نامه‌ی جاشویی که از بچگی دچار بحران میانسالی شد

ببین، من بالاخره تصمیم را گرفتم که دو خط نامه برایت بنویسم بدون سر دادن ناله و نوحه. اینطوری درست نیست؛ من هربار برایت می‌نویسم اینقدر ناله می‌کنم که خودم بعدن وقتی می‌خوانمش تعجب می‌کنم. الآن تصمیم گرفتم این تصویر آدم نالان را پاک کنم و به جایش تصویر آدم شادان ارائه بدهم. چون واقعیت هم همین است، یعنی هیچ آدمی اصولن نمی‌تواند اینقدر نالان باشد، اصلن از لحاظ علمی امکان ‌پذیر نیست. در مورد آدم خسته‌ای مثل من که قطعن امکان‌پذیر نیست. چون من اصلن توان اینقدر ناله را ندارم. این همه ناله مرا خسته می‌کند و جایی وسط ناله‌ها خوابم می‌برد. ولی نگران نباش. خودم دیشب که متوجه این مایه‌ی ثابت توی نامه‌هایم شدم تصمیم گرفتم اصلاحش کنم.

خوب می‌دانی اولین گام در رفع و رجوع هر عیب و علتی این است که آدم اعتراف کند به عیب و علتش. من هم اعتراف کردم و الآن می‌دانم آدم معیوبی هستم. آدمی که هی تا اسم تو را می‌بیند احساس رسالت می‌کند که ناله سر دهد. در صورتیکه خودت حتمن یادت هست توی آن معدود دیدارهایمان من اینجور آدمی نیستم. شاید زیاد غر زدم. اما غر زدن با ناله یک فرق ماهوی دارد. غر زدن یک فرایند سازنده است. روح را جلا می‌دهد، در عوض ناله فقط خمودگی می‌آورد. این مرز ظریفی است چون خیلی‌ها ممکن است فرق غر و ناله را نفهمند. من غرغرو هستم اما نالان نیستم. ناله کار من نیست. آره، پایش بیفتد یکیدو تا آه کشدار و عمیق می‌کشم، اما کار من نیست. ناله، اراده‌ی بیش از اندازه می‌طلبد. انرژی بیش از اندازه می‌طلبد و شعار زندگی من هم مصرف بهینه انرژی‌ام است. من کمبود انرژی دارم و نمی‌توانم همین اندک را صرف ناله بکنم.

الآن خیلی روز است که روی دریا هستم. ناراحت نیستم. حتی شاید خوشحالم. فکر کنم وقتم بازتر است. البته یک نکته‌اش هم این است که آدم دیگر کارهای جنبی ندارد: رفت و آمد از/به محل کار، آشپزی، خرید هفتگی، تمییز کردن خانه و شستشوی لباسوقتی اینها را نداری وقتت و ذهنت خیلی باز می‌شود. اینجا مدل خودش است؛ متفاوت از زندگی عادیم. نمی‌توانم بگویم بهتر است یا بدتر. برخلاف پیش‌بینی‌ام نه خیلی کتاب می‌خوانم و نه چیزی می‌نویسم. نمی‌دانم چطور وقتم را می‌گذرانم ولی بهرحال می‌گذرد و هوای دریا هم کلن مرا آرام می‌کند. کمی خواب‌آلوده و کرختم می‌کند اما لابد می‌دانی که این کرختی فراگیر که در طول شبانه‌روز ادامه دارد کاملن منطبق بر فلسفه کلی زندگی من است. یا شاید برعکسش درست است؛ بهتر است بگویم فلسفه زندگی من منطبق بر یک کرختی طولانی و فراگیر است. راستش را بخواهی الان داشتم به این فکر می‌کردم که حتی به شرکتم بگویم بیشتر بیایم دریا.

فعلن که همینطور روزمره و روز به روز زندگی می‌کنم و این حالت را دوست دارم. اینکه هدفم در آینده نزدیک تعریف می‌شود. هدفم این است که این لوله‌گذاری تمام شود. به چیزی فراتر از این نمی‌شود فکر کرد. افق دید آدم می‌شود سانس بعدی که غذاخوری باز می‌شود و بازی فوتبال بعدی. این کوتاه شدن افق دید خیلی آرامم می‌کند و دقیقن چیزی است که توی زندگی بهش نیاز دارم، باید زیادش کنم، باید آگاهانه زیادش کنم. اینکه گفتم دریا را یک جورهایی دوست دارم فکر کنم بر می‌گردد به همین که آدم بالاجبار افق دیدش کوتاه می‌شود، دغدغه‌هایش سطحی می‌شوند و همه چیز توی غذا و بدنسازی و تماشای فوتبال خلاصه می‌شود. خودِ نگاه کردن به دریا را هم دوست دارم. ولی نه وقتی که دریا خیلی آرام است. وقتی خیلی آرام است ۳۰ ثانیه تحملش هم سخت است. ولی وقتی موجها فرم می‌گیرند، وقتی می‌توانی شکل بعدی را تا حدودی پیش‌بینی کنی، وقتی پریود بالا و پایین رفتن سطح آب دستت می‌آید، آن موقع خیلی خوب است. می‌توانم همینطوری بهش نگاه کنم و دوستش دارم.

یک لحظه ترسیدم که دارم هی همه چیزم را پروانه‌ای نشان می‌دهم. ولی راستش خسته شده‌ام از این دغدغه همیشگی برای اینکه چیزها را پروانه‌ای نشان ندهم. چون بهرحال بعید نیست که بعضی وقتها زندگی آدم پروانه‌ای باشد. چقدر خنده‌دار و شاید ناراحت‌کننده که من وسط دریا و لای یک مشت مرد نخراشیده این احساس پروانه‌ای بهم دست داده. این فرار از پروانه‌ای بودن هم لابد تبعات وبلاگ‌نویسی است؛ وقتی آدم فرم و استایل می‌گیرد و دیگر فرار کردن ازش سخت می‌شود. نمی‌دانم. البته این را به عنوان دلگیری از وبلاگ‌نویسی نمی‌گویم. حرفهایی که آن آخرین بار در مورد بد بودن وبلاگ‌نویسی زدم را فراموش کن. چون متوجه شده‌ام که وبلاگ‌نویسی برایم مفید است و جزو معدود کارهایی است که هنوز بهش علاقه دارم. یک علاقه خیلی بدوی که خیلی خودجوش است و آدم درست ماهیتش را نمی‌فهمد. فقط تنها نکته‌اش برایم این است که قضیه را جدی نگیرم. از چیزی که دارم خوشحال باشم و هی تلاش نکنم عوضش کنم. یعنی باید بلاگر بودن را درک کرد با همه خصوصیاتش و محدودیت‌هایش. هر بلاگری که خواننده پیدا می‌کند به نوعی با این مشکل دست و پنچه نرم می‌کند که به نظرش بلاگ برایش کوچک شده. دوست دارد جای پای نویسندگان بزرگ یا حالا کوچک را پر کند. به نظرم این مهلک‌ترین اشتباه برای یک بلاگر است و اگر چیزی زندگی بلاگر را به یک زندگی غیرواقعی و درجه دو تبدیل کند همین احساس است. مطلقن نباید این احساس را داشت و حتی اگر کسی هم این احساس را دارد باید خیلی سریع با پوتین‌های نوک‌آهنی لگدکوبش کند. (طبعن همه نصایح برای خودم.)

بهت می‌گفتم مشکل بلاگ‌نویسی این است که آدم به جای زندگی عادی و روایت در کنارش، زندگیش را منحرف می کند، جوری منحرفش می‌کند که ارزش روایت پیدا کند. الان به نظرم این نکته هیچ مشکلی ندارد. مشکل بلاگری همانطور که گفتم جاذبه‌ی شدید جوگیری است. اگر آدم از دام جوگیری، از دام منتقدی، از دام پیغمبری، از دام نویسندگی، از دام هنرمندی فرار کند، بلاگر بودن هیچ مشکلی ندارد. یا حداقل شخصی کنم قضیه را: برای من هیچ مشکلی ندارد و حتی دوستش هم دارم. فقط آدم باید حد و مرزش را بشناسد. وگرنه واقعن اشکالی ندارد که حتی آدم جریان عادی زندگیش را برای تولید کمی «روایت» عوض کند. حالا مگر جریان عادی زندگی ما چه چیز خاصی هست که نخواهیم اندکی به چپ یا راست منحرفش کنیم؟ مگر چه مشکلی پیش می‌آید با این تلنگرهای کوچک؟ مضاف بر اینکه خیلی وقتها اصلن نیازی به این هل دادن‌ها و تلنگرها نیست. خیر سرمان تخیل‌مان باید بتواند زحمت این انحراف از جریان زندگی عادی‌مان را بکشد. اگر کسی به من بگوید فلان کار را انجام دادم تا ازش چیزی بنویسم، اولن که لزومن قبول نمی‌کنم، دومن که اگر هم اینطور باشد اشکالی تویش نمی‌بینم، و سومن لزومن جریان زندگیم را عوض نکردم و صرفن با کمی تخیل به ماجرا شاخ و برگ دادم و نوشتمش. همین. ایرادی توی این سبک زندگی نمی‌بینم. یا حداقل ایرادش اینقدر جزیی است که در مقابل گناه کبیره‌ی جوگیری هیچ است. واقعن هیچ است. آن جوگیری‌ای که برایت گفتم، همان است که زندگی بلاگر را ویران می‌کند.

نوشتی پیر شدی و دنبال دوست پسر هستی. عزیزم کاملن درست می‌گویی. راستش به نظرم لزومن نباید تغییر مسیر بدهی. من چیز زیادی ازت نمی‌دانم. ولی چیزی که ازت می‌دیدم این بود که یک احساس تعهد خاصی می‌کردی نسبت به رد هر گونه رابطه. چون رابطه به قید و بند تفسیر می‌شود و اگر اینطور است، پر بیراه هم فکر نمی‌کردی. ولی خب مشکلت این بود که طرز تفکرت را خیلی انقلابی داشتی به خودت می‌چپاندی. قبلن هم بهت گفتم؛ من رابطه را دوست دارم ولی خب با تعاریف ولنگ و باز خودم. به نظرم چاره‌ای جز این ندارم. به تجربه و با منطقم می‌دانم که رابطه خواهی نخواهی به یک حوصله‌سررفتگی مزمن تبدیل خواهد شد و چاره‌اش این است که آدم از اولش این را بداند و راه و روشی برای هر دو طرف باز باشد. بدون قید و بند و غیرتهای رایج روی ارتباطات خارج از رابطه. تازه این «حوصله‌سررفتگی مزمن» بودنش هم فقط یک زاویه از نگاه است. برای من که خیلی اینطور نیست. نگاه من اینطوری است که بیشتر به فرم «یکنواختی» می‌بینمش و نه تنها مشکلی با یکنواختی ندارم، بلکه دوستش هم دارم. همین الان یکنواختی زندگی در کشتی را دوست دارم. بهرحال به نظرم تنها راه برای من داشتن رابطه‌ای بدون قید و بندهای نرمال است.

یادم است تو می‌گفتی وقتی عاشقی اینقدر سرت با طرفت گرم است که اصلن نیاز به چیزی خارج از رابطه نداری. من شاید در جوانیم یک کم مه‌آلود شبیه این حالت بوده‌ام. خیلی مه آلود. اینقدر مه‌آلود که اصلن بهتر است بگویم هیچوقت اینطوری نبوده‌ام و برای همین گفتم که نگاهت به رابطه را درک نمی‌کنم. من فکر کنم در عاشق‌ترین حالتهایم همیشه نیاز به آدمها و چیزهای دیگری داشته‌ام. در کمترین حالت این آدمهای اضافی شامل خانواده‌ام می‌شدند و می‌شوند. در بهترین حالت شاید چند تا دوست هم دور و برم باشد. وبلاگ هم که طبعن این وسط هست. خب همین نگاه «ناکامل» من به رابطه شاید باعث جدایی‌ام شد. ولی چکار کنم؟ این چیزها که انتخابی نیست. خودت بهتر می‌دانی. داخل رابطه می‌شوی و تازه سالها بعد شاید یاد بگیری نظراتت و احساساتت و ذهنیاتت نسبت به رابطه را حلاجی کنی. تازه باز هم می‌گویم «شایدهیچ بعید نیست که کسی اصولن هیچوقت وارد این مرحله‌ی حلاجی نشود. بهرحال با فرض اینکه وارد این مرحله حلاجی بشویم، عملن داریم خودمان را آنالیز می‌کنیم و در نهایت می‌توانیم به نتایج این آنالیز نگاه کنیم. «هممم، من اینطوری‌ام» یا «من اونطوری‌ام…» نمی‌شود که چیزی را عوض کرد. می‌شود؟ نهایت هنرمان فهمیدن خودمان است.

دیدی ناله نزدم؟ دیدی آدمی هستم با توانایی‌های متعدد و متفاوت؟ همه اینها از تبعات زندگی در کشتی است که مرا به یک آدم عملگرا تبدیل کرده. تشخیص ایراد، تعریف هدف، و انجام ماموریت. بله، من به یک ماشین عملگرا تبدیل شده‌ام خمیازهولی راستش خوشحالم از اینکه توانستم این نامه را به یک جایی برسانم بدون وارد شدن به وادی گریه و ناله و غصه. دیشب یک لحظه فکر کردم که شاید برای همیشه توانایی خونسرد و نرمال بودن را از دست داده‌ام. ترسناک بود. حداقل خوبی این نامه حتی اگر برای تو به سان یک کشِ خیلی کشسان باشداین است که به خودم کلی اعتماد نفس داده. دوست دارم فکر کنم همه اینها از مواهب زندگی روی دریاست و تازه الان فهمیدم چرا باید از رییسم بخواهم که مرا کلن به دریا منتقل کند. شاید تو متوجه عمق ترسناکی‌اش برای من نشوی. اما در این حد بدان که از سالها پیش من اگر قرار بود با یک صفت خودم را معرفی کنم آن یک صفت «خونسرد» بود. قبول داری که برای چنین آدمی سخت است که نتواند چهار کلمه خونسرد بنویسد، چهار کلمه خونسرد حرف بزند.

یک‌ربع به هفت است و من مثل یک تانکری که ساعتها تشنه بوده و تازه دقایقی پیش بنزین زده «سنگینمتوی سالن غذاخوری فقط به جمله شروع این پاراگراف فکر کردم و شروع این جمله هم با «اصغر جان» بود و بقیه‌ای هم نداشت. بعد متوجه شدم جا و بیجا دارم از «اصغر جان» استفاده می‌کنم و اصلن دلیل وجودی این پاراگراف فقط نوشتن همان «اصغر جان» بود و بس. فکر کردم که خنده‌دار است. آیا دارم خنثی‌ترینِ نامه‌ها را برایت می‌نویسم و لایش چندتا «اصغر جان» قایم می‌کنم؟ آیا ترسناک نیست؟ بعد ترسیدم. از روزی ترسیدم که برای متوجه شدن اصل ماجرا باید برویم ماهیگیری دنبال چهار کلمه که لای ده هزار کلمه‌ی دیگر مدفون شده‌اند. یکهو احساس کردم کل اینها در حکم اضافات هستند. اضافاتی که دور «اصغر جان»ها را می‌پوشانند.

شام هم شام مفصلی بود. ولی خب به جایش نهار نخورده بودم. یعنی سانس ۱۱ تا ۱۲ رفته بودم و صبحانه خورده بودم. پس به نوعی استحقاق پرخوری را داشتم، نه؟ سوپ و سالاد خوردم و از بین غذاهایش هم یک خوراک گوشت خوبی را انتخاب کردم. اول چند دقیقه وسوسه شدم که ماهی بخورم ولی یادم افتاد دو روز گذشته همه‌اش ماهی خورده‌ام و بعد یادم افتاد دو شب است که دست و پایم مخصوصن پاهایمهی یخ می‌کنند. حتی دو شب گذشته با دو جفت جوراب خوابیده‌ام. شاید مال ماهی‌خوری بیش از اندازه باشد و سردیم کرده؟ بهرحال این مشکل سرد و بودن دست و پا همیشه همراهم بوده ولی معمولن همان یک جفت جوراب در شبهای سرد کفافم را می‌دهد. تازه، جفت دوم جوراب‌هایم پشمی هم بودند و حتی خود جفت اول جورابها هم آنچنان نازک و ظریف نبودند. هر دو جفت‌شان هم سیاه بودند و صبح که داشتم جورابهایم را در می‌آوردم یک لحظه یادم رفته بود که دو جفت پوشیده‌ام و حرکتم شبیه شعبده‌بازی شده بود: جفت اول را در می‌آوری و پایت همچنان سیاه است. قبول کن توی ساعات اولیه صبح طول می‌کشد تا آدم متوجه نکته‌اش بشود. حتی شاید برای آدم این توهم پیش بیاید که امکان در آوردن جورابهایش اصولن وجود ندارد، هر چه در بیاوری یک جوراب دیگر پایت هست. شاید امشب با سه جفت جوراب این کار را بکنم و عکس‌العملم فردا صبحش را بررسی کنم.

سر میز که نشستم کنار دستم یک شیشه سس تاباسکو هم بود. یادگار آدم خوش‌اشتهای قبلی. من روی سالادم فلفل و سرکه مفصل زده بودم اما نتوانستم مقاومت کنم و یک تاباسکو‌پاشی مفصل هم انجام دادم و محصولش سس رویایی‌ای بود که کف ظرف سالادم جمع شده بود. با خوردن کاهوهای مغروق در این سس فقط دوست داشتم ناله‌های دردآلود لذت بکشم ولی خب نمی‌شد. چون هم شرایط هالیوودی می‌شد و هم با آن همه مردِ سبیل از بناگوش در رفته‌ای که دور و برت نشسته‌اند از لحاظ استراتژیک کار صحیحی نبود. سالادم زیادی تند شده بود ولی احتمالن لذتش هم برای همان زیادی بودن تندی‌اش بود. یک چیزی باید زیادی باشد تا ماشه لذت درون آدم کشیده شود. این دقیقن رمز برتری غذای هندی به غذای انگلیسی است. یا حتی غذای ایتالیایی به غذای انگلیسی. این شکست تلخ را خود انگلیسی‌ها هم قبول کرده‌اند و همین است که سر و ته‌شان بزنی دارند کاری می‌لمبانند. سالادِ تاباسکو فشانی شده من هم دقیقن به همین دلیل «زیادی» بودن داشت خوب جواب می‌داد. سالادم مرا به یک اژدهای پُراشتها با نفس‌های آتشین تبدیل کرده بود و اگر به لطف همین چایی بابونه که الآن یخ کردهنبود تا همین الآن هم هنوز مشغول تنفس‌های آتشین بودم.

اینجا هوا بادی و بارانی است. تا نیم ساعت دیگر فوتبال آلمان و یونان شروع می‌شود. من هم می‌روم ببینم. دیشب هم فوتبال پرتغال و چک را دیدم. اینها اولین بازی‌هایی بود که می‌دیدم. راستش امسال اصلن از شروع بازی‌ها باخبر نشدم. تازه بعد از مدتی توی فیسبوک از استتوس‌های دوستان فهمیدم که چه خبر است. ولی خب باز هم چیزی را ندیدم. گذشت تا الآن که خب انگار فوتبال دیدن طبیعی‌ترین سرگرمی آدم است. دوست دارم این تغییر محیط‌ها و این تغییر عادتهای پیامدش را. اینقدر طبیعی این تغییرات صورت می‌گیرند که آدم شاید نفهمد. من هم دیشب به خودم آمدم و دیدم همراه دوسه تا کارگر دیگر ولو شده‌ام توی سالن تلویزیون کشتی و دارم فوتبال می‌بینم و وسطش هم چرت می‌زنم. تازه توی کابینم تلویزیون داریم ولی نکته «طبیعی» بودنش دقیقن همین است: خیلی طبیعی بود که توی سالن مشترک تلویزیون نگاه کنم. بعد هم کفش‌هایم را در آوردم و پایم را روی میز دراز کردم. لحظه‌ای بود که فکر کردم جای من اینجاست و من قطعن زیادی درس خوانده‌ام و باید یک کارگر ساده می‌شدم. زندگی من اینطوری قشنگ‌تر است. با دوستهایم که همکارانم هستند آبجو بخوریم و فوتبال ببینیم. و محکم به پشت هم بکوبیم و قهقهه‌های بلند بزنیم به بی‌اهمیت‌ترین مسائل دنیا، و روزنامه‌های درجه سه-‌چهار نگاه کنیم که عکس زنانی با سینه‌های براق و بزرگ دارند. ببین، زندگی من باید همین می‌بود و من به نظرم در نقطه اشتباهی دارم زندگی می‌کنم.

آیا زیادی با «کشتی» درگیر شده‌ام؟ نمی‌دانم. شاید. ولی حتی اگر زیادی درگیر و جوگیر شده‌ام شاید علتش این است که هرچه زور زدم نتوانستم درگیر و حتی جوگیر زندگیم توی خشکی بشوم. انگار همیشه ازش فاصله داشتم. انگار زندگی آدم دیگری بود که مریض شده بود و من موقتن وظایفش را انجام می‌دادم. اینجا ولی انگار خودم از یک بیماری طولانی و از یک کابوس خیس بیدار شده‌ام و برگشته‌ام سر زندگیم. درست می‌گویی. من الآن درگیر و جوگیرِ کشتی هستم. ولی گوشه‌ی آخر تصویرم هم این است که توی خشکی منتظرم هستی و صبحها بچه‌مان را می‌بری مدرسه. یوهاهاهاها.

نیمه اول فوتبال را هم دیدم. خیلی لوس بود و حوصله نیمه دومش را ندارم. ولی می‌دانی دقیقه ۳۳ بازی یاد چه افتادم؟ یاد آن روز که تو رفتی کلاس زبان و من دیر برگشتم و خیلی های بودم. در همان حال عذاب وجدان دیر آمدن داشت تلاش می‌کرد که پاره‌ام کند ولی طبعن های بودن پارگی را به فرم دیگری از احساسات تبدیل می‌کرد که درست یادم نیست چه بود. اینها که مهم نیست. مهم این است که فکر کنم بازوهایم را گرفته بودی و می‌پرسیدی می‌خواهی چکار کنیم؟ من نه ایده‌ای داشتم و نه می‌توانستم جوابت را بدهم و فقط یکم ناراحت بودم از خودم که اینقدر داغون و دیر برگشته‌ام پیش تو. لای همه‌ی آن مِن‌مِن‌هایم می‌خواستم همین شرمندگی‌ام را بگویم. طبعن جمله قابل فهمی بیرون نمی‌آمد و بعد تو دستم را گرفتی و بردی توی تخت و فکر کنم سکس کردیم یا تلاش کردیم کاری شبیهش را انجام دهیم. من که نمی‌توانستم جوابت را بدهم که چه می‌خواهم، ولی می‌دانی؟ بعضی وقتها یکی باید دست آدم را بگیرد و ببرد توی تخت. یا هرجای دیگری. مهم نیست، ولی یکی باید دست آدم را بگیرد و ببرد. چون واقعن بعضی وقتها نمی‌شود تصمیم گرفت. تا آخر نیمه اول فوتبال یاد این افتاده بودم و هی می‌خندیدم و بعد هی فکر می‌کردم دوست داشتم باهات بخوابم و دوست داشتم که دستم را گرفتی. چه خوب شد که تو حداقل پاسخ مناسبی برای سوالهای خودت داشتی وگرنه من شاید هنوز همانجا پای تخت ایستاده بودم و مِن‌مِن می‌کردم. الآن باز یادم رفت که خنده‌داریش کجایش بود. ولی وسط فوتبال خیلی خنده‌دار بود به نظرم و این هم اشکالی ندارد چون دیگر دور و بری‌هایم عادت کرده‌اند که گهگاهی مرا در حال خنده‌های بی‌دلیل ببینند.

بازی آلمان و یونان هم افتضاح بود. یک گرگ می‌خواست یک بره را پاره کند و خب آدم خسته می‌شود از این همه خشونت. می‌دانی، تیم ضعیف به فلاکت می‌افتد، وضعش رقت‌انگیز می‌شود و یونان هم همینقدر رقت‌انگیز شده بود و تماشایش همینقدر سخت شده بود. تماشاچی‌ها هم به همین منوال. هار شده بودند. رسمن هار شده بودند و من از پشت تلویزیون باورم نمی‌شد چطور اینها هم مثل ما هستند یا ما چطور مثل اینها هستیم. چون فوتبال دیدن ما یک کار طبیعی است که توی کشتی انجام می‌دهیم و وسطش خوابمان می‌برد اما تماشاگران توی استادیوم هر چیزی بودند غیر از خواب. هار بودند، خونخوار بودند، وحشی بودند و ولشان می‌کردی همدیگر را پاره‌پاره می‌کردند. همین جا بود که دیگر خسته شدم از تماشای بازی و خوشبختانه همینجا بود که یکهو دقیقه ۳۳ رسید و یاد آن روز که بازوهایم را گرفتی افتادم. از اینجا به بعدش خوب بود چون آدمکهای توی تلویزیون یکهو بی‌رنگ شدند. چیزی بیشتر از آدمک نبودند و فرقی نداشت هرچقدر که بهم پنجه نشان می‌دادند و هر چقدر سر هم فریاد می‌زدند و هر چقدر آنجلا مرکل وانمود می‌کرد که هیجان زده است. از دقیقه ۳۳ کلن تلویزیون متوقف شد و من به آن عصر آفتابی فکر می‌کردم. و بعدش که رانهایم ویران شده بودند. رسمن ویران شده بودند. یعنی من توی مهمانی شب از کمر به پایین فلج شده بودم و این را همه می‌دانستند.

دختر جان، من به یک سری تصاویر جدید ازت نیاز دارم. وگرنه چاره‌ای جز جستجو توی همین کیسه محدودم را ندارم. هی باید توی‌شان دست و پا بزنم و قبول داری که بالاخره بعد از جایی هر چیزی تمام می‌شود. هر چقدر هم بگردی دیگر چیزی برای پیدا کردن نیست. من هم الآن نزدیک آنجا هستم و خیلی جدی نیازمند تصاویر جدید هستم. باید این نامه را تمام کنم تا فاز ناله خیلی آرام و خیلی زیرپوستی غالب نشده. می‌دانی؟ آن ایمیل‌های سراپا ناله هم آگاهانه نبودند. ناله زیرپوستی می‌روید. علف هرز است. من هم معمولن فردایش تشخیص می‌دادم که چه دسته گلی به آب دادم. زمانی که دیگر دیر شده بود. این یکی را نمی‌خواهم اینطوری لکه‌دار کنم. ناله نزدم و الآن احساس قدرت می‌کنم. به این احساس قدرت هم نیاز دارم. گاهی نیاز دارم. و در قبال تو واقعن این اواخر نیاز داشتم. چون زیادی به خاک و خون کشیده شده بودم اما این نامه سند عبور من از خاک و خون است. نه اینکه عبور کرده باشم. بالای سرش ایستاده‌ام. بالای سر خاک و خون‌ها ایستاده‌ام و حتی گاهی دوست دارم نیم‌نگاهی بهشان بیندازم. ولی نکته‌ی مهم این است که بالا سرشان ایستاده‌ام. الآن توانایی‌اش را دارم که بالای سر خاک و خون‌ها بایستم. توانایی‌اش را دارم که یک جمله را با «اصغر جان» شروع کنم و آخرش را با یک فعل مناسب تمام کنم. نه با آه و ناله. این خوب است. حتی با اینکه خودم را کمی لو دادم که «اصغر جان»ها گاهی به صورت ابزاری مورد سواستفاده‌ام قرار می‌گیرند، گاهی پررنگ می‌شوند توی متن، اما با اینحال مسلطم. به همه چیز مسلطم. محیطم حتی. محیط به امورات و محیط به شرایط. هاها. همه‌اش حرف است عزیزم. دوستت دارم و منتظرم که هرچه زودتر ببینمت. آیا پایان این نامه ناخودآگاه دزدی کثیفی از پایان فوق‌العاده فیلم جیب‌بر شد؟ اگر هم شده باشد چاره‌ای نیست. من قصد حک و اصلاحش را ندارم و همین پریشب برای بار دوم جیب‌بر را دیدم و هیچ بعید نیست که جوگیرش باشم. از راه دور می‌بوسمت و امیدوارم حالت خوب باشد. امیدوارم حوصله‌ات موقع خواندن نامه‌ام سر نرود. امیدوارم مواظب خودت باشی و غذاهای خوشمزه بخوری. ممممممو چیزهای خوب دیگر که فردا یادم می‌آید برایت آرزو کنم ولی احتمالن دیگر دیر شده.

Advertisements

47 Responses to “نامه‌ی جاشویی که از بچگی دچار بحران میانسالی شد”


  1. 1 kati2 اوت 3, 2012 در 10:38 ق.ظ.

    ممنون که مینویسی

  2. 2 ناشناس اوت 3, 2012 در 10:39 ق.ظ.

    این یکی‌ واقعا متفاوت بود، کلا با نوشته‌هات خیلی‌ همذات پنداری می‌کنم

  3. 3 bacheye jonoub اوت 3, 2012 در 10:41 ق.ظ.

    این یکی‌ واقعا متفاوت بود، کلا با نوشته‌هات خیلی‌ همذات پنداری می‌کنم

  4. 4 ناشناس اوت 3, 2012 در 12:01 ب.ظ.

    «اصغر جان»
    من به آن عصر آفتابی فکر می‌کردم. و بعدش که رانهایم ویران شده بودند.
    اما با اینحال مسلطم. به همه چیز مسلطم. محیطم حتی. محیط به امورات و محیط به شرایط. هاها.
    «اصغر جان»

  5. 5 Alex اوت 3, 2012 در 1:36 ب.ظ.

    نویسنده انتظار دارد نامه تا آخر خوانده شود؟

  6. 6 natashagodwin اوت 3, 2012 در 4:40 ب.ظ.

    بزنم به تخته روده شما از من هم درازتر است! من هم عاشق دریا هستم. وقتی آمدم امریکا و از زنم جدا شدم یک قایق بادی الکی خریدم و هشت ساعت در خلیج سنفرانسیسکو در میان کشتی های بزرگی که از کنارم می گذشتند پارو زدم. اصلا عظمت و یا خطر دریا برایم مهم نبود و این چالش برای زنده ماندن تنها چیزی بود که می توانست من را در آن زمان آرام کند.البته بعدها یک قایق 20 فوت خریدم که با آن همیشه به دریا می رفتم. در مورد تغییر زندگی عادی برای نوشتن هم با شما موافقم و من برای آن از اصطلاح زیاد کردن پیاز داغ استفاده می کنم. خواننده همیشه دوست دارد چیزهای جالب و جدید بخواند در حالی که زندگی روزمره همیشه چیزهای جالب و جدید ندارد. اگر خاطرات دیتینگ من را بخوانی نماد کامل زیاد کردن پیاز داغ است و بدی آن هم این است که آدم از روی وقایع غلو شده مورد قضاوت قرار می گیرد. مثلا من می دانم که قضیه صحبت نکردن شما با مادرتان ممکن است به یک شکل دیگری بوده باشد ولی شما فقط می خواستید با بیان آن قضیه احساس خودتان را در آن لحظه بنویسید. اصولا مادر سنبل طبیعت و زندگی انسان است و انسان هرگونه ناملایمات زندگی را با خشم بر مادر بیان می کند. ولی همان طوری که هر کسی زندگی را دوست دارد مادرش را هم ناخودآگاه دوست دارد و این اصلا اختیاری نیست که آدم بخواهد در موردش بحث عقلانی کند.
    وبلاگ من در وردپرس مدت زیادی است که خاک می خورد و اگر خواستید به من سر بزنید از آدرس زیر استفاده کنید. البته برای دسترسی به آن و عبور از دیوار دو جداره نیاز به سدشکن دارید.
    http://natashagodwin.blogspot.com/

  7. 8 agent smith اوت 3, 2012 در 9:40 ب.ظ.

    آقا خرسه راه داره یه کم درشت تر بنویسی که ما هم بتونیم بخونیم؟

    • 9 KHERS اوت 3, 2012 در 10:19 ب.ظ.

      همممم. اینو خیلیا میگن. ولی من سیستم عاملم اوبونتو هست و فکر کنم به خاطر تفاوت ویندوز با لینوکس باشه که ریز دیده میشه، چون توی اوبونتو درسته فونتش. عجالتن یه کنترل+ بزن یکم گنده شه، یهو دیدی بعدنها قلقشو یاد گرفتم یا فهمیدم مشکل چیه… :-)

    • 12 فرزانه اکتبر 5, 2012 در 9:31 ب.ظ.

      از هر مرورگری که استفاده میکنین یه گزینه ی زووم داره

  8. 13 محسن اوت 3, 2012 در 11:51 ب.ظ.

    سلام
    وبلاگت http://natashagodwin.blogspot.com معرفی کرده بود . مطمئناً آمار بازدید تو را بالا میبرد و مزاحمانی مثل من پیدا میشوند …
    سالهای زیادی وبلاگ میخوانم ولی قلمم زیبا نیست اما نوشته هارا میشناسم … برای همین زمانی که اولین پستت را دیدم ناله ای بلند سر دادم که ای داد کمش 4 روز از زندگیم سرف آرشیو تو خواهد شد … خوشحال بودم … 4 روز تمام شد … میدانستم این قلم تلخ و شیرین 2 ساله نیست … دنبال نوشته های قبلیت گشتم … ردپاهارا دنبال کردم تا به م.خ رسیدم … آنجا را پاک کردی … بلاگفا هم پاک شده بود … فیسبوک را هم پاک کردی … کش گیری از وبلاگت به جایی نرسید … دنبال آرشیوت پیش دوستان قدیمی وبلاگ نویسم رفتم ولی تو را نمیشناختن … چرایش را نمیدانم … چرا خودمم تو را نمیشناختم باز نمیدانم … دو چیز مانده … افسوس دیر دیدنت و خوشحالی دیدنت…
    1 نفر به کسانی که همیشه دنبالت خواهند کرد اضافه شد …

  9. 17 مغزنامه اوت 4, 2012 در 12:33 ق.ظ.

    Wow, I am pretty amazed by your writing skills, man

  10. 18 مهشید اوت 4, 2012 در 5:44 ق.ظ.

    با این توصیفات شما از زندگی روی دریا به این نتیجه رسیدم که ایده آل زندگی یعنی یه همچین چیزی!
    تو کشتی تون خانومم استخدام میکنن یا نه؟به خدا مام مهندسیم داریم اینجا خاک میخوریم

  11. 19 parykateb اوت 4, 2012 در 11:13 ق.ظ.

    آقاجان : ن کن! ن کن! پست طولانی ن نویس!

  12. 22 محسن اوت 4, 2012 در 8:09 ب.ظ.

    جناب خرس عزیز پیگرد من برای کشف مطالب شما بود نه هویت شما … قسمت آخر آپارتمان هم مزاح بود … مرا بابت این حالت صمیمی حتی بدون صرف استکانی چای ببخشید … بعضی وقتها گفته های غیر ضروری خود من را نیز آزار میدهد … کلاً با آدم نچسبی روبرو شدید :D

    • 23 KHERS اوت 4, 2012 در 8:37 ب.ظ.

      مرسی بابت توضیح. چون توی کامنتت به پیگیری توی محله مسکونی اشاره کرده بودی اینطور به نظر نمیومد پیگیری برای «مطالب» باشه و منم راهی نداشتم که بفهمم شوخیه. با صمیمیت هم مشکلی ندارم، ولی این مورد خاص هویت واقعی پاشنه آشیل هر مستعار نویسیه. در مورد خاص من یک جورهایی همین ماجرا مجبورم کرد که وبلاگ قبلیم رو ببندم و بدون ردپا برم جای جدید. علاوه بر از دست دادن وبلاگم و خواننده‌هاش، کلی هم استرس بیخودی متحمل شدم. نچسب بودن یا نبودن آدمهام واقعن فرقی واسم نداره، صرفن اینکه هزینه‌ای اضافی از بابت وبلاگ بهم وارد نشه برام کافیه.

  13. 24 پانی اوت 4, 2012 در 11:50 ب.ظ.

    حالا چرا خرس؟

  14. 25 امیر اوت 5, 2012 در 1:09 ق.ظ.

    چیزایی که مینویسی .. عجیب به من نزدیکن .. گاهی فکر میکنم خودمم که نوشتم .. شاید باورت نشه .. از من پرسیدن که این وبلاگ مال منه یا نه .. ( میدونم که خیلی خنده داره .. منم خندیدم همونجا و گفتم که آرزو داشتم که قلمم مثل تو باشه ) … حقیقتا با فضای ذهنیت نزدیکم .. » این دید ناکامل » به رابطه رو دقیقا و عینا دارم من هم .. و حتی این تصمیم برای توقف نق زدن .. صبر میکنم ببینم چطور پیش میره زندگیت .. چون تو 6-7 ماه جلوتری از من ..
    یه داستان نوشتم پست آخرم .. دوست دارم نظرتو بدونم ..
    پایدار باشی ..

  15. 26 aquariusdelo اوت 5, 2012 در 8:47 ق.ظ.

    خرس؟
    من چرا نمی تونم آرشیوتو پیدا کنم؟

  16. 27 ناشناس اوت 5, 2012 در 10:56 ق.ظ.

    آقای خرس عزیز
    خواستم بگم قلم قشنگی داری ولی فک کنم درست تر باشه بگم فکر قشنگی داری.
    ممنون که می نویسی

  17. 28 پرنده ي نيمه خودكار اوت 5, 2012 در 1:04 ب.ظ.

    سلام خرس! (دیدی اینارو تا میان تو یه جمعی اولین جملشون با من شورو می شه؟؟ خود بزرگ بینی و از خود راضی بودن و اینا نیست به نظرم ، یه جور حماقت مارکسیستیه تو نمیری!! طرف فک میکنه قبل اون اصلن دنیا نبوده این جمع از وقتی شورو شده که اون پا شو گذاشته تو اتاق… حالا اینارو بی خیال) من (!!!) اولین بار که اومدم اینجا تو رفتی بودی لایو ردیو هد فقط جون ناموست نگو که اشتبا می کنم (آقا من یه خورده تاب دارم نه که تاب داشته باشم چت بالذاتم (این یه مفهوم شرقیه که معادل غربیش می شه …سخل! به هر حال امیدوارم اشتباهی با پورتوریکو تماس نگرفته بوده باشم و تو همونی باشی که از لایو ردیو هد گفته بودی و باحال بودی…) بعدترا اومدم دیدم اون فقط گوشه ای از خفن کاریهای توه و تو کلن عروس هزار دامادی (خاک بر سرم چی دارم می گم) بله عرض می کردم از هر انگشتت… بابا ول کن این حرفارو خودت خوبی؟ من (آقا جون کی حال تورو پرسید ولی چه کنم دیگه این همون حماقتس…) آره منم خوبم بدی نیستم دارم بهترم می شم. یه چیزی می خواستم بهت بگم خیلی وقت پیشا که از محلتون گفته بودی راجع به محلتون نه ها راجع به خودت . اون موقع من می رفتم شرکت و نوشته های تو مزه ی جوجه ی بیرون و کوکای قوطی می داد (پپسی نداشت اون جا یی که جوجش قابل خوردن بود) اون موقع نگفتم الانم حس می کنم شبیه پاچه خواری و این داستانا می شه کلن خوبی؟ مام هستیم چاکریم آره

    • 29 KHERS اوت 5, 2012 در 8:14 ب.ظ.

      ببین الان با این کامنتت روز منو ساختی. ینی خیلی خوشحال شدم و کلی حال کردم و اینا. حتی با اینکه من کنسرت ریدیوهد نرفتم، ولی، اصن مهم نیست چون من خیلی با وبلاگت حال می‌کنم. (بله، منم متاسفانه خودمو مرکز ثقل دنیا می‌بینم، متاسفانه :ی) بعد بااینکه همین تازگی وبلاگت رو پیدا کردم نشستم ازاولشو خوندم و زیر لب هی می‌گفتم «وبلاگ‌نویسی هنوز زنده‌س.» می‌دونم صحنه پنیریه ولی خب دقیقن همینجوری اتفاق افتاده و چنتا شاهد هم دارم که اعتراف کردم بهشون که «این وبلاگ عالیه» و از این حرفا. حالا نمی‌دونم چرا اینا رو زودتر نیومدم توی وبلاگ خودت بنویسم؟ نمی‌دونم. شاید گشادی. یا شاید هم ترس از اینکه کلن از این کار می‌ترسم. چون فکر می‌کنم یارو هیچ بعید نیست بگه «خب به جهنم که دوست داری…» همین دیگه. زیاد زر زدم :-)

  18. 30 ساحل غربی اوت 7, 2012 در 9:11 ق.ظ.

    باشه…. اینم فازیه… دوشواری نداره….

  19. 31 aquariusdelo اوت 8, 2012 در 5:36 ب.ظ.

    خرس این اصن طرز برخورد با ارباب رجوع نیست. می گم چرا نمی تونم آرشیوتو پیدا کنم. جواب بده.

  20. 36 سین اوت 8, 2012 در 6:02 ب.ظ.

    هر بار که مي‌خونمت (از ریدر) دلم می‌خواد وبلاگو باز کنم و یه جوری بگم مرسی که هیچ‌وقت دلت نیاد وبلاگو ببندی/ پاک کنی یا واسه‌ش قفل اینا بذاری (استرس عدم دسترسی) ولی ریسک این هست که جمله‌ها چندش‌اور جلوه کنن
    دیگه خودت متوجه باش لطفن

  21. 38 وبلاگ بارباپاپا اوت 10, 2012 در 6:25 ب.ظ.

    سلام خرس : )
    چقدر حال داد میدونی من چند روز پیشا اومدم دیدم این زیاده گفتم یه روز که بیکار بودم سر فرصت میخونم
    من خیلی حال میکنم وقتی زیاد مینویسی
    دمت گرم

  22. 39 ziba اوت 10, 2012 در 8:31 ب.ظ.

    درود بر خرس عزیز اولا که عالی بود همین که طولانی بود خیلی خوب بود در حال خواندن هی دعا میکردم که اینجا تموم نشه و تموم نمیشد و این لذت تموم نشدن متن سه چهار بار تکرار شد و خوب بود و جای خوبی تموم شد دیگه داشتم کم کم خسته میشدم ولی واقعا متن بسیار روانی بود بسیار حس نزدیک بودن رو به آدم میداد اونجایی که گفتی زمستونا پاهام سرد میشن منم خیلی پام سرد میشه اونجایی که گفتی حس کردم جورابم در نمیاد عالی بود و این که منم دوست دارم قید فلسفه و روانشناسی و کتابای آنچنانی و اینچیزا رو بزنم برم با بقیه حرفای خاله زنکی بزنیم فیلم هندی ببینیم موزیکای دیلیم دالام گوش کنم گور بابای همه چیز باید امتحانش کنم فکر کنم لذت زیادی داشته باشی همچنین فکر کنم این نامه رو خطاب به زن سابقت نوشتی ولی این که میگفتی اصغر جان نمیدونم منظورت کی بود راستی اون دقیقه سی و سه هنگام تماشای فوتبال این که دوبار این ماجرا رو تعریف کردی دفعه اول از بالا تعریف کردی و دفعه دوم درون داستان جالب بود یاد فیلم شعبده باز افتادم راستی خرس به نظرم عقایدت مثل خودم عقاید نیهیلیستی و پوچ گرایان نسبت به هستی هست درسته؟ حالا برم پست بالایی رو بخونم…

    • 41 KHERS اوت 14, 2012 در 12:12 ب.ظ.

      راستش متوجه نمی‌شم چرا کل وبلاگ من رو برداشتید گذاشتید توی انجمن‌تون. اگه قصد معرفی هست که خب یک لینک یا نهایتن یکپی متن ک یا دو پست کفایت می‌کنه.

  23. 42 ai98 اوت 14, 2012 در 4:30 ب.ظ.

    به دلیل فیلتر بودن وبلاگتون

    خیلی ها نمیتونن به مطالب زیباتون دسترسی داشته باشند

  24. 43 ai98 اوت 14, 2012 در 4:38 ب.ظ.

    همچنین اگه یه روز وبلاگتون رو حذف کردید یا مشکلی واسش پیش اومد از مطالبتون یه پشتیبان داشته باشم حیفه که این نوشته های زیبا و دلنشین از دست بروند… :-)

    مواظب خودت باش…

  25. 44 سارا سپتامبر 5, 2012 در 9:35 ق.ظ.

    کامنت من کو؟ بعد از عمری یه کامنت گذاشتم که ناپدید شده!!!

  26. 46 سارا سپتامبر 6, 2012 در 9:06 ب.ظ.

    من نه وبلاگ دارم نه اگه وبلاگی رو بخونم کامنت میذارم،تنبل تر از این حرفام اما دیگه یه حرفایی قلمبه شده بود باید میگفتم اونم که پاک شد ! یکی اینکه با وبلاگ قبلیت بخاطر اسم جذابش که لینک داده بودن آشنا شدم و به نظرم کسی که همچین اسمی رو انتخاب کرده خیلی به من نزدیکه و فرد جذابیه دنبالش میکردم.(2-3 ماه یه بار میومدم تمام نخونده ها رو میخوندم)
    قضیه یافتن این یکی هم شانسکی بود.یه روز تو سایت دانشگا بودم خواستم وبلاگو وا کنم دیدم میگه نیست، به دوستم گفتم که یه وبلاگی بود به این اسم میخوندم و نیست و .. (ابراز آه و افسوس) اونم گفت خیلی وقته آدرسشو عوض کرده و این یکی رو داد. خلاصه باز من و 2-3 ماه یه بار بی سر و صدا اومدن وخوندن و کامنت نذاشتن! خداییش کار سختیه، کاش میشد صدامونو ضبط میکرد

  27. 47 ranjnameh نوامبر 26, 2012 در 9:44 ب.ظ.

    سطحی شدن افق نگاه عبارت طلایی و کارگشایی اما همیشه ترس از آینده است که نمیذاره
    آینده آدمو ترسو میکنه


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

  • @Shimuszm اگه اسم قهرمانم پولس بود اونوقت اسم رمانم رو می‌ذاشتم «پاییز پولس». واج‌آرایی و ازین حرفا. 18 hours ago
  • روس‌ها نسخه‌ی جوگیرتر ایرانیان. 18 hours ago
  • تقسیم طبقاتی جدید تهران: راننده‌های اسنپ مشتریای اسنپ 18 hours ago
  • یه ماه وقت دارم یه گزارشی بنویسم. ۲۰ روز گذشته. بدیهیه که روز ۳۳ دست بقلم خواهم شد. 18 hours ago
  • RT @aeen_norouzi: مثلا خواسته‌ی اصلی مردی که توی کافه داشت کلیپ می‌دید و قهقهه می‌زد در واقع این بود: من رو ببینید. من بهش خیره شده بودم ا… 21 hours ago

بایگانی

Blog Stats

  • 1,067,739 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: