Is this it?

شروع و پایان هر پستی به کارهای سختی تبدیل شده‌اند؛ یعنی همیشه کارهای سختی بودند اما من بهشان اهمیت نمی‌دادم و فکر می کردم مخاطبم نمی‌فهمد، کلن نمی‌فهمد، یا نابیناست و نمی‌بیند و یا اصلن حتی به مخاطب فکر هم نمی‌کردم. یا مثلن بعضی وقتها اهمیت شروع و پایان را توی ذهنم کمرنگ می‌کنم. چون به نظرم این الزام شروع و پایان صرفن یک توهم است. مثل زمان است که وجودش یک توهم است. من و کلاغ که مثل هم فکر می‌کنیم از راههای مختلف به جوابهای مشابه رسیده‌ایم. مثلن کلاغِ بی‌بال در آخرین صحبت‌مان بهم گفت که ساعت دستم نبندم. جمله بندی دقیقش را یادم نیست ولی حرفش خیلی خام این بود که زمان وجود ندارد. به همین منوال شروع و پایان هم وجود ندارد و تلاش برای خلقش هم کاری اضافی است. نوشته مثل یک عکس است که بدون توجه به قبل و بعدش و فضای دور و برش خودش یک هویت مستقل دارد. الزام برای شروع و پایان را هم همین آدمهایی که ساعت دست‌شان می‌بندند، همین آدمهایی که ساعت به دیوار اتاق‌شان آویزان می‌کنند، همین آدم‌هایی که صبحها با ساعت از خواب بیدار می‌شوند به من و کلاغ زورچپان کرده‌اند. آنها سعی دارند به هرچیزی اهمیت بدهند، هرچیزی را تعریف بکنند و حتی چیزهایی که صرفن بی‌معنی ولی شاید لذتبخش بودند هم در نگاه آنها همگی جدی و هدفمند هستند. همگی بخشی از یک راه بودند، از یک مبدا مشخص به یک مقصد مشخص. ولی خب منی که ساعت ندارم به این تعاریف قائل نیستم. من و کلاغ مچهایمان زیر وزن ساعت درد می‌گیرند و هر تکان عقربه‌ی ثانیه‌شمار معده‌مان را بهم می‌ریزد. ما بارها با آجر به ساعتهای شهر حمله‌ور شده‌ایم اما هر بار هشت صبح شده و ساعت‌ کنار تخت‌مان زنگ زده و آدمِ توی ساعت بهمان یادآوری کرده که در بخشی از مسیر هستیم و فراری هم ازش نیست. همانهایی که ساعت دارند، همانهایی که ما را از خواب بیدار می‌کنند، همانهایی که برای همه چیز دلیل و الزام و هدف دارند، همانها هستند که به شروع و پایان و روایت و مکالمه و روانی نوشته و اینها نمره می‌دهند و اینجوری آدمی مثل من که تقریبن تنها تفریحش وبلاگ بود حالا سختش است وبلاگ بنویسد. این اصلن به این معنی نیست که دارم خداحافظی می‌کنم چون خداحافظی برای من معنی ندارد، چون وقتی کسی ازم دعوت نکرده از چه کسی و از چه چیزی خداحافظی کنم؟ این صرفن معنیش این است که این پست به خصوص شروع و پایانی ندارد و دلیلش را هم کمی توضیح دادم. ادامه توضیحم این است که پست نوشتن فرایندی گزینشی است. از هزارها اتفاق و هزاران لحظه فقط یکی‌شان را انتخاب می‌کنی و می‌نویسی و همین گزینشی بودن کل فرایند، محصول نهایی را به دروغ تبدیل می‌کند و همین دروغین بودنش هم جذابش می‌کند چون اگر واقعیت بود مثل همه چیزهای واقعی دیگر باعث آزار روح و معده انسان می‌شد. راستش با همه این گزینشی بودنش، با اینکه تصویر دروغی می‌دهد، اما با این حال گاهی احساس می‌کنم هیچ چیز واقعی‌تر از این همه گزینش، از این همه پررنگ بودن بعضی جاها و خاموش بودن بقیه جاها نیست. چون زندگی واقعی خودم هم به نوعی همینطور است. انگار خلاصه شده و توی هر بازه زمانی همه چیز خاموش است بغیر از چندتا تصویر. زندگیم طبق استانداردهای رایج، طولش با زمان اندازه گرفته می‌شود و واحد اندازه گیریش هم سال است، همین زندگی با همین معیارهای رایج ترجمه‌اش می شود اینکه پارسال ۳۰ سالم بود و امسال ۳۱ سالم است و این وسط یک سال زمان به صورت پیوسته عبور کرده است. به صورت هماهنگ گذشته. طول همه ثانیه‌ها با همدیگر برابر بوده‌اند و طول همه روزها هم ۲۴ ساعت بود و انقطاعی هم وسط این جریان زندگی وجود نداشته. یعنی من امکانش را نداشتم که وسطش ساعت را متوقف کنم. همه چیز به ظاهر پیوسته بوده اما واقعیت این است که چیزی که از این یک سال می‌ماند در بهترین حالت توی پنج کلیدواژه خلاصه می‌شود و در بدترین حالت اصلن انگار وجود نداشته است، انگار کل این ۳۶۵ روز وجود نداشته. حتی در بهترین حالت هم که پنج کلیدواژه ته کاسه آدم می‌ماند، باز هم چیز زیادی ازشان نمی‌شود فهمید. مثلن برای پارسالِ من این پنج کلیدواژه اینها بودند: تنهایی، جدایی، کارمندی، تنهایی، جدایی. اگر بخواهم از کلی گویی خارج بشوم و کلیدواژه‌های قابل لمس‌تر بدهم به یک کلمه می‌رسم: مبل. در سال گذشته بیشتر اوقات روی مبلم هم نشسته بودم. نمی‌دانم چکار کردم و نمی‌دانم چطور گذشت، فقط می‌دانم که مبلم دونفره است و روکش‌اش چرم مصنوعی سیاه است و اگر زیاد رویش بنشینم و شلوار کوتاه پایم باشد پشمهای پشت رانم عرقی می‌شوند و به چرم مصنوعی مبل می‌چسبند. این تنها چیزی است که می‌دانم. از بقیه‌‌ی سالی که گذشت چیز بیشتری نمی‌دانم. یادم می‌آید برای ۳۰ سالگی‌ام جشن تولد گرفتم و یادم می‌آید آن موقع زن داشتم و از آن شب فقط یادم است که تنها با یک آهنگ رقصیدم –چون متاسفانه رقص بلد نیستمو آن یک آهنگ هم مال استروکس بود که می‌خواند «آیا همه‌اش همین است؟» ما دو تا هم تلاش می کردیم با آهنگ برقصیم اما حرکات‌مان بیشتر شبیه دو تا جانور زخم‌خورده بود و تقریبن مطمئنم جفتمان همان موقع می‌دانستیم که چند ماه دیگر از هم جدا می‌شویم. چیزی هم که زیر لب زمزمه می‌کردیم صرفن همراهی با آهنگ نبود، واقعن از هم سوال داشتیم که «آیا واقعن همه‌اش همین است؟» آیا واقعن همه چیز اینطوری خلاصه می‌شود؟ به همین سادگی و به همین اختصار؟ چرا هیچ چیزی از بقیه‌اش یادم نمی‌آید؟ انگار توی همان سالن کوچک و کم نور می‌دانستیم که سال دیگر همین موقع حتی چیزی از اینهمه مشکلات ریز و درشت‌مان هم به یاد نخواهیم داشت و فقط همین باقی می‌ماند که زیر لب از هم پرسیده‌ایم «همه‌اش همین بود؟» امسال ولی تولد نمی‌گیرم چون کسی را ندارم که دعوت کنم، چون توی فاز تولد و خنده نیستم، چون مدتهاست توی این فاز نیستم، چون دوست دارم روی مبلم بنشینم و یک کم بیشتر لبم را پاره کنم و جوشهای صورتم را بکنم و یک کم بیشتر شربت سکنجبین بخورم و بعد یک کم بیشتر به بیرون پنجره نگاه کنم، چون چیزی از سالی که گذشته یادم نمی‌آید و اگر همه چیز اینقدر قابلیت فراموش شدن دارند، اگر سالهایم اینقدر خالی هستند که کلیدواژه‌ی «مبل» توصیف‌شان می‌کند، چرا باید گذشتن این سالها را جشن بگیرم؟ من اصلن به این تعریف رایج زمان عقیده ندارم. یا حداقل با واحدش مشکل دارم. چون زندگی یک فرایند پیوسته است که بعضی وقتها منبسط می‌شود و بعضی وقتها منقبض، و اندازه‌گیریش با واحد گسسته‌ و صلبی مثل سال و ماه بیهوده است. دقیقن برای همین است که نگاه به پارسالم مرا دلسرد می‌کند. چون انگار اندازه یک سال نبوده. انگار کل زمانش منقبض شده و ارزشش شاید معادل یک یا دو روز باشد. من به چنین معیاری هیچوقت عقیده نداشته‌ام و نمی‌خواهم عبور و مرورش را جشن بگیرم. چون چیزی توی گذرش نیست. چون یک سال هیچ معنی‌ای نمی‌دهد. شاید سال و ماه و روز برای اندازه‌گیری عمر درخت‌ها یا هاگ‌های تک‌سلولی واحد مناسبی باشد اما به درد اندازه‌گیری جریان زندگیم نمی‌خورد. توی سال گذشته دقیقن هیچ کاری نکردم که بخواهم امشب برایش جشن بگیرم و توی سال‌های قبلش هم هیچ کاری نکردم و تنها کار باارزشی که توی کل سال‌های زندگیم کرده‌ام این بوده که وقتی شش سالم بود و همه سر کار می‌رفتند، من دوست نداشتم بزرگ بشوم. حتی خود این هم کار با ارزشی نیست. صرفن یک عقیده با ارزش است. نمی‌خواستم بزرگ بشوم چون از بزرگ شدن بدم می‌آمد و دوست داشتم به فوتبال بازی کردن و نقاشی با ماژیک ادامه بدهم. تنها دستاوردم توی زندگی فهم همین نکته بوده و این نکته را هم ۲۵ سال پیش فهمیدم. از آن روز تا به حال همه‌اش شب بوده، همه‌اش هی گنده‌تر و زشت‌تر شدم و سالها هم هی منقبض‌تر شدند. امروز ولی همه اینها تمام شده. چون واقعن چیزی از این سالها یادم نیست. از هیچ اتفاقی هیچ چیزی یادم نیست. یادم نیست نیست چرا جدا شدم و یادم نیست چرا ازدواج کردم و یادم نیست کی باید حمام بروم و یادم نیست کی باید بخوابم و کی باید غذا بخورم.

Advertisements

11 Responses to “Is this it?”


  1. 1 Alex سپتامبر 11, 2012 در 9:18 ب.ظ.

    حقايق لعنتى محض كه همه به طرز ترسناكى درستند، كه مثل هميشه چنان با جزئيات نوشتى شون كه آدم حتا حالت تهوع مى گيره از تصور واقعيت شون.

  2. 2 yousef سپتامبر 12, 2012 در 6:44 ق.ظ.

    خرس عزیز ، این نوشته ات عالی بود . با این که به ظاهر، وصف همیشگی جدایی و تنهایی ابدی و گریه فروخورده آدم است ، ولی این «آیا همه اش همین بود » به آن وزنی می دهد به اندازه رملن . من که بوی موراکامی رو ازت می شنوم ( استنشاق می کنم خیلی لحن پزشکی می دهد ) … صل علی محمد ، بوی موراکامی آمد …

  3. 3 لمس مطلق سپتامبر 12, 2012 در 5:35 ب.ظ.

    من هم با شروع مشکل دارم هم پایان
    نه میتونم شروع کنم نه تموم کنم

  4. 6 گلنار سپتامبر 13, 2012 در 11:16 ب.ظ.

    بله من اصلآ نمی گم :تولدت مبارک .
    ولی می گم:پست های قبلی چه خوش ترکیبند.

  5. 7 agent smith سپتامبر 15, 2012 در 8:33 ب.ظ.

    تو کلا دنبال این توپا نیستی…

  6. 8 جم 2690 سپتامبر 16, 2012 در 4:41 ب.ظ.

    می خواستم منم بنویسم، ازاین سه سال لعنتی که من هم روی مبل گذشت.ولی همونطور که گفتی انگیزه و اهمیتی نمی بینم که بنویسمش.کرختییه عجیبیست دوست من.

  7. 9 جوجه تیغی سپتامبر 25, 2012 در 8:54 ب.ظ.

    چه خوب شد که پیدات کردم خرس

  8. 11 میم عین سپتامبر 28, 2012 در 6:40 ق.ظ.

    خرس عزیز تو خیلی نا امیدی و این نا امیدیتو مثل زهر به کام مخاطبت میریزی . منم سی سالمه زیر چشمم چروک شده گوشه لبم خط افتاده شونه هام بعد از سالها کارمندی خم شده و پشتم داره گرد میشه و بدتر از همه بعد از سی سال عاشق بودن دیگه عاشق نیستم اما نا امید هم نیستم داشتن جایی که بتونی همه این ها رو بهش دایورت کنی خیلی مهمه و مسلم بدون که همش همینه ولی عزیزم اصلن نیاز نیست بهش فکر کنی البته میتونی بهش فکر کنی ولی نه دیگه اینقدر تلخ . مواظب خودت باش


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 1 day ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 3 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 3 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 4 days ago
  • @better_el من گفتم؟ 😑 4 days ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,202 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: