دختردراز

امروز ۲۰ دقیقه زودتر از معمولم از خواب بیدار شدم، یعنی ۷:۴۰. تلاش خاصی هم نکردم. صرفن شب قبلش زود خوابیده بودم و نُه ساعت خوابم تکمیل شده بود. شب قبلش هم دلیلی برای زود خوابیدن نداشتم، صرفن از فیسبوک خسته شدم، نصف صفحه کتاب خواندم و تا دیدم چشمهایم کمی گرم شده‌اند گوشه‌ی ورق کتاب را تا زدم صفحه ۱۶و کتاب را روی بالش هم‌بسترم گذاشتم. البته آماری که نگاه کنم آن بالش واقعن متعلق به کتابم است که گاهی مثلن یک بار در سالبه هم‌بستر امانتش می‌دهم. پس شاید اصلن تخت دو نفره گزینه مناسبی برای من نباشد و یک تخت یک نفره که روی چوبهای قابش نقاشی‌های لایون‌کینگ یا مدرسه موشها دارد بیشتر به کارم بیاید، اما واقعیت این است که صاحبخانه‌ام مرا از این تصمیمات معاف کرده و خودش فرض کرده کسی که اینقدر پول اجاره‌خانه دارد حتمن همبستر هم دارد. خوشبختانه او سرخود تصمیم خرید تخت دو نفره را گرفته و نیازی نیست تا زندگیم، کمبودهایم، نیازهایم و بی‌نیازی‌هایم را برای او هم تشریح کنم. مضاف بر اینکه احتمالن او هم تمایلی به شنیدنش ندارد. تا آنجا که به او مربوط است، من تنها یک حساب بانکی‌ هستم. رابطه من و صاحبخانه‌ام در زمره‌ی رابطه‌های عجیب و بی‌منطق طبقه‌بندی می‌شود؛ من تا حالا دو بار و هربار به مدت پنج دقیقه او را دیده‌ام اما با اینحال نیمی از حقوق ماهیانه‌ام به صورت غیرارادی به حساب بانکی او واریز می‌شود. یعنی چهار ساعت از روز کاری‌ام متعلق به آدمی است که نه اسمش را یادم می‌آید و اگر توی خیابان ببینمش هم نمی‌شناسمش، و اگر احیانن بشناسمش هم شلوارم را می‌کشم پایین و کنار خیابان می‌رینم و وانمود می‌کنم که دیفتیری گرفته‌ام و بزودی می‌میرم. البته زیاد به این موضوعات فکر نمی‌کنم، شاید نهایتن روزی یک ساعت یا کمی بیشتر.

صبح که از خواب بیدار شدم باز هم کتابم همانجا بود، اما به جای خواندنش از توی موبایل ایمیل‌هایم را چک کردم. خواهرم برایم نوشته بود، یک ایمیل خبری با طول متوسط در مورد ناکامی‌هایش. اما با توجه به تجمع مواد لزج و چسبنده بین پلکهایم نمی‌توانستم چشمانم را کامل باز کنم و بخوانمش. توی ایمیلی دیگر شخصی که نام مستعارش «دختردراز» است از توی شبکه دوستیابی بهم پیغام داده بود. باید بروم توی سایت مزبور تا پیغامش را بخوانم، اما نخوانده می‌دانم که در مورد چیست، در مورد این است که پنج‌شنبه ساعت ۶:۳۰ همدیگر را کنار ایستگاه مترو ببینیم و برویم بار یا کافه تا بیشتر با هم آشنا شویم، و حتی می‌توانیم همانجا انتخاب کنیم که بار برویم یا کافه. بهرحال دیدار اول است و تمدن و دادن حق انتخاب و فضای تنفس از تک تک کلمات پیغام‌هایمان می‌بارد. بار یا کافه، آیا این خودِ هیجان نیست؟ اگر هیجان نیست پس چیست؟ خمیازه. این مراسم آشنایی استاندارد است اما نمی‌دانم چرا تمایلی به آشنایی با «دختردراز» ندارم. تازگی‌ها این عدم تمایل به انجام کارها از یک حالت ذهنی فراتر رفته و شکل یک ناتوانی فیزیکی به خودش گرفته. مثلن می‌دانم پنج‌شنبه ساعت ۵:۳۰ عصر دچار فلج موضعی کمر به پایین می‌شوم و نمی‌توانم پاهایم را تکان بدهم. این لحظه‌ای است که اندامهای غیرمتفکر بدنم مثلن عضلات ران پایممتوجه می‌شوند که مُخم توانایی گرفتن تصمیم‌های درست را ندارد. اما واقعیت این است که انسانها بعد از ۳۰ سالگی اندامهای غیرمتفکرشان هم تصمیم‌گیرنده می‌شوند و به صورت سرخود از رفتن به محل قرار سر باز می‌زنند. چه انقلاب مردمی به‌جایی.

چرا باید به دیدن کسی بروم که اسمش «دختردراز» است؟ اگر واقعن دراز بود باز مشکلی نداشتم، اما دختر دراز شبیه یک جعبه است. او شبیه یک انسان نیست، شبیه جعبه است و در هر پنج عکسی که توی وبسایت گذاشته شبیه یک جعبه از پنج زاویه‌ی مختلف است. علاوه بر این با هیچ معیاری «دختر» هم نیست، ۳۶ سالش است و تنها به واسطه «سفید» بودن در «سطح» هم قرار گرفته‌ایم و این برتری نژادی اختلاف سنی طوفانی‌مان را جبران می‌کند. اینها مقررات نانوشته و کثیف «هرم جنسی» هستند؛ نژاد سفید و سن کم مزیت هستند و نژاد شرقی و سن زیاد نقطه ضعف. اینجوری است که من و «دختردراز» هم‌امتیاز شده‌ایم. مثلن اگر من سفید بودم «دختردراز» بهم پیغام نمی‌داد یا اگر دختردراز جاماییکایی بود من بهش جواب نمی‌دادم و به جایش توی دلم به اجدادش فحاشی می‌کردم. دختردراز توی هر کدام از پنج عکسش لباس متفاوتی پوشیده اما بعضی‌ها کلن نامرئی هستند و رنگ‌بندی لباس و دیگر حیله‌ها مطلقن روی‌شان اثری ندارد. دختردراز هم از همین‌هاست و من الآن تمامی اشیای بی‌جان آن پنج عکس را از حفظم ولی در توصیف «دختردراز» چیزی غیر از «جعبه» به ذهنم نمی‌رسد.

دختردراز توی یکی از عکسهایش لباس هندی پوشیده. تنها چیزی که این عکس نشان می‌دهد این است که دختردراز یک فتیش عوامانه نسبت به «شرق» هم دارد و برای توصیف ایران به جای «تروریسم» و «شتر» از «کِباب» و «ایصفیهان» و «زفران» استفاده خواهد کرد. این را از کتابهای مورد علاقه‌اش هم می‌توان فهمید، فهرستی که شامل «بادبادک‌باز» هم می‌شود. این تنها اطلاعاتی است که عکس «دختردراز» با لباس هندی به من منتقل می‌کند و من کماکان همان جعبه‌ای را می‌بینم که حالا لباسهای رنگارنگ و عجیب پوشیده. اگر او اورینتالیسمش گُل کرده و با دیدن کله‌ی فرفری من می‌خواهد از کِباب حرف بزند، من هم به همان میزان ذهنم شستشو شده و با دیدن لباس هندی‌اش دنبال دیدن فریدا پینتو هستم اما واقعیت تلخ این است که فریدا پینتو را نمی‌بینم و به جایش یک جعبه می‌بینم. نمی‌دانم، شاید بهتر باشد از تمایلات شرقی‌اش عبور کنم و به خود وجنات «دختردراز» توجه کنم. شاید بتوان با کمی اغماض گفت که پستانهای بزرگی دارد، ولی از پس این همه بدلباسی و این همه کیفیتِ بد عکس چطور می‌توان این چیزها را فهمید؟ هیچ بعید نیست که عکسها مال جوانی‌اش باشند و هیچ بعید نیست که سینه‌هایش بدون آن همه دم و دستک دراز بشوند و تا دم نافش برسند. آن موقع تکلیف من چیست؟ تلاش می‌کنم به خودم بقبولانم او یک «اینگلیش رُز» است. اما چقدر به خودم دروغ بگویم؟ هر صورت سفید بی‌شکلی که اینگلیش رُز نیست. به نظر من «دختردراز» اینگلیش گوز هم نیست. او یک جعبه است و خودش هم می‌داند و دقیقن با علم به همین موضوع به من پیغام داده و می‌دانسته من اینقدر دهانم باز است که به هر چیزی جواب می‌دهم. اگر من متصدی آن وبسایت آشغال بودم به زور اسمش را به «پیرزن‌‌پستان‌دراز» تبدیل می‌کردم. نه، نه، این تفکرات برای سر صبح خوب نیست.

شاید بحث باز بودن دهان هم نیست، دوباره بحث همان هرم جنسی و هم‌امتیاز بودنمان است. خودم چه انی هستم؟ هیچی. اولین دیدارمان بعد از کار است و من با کت و شلوار برق‌افتاده و چروکم می‌روم سر قرار. چکار کنم؟ یک دست کت و شلوار دارم و آن هم بعد از این همه پشت میزنشینی برق افتاده. درست است که از کودکی از کت و شلوار سورمه‌ای برق افتاده بدم می‌آمد ولی واقعن چاره‌ای نیست. این را همه‌ی کارمندهای دنیا می‌دانند، همه‌ی کارمندهای دنیا از کت و شلوارشان بدشان می‌آید و همه‌شان این بیچارگی را هر روز درک می‌کنند اما باز هم فردا صبح همان کت و شلوار براق را می‌پوشند و فقط خوش‌شانسیم که کلاغهای شهر جذب این همه زرق و برق ماها نشده‌اند، وگرنه علاوه بر کارمندی، الان کور هم بودیم. یا مثلن پوست صورتممن از جعبه بودن «دختردراز» می‌نالم اما واقعیت این است که او هم احتمالن با دیدن پوست صورت من استفراغ می‌کند، چون پوست صورتم پر از جوش‌های چرکی است که توی ساعات کاری با ناخنهای دست راستم آنها را پاره می‌کنم، چون کار دیگری برای انجام دادن ندارم و بهرحال پاره کردن جوشهای زیر گلو هم روشی است برای گذران روز، کاری است برای انجام دادن و برای انجام دادنش هم فقط به یک دست راست قوی و ناخنهای بلند احتیاج است. من جفت‌شان را دارم. ناخنهای دست راستم از ۸ سال پیش که آموزش مقدماتی گیتار فلامنکو دیدم بلند هستند و آن اوایل با آنها راسگوادای چهارتایی می‌زدم. اما بعدها از زدن راسگوادوی چهارتایی خسته شدم و دیدم هرچقدر هم من راسگوادوی چهارتایی بزنم بازهم مثل بابک امینی به توی‌بوی گوگوش تبدیل نمی‌شوم. برای همین فلامنکو را کنار گذاشتم و کارمند شدم و از صبح جوشهای زیر گلویم را پاره می‌کنم. یازده صبح که می‌شود صورتم آتش گرفته و گزارش زیر دستم خیس از چرک است. این روش کار من است و گرچه کارمندان مختلف شگردهای کاری مختلفی دارند، اما در نهایت هدف نهایی هر کاری فقط یک چیزی است: کاری است برای انجام دادن. کارمندی که گوشه‌ی خیابان ۲۵ نخ سیگار دود می‌کند هم همین است، دیگری که به مثابه وظیفه شرعی کل اخبار دنیا را می‌خواند همینطور، آن یکی که بسته سوم بیسکوییت را هم چپاول کرده به همین ترتیب، همه اینها صرفن کارهایی هستند برای انجام دادن، وگرنه درد نیکوتین، کرم اخبار و گرسنگی بیشتر بهانه هستند تا دلیل. «دختردراز» هم همه اینها را می‌بیند و منِ عمله نشسته‌ام و به او برچسب «جعبه» می‌زنم. شاید برچسبم بیراه نباشد اما واقعیت تلخ این است که من و «دختردراز» توی هرم جنسی هم امتیاز هستیم و جفت‌مان این را می‌دانیم. جفت‌مان همزمان به هم فحش می‌دهیم، و همزمان که دهانهای بویناک‌مان را بهم نزدیک می‌کنیم به آدمهای دیگری فکر می‌کنیم که در طبقات بالاتر هرم جنسی خانه دارند. من چشمانم را می‌بندم و بعد از شش لیوان شراب فکر می‌کنم دارم لبهای خیس کیت ماس را می‌بوسم و او هم نمی دانم تصورات بیمارش چگونه استاحتمالن سعی می‌کند زیرگلوی پاره شده‌ام را نبیند و توهم می‌زند که این لاق‌لاقو با کت و شلوار براقش یک ته مایه‌هایی از خاویر باردم دارد و حالا خیلی اتفاقی سر راهش قرار گرفته. باز دیرم شد. بهتر است بروم سر کار و به بقیه‌اش فکر نکنم.

Advertisements

14 Responses to “دختردراز”


  1. 1 مومو سپتامبر 12, 2012 در 1:15 ق.ظ.

    آقای خرس عزیز دهنت سرویس که الان که من باید سریع برم مسافرت، دو تا پست پشت سر هم نوشتی! :(
    حالا همش فکرم اینجاست.
    دستت هم درد نکنه.
    برگردم، زودی بخونم اینارو.

  2. 2 ناشناس سپتامبر 12, 2012 در 3:07 ب.ظ.

    what’s you name on the website, «a guy with curly hair»?

  3. 4 مهاجر سپتامبر 13, 2012 در 9:02 ق.ظ.

    درسته که نظر دادن وظیفه نیست اما وظیفه دونستم که بگم قسمت توصیف دختردراز خیلی خیلی عالی بود.

  4. 6 خشی سپتامبر 14, 2012 در 6:15 ق.ظ.

    سلام. مخلصیم.

  5. 7 parykateb سپتامبر 14, 2012 در 9:27 ق.ظ.

    سلام. من با این حجم نوشته اصلن مشکل ندارم خرس عزیز! تازه لذت هم میبرم!

  6. 8 آتنا سپتامبر 14, 2012 در 5:25 ب.ظ.

    چه شبیه کسرای قند قزل‌آلا نوشتی این پست رو. برای نمونه:
    «تلاش می‌کنم به خودم بقبولانم او یک «اینگلیش رُز» است. اما چقدر به خودم دروغ بگویم؟ هر صورت سفید بی‌شکلی که اینگلیش رُز نیست. به نظر من «دختردراز» اینگلیش گوز هم نیست.»

  7. 10 فهیمه سپتامبر 14, 2012 در 8:42 ب.ظ.

    محشری تو پسر فک کنم دارم عاشقت میشم:))

  8. 11 Javid سپتامبر 15, 2012 در 11:32 ب.ظ.

    نمره ات برا اين پست. 20

  9. 13 ساحل غربی سپتامبر 20, 2012 در 5:51 ق.ظ.

    دوست نداشتم. حوصلم سر رفت.

  10. 14 Omid Shams سپتامبر 23, 2012 در 2:35 ب.ظ.

    عالی بود. داستانی که بدون هیچ اشاره ای به چیزی بیرون از جزئیات واقعی روزمره با اشاره ی دقیق به آنها از آن جزئیات فراتر می رود و خصلت های پنهان یک جامعه را با طنزی تلخ نشان می دهد.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • خوشخواب، قاتل کمر (بین خطوط: چند ماهه رو زمین می‌خوابم) 32 minutes ago
  • مدتیه فیلم نمی‌بینم، هر از گاهی یه کم از فیلمایی که قبلاً دیدمو دوباره می‌بینم. 32 minutes ago
  • سوالی که با تماشای عکسای قدیمی زیاد از خودم می‌پرسم: چجوری از این [با انگشت به عکس اشاره می‌کند] خوشم میومد؟ 34 minutes ago
  • RT @nadernariman: سخت تر از کار تو معدن کارگر معدنیه که باید آخوند معدن رو تحمل کنه https://t.co/qpiUT8niOw 38 minutes ago
  • اگه خود جان لنون زنده بود احتمالا از اون عينكا نميزد. 6 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,056,793 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: