داستان پیرزنی که سر سجاده‌اش یک جلد بوف کور هم داشت

این روزها بدون هیچ دلیل خاصی یاد اکرم می‌افتم. چیزی غیر خون و ژن ما را به هم مرتبط نمی‌کند و منطقن دلیلی برای فکر کردن به هم نداریم. با اینحال از خودم می‌پرسم آیا مادربزرگم هم گاهی فقط گاهیبه من فکر می‌کند یا هنوز فکر و ذکرش مرگ است. اکرم هیچ چیز به‌خصوصی ندارد و صرفن یک مادربزرگ کلاسیک است. از همین‌ها که لای چادرنماز پیچیده شده‌اند و چروکهای‌شان در طرحهای متنوعی عرضه می‌شود. اما گاهی فکر می‌کنم به نحو عجیبی من و اکرم به هم مربوطیم.

ظاهرن تنها حرکت ماندگار مادربزرگم کامنتش بعد از اولین دیدار همسرم بود؛ «وای نَنَه، نَنَه، چه چشمایی…» شنیدن این برای هر مردی یک پیروزی است. یا حداقل برای من یک پیروزی بود. من از آن دسته مردانی هستم که توی تیم مقابل مرتضی مطهری فوتبال بازی می‌کنم؛ ما عقیده‌ای به مروارید و صدف نداریم و بدمان نمی‌آید جامعه با دیدن زنان‌مان آب از دهانش سرازیر بشود و خودش را بمالد. به نوعی ما ته تهش هر رابطه‌ای را به صورت یک قرارداد می‌بینیم و هر زنی را به صورت یک دستاورد. بدمان نمی‌آید دیگران خصوصیات مثبت دستاوردمان را پررنگ کنند و کم و کاستی‌های بعضن فراوانش را نبینند. مادربزرگم هم توی تیم من بود و تقریبن مطمئنم اگر اختلاف سنی‌مان ۵۵ سال نبود حتی وارد جزییات بیشتری هم می‌شد؛ «وای نَنَه، نَنَه چه پستونایی، چه لنگایی…»

این را مقایسه کنید با مادربزرگ همسرم که صرفن مرا با «جوونی‌های شاه» مقایسه کرده بود. همه می‌دانند که شاه هم ظالم بود و هم زشت؛ جوری که فقط با یک عینک قابضخیم جرات می‌کرد صورت دفرمه‌اش را نشان ملت مسلمان ایران که همگی توی زندانهای ساواک زندگی می‌کردندبدهد. کدام مرد ایرانی دوست دارد شبیه جوانی‌های شاه باشد؟ این روزها که خاطرات غمگینم را مرور می‌کنم به نظرم بعید نیست که دلیل جدایی‌مان هم همان کامنت نابجای مادربزرگ همسرم بود.

مادربزرگم۸۵ سال سن دارد و با اینکه سالهاست از خدا طلب مرگ می‌کند هنوز زنده است. بعد از آن تصادف مهلک که منجر به مرگ نوه‌اش شد، اکرم این تقاضای مرگ را به ادعیه روزانه‌اش اضافه کرد. گاهی وقتها این تقاضایش به یک سوال از خدا ختم می‌شود «خدایا آخه چرا منو نمی‌کشی؟» اتفاقن سوالش سوال به جایی است؛ اگر قرار بود یک نفر از سرنشینان آن ماشین بمیرند منطقی‌ترین گزینه اکرم بود، اکرم تقریبن طعم تمامی خوشی‌های زندگی را چشیده بود ولی نوه مرحومش احتمالن هنوز حتی طعم زن را هم نچشیده بود. اکرم با پنج کلاس سواد، شوهر پولدارِ بنزسوار، بچه، خانه و زندگی مرتب و احترام در و همسایه را داشت. درست که شوهرش، میرزا، جوانمرگ شده بود، اما اکرم حداقل تجربه‌اش را داشت.

از آن طرف مهدی، نوه‌‌ی اکرم، هنوز چند ده واحد تا لیسانس مهندسی از دانشگاه غیرانتفاعی عَلمده فاصله داشت. مهدی چند وقت یکبار هم با خانواده به خواستگاری یکی از دخترانِ دوستان پدرش می‌رفت. معمولن بعد از جلسه به هوای «جزوه‌ی فیزیک۲» از خانه بیرون می‌زد، یک نخ کنت لایت دود می‌کرد و همینطور که قمیشی ناله می‌زد «آخ که دیگه فرنگیس» او هم با خودش می‌گفت «ولی هر جوری فکر می‌کنم دخترِ آقا یعقوبی نمی‌تونه فرنگیس من باشه…» البته که این مونولوگهای شبانه تاثیری توی تصمیم‌گیری‌های مهم ندارند، چرا که «خانواده ایرانی» معمولن برای پیشبرد اهدافش از تاکتیک تکرار فرسایشی استفاده می‌کند؛ تاکتیکی ساده اما موثر که در آن هدف/خواسته‌ی مورد نظر اینقدر تکرار می‌شود تا بالاخره فرد مقاوم یا تسلیم می‌شود و یا دیوانه. در این مورد خاص، خواستگاری‌های سریالی باعث دیوانگی نوه‌ی اکرم شد. او در مسیر برگشت از خواستگاری محدثه -دختر آقا باصری- نتوانست خودش را کنترل کند و بعد از پارک کردن ماشین کنار اتوبان شیخ فضل‌الله نوری به پدر و مادرش درشتی کرد و فریاد زد «بابا بخدا نمی‌تونم. محدثه زشته، زشت. باید پتوپیچش کنم که نبینمش بعد کنارش بخوابم، تازه شاید اون موقع هم با پیچ‌گوشتی از پشتِ پتو سوراخ سوراخش کنمبعدم خودمو سوراخ سوراخ کنم…» این در حالی بود که تا شش ماه قبلش تحت تاثیر ۱۲ سال تعلیمات دینی حتی به پدر و مادرش «اُف» هم نمی‌گفت. و این در حالی بود که هنوز تارانتینو با «سینمای خشونت» ذهن‌ها را فاسد نکرده بود و مهدی تنها با تخیل خودش پیچ‌گوشتی را به عنوان سلاح مورد علاقه‌اش انتخاب کرده بود.

اکرم هم مثل بقیه فامیل از همه این وقایع خبر داشت و باورش نمی‌شد که نوه جوانش به اصطلاح ناکام از دنیا رفته. در سالهای اول بعد از تصادف، اکرم سوالش را با جزییات بیشتری از خدا می‌پرسید ولی هرچه گذشت خلاصه‌ترش کرد و آخرین باری که یادم است به «آخه چرا؟» بسنده کرده بود. واقعیت این است که در بعضی جامعه‌های عقب‌مانده این نوع عزاداری شاید نوعی چاپلوسی برای خانواده عزادار به حساب بیاید. در مورد مادربزرگم چنین چیزی درست نیست. این نکته که تقاضای مرگ اکرم از خدا کاملن واقعی و جدی بود هفت سال پیش به همه ماها که توی آن اتاق بودیم ثابت شد: وقتی که توی کمدش سه دست کفن فرد اعلا پیدا کردیم. اکرم اعتراف کرد که کفن‌ها را از کربلا خریده اما در پاسخ به سوالهای بیشتر، فقط به حیاط تاریک خانه‌اش نگاه کرد. چند دقیقه بعد که همه مشغول خوردن لوبیاپلو و ترشی خانگی و تعریف از دستپختش بودند، اضافه کرد که بعضی شبهای تابستان یکی از کفن‌ها را به جای شمد استفاده می‌کند. همه ساکت شدند و فقط صدای جویده شدن یک سیب‌زمینی ترشی درشت از دهان پدر مهدی می‌آمد.

به نظرم مرگ نوه‌اش فقط یک دلیل است، از این دلیل‌هایی که آدم پیدا می‌کند و برایش مهم هم نیست که مردم منطق دلایلش را نمی‌فهمند یا حتی منطقی پشت‌شان نیست. واقعیت این است که اکرم کلن اعتقاد چندانی به ارزش زندگی ندارد. اسلام آبکی‌اش را که کنار بزنی، اکرم در حقیقت یک صادق هدایت است که حتی وقت نکرده لاسهای اگزیستانسیالیستها در مورد ارزش زندگی را بخواند و خیلی صاف و ساده انگیزه و علاقه‌ای برای ادامه‌ی مسیر ندارد. به نظرم هیچ بعید نیست یک دوشنبه ظهر از مسجد شکوهی پیاده به خانه برگردد، سر راه دو پاکت شیر بخرد، شیرهای فاسد شده‌ی قبلی را توی سینک آشپزخانه خالی کند و بعد کله‌اش را بگذارد توی فر و پیچ گاز را باز کند. طبعن خانواده ما امکان کفن و دفن توی گورستان پرلاشز را ندارد و به همان قطعه ۱۵۷ همیشگی‌مان توی بهشت زهرا قناعت می‌کنیم. اینکه اکرم چرا تا حالا اینکار را نکرده هم به همان اسلام آبکی‌اش برمی‌گردد که به صورت مبتذلی مو به مو اجرایش می‌کند.

واقعن نمی‌دانم دین اکرم یک مکانیزم دفاعی برای مقابله با بدبختی‌های جاری زندگیش است، یا آنطور که خودش فکر می‌کند واقعن اعتقادی اصیل است. رفتار و حرفهایش که هماهنگی با اصول دین ندارند. تقریبن تمام اماکن زیارتی شیعه را بارها و بارها زیارت کرده و قصد بازنشستگی هم ندارد. لَنگ زنان سوار اتوبوس می‌شود و از لای بمبهای بیابانهای عراق خودش را به نجف و کربلا و سامرا می‌رساند. اگر بگویی مادرجان، خطرناک است، شما که رفته‌ای چند بارجوری نگاهت می کند که اول لال بشوی و بعد هم اگر روی فرم باشد جمله‌ای مبهم و ترسناک می‌گوید در مورد اینکه آرزویش است که اتوبوسش توی نینوا منفجر بشود. به نحو بیماری ماجرای تصادف و مرگ نوه‌اش با ماجرای عاشورا و امام حسین (ع) مخلوط می‌شود. انگار مادربزرگم مصمم است تا یکجا تاوان گناهان بنی‌امیه و عقب‌ماندگی ایران اسلامی و جاده‌های خطرناکش را بدهد.

جای دیگری که واقعیت ایدئولوژی مادربزرگم لخت و بدون حاشیه قابل بررسی است سر بحث دوست‌داشتنی «غیبت» است. مثلن اکرم با دخترهایش ساعتها باقالا و سبزی پاک می‌کند و سر همان سینی ساعتها گوشت تن خواهران و برادران دینی‌اش را می‌خورد. اما جایی وسط‌هایش یادش می‌افتد که اشتباهی زنده است و زندگیش لذت و هدفی هم ندارد. سریع فازش عوض می‌شود و از مادرم و دیگر هم‌سینی‌هایش می‌خواهد دست از این عادت زننده‌ی غیبت بردارند، «نَنَه، غیبت گناه کبیره‌س، اگه می‌خواستم گناه کبیره کنم اینهمه سال بعد از مردن میرزا که تنها شدم می‌رفتم زنا می‌کردم حداقل بهم خوش بگذره. آره، بخوام گناه کبیره کنم زنا می‌کنم، پس چی…» استدلالش اینقدر کوبنده است که دخترانش فقط به «هیس، عه مامان زشته، فیس، نچ‌نچ، بس کن بچه‌ها نشستن…» بسنده می‌کنند. اکرم معمولن بس نمی‌کند اما حجم احساساتش اینقدر زیاد است که جمله قابل‌فهمی از دهانش خارج نمی‌شود و ما «بچه‌ها» فقط می‌بینم که با خشم از پشت ۱۸ لایه چاقچور سینه و واژنش را نشان می‌دهد. معمولن پانتومیم جنسی‌اش بانگاهی به سقف و پرسش قدیمی «آخه چرا؟» از خدا تمام می‌شود. اینجور مواقع، پیرزن اخمو با آن چشمان عسلی وگونه‌های برجسته‌اش زیباتر از همیشه‌اش می‌شود.

جمله‌ی اکرم با کمی تفسیر هیچ کم از پرمغزترین نصایح کنفوسیوس ندارد. اولن که از بین تمامی گناهان کبیره، اکرم فقط وسوسه‌ی سکس دارد. نه پرخوری، نه مال‌اندوزی، نه دزدی، نه غیبت، نه قتل. هیچکدام. حاضر است اینهمه سال بندگی خدا را یکجا بفروشد به اینکه لوله‌هایش تمییز بشوند. حتی در مورد عشق حرف نمی‌زند. آرزوی دیدار دوباره میرزا و یا شوهری جدید و عاشق‌پیشه ندارد. بحث خِفت کردن اولین نرینه‌ی دم دست و شهوترانی خالص است، بدون هیچ اضافاتی. دومن، پیرزنی این آرزو را می‌کند که احتمالن سالهاست واژنش مثل آجر خشک و سفت شده، یعنی حتی ایمانش را با سناریویی واقعی معامله نمی‌کند بلکه با خاطره‌ی محوی از یک عملی که آخرین بار ۵۰ سال قبل تجربه‌اش کرده. آیا این شاعرانه نیست؟ آیا همین یک جمله‌ی اکرم یک‌تنه کل ادبیات عاشقانه‌ی دنیا را مسخره و بچه‌گانه جلوه نمی‌دهد؟ آیا در نور این اعترافات، «رومئو و ژولیت» شکسپیر چیزی بیش از «داستان راستان» مرتضی مطهری است؟ سومن، اگر دقیق بشویم لابلای جمله گناه‌آلود اکرم یک سرزنش کهنه برای بچه‌هایش هم خوابیده که اینجوری خوانده می‌شود: «بعد از مردن میرزا ازدواج نکردم و فاسق نگرفتم که بچه‌هام شوهرننه بالا سرشون نباشه، عقده‌ای نشن، دزد و معتاد نشن، اما مجموعه‌تون باهم، تربیت‌تون، موفق شدن‌تون، خونواده و بچه‌هاتون، عقده‌ای نشدن‌تون، اینقدر بی‌ارزشه و بی‌معنیه که کلش رو یه جا به یه وعده تمییز شدن لوله‌هام می‌فروشم…»

هر جوری که حساب می‌کنم اکرم توی تیم من است. یا بهتر است بگویم من آرزویم است که لیاقت هم‌تیمی شدن با اکرم را داشته باشم. ما به هم مربوطیم. خیلی دور و خیلی فضایی، او در قم یا کربلا و من وسط دریا، ولی جفت‌مان به هم مربوطیم.

Advertisements

106 Responses to “داستان پیرزنی که سر سجاده‌اش یک جلد بوف کور هم داشت”


  1. 1 نسیم اوت 8, 2012 در 11:21 ب.ظ.

    منم یکی از این اکرم ها توی زندگیم می شناختم. الان دیگه نیست :(
    خرس جان واقعا خرسی در وبلاگستان. میدونستی؟ وحشتناک می نویسی. نوشته هات آدم رو می ترسونه ولی خوندنشون لذت بخشه.

    ضمنا میخواستم یه چیزی بپرسم ولی نمیشه اینجا خصوصی گذاشت . چرا؟

    • 2 KHERS اوت 9, 2012 در 4:04 ب.ظ.

      وردپرس کامنت خصوصی نداره. احتمالن واسه اینکه کامنت خصوصی عملن میشه ایمیل و خب اونم که از قدیم بوده و نیازی به اختراع دوباره‌ش نیست :)

  2. 3 mjd اوت 8, 2012 در 11:57 ب.ظ.

    In post aaaaaali bood

  3. 4 mehdi اوت 9, 2012 در 12:26 ق.ظ.

    اكرم بودن … خيلي وسوسه كننده است !

  4. 5 مغزنامه اوت 9, 2012 در 12:51 ق.ظ.

    من هم حتی وسوسه می شم که تو نویسنده بشی، خودت که حتما جای خود داری. چرا زمان ما نباید یه هوشنگ گلشیری داشته باشه؟؟؟ تو واقعا خوب می نویسی.واقعا خوب.

  5. 6 HEBROWN اوت 9, 2012 در 12:55 ق.ظ.

    یکی بود تو شهرمون میگفتن سنش 120 ایناست. حالا راست یا دروغش رو الله اعلم… پیرمرد بیچاره هزار جور درد و مرض داشته و کلا همه دستگاه های بدنش بگا بود… بعد این هر روز میشسته از صبح تا شب به ترکی خدا رو لعن و نفرین میکرده میگفته «خدا،،،، ابلفض بزنه اون کمرت رو بشکنه چرا آخه من رو نمیکشی راحت بشم خلاص بشم از اینهمه در و مرض»

  6. 7 زري اوت 9, 2012 در 1:27 ق.ظ.

    نه، نشد، اون كه مي‌خواستي بگي نبود، كاملاً مشهودِ تمام تلاشت رو كردي، ولي وقتي از ساده‌نويسي هميشگي‌ت فاصله مي‌گيري، يه جوري مي‌شي. دقيقاً از پاراگراف سوم به بعد، همراه با پيچوندن مطلب، يه فاز خوش‌مزه‌بازي كمرنگي رو دس گرفتي و يا علي رفتي جلو.
    راستش هرجور كه نگاه مي‌كنم، مي‌بينم نشده. انقدر كه مثلاً «چند ساله دارم زور مي‌زنم، ولي اين دنده‌ي لعنتي جا نمي‌ره» يا «داستان خرس يك‌چشم و باغ‌هاي پرتغال» شده بود.

    • 8 محسن اوت 9, 2012 در 10:38 ق.ظ.

      بعضی وقتها موقع نوشتن نویسنده احساس نزدیکی بیشتری با نوشتهایش دارد و بعضی وقتها هم خواننده ها نزدیکی بیشتری با یکی از پستهای ما دارند … شکلهای دیگری هم وجود دارد که باعث همچین تفکری میشود … در ضمن من مشکلی با کلمه ی » به شما مربوط نیست با آقای خرس بودم » ندارم !

      • 9 زري اوت 9, 2012 در 3:18 ب.ظ.

        همينطوره؛ منظورم هم از «همينطوره» در موافقت با اون قسم از كامنتت بود كه داري خيلي با طمانينه، مثل يك لرد حتي، رفتار مي‌كني و هنوز عصب نزدي. من كه قصد نداشتم بيام بگم به كسي مربوطه يا نيست، ولي وقتي داري جواب من رو مي‌دي لابد يه ربطي به خودت ديدي و حتماً برات مهم نيست كه طرف بياد بگه چي به كي مربوطه يا چي به كي مربوط نيست.
        به هر حال من يك «كامنت‌گذار جزء» بيشتر نيستم و اصلاً خودم يه وبلاگ دارم به اسم «هواداران خرس» و هرجا هم نشستم و پا شدم خرس خرس از دهنم نيفتاده. مي‌خوام بگم يعني نگران نباش اصلن. فكر مي‌كنم كلاً براي خود آقاي خرس هم ماجرا انقدر جدي نيست. در كل تيك ايت ايزي پسر جان، تيك ايت ايزي.

    • 10 KHERS اوت 9, 2012 در 4:03 ب.ظ.

      چی می‌خواستم بگم؟! تا جایی که یادمه همین چیزی رو که نوشتم می‌خواستم بگم. هه‌هه.

      • 11 محسن اوت 9, 2012 در 5:49 ب.ظ.

        زری جان نمیدونم چی شد ولی بخدا منظورم چیز دیگه بود … یه بار دیگه بخون!!!
        اون قسمتم که نوشتم منظورم از شخص شما به شخص بنده بود و حالت طنز داشت … اینجاست که میگن متن همیشه نمیتونه حالات آدما و منظورشونو برسونه ها … الان دارم کاسه هارو رو سر خودم میشکونم شما بشین و نظاره کن :D

  7. 12 ناشناس اوت 9, 2012 در 5:56 ق.ظ.

    خيلي قشنگ بود خرس ، يه آن يادم رفت كجام … مرسي

  8. 13 مهشید اوت 9, 2012 در 6:06 ق.ظ.

    واقعا عالی بود عالی.
    مرسی

  9. 14 bacheye jonoub اوت 9, 2012 در 7:35 ق.ظ.

    ‌خرس جان، به قول بچه‌های آبادان خدا رو کولت کوکا، خیلی‌ خوب می‌نویسی

  10. 17 بهاره اوت 9, 2012 در 9:12 ق.ظ.

    گاهی هوس می کنم وبلاگ بنویسم. منتها نوشته های شما برای من حکم نیروی بازدارنده در سراشیبی هوس رو داره. متوجه می شم که این هم هنریه که من از اون بی بهره ام. چقدر دلنشین می نویسید. واقعن لذت بردم.

  11. 18 رعنا اوت 9, 2012 در 9:13 ق.ظ.

    این را مقایسه کنید با مادربزرگ همسرم که صرفن مرا با «جوونی‌های شاه» مقایسه کرده بود. همه می‌دانند که شاه هم ظالم بود و هم زشت؛
    خیلی بامزه بود. یاد یه خاطره افتادم.
    بابام وقتی جونتر بود و مهران مدیری هم خیلی هنوز گریم نمیکرد به طرز وحشتناکی شبیه ش بود. یعنی بارها تو خیابون مردم جلومون رو گرفته بودن که آقا شما مهران مدیری نیستی؟ حالا جالب اینه که بابام واقعن ناراحت میشد. میگفت بدبختی ما رو ببین، شدیم شبیه دلقک ملی ایران.با اینکه خودش خیلی برنامه های مهران مدیری رو دوست داشت، اما این جمله رو بارها به زبون آورده بود که ترجیح میدادم شبیه علامه محمدتقی جعفری باشم.

  12. 20 مومو اوت 9, 2012 در 9:26 ق.ظ.

    خیلی خوب… خیلی خوب… خیلی خوب…

  13. 21 محسن اوت 9, 2012 در 10:58 ق.ظ.

    خواستم یک گلایه کنم ولی نمیدانستم چه بگویم .جمله ی زشت بودن شاه و ظالم بودن آن دقیقاً مثل این بود که شما بر سر یکی از میدان های اصلی لندن بروید و یک پلاکارد مرگ بر پرنسس دايانا در دست گیرید . گرچه موجبات رنجش مرا فراهم کرد ولی به قاعده کلی که وبلاگ شخصی هر کس حریم شخصی اوست هم واقفم و تنها کاری که از دست من بر میآید آرزوی سلامتی برای اکرم جده ٔ مادری شماست…

    • 22 من اوت 9, 2012 در 2:10 ب.ظ.

      برادر واقعا متوجه نشدي شوخي بود؟؟؟

    • 25 ناشناس اوت 22, 2012 در 11:06 ب.ظ.

      شاه یعنی اینقده محبوبه ما خبر نداریم ؟ تو رو خدا ملت مارو نیگا ! کلا دیکتاتور پرستیم

      • 26 محسن اوت 23, 2012 در 6:09 ب.ظ.

        همه چیز آنی نیست که در کتاب تاریخ معاثر دبیرستان یاد میگیرید دوست من … اگر امثالی مثل شما و تمامی کسانی که مثل شما فکر کردند کمی در اندیشه ضد دیکتاتوری خود تامل میکردند به این اوضاع نابسامان دچار نمیشدیم هرچند که من شمارا در گروه ( مرفه بیدرد ) قرار خواهم داد.

      • 27 ناشناس اوت 23, 2012 در 9:07 ب.ظ.

        شما چون من رو نمیشناسی کلا میتونی من روتو هر گروهی که عشقت میکشه قرار بدی ! چون اهمیتی نداره . فهم دیکتاتوری در سیستم موروثی شاهنشاهی ربطی به خووندن تاریخ نداره ، باید ارسطو بخونی که 2400 سال پیش این رو فهمیده .در ضمن تاریخ رو قوم پیروز مینویسه ، از کتابای زمان شاه هم تاریخ درست حسابی در نمیاد! سرنگونی مصدق برای ننگین بودن حکومت شاه کفایت میکنه !

      • 28 محسن اوت 24, 2012 در 2:55 ب.ظ.

        اینهمه روشن فکری رو از خواندن کتابهای علی شریعتی بدست آوردید؟ دوران ضد دیکتاتوری امثال شما را هم دیدیم … ممنون بابت راهنمایی ارزشمندتان.

      • 29 ناشناس اوت 25, 2012 در 10:20 ق.ظ.

        صرفا جهت اطلاع شما ، من تقریبا هیچ کدوم از کتابای شریعتی رو نخووندم . نمی دونم چه جوری تو این هم آدم تو دنیا یهویاد شریعتی افتادید . من گفتم ارسطو بخونید اونم نه همش رو ! من سنم به زمان شاه قد نمیده برای خودتون خیالبافی و نتیجه گیری الکی نکنید !

      • 30 ناشناس اوت 25, 2012 در 2:17 ب.ظ.

        من نمیدونم چه اصراری هست که اگه یکی بگه شاه خوب نبود پس حتما عاشق جمهوری اسلامیه ! یه گزینه هیچکدام هم در نظر بگیرید بد نیست.

  14. 31 kati2 اوت 9, 2012 در 11:23 ق.ظ.

    این پست عالی بود بی نهایت لذت بردم خرس عزیز,هر چند فکر میکنم وقتی از زشت بودن شاه گفتی از افعال معکوس استفاده کردی .

  15. 32 کیوان اوت 9, 2012 در 11:26 ق.ظ.

    1- به محسن:
    از اینکه ناراحتی خودتو اینجوری ابراز کردی خوشم اومد. ولی دقت کن داره طعنه میزنه:
    «… جوری که فقط با یک عینک قاب-ضخیم جرات می‌کرد صورت دفرمه‌اش را نشان ملت مسلمان ایران -که همگی توی زندانهای ساواک زندگی می‌کردند {!!!} – بدهد…»
    حالا البته اینجای جای بحث سیاسی نیست, اما تشبیه شما هم یه کم جانبدارانه بود!
    2-به بهاره:
    خانوم شما هم درد دل های خودت رو بنویس. در وهله اول باید صادقانه باشه. بعد یواش یواش (اگه براش وقت و فکر بذاری – کم کم سبک هم پیدا می کنی.
    3- به مغز نامه: جانا سخن از زبان ما می گویی. من چند تا پست پیش براش نوشتم ولی محترمانه بهم فهموند که خیلی از عوالمش پرتم!!!
    4- این پست رگه ظریف یه تفکر دیگه رو هم داشت. پخته تر بود. با زری موافقم که مثل همیشه نبود. ولی از نظر من «بدتر» از همیشه نبود.

    • 33 ناشناس اوت 9, 2012 در 11:47 ق.ظ.

      شما همون کیوان نیستی که تو نسوان ، خیلی سنگین کامنت مینویسه ؟

      • 34 کیوان اوت 9, 2012 در 1:11 ب.ظ.

        ظاهرا این عیب مرا همه جا رسوا می کند. ساده نوشتن را باید تمرین کنم. شاید روزگاری (موقع انشاء نوشتنها!) به قصد مرعوب کردن خواننده و گرفتن نمره بیشتر بوده؛ ولی حالا دیگر جزو طبیعت نوشتنم شده.
        من عاشق قلم خرس هستم. واقعا به حرف «مغزنامه» در خصوص قلمش ایمان دارم. ضمن اینکه خرس, مدرن و بدون وابستگی های فکری نویسندگان نسلهای قبلی می نویسد. حتی اگر او خودش را جدی نگیرد و فقط برای دل خودش هم بنویسد, به نظر من او (و کسانی مانند ویولتای نسوان) دارد صفحه جدیدی در ادبیات فارسی باز می کند.

    • 35 محسن اوت 9, 2012 در 4:25 ب.ظ.

      سنی هم ندارم اما به دلایلی شرایط کنونی من یک مقداری با گذشته ها گره خورده برای همین با دیدن یک کلمه از شاه در شرایط کیش و مات قرار میگیرم و سعی در خراب کردن بازی دارم …خوشبختانه تاریخ نیازی به جانب داری کسی ندارد … اما در کل حق با شماست

      • 36 ضدحال اوت 10, 2012 در 6:08 ق.ظ.

        آقا کیوان آقا. تو رو به هر چی ایمان داری اینجا رو با اون نسوان مقایسه نکن. ما موقع ظهر سر ناهار دسته جمعی وبلاگ می خونیم، به تو می گیم «خایا مال» خدائیش …لیسی دیگه از مد افتاده برو یه کسب و کار بهتر گیر بیار. ما نسوان می رفتیم خوراک جق گیرمون بیاد که اونم تازگیا درش تخته شده، اینجا وبلاگ خونا می آند فقط

      • 37 drprincess اوت 10, 2012 در 7:18 ق.ظ.

        @ ضد حال.الآن به خاطر همون … لیسی که خودت گفتی خرس دو دنگ از اینجا رو به شما بخشید. تبریک میگم به شما وبلاگ خون حرفه ای

  16. 38 سامان اوت 9, 2012 در 12:28 ب.ظ.

    نوشته هاییت که شبیه داستانه و مربوط به گذشته هست رو خیلی دوست دارم.(مخصوصا اگه مربوط به زمان بچگیت باشه)
    اگه برات امکانش هست بیشتر بذار ازینا :)
    ممنون

    • 39 KHERS اوت 9, 2012 در 3:57 ب.ظ.

      خب خیلی خوبه که دوست داری، چون توی زندگی فعلیم هیچ موضوع خاصی ندارم و فعلن چاره‌ای ندارم جز اینکه از قدیم بنویسم :)

  17. 40 سایه اوت 9, 2012 در 6:11 ب.ظ.

    یادمه راهنمایی که بودم و مادرم داشت از پدرم جدا میشد، یه دفعه پای تلفن با مادربزرگم دعواش شد و با اینکه در اتاقش بسته بود من شنیدم که میگفت (با این مضمون) که از تو هر ده تا مرد تو خیابون ۹ تاشون منو با چشم میخورن، اشاره کنم از پسر بیست ساله تا مرد ۵۰ ساله در خدمتمن، اونوقت این مرتیکه مثل معتادا دو ساله به من دست هم نزده. مگه من چه گناهی کردم که در این سن و سال مجبور باشم با این سیب زمینی بی رگ سر کنم؟ اون وقت من خیلی گیج شدم و نمیفهمیدم با چشم میخورن و پسر بیست ساله یعنی چی! ولی الان که در اوایل دههچهارم زندگی هستم میفهمم که چرا اکرم اینقدر عقده به دل داشت. اگر گیر سنت و خانواده نبود و میتونست با خیال راحت فاسق داشته باشه، الان نه آرزوی مرگ میکرد نه کفن میخرید نه دنبال عشق «آقا»ی تخیلی تا نینوا میرفت. این احساس زنونه مثل سلاح هسته ایه، اگه سوپاپ اطمینانشو ببندی میزنه کل روح و جسمشو سرویس میکنه. من که تصمیم دارم سوپاپها رو باز نگه دارم تا بچه هام و دور و وریهامو دغ مرگ نکنم و خودم رو هم عذاب ندم!

  18. 41 شایسته اوت 9, 2012 در 7:04 ب.ظ.

    ترسیدم.
    واقعا ترسیدم.

  19. 42 پنی اوت 9, 2012 در 7:40 ب.ظ.

    شاید مادربزرگت همجنسگرا بوده وخودش خبر نداشته!بیچاره شاید یک عمر با سرکوب زندگی کرده و خودش هم خبر نداشته!!!! آره چرا فکر میکنیم در زمانهای قدیم اونهم بین زنان همجنسگرا نبوده؟ مادربزرگ دوست من هر دختر خوشگلی که می دید عینکشو جابجا میکرد و می گفت ننه این عجب گوشتیه!!!!( به فتح ی)

  20. 43 حسین اوت 9, 2012 در 8:49 ب.ظ.

    این عالی ترین متنی بود که ازت خواندم.

  21. 44 قلعه اوت 9, 2012 در 9:17 ب.ظ.

    دقت کردی بهترین نوشته هات نوشته هایی هستن که درباره ارتباطات خوانوادگی ات هستند
    از اولین نوشته هات می خونمت
    از 4، 5 سال پیش

  22. 45 Sherry اوت 10, 2012 در 2:09 ق.ظ.

    من هم همیشه برای زنان جوان از طبقات پایین و یا سنتی جامعه که بیوه می شدند( میشن) عمیقا ناراحت میشم و دلم می سوزه. جامعه ی بیمار و ظالمی که این بیچاره ها رو اینطور زیر چرخ های سنگین سنتش ندیده می گیره و عمر و سلامتشون رو به آتیش می کشه. این متنت خیلی قابل تامل بود.
    به امید اینکه نسل های تازه دیگه چنین ظلمی به خودشون و دیگران روا ندارند.

  23. 46 ناشناس اوت 10, 2012 در 2:11 ق.ظ.

    دردم اومد.

  24. 47 خراباتی اوت 10, 2012 در 12:31 ب.ظ.

    خرس
    با اینکه طولانی مینویسی اما نوشتار هات رو دوست دارم

    توصیفت از اکرم خیلی خوب بود , تونستم کاملا مجسم کنم که صحنه ناهار و ک… شعرهای مادربزرگ هایی مثل اکرم که سر سفره ناهار نطقشون میگیره و در نهایت دیگه چیزی جز مردن از خدا نمی خوان رو جلوی چشم هام ببینم .

    من هم یک اکرم تو خونه دارم که با اینکه نمی تونه راه بره تمام عشقش اینه که بعد از هفت بار که مکه رفته دوباره بتونه یه بار دیگه بره مکه رو ببینه و برگرده بمیره.
    به مامانم هم سپرده که کفن و آب زمزمی که از مکه آورده کجاست ؟ً!!!!!

    در کل دمت گرم

    شاد باشی
    خراباتی

  25. 48 parykateb اوت 10, 2012 در 1:30 ب.ظ.

    یادته واسه پست قبلیت گفتم طولانی ننویس؟ بقول عزیزی : مینیمال نویسا واسه خاطر این آدمای بزرگین که در اختصار معانی بزرگ روبیان میکنن.. در واقع یک نویسنده زمانی طولانی نویس میشه که در القا معانی در قالب اختصار ناتوان باشه… که البت شما کامنت منو به سخره گرفتید! ولی راجع به این پستتان باید بگویم خیلی دوستش داشتم! خیلی!

  26. 50 وبلاگ بارباپاپا اوت 10, 2012 در 6:58 ب.ظ.

    سلام خرس
    : )
    امشب دو تا نوشته ازت خوندم این و قبلی
    فکر کنم معتاد شدم

  27. 51 جوجه تیغی اوت 10, 2012 در 8:26 ب.ظ.

    قشنگ مثل همیشه…

  28. 52 maryam اوت 10, 2012 در 8:48 ب.ظ.

    اکرم ما اسمش زینته و مثل اکرم شما یه نوه‌ ناکام داره. ولی زینت سنت شکنی کرد آنچنانی‌. من ۳۰ ساله هزار ساله دیگه هم نمیتونم یه همچین کاری کنم. کاشکی ما هم قلم شما رو داشتیم و مینوشتیم که چه کرد. خوب مینویسی , میشه جای ما بنویسی بعد ما به اسم خودمون بزنیم.

  29. 53 شنگول اوت 11, 2012 در 12:57 ب.ظ.

    آخر پست فقط می خوام بگم چقد گه می خوری..یک ساعت روده درازی و یه مشت کس شر بی ربط رو تفت می دی و 4 تا اسکل تر از خودت به به می کنن. واقعا حیف وقتی که گذاشتم تا اینو بخونم شاید تهش به چیزی برسه ولی بجز روده درازی بی ارزش هیچی نداشت

  30. 54 agent smith اوت 11, 2012 در 10:10 ب.ظ.

    پرنده ی نیمه خودکارت قزل آلا از آب در اومد…

  31. 55 پنی اوت 12, 2012 در 3:54 ق.ظ.

    خرس این کامنتدونی وبلاگت داره میشه عینهو وبلاگ نسوان!!
    نزار اینطوری بشه واقعا میگم

    • 56 KHERS اوت 12, 2012 در 8:15 ق.ظ.

      اوهوم، برنامه دارم واسه مهارش و شاید متوجه شده باشی ولی به صورت گزینشی به کسایی که مهمل میگن جواب میدم، به این امید دور که مهمل گویی ریشه‌کن بشه :)

      • 57 ناشناس اوت 13, 2012 در 11:31 ق.ظ.

        ولی معمولا رسمه که به مهمل ها جواب نمی دن ! من تا حالا فکر میکردم بیشتر کسانی که تو بهشون جواب میدی ، یه چی مهم گفتن ، بخونم ببینم چی گفتن :)

      • 58 KHERS اوت 13, 2012 در 11:40 ق.ظ.

        آره خب، بعضیاشون هم دوستام هستن :ی
        ولی متوجه شدم جواب ندادن فایده نداره.
        بهترین راه برداشتن اسلحه
        و
        مبارزه است.
        :)

      • 59 ناشناس اوت 22, 2012 در 11:04 ب.ظ.

        اوه اوه ! چه جدی ! اسلحه و مبارزه ! کوتاه بیا داداش! :)

  32. 60 alefjan اوت 12, 2012 در 8:29 ق.ظ.

    اسم اکرم من سرکار بود. » سرکار» همیشه بهش گیر میدادم که چرا اسمت رو سرکار گذاشتن
    برخلاف اکرم تو سرکار من همیشه ساکت بود . یه جا می نشست و دندونای مصنوعیش رو میک میزد.
    عوضش دستپختش عالی بود. یعنی عاشق این بودم که برم خونش و اون برا من آبگوشت بار بذاره و من با سبزی هایی که از باغچه حیاط خونش میچیدم نهار رو باهاش زندگی کنم. دوم دبیرستان بودم که مریض شد و بعد از یک هفته بستری شدن رفت. دکتر ها گفتن رگ های قلبش گشاد شده بود برعکس خیلی ها که از گرفتگی رگ می میرن. چقدر غم دارم الان من که به یادش افتادم.

  33. 61 ساحل غربی اوت 13, 2012 در 3:58 ق.ظ.

    جدیدا فاز پست هات رو نمی گیرم…. نمی دونم چرا … حالا البته دارم از بی خوابی می میرم … برم بخوابم بعدش دوباره می خونم شاید حستو گرفتم ….

    اینم بگم پس حالا که اینجام : من از سه مدل از پست هات خیلی خوشم میاد : ۱. اونهایی که توشون به مسخرگی زندگی ریشخند می زنی … ۲. اونهایی که توشون به محیط کار و رییسها و خلاصه زندگی کاریت گیر می دی … ۳. اونهایی که درباره ی زن های زندگیت حرف می زنی ….
    همینطوری گفتم که گفته باشم …
    مخلصیم

    • 62 شادی اوت 13, 2012 در 11:26 ق.ظ.

      منم با قسمت 3 موافقم هر وقت در مورد زنها نوشته لذت بردم….توصیف و کشف یک زن از زبان یک مرد همیشه برام جالب بوده

  34. 63 شادی اوت 13, 2012 در 4:00 ق.ظ.

    در واقع من هم یک اکرم خانومم ولی جوانتر همسن تو….ولی چکار کنم با این فرهنگ و سنتی که ما بزرگ شدیم برم به اقایونی که خوشم میاد درخواست بدم…حتی از گفتن و نوشتنش هم شرمم میشه چه برسه به درخواست ولی این دلیل نمیشه که دلم نخواد!!!!!!!!

  35. 64 RS232 اوت 13, 2012 در 6:17 ق.ظ.

    البته من که نظرم زیاد صائب نیست ولی اگر بخواهم زور بزنم و از نوشته ات ایراد بگیرم تنها چیزی که به عنوان یک خواننده بدون غرض و مرض به ذهنم می رسد این است که گاهی شکستن خطوط قرمز ظرافت هایی می طلبد که خواننده احساس عمد و صنع و یا تظاهر را در آن نکند. اگر هم نخواهم زور بزنم که نوشته ات در هر حال خواندنی است.

    • 65 KHERS اوت 13, 2012 در 8:58 ق.ظ.

      ناتاشا جان، فکر کنم منظورت از خطوط قرمز نوشتن در مورد روابط جنسی هستش. راستش رو بخوای خب من این رو بعنوان «خط قرمز» تعریف نمی‌کنم. :)

  36. 66 یاس اوت 13, 2012 در 10:22 ق.ظ.

    نمیدونم چه تعداد از این وبلاگخونا کتابخون بوده یا هستن ولی احساس من اینه که انتظار مخاطبان خیلی پایینه.

    • 67 KHERS اوت 13, 2012 در 11:46 ق.ظ.

      سیصد نفر از «وبلاگخونا» «کتابخون» هم بودن.
      ولی، اگه درست فهمیدم و می‌خوای بگی نوشته‌ی داغونی بوده خب چرا مستقیم نمی‌گی و از بی‌سوادی «وبلاگخونا» مایه میذاری؟ خیلیای دیگه هم اومدن گفتن چرت بود و قابل فهمه.

      • 68 یاس اوت 15, 2012 در 9:16 ق.ظ.

        من رو سر یه دوراهی قرار دادی که بگم وبلاگخونا بی سوادن یا نوشته ی شما چرت بوده درحالیکه هیچکدام منظور من نبود.انتقاد و خرده گیری از نویسنده باعث رشد و بهترشدنش میشه.

      • 69 KHERS اوت 15, 2012 در 11:08 ق.ظ.

        پس با این حساب من اصن متوجه منظور کامنت شما نشدم.
        انتقاد و خرده‌گیری هم که خوبه، شکی درش نیست (البته کماکان درست انتقاد شما رو نفهمیدم).

    • 70 خراباتی اوت 13, 2012 در 10:57 ب.ظ.

      @ یاس
      بفرمایید تمام کسانی که نویسنده هستند حتما باید کتاب خوان باشند تا ذوق و قریحه نوشتن داشته باشند ؟
      بعد هم بلاگ نویسی بنظر من , نوشتن برشی از زندگی و اتفاقات روزمره ای هست که در اطراف ما اتفاق میفته و الزاما نیازی به اطلاعات خاصی نداره مگر اینکه بلاگر بخواد مطلبی تخصصی رو ه اشتراک بذاره که انموقع مسلما شاخص های خیلی زیادی خواهند بود برای بالا رفتن ارزش مطلب .

  37. 72 خشی اوت 13, 2012 در 10:43 ق.ظ.

    عالی بود دکتر.

  38. 73 mali اوت 13, 2012 در 9:59 ب.ظ.

    خیلی زیبا و سلیس بود.من لذت بردم.

  39. 74 ساحل غربی اوت 14, 2012 در 3:22 ق.ظ.

    دوباره خوندم و اینبار از این چند جمله ای که این پایین کپی کردم* یه چیزی کشف کردم. اینکه من با این مادر بزرگ تو یه اشتراک مهم دارم. من هم مثل ایشون آرزو دارم یه مرگ کاملا غیر عادی و به اصطلاح «عقیدتی» داشته باشم (البته طبیعتا به نوع خودم نه تو نینوا).

    * «جوری نگاهت می کند که اول لال بشوی و بعد هم اگر روی فرم باشد جمله‌ای مبهم و ترسناک می‌گوید در مورد اینکه آرزویش است که اتوبوسش توی نینوا منفجر بشود. به نحو بیماری ماجرای تصادف و مرگ نوه‌اش با ماجرای عاشورا و امام حسین (ع) مخلوط می‌شود. انگار مادربزرگم مصمم است تا یکجا تاوان گناهان بنی‌امیه و عقب‌ماندگی ایران اسلامی و جاده‌های خطرناکش را بدهد.»

  40. 75 فدایی اوت 14, 2012 در 6:25 ق.ظ.

    از مشاهده ی شکل تدین دیگران ــ چون خودم از دین بری ام ــ به این نتیجه رسیده ام که همه در پایان می دانند نماز، روزه، زیارت و … که انجام داده اند می تواند راحت کنار گذاشته شود. نه از این رو که بی فایده است، بلکه چون غیرضروری است. می دانند خداشان به عبادت ایشان نیازی ندارد. این هست. اما مهم تر این است، به نظرم، که در پیری، در زمان قبول نزدیک بودن به ترک این «چنبر میرا»، همه ی فعالیت هایی که آدم کرده است، همه ی عواطف خالص اش، همه ی میل، و همراه این ها هر کنوانسیونی که گفته بوده اندش با پروردگار امضا کرده، رفته رفته چنان به یاد آورده می شوند که گویی از فردی دیگر سر زده اند و به زندگی زیسته ی دیگری ربط دارند. همه چیز غیرشخصی می شود و از این رو می شود رک و پوست کنده درباره ی مسائل خصوصی حرف زد. تنها چیزی که غیرشخصی نمی شود، استدلال است، غلط یا درست. نمی دانم چرا، اما ظاهراً آدم ها هرگز دلیلی را که یک بار خوب سنجیده (یا نسنجیده) و قلباً برگزیده اند، روی شانه های خودشان باقی می گذارند.

  41. 78 ناشناس اوت 17, 2012 در 9:34 ق.ظ.

    خوب من همیشه وبلاگتو از طریق گودر میخونم و این اولین و احنمالا آخرین کامنتمه.
    خواستم بهت بگم که وقتی نوشته هات رو میخونم دقیقا حس نوشته های میلان کوندرا رو بهم میده.
    بسیار قوی و خوب مینویسی.
    چرا به یه داستان بلند فکر نمیکنی ؟
    وبلاگ و مینیمال نویسی آفت مغزیه برای آدمایی مثل تو.
    یه داستان بلند بنویس. یه کار واقعی و ماندگار انجام بده.
    تو توتانش رو داری. قلمت رو حروم وبلاگ نکن.

  42. 82 حسین اوت 18, 2012 در 9:56 ب.ظ.

    خیلی حال داد دمت گرمممم

  43. 83 سینا اوت 19, 2012 در 1:01 ق.ظ.

    خرس عزیز! «چند روایت ناتمام» خیلی خوبه. مرسی که لینک دادی

  44. 84 kati اوت 19, 2012 در 7:13 ق.ظ.

    زود به زود بنویسسسس

  45. 85 دانیال اوت 19, 2012 در 1:35 ب.ظ.

    همه می‌دانند که شاه هم ظالم بود و هم زشت؛ جوری که فقط با یک عینک قاب-ضخیم جرات می‌کرد صورت دفرمه‌اش را نشان ملت مسلمان ایران -که همگی توی زندانهای ساواک زندگی می‌کردند- بدهد. کدام مرد ایرانی دوست دارد شبیه جوانی‌های شاه باشد؟ (داشتم با لذت تموم مطلبمو می خوندم ک رسیدم ب اینجا….من عصبانی ام الان…..خیلی بی تربیتی…..اصلا خودت زشتی شاه با عینکش خیلی ام جذااب و فشن بود)…میریم هروقت ک اروم شدم میام….بی ادب…

  46. 88 ناشناس اوت 20, 2012 در 5:55 ق.ظ.

    بهترين پست وبلاگ تا امروز. البته به نظر من:)

  47. 89 مهشید اوت 21, 2012 در 9:31 ق.ظ.

    بهترین پست؟!
    اممممم من اولگا رم خیلی دوست داشتم . الان یهو به خودم شک کردم که واقعا معیارم چیه.
    برم یخده تزکیه نفس کنم.

  48. 90 محسن اوت 23, 2012 در 6:02 ب.ظ.

    وبلاگ ناتاشا گادوین رو بخون … تاثیر پذیری از پست تو توش مشهوده …

  49. 91 روشا اوت 24, 2012 در 1:05 ق.ظ.

    لذت می برم از خوندن تک تکشون و فقط همین که فکر می کنم شما باید بدونید.

  50. 92 ناشناس اوت 24, 2012 در 10:50 ق.ظ.

    میشه بپرسم چرا اسمت رو گذاشتی خرس ؟

  51. 93 ! یک خیار ممتنع اوت 24, 2012 در 11:04 ب.ظ.

    سلام ، آقا دستت درد نکنه بلند مینویسی ، خدافظ

  52. 94 رضا مرتضوي اوت 25, 2012 در 8:16 ب.ظ.

    مجموعه شعر رودئو اثر رضا مرتضوی برنده‌ی جایزه‌ی شعر خبرنگاران و جايزه‌ي ادبي خيام ، توسط انتشارات مروارید منتشر شد . لطفا براي كسب اطلاعات بيشتر به آدرس وب سايتي كه در همين كامنت گذاشته شده مراجعه كنيد . روز خوش .

  53. 95 khol اوت 28, 2012 در 5:33 ب.ظ.

    ببین خیلی خوب بود،مثل یه سری از نوشته هات رخوت انگیز نبود ، نیرو زا بود ! اکرم نماینده ی چند نسل از زنای تاریخه نمیگم تاریخ ایران چون تو همه جای دنیا نمونه اش هست حالا نه نسل قبلیشون ، چند تا قبل ترش… شاید تو به عنوان نوه ی تحصیل کرده ی با جمالاتش باید بفرستیس سویس که بتونه راحت و قانونی تو بیمارستان بمیروننش . اینجوری مرگش میوفته دست کفار و اسلامش دست نخورده باقی میمونه …

  54. 96 ســـــورنا اوت 29, 2012 در 12:08 ب.ظ.

    سلام / هیچ چیزی ندارم برای اینکه نور بالایــم اینجا دیده شود. مقصود آنکه ، لینک ات کردم. شما هم اگر دوست داشتی – نه اینکه لینک کن – فقط سری بزن. به قول همین دوستمان این بالا، در کُـنه مطالب ام ، تأثیر نوشته های شما عیـــان هست برادر. موفق باشی – چندین فرسخ مزخرف دور از «اینجا».
    .
    م.ش

  55. 97 سروناز اوت 30, 2012 در 11:30 ب.ظ.

    به گمونم خانم خواهر اومده و زندگی تو رو این قدر پر کرده که دیگه به فکر وبلاگت نمی افتی … بابا داره یک ماه میشه! بنویس!!!

  56. 98 ناشناس سپتامبر 1, 2012 در 8:26 ب.ظ.

    یه قسمت زیزیگولو بود که هی خواب از رو سر ملت می پرید میرفت رو سر یکی دیگه می نشست … امیدوارم حال نوشتن از رو سرت نپریده باشه … اگه هم پریده زودتر برگرده و جنابعالی یه پست بذاری … دلمون پوسید …

  57. 103 caspian سپتامبر 4, 2012 در 1:04 ب.ظ.

    haaaji che khabare injaaa. man didam post nemizari hei mioomadam sar mizadam ke poste jadid biaad. ghafel shodam az comment dooni.

  58. 104 http://www.brief-encounter.blogspot.ca/ سپتامبر 6, 2012 در 9:43 ب.ظ.

    شما برنامه ت برای پست بعدی چیه؟!

  59. 105 ونداد سپتامبر 9, 2012 در 11:15 ق.ظ.

    مگه میشه یه نوشته اینقدر خوب باشه؟؟؟

  60. 106 ن اکتبر 1, 2017 در 7:07 ب.ظ.

    بطور خلاصه:
    ۱. سال ۲۰۱۲ چند تا از پست هات رو خوندم
    سال ۲۰۱۴ چند تای دیگه
    ۲۰۱۶ جدی تر
    ۲. پدر من و مادر شما تقریبا همزمان فوت شدن و خیلی همدردی کردم باهات
    ۳. دو روزه بطور دیوانه وار فقط دارم وبلاگتو میخونم، یعنی از جمعه شب تا الان و بهم انرژی انجام کاری رو دادی که نمیتونم اینجا هوار بزنم (بخون: مثه تو شجاع نیستم که بلند بلند بنویسم افکارم رو)
    ۴. خیلی کارت عالیه که اسامی مستعار استفاده میکنی اما برای یه نفر دیگه دو تا اسم نذار لطفا، مهدی این پست، سعید پست های قبلیه..
    ۵. خوب مینویسی


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • RT @i_entry: کاش مثل قدیم دوباره خرس حمله کنه به تایملاین. 1 day ago
  • تنها خوبى اينترنت ضعيفم اينه كه توى اينستا همون عكساى محو رو لايك ميزنم و سر ميدم ميرم پايين زودتر كارم تموم شه. 5 days ago
  • بعلت ترک سیگار شامه‌م انقدر تیز شده که گاهی فکر می‌کنم این دیگه دماغ نیست، شمشیره. 6 days ago
  • قاطی کردن سالاد کهنه و نو جرمه. 6 days ago
  • اصل پول و سود پول دو تا چيز متفاوتن. 1 week ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,959 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: