عالی بود عالی …خیلی لذت بردم…

  21. 49 شادی سپتامبر 24, 2012 در 1:13 ق.ظ.

    ما زنها هم احساسات خودمون رو ساتسور می کنیم …بارها به یاد مردی که دوسش داریم خودارضایی می کنیم ولی خیلی از افکار و کارهامونو خودمان میدانیم و بس….من شخصا این پروانه ها رو تو زندگیم تجربه کردم ولی….

  22. 50 پانی سپتامبر 24, 2012 در 4:15 ق.ظ.

    عزیزم اون خانوم گنده دنبال یه پدر واسه دختر گندش بوده، یک شوهر واسه چسی اومدن پیش بقیه خانوم گنده ها و یکی که خرجشو بده و شبا ببرتش بیرون گشت و گذار و خرید مرید کنه واسش
    ولی خوب شد حداقل به خاطر این جریان هم که شده یه دوش گرفتی یه صفایی هم به سر و صورت دادی

  23. 51 ناشناس سپتامبر 24, 2012 در 10:47 ق.ظ.

    rastesh be nazare man, to budi ke ghaede y bazi y khanum ro balad nabudi. oun 100% aamde o pokhte bude… amma fekr mikarde to javuntar az uni ke jelot raahat vaa bedeh. Montazer bude vahshi bazi dar biari ta lezzate gonaah o shekastane tanhayish ro bishtar koni.

  24. 54 بیتا سپتامبر 24, 2012 در 3:31 ب.ظ.

    ای بابا مگه اینجا قبلا تاییدی نبود؟ این چه وضعیه؟

  25. 57 Alex سپتامبر 24, 2012 در 6:11 ب.ظ.

    الکس هستم، کامنت کیوان را می پسندم.

  26. 58 بی نام سپتامبر 25, 2012 در 7:22 ق.ظ.

    یه پست نوشتم که توش هستی. با من قهر نکنی برادر ولی 30 سالگی پیری محسوب نمیشه به هر حال

  27. 59 sherry سپتامبر 25, 2012 در 2:56 ب.ظ.

    خوندنی بود. فقط جمله ی آخرت یک مقداری حس انسانیتم را دچار کرد! توو فکر رفتم که آیا منظور خاصی در پی اش نهفته بوده یا خیر؟ اگر خیر، آزارم میده (داد)!

  28. 60 آزاده سپتامبر 25, 2012 در 8:00 ب.ظ.

    خوب مينويسي…

  29. 61 آبی مبهم سپتامبر 28, 2012 در 5:35 ق.ظ.

    چطور میشود مشترک شد بلاگت را؟ استیصال جالبی توش بود. یاد مسخ افتادم.

  30. 62 آبی مبهم سپتامبر 28, 2012 در 5:36 ق.ظ.

    دوست دارم از کامنت پر از شهامت ؛شادی؛ هم تشکر کنم. خیلی صادقانه بود کامنتت.

  31. 63 سپهر فاطمی سپتامبر 28, 2012 در 12:52 ب.ظ.

    جز این که بگویم مطالبتان را می پرستم و بهترین وبلاگ ی هستید که دوست دارم چه دارم که بگویم؟

  32. 64 هدی سپتامبر 28, 2012 در 1:01 ب.ظ.

    دوسش داشتم … اما مرد هاییکه قبلا ها سرهنگ بوده ان بیشتر در نظرم تاس ان و با لهجه ی غلیظ خود خود تهران … این سیبیل سفید تفکراتم را با خاک یکسان کرد

  33. 65 جغد سپتامبر 29, 2012 در 12:08 ق.ظ.

    امروزی های ایران رو که نمیدونم، ولی آدمایی تو سن و سال خانم گنده، جوری تربیت شدن که واسه دست به رختخواب شدن باید اقلا دو سال با طرف تعارف کنن. داستان رو درست گرفتی خرس عزیز ولی قضیه این خانم اینجوریاس که دیر میرن سر اصل مطلب. میخواسته اول نجابتشو ثابت کنه.بعله… همافر هم عالی بود.

  34. 67 مهاجر سپتامبر 29, 2012 در 12:59 ب.ظ.

    خرس بنویس! این یه دستوره … نه یه خواهشه.

  35. 69 حسود سپتامبر 30, 2012 در 7:08 ب.ظ.

    خرس همه پست هات رو خوندم بعضی هاش رو که دوبار و بعضی رو حتی بیش از دو با ر خوندم (عجب الافی هستم :) و این اولین باره دارم منت سرت می گذارم و برات کامنت می گذارم!
    به طرز خفنی کارت درسته. یه وقت هایی تو خاکی میزنی اما هراز گاهی می ترکونی. اخیرا این پیرزنی که تو سجادش یک بوف کور داشت رو که خوندم بعد مدت ها کف بر شدم. ببین فکر کنم این اولین و آخرین کامنتیه که برات می گذارم تورو جوون عمت همین طوری ادامه بده و هی بنویس هر هفته یا حتی هفته ای دوبار و اصلا هر شب بنویس اگه یک روز بیام ببینم نوشتی یاس فلسفی گرفتم کهیر مخاطب زدم بواسیل دارم می خوام زن بستونم یا هر درد دیگه ای بگیری که بهونه بیاری و برامون ننویسی تف به روت

  36. 70 sahar اکتبر 2, 2012 در 3:48 ق.ظ.

    did those things really happen to you? I don’t know why but whenever you are telling a simple story ,it looks so surreal

  37. 71 هانیکو اکتبر 4, 2012 در 8:15 ق.ظ.

    من هانیکو ام و تصویر سازم . تو نوشته هات فقط میشه نشست و صحنه سازی کرد تا جایی که حتی میتونم جهت باد رو هم ببینم و زبری ته ریشت رو احساس کنم . نه که بگم دوست داشتمت نه ! خیلی ساله آدم دوست داشتن نیستم ولی لذت بردم و نثرت رو احتمالا یادم نره. این لذت بردنه فرق داره با خوندن یه کتاب ها .شما ملموس تری و انگار از جاییی میگی که آشناس ..خوب می نویسی پسر…

  38. 74 احسان اکتبر 9, 2012 در 7:29 ب.ظ.

    خیال پردازیهای طنز گونه‌ی جالبی دارید.

  39. 75 ناشناس اکتبر 12, 2012 در 3:19 ب.ظ.

    کاش به جای این که روسری سر خانم ها می ذاشتن یه درس به اقایون ما یاد میدادن که والا بالله هر کی به شما سلام کرد محبت کرد نخ نمیده زابطه سالم انسانی بیت زن ومرد تعریف شده نیست ؟؟؟؟؟؟؟

  40. 79 KHERS اکتبر 14, 2012 در 4:03 ب.ظ.

    من گفتم هرکی بهم سلام کرد ینی دنبال سکسه؟

  41. 80 یه خانوم گنده اکتبر 17, 2012 در 1:21 ق.ظ.

    یه فرضیهٔ: خانوم گنده فکر می‌کرده که این کار انسانی‌ و سالم هست و بر این اساس به ‌خرس سیگنال میده ولی‌ اون وقت چه سیگنالی از ‌خرس میگیره که single و available هست. این‌یکی توی متن مشخص نیست !

  42. 81 company offshore اکتبر 20, 2012 در 10:27 ب.ظ.

    میروی توی دل کار و هر روز و هرروز پیش خودت فکر میکنی که عجب غلطی کردی ، اما غرورت مانع میشود . به خودت میگویی درست است که خودت تصمیم نگرفتی اما تو این کار را شروع کردی و هیچ تیغی هم زیر گلویت نبود به غیر از اینکه اگر قبول نمیکردی یک عمر شماتت میکردند که عقل تصمیم گیری نداری اما حالا که شروع کردی باید پای همه چیزش بایستی !


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 18 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: