بعد از اینهمه سال تازه اعلام کردن این قطار مقصد به‌خصوصی نداره

پنج‌شنبه

۰۵:۵۰ – آپارتمانم. باید بیدار بشوم. باید به قطار برسم. باید مسواک بزنم و باید سبک سفر کنم تا پشتم درد نگیرد.

۰۶:۱۵ – میله‌های مترو سرد و چرب هستند. گوشه‌ی واگن یک صندلی خالی هست. نیازی نیست به میله سرد و چرب دست بزنم. اگر یک همسفر مرد داشتم احتمالن در مورد رقص میله یک شوخی جنسی می‌کردیم. اگر یک همسفر زن داشتم احتمالن بهش می‌گفتم که اگر مرد بودی الآن باید در مورد رقص میله حرف می‌زدیم. متاسفانه کتابی وجود دارد با عنوان «۵۰۴ مکالمه‌ی نمکین

۰۶:۱۶باید عکس‌العملهای استانداردم را به حداقل برسانم. اینطوری راحت‌تر معاشرت می‌کنم و کمتر از خودم بدم می‌آید.

۰۶:۳۰ – شش روز تعطیلات دارم. ساعت ارتشی اموراتم را در دست گرفته.

۰۶:۴۵ – سه نوجوان دم در قطار کله‌هایشان را بهم نزدیک کرده‌اند. یکی‌شان از سه تا کله و درِ قطار عکس می‌گیرد. صبر نمی‌کنم که عکس‌شان تمام شود و از پشت‌شان می‌روم توی واگن شماره ۱۴.

۱۰:۰۳ – نیمه‌ی راهم. باید قطارم را عوض کنم. تبلیغ جدید فانتا تبلیغ شادابی است.

۱۰:۱۸ – قطار جدیدم پر از آدم است. پسر نوجوانی روی یک صندلی نشسته. هدفون‌های «داکتر دری» روی گوشش است. پایش را روی صندلی خالی گذاشته. دوست دارم با تبر پایش را قطع کنم. می‌گویم «اکسکیوزمی» و پایش را به کندی جمع می‌کند.

۱۰:۲۰ – چشمهایم بین خطوط پنجم تا دهم صفحه‌ی ۳۳۲ کتاب حرکت می‌کنند. نمی‌توانم تمرکز کنم و خوابم می‌برد. امیدوارم پسر نوجوان به نیمرخم نگاه نکند.

۱۱:۰۰ – مامور بلیط قطار بیدارم می‌کند. سوار قطار اشتباه شده‌ام.

۱۱:۰۱ – همه اهالی واگن با بهت بهم نگاه می‌کنند. باید ایستگاه بعدی پیاده شوم و برگردم. باورش برای همه سخت است که چطور در سال ۲۰۱۲ با این همه فوران اطلاعات هنوز ممکن است کسی سوار قطار اشتباه بشود، و بعد هم توی قطار اشتباهی بخوابد. دوست دارم زودتر از واگن پیاده شوم. رد نگاهشان روی پشتم را می‌فهمم و خجالت می‌کشم. می دانم که سرخ شده‌ام. نوجوانی که با تبر پایش را قطع کردم نگاه معنی‌داری بهم می‌کند.

۱۱:۱۰ – دهکده‌ای آفتابی. جایی مناسب برای بازنشستگی. جایی مناسب برای سالهای قبل از مرگ. اعتمادم را به برنامه‌های قطار و به آدمها از دست داده‌ام. به نظرم دروغ می‌گفت که سوار قطار اشتباه شده‌ام. اما این دهکده مقصدم نیست. دهکده پر از زوجهای پیر است. پیرمردها شلوارکوتاه نخودی پوشیده‌اند و سوار ویلچر‌های تمام اتومات هستند. همسران قدیمی‌شان ۱۲۳ تار موی حنایی رنگ دارند و کنارشان عصا می‌زنند. اینها از دوران سینمای صامت کنار هم بوده‌اند و پس از دیدن اینهمه تحولات، پارسال تصمیم گرفته‌اند که خودشان هم صامت بشوند و به‌جای حرف زدن به رگهای واریسی پایشان نگاه کنند.

۱۱:۱۵ – این دهکده جای مورد نظر من نیست. مشکلم را متصدی باجه قطار دهکده در میان گذاشتم. با بهت نگاهم کرد، تقریبن شبیه نگاه مسافران واگن. بلیط‌هایم را اصلاح کرد و بعد از اتمام تعجبش دست برد سمت آیفونش و همدیگر را فراموش کردیم.

۱۲:۱۵ – سکوی شماره ۴، ایستگاه قطار دهکده‌ای نامعلوم، آفتابی، آرام. ۱۷ نفر بودیم و لب سکو منتظر بودیم. همه به ریل نگاه می کردند. یک نفر قوز کرده بود و گوشهایش را گرفته بود.

۱۵:۰۵ – هوا گرم است. دستهایم شل شده‌اند. مچ‌های دستانم را به نوبت نرمش می‌دهم و دنبال در خروجی می‌گردم.

۱۵:۰۷ – سین همانجا روی سکو آمده دنبالم. کمی همدیگر را فشار می‌دهیم و شروع می‌کنم نارضایتی‌ام از راه‌آهن را اعلام کنم. چرا اینهمه دکه همبرگر و قهوه توی هر ایستگاهی هست اما آدم پاسخگو نیست؟ وقتی توی سه ماه گذشته سه بار سوار قطار اشتباهی شده‌ام شاید یک مشکل ساختاری با راه‌آهن پیدا کرده‌ام؟ جوابی ندارد. بهم می‌گوید آرام باشم.

سه روز بعد

۱۶:۰۰ – اتاق خواب. می‌نشینم لبه‌ی تخت. تنها هستم. شلوار جینم را در می‌آورم. شلوارم زانو انداخته. هرکدام از زانوهایم از روبرو اندازه یک راکت پینگ‌پنگ هستند. شلوارهایم بدون توجه به مدل دوخت‌شان زانو می‌اندازند. حتی پیژامه‌هایم. از ۱۷ سالگی رشد زانوهایم متوقف شده‌اند. اما هنوز عادت نکردم که شلوارهایم زانو بیندازند. خسته شدم از اینکه شلوارهایم زانو بیندازند.

۱۹:۰۰ – سه‌تایی لب ساحل. با دوستش حرف می‌زنم. حرف‌مان یواش یواش شبیه یک بحث می‌شود. در بحث کسی که بیشتر ویکیپیدیا خوانده برنده می‌شود. با خنده و شوخی بحث را آرام و تمام کنم. بر می‌گردم به سینه‌های سین نگاه می‌کنم. او به دریا نگاه می‌کند.

۲۱:۰۰ – در سطح شهر. دو تا مرد سیاهپوش از توی تابلوی گنده‌ای بهم نگاه می‌کنند. مردان سیاه‌پوش۳ در حال اکران است. پیت‌بول هم ساوندترکش را کار کرده. رستنگاه موهای ویل اسمیت هم مثل همیشه مرتب است.

۲۲:۰۰ – زمانی هست که نمی‌دانم اولش است یا آخرش است ولی چشمهایش را خمار می‌کند، و جایی اطراف چانه‌ام را لیس کوچکی می‌زند. بعضی روزها کلاً به همین دو ثانیه فکر می‌کنم و منتظرم که زودتر شب بشود. این صحنه را از توی لایون کینگ هم به یاد دارم. ماده‌شیر هم بعد از اینکه با سیمبا از تپه به پایین غلت می‌خورد همینطوری با همین چشمهای خماربغل یال سیمبا را لیس می‌زند و سیمبا متعجب می‌شود. من هم متعجبم، اما حداقل می‌دانم که فانتزی‌های جنسی‌ام مال کجا هستند.

چهار روز بعد

۱۵:۰۹ – لب ساحل. همه توی آفتاب خوابیده‌ایم. چرا توی آفتاب خوابیده‌ام؟ آیا نیاز دارم سیاهتر از اینی که هستم بشوم؟ از هر ۱۰ نفر یکی تاپ‌لس است. با عینک آفتابی بی‌مهابا نگاهشان می‌کنم. نمی‌خواهم که متمدن باشم. تا دیروز منتظر بودم با دیدن‌شان تحریک بشوم. یا شاد بشوم. امروز متوجه شدم با دیدن‌شان خشمگین می‌شوم. نمی‌دانم چرا.

۱۵:۱۰ – همانجا. یک سری از روابط حول دو تا سینه بزرگ شکل گرفته‌اند. یک سری از آهنگ‌ها حول پنج ثانیه سوت شکل گرفته‌اند.

۱۵:۱۵ – همانجا. در محلی که ناخنهایم از گوشت انگشتانم جدا می‌شوند، پوستکگوشتک‌های بی‌ریختی می‌رویند. این توده‌ی سلول‌های نیم‌مرده پوشتک نام دارند. بعضی وقتها با ناخنهای دست مقابلم اینها را به عقب می‌رانم. قدیمها همسرم این کار را برایم می‌کرد. از پوشتک متنفر بود. ناخنهای خودش سرامیکی بودند و بلند بودند. حین عقب فشار دادن، گاهی ناخنش از لبه‌ی پوشتک انگشت من می‌پریدند و با قدرت توی گوشتهای نازک رستنگاه ناخن فرو می‌رفتند. درد داشت. بعضی وقتها که دستمال دم دستم بود انگشتم را می‌پیچیدم.

۱۶:۰۰ – همانجا. روی زیلوی بغلی زن میانسالی با آیفونش کار می‌کند. پوشش حفاظتی آیفونش شبیه یک نوار کاست سیاه قدیمی است. احتمالن این محصول با صفت «رترو» بازاریابی شده.

۱۷:۳۰ – اتاق خواب. سین هنوز از سر کار برنگشته. چراغ چت‌ام سبز است. «هستی؟ کجایی؟ برگشتی؟ یا رو کشتی هستی؟» مادرم است. نگران شده و من لذت می‌برم از نگرانی حقیر مادرانه‌اش. جوابش را نمی‌دهم. حوصله توضیح موقعیت جغرافیایی‌ام ندارم. تا پارسال وانمود می‌کردم که برایم مهم است روز چندم ماه رمضان است و «چقدر خوب که همه‌شو گرفتهامسال حوصله ندارم. ۳۰ سالم شده و اختلاف فرهنگی بین دو نسل یک حقیقت است. از نگرانیش لذت می‌برم.

۲۳:۵۹ – با انگشتهای پیشانیش را نوازش می‌کردم. گفت «پنج تا سوال می‌تونی ازم بپرسی ولی هیچکدوم راجبه امروز نباشه

پنج روز بعد

۰۶:۰۰ – اتاق خواب. ساعت موبایلش زنگ می‌زند. می‌رود دوش بگیرد.

۰۶:۱۲ – اتاق‌خواب. با حوله روب‌دوشامبری شیری رنگ جلوی آینه کمدش ایستاده. نیمه خواب هستم. کلاه حوله‌ای سفیدش را در می‌آورد.

۰۶:۲۵ – می‌دانم که دارد صبحانه می‌خورد. ولی هیچ صدایی نمی‌آید. صدای کتری برقی، صدای توستر، بوی نان برشته، هیچی. ولی می‌دانم که صبحانه می‌خورد.

۰۷:۰۰ – بر می‌گردد توی اتاق. بغلم دراز می‌کشد.

۰۷:۱۵ – ساعتش زنگ می‌زند. گونه‌ام را می‌بوسد و می‌رود سر کار.

شش روز بعد

۱۶:۳۵ – نیمکت‌های بولوار، در مسیر برگشت توی شهری بین راه. کنار مرد میانسال خاورمیانه‌ای می‌نشینم. با موبایلش حرف می‌زند. کوله‌ام را به پایم تکیه می‌دهم و مچ دست چپم را می‌چرخانم. تلفنش تمام می‌شود. به سمتم نگاه می‌کند. تصمیم می‌گیرم اگر ازم سوالی کرد وانمود کنم که لال هستم.

۱۶:۴۵ – همانجا. می‌روم کافه‌ای بغل خیابان. آبجو سفارش می‌دهم. مزه شاش شیرین می دهد. کنارش یک کیک ماهی گذاشته. کیک ماهی مزه عفونت می‌دهد. انگشتانم روغنی هستند و هرچه به هرجا می مالم پاک نمی‌شوند. پیش‌دستی کیک ماهی را به دورترین نقطه میز هل می دهم و با خشم نگاهش می‌کنم.

۱۷:۲۰ – همانجا. کنار ایستگاه قطار شهربازی کوچکی است. تعدادی آدم سوار وسایل تفریح شده‌اند. بعضی‌هایشان می خندند و بعضی‌هایشان خنده‌شان در آستانه تبدیل به جیغ شادی است. تعدادی آدم دیگر پشمک، بستنی و چس‌فیل می‌خورند. ۳۰ سال پیش در چنین روزی با پدرم رفتیم شهربازی کنار چمران. پدرم از توی ماشین چند بار تکرار کرده بود که نفری سه تا وسیله بازی حق انتخاب داریم. چرا روی عدد سه پافشاری می‌کرد؟ اولین و آخرین باری بود که با پدرم رفتیم شهربازی.

۱۹:۱۵ – همانجا. از صبح چیزی نخورده‌ام. باید خودم را جمع کنم. باید چیزی بخورم. می‌توانم همبرگر بخورم. فروشنده با سس قرمز به عنوان گزینه اضافی برخورد می‌کند و مبلغ ناچیزی بابتش اضافه می‌گیرد. پدر معنوی این حیله توی خانه‌اش نشسته و چایی می‌نوشد؛ از شگرد ظریف و حقیرش خوشحال است.

۱۹:۱۷ – همبرگرفروشی ایستگاه قطار. اینهمه ساندویچ، اینهمه سیب‌زمینی، اینهمه کالری. چرا گشنه‌ام نیست؟ تلویزیون روی ام‌تی‌وی است. ساختارشکنی متهورانه‌ی جدید ام‌تی‌وی استفاده از پرچم رنگین‌کمان توی ویدیوهایش است.

۱۹:۳۰ – همانجا. مهم نیست که ایده‌اش دارد جواب می‌دهد، ولی برای آدم پشت ایده‌ی پولی کردن توالت‌های عمومیبرای خودش نه، برای ذهنیتش متاسفم.

۲۲:۳۰ – قطار برگشت. متنفرم توی وسایل حمل و نقل عمومی کسی کنارم پفک پنیری بخورد. بوی زباله می‌دهد. ممکن است از شدت بوی پفک پنیری خفه شوم. دماغم تیر می‌کشد.

۲۲:۳۱ – همانجا. چقدر بدنم دراز شده. توی صندلی قطار جا نمی‌شوم. هر لحظه ممکن است آرنجم به کنار دستی‌ام بخورد. هر لحظه ممکن است ساق پایم به کنار دستی‌ام بخورد. هر لحظه ممکن است ترمز اضطراری قطار را بکشم و بعد هم جریمه‌اش را پرداخت کنم.

۲۲:۳۲ – همانجا. مسافران واگن توی مصرف سالامی و پفک پنیری زیاده‌روی کرده بودند. این را از کیفیت هوای واگن می‌شد فهمید.

۲۳:۰۰ – متروی شهری، به سمت خانه. کوله‌ام سنگین است. پشتم درد می‌کند. خوابم می‌آید. پیرزنی روبرویم روزنامه مجانی مترو می‌خواند. دامن پوشیده و ساقهایش معلوم هستند. پوست ساقهایش خاصیت کش‌سانی‌شان را از دست داده‌اند. پوست ساقهایش کیسه‌سان هستند. انگار رویشان کیسه نایلون کشیده‌اند. پوستهای کیسه‌سان نازک هستند و با هر تغییر شکلی ۱۵ ثانیه طول می‌کشد تا به فرم اول‌شان باز گردند. پوست مادربزرگم عذرا به همین صورت بود. عذرا ریش هم داشت. شوهر پیرش ریشها و پشمهایش ریخته بود. چون در پیری زنها و مردها شبیه هم می‌شوند، یونی‌سکس می‌شوند. همه «پیر» می‌شوند. جنسیت در پیری تعریفی ندارد. کلاژن باعث کش‌سانی پوست می‌شود و برای همین به دور چشممان کرم حاوی کلاژن می‌مالیم تا دیرتر شبیه عذرا و شوهرش بشویم.

۲۳:۳۰ – آپارتمانم گرم است. کوله‌ام را پرت می‌کنم تخت. برای فردا صبح جوراب تمییز می‌خواهم. می‌روم سر وقت ماشین لباسشویی. یک شورت و عرقگیر تویش کپکهای سبز زده‌اند. پرتشان می‌کنم توی بالکن. باید به زندگیم سر و سامان بدهم.

Advertisements

38 Responses to “بعد از اینهمه سال تازه اعلام کردن این قطار مقصد به‌خصوصی نداره”


  1. 1 عزیز جون ژوئیه 28, 2012 در 4:38 ب.ظ.

    ببخشید این حافظه ی شما چند ترا بایته ؟

  2. 2 maryam ژوئیه 28, 2012 در 4:54 ب.ظ.

    خیلی خوب نبود. ولی همین که مینویسی خوبه اونجایی که جواب مادرت رو ندادی و حوصله ظاهرسازی نداشتی و از نگرانیش لذت بردی عالی بود

  3. 3 مومو ژوئیه 28, 2012 در 7:53 ب.ظ.

    17:30 چهار روز بعد معرکه بود…
    حال کردم با این پست
    مرسی

  4. 4 negar ژوئیه 28, 2012 در 10:55 ب.ظ.

    نگرانی **حقیر** مادرانه؟؟؟ ایشالا خودت یه روز مادر بشی خدا بذاره تو کاسه ات…!!!!
    در کل حس خوبی رو منتقل میکرد، حس اینکه انگار یک پای خواب رفته داره کم کم گز گز میکنه از خوابرفتگی در بیاد.. :)

  5. 10 ساحل غربی ژوئیه 29, 2012 در 4:50 ق.ظ.

    میدونی دوست ندارم این رو بهت بگم اما میگم. زندگی گهی داری. میدونی چرا می گم؟ چون همونطوری که بارها گفتم زندگی و حالات روانی ای بی اندازه شبیه به خودم داری. نمی دونم تو خوب احساساتت رو به کلمه تبدیل می کنی یا من چون خودم هم همینجوریم خیلی راحت می فهمم چی میگی. همونطوری که حست رو خیلی درک می کنم اونموقع که بدون صبر کردن برای تموم شدن عکس گرفتن اون چنتا نوجوون از پشتشون رد شدی، همونطوری هم بیرحمانه بهت میگم زندگی گهی داری. زندگی گهی داریم.
    بارها گفتم… از همزاد ‍پنداری ای که با نوشته های تو می کنم می ترسم….

  6. 11 زندگی ژوئیه 29, 2012 در 5:44 ق.ظ.

    باید به زندگی ام سرو سامان دهم.» شاه جمله این پست ات هست. فکر کنم همه متن را نوشتی تا این جمله شش حرفی را بگویی. راستی سرو سامان دادن به زندگی باعث تغییر درمحتوای نوشتاری و زمان نوشتارات هم می شود؟!

  7. 12 بهانه ژوئیه 29, 2012 در 9:39 ق.ظ.

    به سلامتی قطارهای شهر بازی
    که هیچ وقت مقصد بخصوصی نداشتن…

  8. 13 what is done, is done ژوئیه 29, 2012 در 10:44 ق.ظ.

    عجب داستاني بود. درخشان بود.

  9. 14 Alex ژوئیه 29, 2012 در 3:04 ب.ظ.

    هممم…. به نظر میاد خرس مونده پیش سین، یکی دیگه رو جای خودش فرستاده. یا وسط راه دزدیدنش. یا… هی، خرسو پس بده!

  10. 15 Sherry ژوئیه 29, 2012 در 5:52 ب.ظ.

    دفعه ی اول که بلاگت رو خوندم خوشم نیومد. از بس بقیه خرس خرس کرده بودند به اینجا سر زدم. اما نمی دونم چی باعث شد شاید یک لینک! که باز اومدم ، پستی بود که راجع به سعید نوشته بودی ، عالی بود البته بی حد غمناک که اینش رو نمی خواستم. اما به رهر حال بعدش هی خوندم. با صداقت نوشتنت باعث شد که به نظر برسه با خودت آشنا شدم و به شدت از کرکترهایی مثل تو اصلا خوشم نمیاد، مردهای شلخته ی تو رابطه شکست خورده ی بی تفاوت بی انضباط ه … این شناخت باعث شد ازت بدم بیاد، اما بعدش گفتم اصلا به من چه که کیه، من فقط نوشته هاش بهم مربوط میشه برای خوندن، که معمولا خوندنی می نویسه. همین شد که حالا همه اش می خونمت. گاهی فوق العاده خوب هستند مثل همون پست که اسم بردم و گاهی مثل هزاران بلاگ دیگه میشه که باز هم بد نیست.
    مرسی برای زمان هایی که با نوشته هات وقتم پر شد.

  11. 17 Sugel ژوئیه 29, 2012 در 9:04 ب.ظ.

    شما قهرمان موج سواری در دریای خروشان و پرتلاطم احساسات تان هستید بدون اینکه بر اثر شدت امواج در هم بشکنید. به هر حال امروز ممکن است بوسیله نیروی جریاناتی که می‌تواند شما را به اعماق ناشناخته خود ببرند دچار استرس و نگرانی شوید. اما جنگیدن در مقابل جریانات قوی و شدید فقط شما را از پا در می‌آورد. بهتر است دلبستگی‌های خود را آزاد بگذارید تا شما را به هر جا که می‌خواهند ببرند و فقط از لحظه لحظه آن لذت ببرید. شما همیشه فرصت پیدا کردن راه بازگشت به خانه را خواهید داشت.

  12. 18 ناشناس ژوئیه 30, 2012 در 5:46 ب.ظ.

    معنی نگرانی حقیر مادرانه رو متوجه می‌شم، البته فقط به تجربه‌ی خودم و از طرف تو حرفی نمی‌زنم. مادر بنده هم همیشه نگران مکان جغرافیایی بنده بود. نقطه‌ی مقابلش اینه که ذره‌ای نگران سلامت روحیم نبود و بله وقتی می‌پرسید کجایی، دقیقا می‌شد نگرانی حقیر مادرانه. با خودم حس می‌کردم به فرض اینجایی که من هستم وسط مرداب تمساح‌ها باشه، بین یه مشت آدم‌خور باشه، تو که خودت با کارهات داری روزی هزار بار منو می‌کشی. چه فرقی داره کجا باشم؟ اینجور شد که دو سال پیش رسما طلاقش دادم. قطع رابطه، تمام. باور کن نه زمین به آسمون اومد، نه من سیاه بخت شدم، تازه خیلی هم بهترم این روزها. تازه فهمیدم چه کلاهی سرم رفته که تا کمر خم شدم این همه سال و گفتم باشه، چشم، خب به تمام چیزهای که برای خودم سر سوزنی اهمیت نداشت. چرا مادر نباید اذیت بشه، ولی اگر من اذیت بشم به تخم چپ سگ بقال سر کوچه‌ست؟ مگه من به دنیا اومدم که فقط عذاب بکشم به قیمت راحتی یکی دیگه؟
    من همیشه فکر می‌کردم شست و شوی مغزی مال یه عده‌ي‌ دیگه‌ست. که مثلا من هرگز شست و شوی مغزی نشدم و خیلی خوب بلدم افکار خودم رو داشته باشم. بعد دیدم اینکه از اولین وَنگی که زدیم توی مغزمون کردن که مادر خوبه، مادر مقدسه، مادر احترام داره همه پشمه و همون شست و شوی مغزی‌ست از نوعی دیگه. چطور برای بقیه‌ی آدمها احترام کسب کردنیه، ولی برای مادر همینجوریه چون منو پس انداخته؟ خواسته و نخواسته حتی. اصلا تصمیم داشتین منی باشم یا همینجوری شده و منت‌اش و چشم گفتن‌هاش فقط مونده گردن من؟ به خاطر همین شست و شوهای مغزی هم هست که اینجوریه، که خیلی از بچه‌های ایرانی چهار چنگولی وابسته‌ی خانواده و مادر و این برنامه‌هان. نمی‌تونن جُم بخورن. عذاب رو می‌کشن و می‌ترسن پاشون رو اگه از اون چهارچوب بذارن بیرون سیاه بخت بشن به فرض. نفرین و شیر حلال نکردن و ال اخ. از این جنگولک‌ بازی‌های مادرانه که همه یه شمه‌اش رو حد اقل دیدیم. مادرهای ایرانی اگر اونقدری که نگران بکارت دخترهاشون بودن نگران سلامتی روحیشون بودن قابل تحسین بودن. البته بیشتر بچه‌های ایرانی وابستگی مالی به خانواده دارن و جز چشم گفتن چاره‌ای نیست براشون. می‌ترسن توی روی مادرشون بگن نه، آخه مادر احترام داره. چرا؟ نمی‌دونیم، گفتن داره حتی اگر داره دیوانه‌ات می‌کنه. اگر یه نفر دیگه بود این کارها رو می‌کرد صد بار ولش کرده بودیم بره رد کارش. مثل هر چیز دیگه‌ی این دنیا، مادر هم خوبش خوبه. مثل اینکه بگی غذا همیشه خوبه. خب غذایی که به میل تو نیست اصلا هم خوبیت نداره. این کلی کردن خوب بودن مادر و احترام داشتن و تقدس و این برنامه‌ها بیچاره می‌کنه بچه‌ها رو. صد البته این زور گویی و صدمه‌ی روحی زدن به بچه لابد از حقوق مادریست به واسطه‌ی پس انداختن. این همه موجود (حیوان، جانور، چه می‌دونم چی) تو دنیا دارن بچه پس می‌ندازن و بهش زور نمی‌گن. کلا من حس می‌کنم اولین دیکتاتوری که ما باهاش روبرو می‌شیم در زندگی همون مادر یا پدره. چند دفعه پرسیدیم چرا، گفتن واسه اینکه من می‌گم. چون زیر سقف ما زندگی می‌کنی. این غیر دیکتاتوریه؟ هیچ موجودی به خاطر پس انداختن یه موجود دیگه مقدس نمی‌شه. از هر چیزی قدیس و بت نسازین. اینکه بعد تولد با اون موجودی که زاییدی چجوری تا کنی و چجور بهش صدمه نزدی و حمایتش کردی بیشتر اهمیت داره. حتی حمایت برای کارهایی که شاید به سلیقه‌ی خود توی مادر یا پدر نبوده. کاری که پدرم به نحو احسن کرد.
    من به نوبه‌ی خودم نمی‌خوام مسئول سلامت روانی هیچ موجودی باشم. واسه همین هم بچه‌ای پس نخواهم انداخت. مکان جغرافیاییش هر جا هست بذار همون‌جا بمونه و نیاد از دست من روانی بشه.
    طولانی شد، ببخش خرس.

    • 19 پانی ژوئیه 31, 2012 در 12:45 ق.ظ.

      به ناشناس بالایی

      کار خیلی خیلی درستی کردید دوست عزیز
      متاسفانه این مساله تقدس پدر و مادر که در جامعه اسلامی از بچگی توی گوش ما کردن چیزی جز مذهب نیست و چیزی جز حقارت و مشکلات روابطی و شخصیتی برای ما نداشته و نخواهد داشت
      واقعا اگر تمام افراد دید سنتی که به زور از بچگی بهشون القا شده رو کنار بگذارند و بدون هیچ گونه تعصبی ( بله تعصب) به این ماجرا نگاه کنند ایران سنتی و عقب مونده الان تبدیل به جامعه مدرنی میشد
      من شخصا با کل این موضوع مشکل دارم ،همین موضوع احترام به پدر و مادر که کاملا و صد در صد ریشه مذهبی و خرافی داره واقعا سنت احمقانه و بی فکریه. من با مساله احترام گذاشتن مشکل ندارم ولی آیا تمام پدر مادرها شایسته و لایق احترام گذاشتن هستند؟؟؟؟ مسلما نه. اینکه اکثر پدرها ( خصوصا نسل پدران ما ) یک شب به دلیل سکس و بدون هیچ فکری برای آینده بچه دار شده اند جای احترام داره؟ آیا اینکه یک زن به دلیل عدم آگاهی و یا به دلیل داشتن عصای دست در زمان پیری کوری ( خودخواهی محض) بچه دار شده جای احترام داره؟
      من و همسرم بعد از ۵ سال هنوز داریم فکر میکنیم و حداقل ۲۰ سال آینده را می سنجیم که آیا صلاحیت بچه دار شدن داریم یا نه؟ آیا می تونیم در مقابل این موجودی که به دلیل خودخواهی بوجود خواهیم آورد جوابگو باشیم یا نه؟ بعد پدر مادرهای ما ( بله اکثر ما) بدون فکر بچه پس انداختند و گفتند بچه با آب دماغش بزرگ میشه، مادر که نگران پیری کوریش بود که بچه ( نوکر) عصای دستش باشه پدر هم که اصلا توی این باغها نیست فقط میشینه میگه زمان ما ما جرات نداشتیم پامونو جلو بابامون دراز کنیم!!! چرا اونوقت ؟ مگر جز این بوده که به دلیل یک سکس محافقظت نشده تو بوجود آمدی؟
      آدم باید بشینه ببینه این پدر و مادر واسه آدم چیکار کردند؟ آیا لیقت و ارزش احترام دارند یا نه؟
      پدری که به بچه ای خودش پس انداخته بی احترامی میکنه پول نداره میگه بچه برو کار کن بده من بخورم مادری که به قول دوستمون اصلا به روحیات بچه اش توجه نمیکنه نیازهای اساسی مالی روحی تربیتی هیچی فقط غر میزنه و بچه سربه راه ( به زعم خودش) میخواد
      نه عزیزان، احترام نداره اگر تمام ما از این پیله سنتی بیرون بیاین زندگی رو جور دیگری خواهید دید

  13. 20 وحیده ژوئیه 30, 2012 در 8:47 ب.ظ.

    دارم آرزو میکنم که یکی رو پیدا کنم که فرم نوشته هاش مثل مال تو جالب باشه اما محتواش به جای اینکه اینقدر گند بودن زندگی رو به رخ بکشه، روی جنبه های جذاب ترش فوکوس کنه.جوانب گند رو خودم به حد کافی میچشم و میبویم. برای همین هی تصمیم میگیرم دیگه این وبو فالو نکنم. ولی هنوز میکنم. تا وقتی اون وب نویس آرمانی رو پیدا کنم احتمالا. نمیگم اصلا نیست ها. ولی به این جالبی نمینویسن. که آدم حاضر باشه یه پست به این درازی ازشون بخونه.
    چه کیف داد کامنت گذاشتم اینجا. چرا تا حالا نمیذاشتم؟ شاید چون تو گودر میخوندمت.

  14. 21 RS232 ژوئیه 30, 2012 در 11:14 ب.ظ.

    از نوشته های قبلی و کار نکردن فلان و این چیزها حدس زدم شصت هفتاد سال را شیرین داشته باشی ولی الآن که از خاطرات 30 سال پیش می نویسی حتی شک دارم که از من هم بزرگ تر باشی! گمان کنم تو هم درگیر پیری زودرس و یا افسرگی دهه چهل شده باشی. من که دارم تجدید فراش می کنم تا بلکه سر و سامان بگیرم.

  15. 22 غضنفر ژوئیه 31, 2012 در 4:34 ق.ظ.

    من یه خواننده قدیمی هستم از اون جای قبلی که می نوشتی، یه هو رفتی و خیلی سراغتو گرفتم پشم هم حساب نکردی، خوب کاری کردی اصلا
    دارم می خونمت، تعجب کردم از تنها شدنت ولی همین، تو باید تنها باشی تا ما از خوندنت بیشتر لذت ببریم.
    اون خطی که در مورد مادرت نوشته بودی وادارم کرد که کامنت بذارم، این کار رو نکن، اگر هم می کنی اینجا ننویس، درسته که روزنامه دیواری خودته ولی قبحش رو هم برا خودت می ریزی هم برا بعضی ها شاید.

    • 23 KHERS ژوئیه 31, 2012 در 10:06 ق.ظ.

      :)
      در مورد وبلاگ قبلی واقعن چاره ای نداشتم. حالا شاید بعدن داستانشو نوشتم :ی
      در مورد مادرم هم نمیدونم چی بگم. من اینجا معمولن سانسور نمی کنم چیزی رو. راستش دیگه خیلی وقته به گذاشتن تاثیر «بد» روی مخاطب فکر نمیکنم. بعدشم خبر خوب اینه که بیشتریا الان منو بعنوان یه آدم داغون میبینن که هرچی میگم برعکسش درسته. ینی اگه میخوان مثه من نشن باید برعکسشو انجام بدن. و خب با این ذهنیت پست من خودبخود داره به ارتقای مقام مادر کمک هم میکنه.
      :P

  16. 24 سیروان ژوئیه 31, 2012 در 8:57 ق.ظ.

    آقا بیا و یه خوبی در حق خودت و اعصاب ضعیف بنده بکن و کامنت دونی وبلاگتو ببند. خب به طبع زیا پیشنهاد خوشایندی نیست اما من به عنوان یه خواننده به شدت از اینکه ملت بخاطر نوشتن بخشی از زندگیت توی وبلاگت به خودشون اجازه میدن در موردت قضاوت کنن (این مشکلی نداره) و نظر بدن(اینجاش مشکل داره به زعمم) لجم می گیره. حتی می تونی بگی به تو چه مگه وبلاگ توه یا زندگی توه. خب این جواب محکم و منصفانه ایه ولی من به عنوان یک خواننده جسارت کردم و به خودم اجازه دادم واسه یک بارم شده یه چیزی بگم چون به نظرم تنها وبلاگ نویسی هستی که قالب و فرم روایت رو بلدی و روایت هایی که از زندگیت تعریف می کنی به شدت جذابه و دوست ندارم این نظرات باعث بشه که دچار خود سانسورگری یا هر چیز دیگه ای بشی. خب زیاد حرف زدم. عزت زیاد

    • 25 KHERS ژوئیه 31, 2012 در 10:01 ق.ظ.

      سیروان جان خیلی درست می‌گی. خودم هم با این ماجرا مشکل دارم و چند وقته دارم فکر می‌کنم چیکار کنم. راستش تازگی شروع کردم جواب دادن به کامنتهای مهمل به این امید که ریشه کن بشن. البته یه گزینه اینه که آدم کلن کامنتدونی رو ببنده. ولی خب این کار رو دوست ندارم. هنوز هم بعضی کامنتها خیلی خوب هستن. بعضی هاشون نکته های جالبی دارن. و مهمتر از همه، خیلی وقتا یکی کامنت میذاره و با وبلاگش آشنا میشم. و خب دلم نمیخواد این امکان رو از دست بدم. بهرحال ولی چیزی که مشخصه اینه که یه مشکلی داره این کامنتدونی. قدیمترها روشم سکوت بود با این امید که یواش یواش تموم بشه. ولی خب نمیشه. متاسفانه نشده. همینه که تصمیم گرفتم یکم جواب بدم بلکه یه سر و سامانی بگیره. در مورد اثر گذاشتن رو آدم هم درست میگی. منم خودم توی شرایطی هستم که همین چیزای کوچیک هم اذیتم میکنه، یا حداقل ذهنمو مشغول می‌کنه. نمیدونم. شاید راه درست بستنش باشه، ولی خب بازم میگم، دلم نمیاد اینهمه وبلاگ خوب احتمالی که ممکنه اینطوری پیدا کنم رو از دست بدم. حالا فعلن که دارم کماکان روش فکر می‌کنم. مشکل بعدیم هم اینه که چنتا وبلاگ دیگه رو دیدم و به نظر میاد بقیه اینقدر شدید این مشکلو ندارن. نمیدونم. من از وبلاگ قبلیم این مشکل رو داشتم. کامنتدونی وبلاگ قبلیم رسمن مزبله بود. حتی بعصی وقتها فکر کردم خودم باعث و بانی این وضع هستم و نوشته هام طوری هستن که فقط هیمن نوع عکس العمل رو جذب می‌کنه. اما خب دیگه بعد اینهمه مدت میدونم که خواننده های دیگه ای هم دارم که لزومن کامنت نمیذارن یا خیلی کم میذارن. ممکنه ایمیل بزنن یا حالا جور دیگه ای نظرشونو بگن. ولی بهرحال میدونم هستن. یکی از راهکارهام هم این بود که اصن یه پست در این مورد بنویسم ولی فکر می‌کنم جواب معکوس میده. بازم بیشتر فکر میکنم ولی بهرحال خیلی ممنون از نظرت.
      :)

      • 26 ناشناس ژوئیه 31, 2012 در 2:32 ب.ظ.

        هشت ساله که دارم وبلاگ می‌نویسم. توی یه صفحه. جا هم عوض نکردم. به اندازه‌ی پنج سال اول، زمانی که وبلاگستان جدید بود همه چی خوب بود. بعد اونهایی که واقعا نظرشون خوب بود شدن خواننده‌ی خاموش، و موندن به قول شما کامنت‌های مهمل. اون خوب‌ها، همون‌هایی‌ که الان خواننده‌ی خاموشن، یه جور «بافر» بودن قبلا. آدم این همه چرت و پرت‌های توی کامنت‌دونیش به نظرش نمی‌اومد. برای من که اینجوری بود. چند وقت پیش من یواش یواش داشتم جوابگوی هشت سال آرشیوم می‌شدم. طرف می‌رفت تمام آرشیو رو می‌خوند، دم حوصله‌اش گرم. بعد می‌اومد تو پست جدیدی که مثلا من امروز گذاشته بودم می‌پرسید، راستی اون یارو که باهاش رفته بودی فلان جا فلان کافه مثلا چی شد؟ لینک نوشته رو هم می‌گذاشت که مبادا در مورد یه یاروی دیگه اشتباه بگیرم سوالش رو لابد. نگاه می‌کردم نوشته مال هفت سال پیش بود. بله بنده به اینجاها رسیده بودم. این شد که آرشیو رو بستم. بعد اومدن غر غر غر که چرا بستی؟ انگار در نونوایی سر کوچه‌شون رو بستم. زدم کلا وبلاگ رو تعطیل کردم. نشستم چند ماه که تمدد اعصاب بشه. دوباره باز کردم و گفتم کامنت نویسی خوبه که در مورد موضوعی که نوشته شده نظر بده. مثلا خواستم راهنمایی کنم. نشد. منم دقیقا همین فکر رو کردم، که نوشته‌های منه که باعث می‌شه اینجور آدمها بیان و این جور چیزها رو بنویسن. بعد می‌بینم تو هم همون رو می‌گی. من حس می‌کنم ماها دنبال چیز خاصی توی کامنت‌ها هستیم که هرگز اونها رو به دست نمی‌آریم، یا تک و توکی به ندرت. منِ نوعی دوست دارم کسی که کامنت می‌نویسه در مورد اون موضوعی که نوشتم نظری بده. نه از آرشیو سوال کنکوری طرح کنه، نه به قول خودت در مورد فرم و محتوای نوشته بخواد در حقم استادی کنه. الان می‌بینم گویا همه فکر می‌کنن تقصیر نوشته‌هاشونه که یکی دیگه داره مزخرف زیرش می‌نویسه. اگر جور دیگه نوشته بودن این نبود. خواستم بگم اونهایی که حرف‌هایی دارن که ما دوست داریم بشنویم خرس، خواننده‌ی خاموشن. ایمیل‌هاشون که میاد آدم می‌فهمه. بذار برات یه مثال خوب بزنم. قند قزل آلا که بست، دویست و چهل و سه تا کامنت اومد براش. کامنت‌ها رو بخون. آره بیشتری‌ها دارن می‌گن نرو و ال و بل. ولی کامنت‌های خوب توشون زیاده. اونهایی که دقیقا می‌فهمن چرا داره می‌ره، که درک می‌کنن چی نوشته. بعد وبلاگ دوباره باز می‌شه، کامنت‌ها می‌شه نه تا، ده تا، فوقش بیست تا با یک خروار مزخرف. یه سری که فقط خیر مقدم می‌گن و می‌رن. انگار نه انگار که این بنده خدا اونجا چیزی هم نوشته. چه بسا همون‌هایی هستن که یقه چاک می‌کردن نرو. مثل اینکه نویسنده اومده عید دیدنی می‌گن «خوش اومدی» و بعد هم در مورد مطلب هیچ حرفی نیست. می‌بینی دارم چی می‌گم خرس؟ که وقتی کسی می‌نویسه و خوب هم می‌نویسه دلیل نمی‌شه خواننده‌های خوب هم قسمتش بشه. ننداز گردن خودت. من حتی فکر می‌کنم کامنت‌دونی تو بهتر از منه. یکی دیگه ممکنه فکر کنه کامنت‌دونی من بهتر از مال خودشه. ولی ما در اکثر اوقات اون چیزهایی که می‌خوایم از خواننده بشنویم رو نخواهیم شنید. من توی وبلاگم نوشتم آخر من یه کامنت‌دونی پیدا می‌کنم که فکر کنم جای خوبیه، وبلاگم رو می‌بندم و می‌رم تو کامنت‌دونی طرف وبلاگ می‌زنم و حرف‌هام رو می‌نویسم. بعد دیدم اینجوری مثل اینه که آدم از در پشتی بره تو خونه‌ی کسی، چون از مهمون‌های طرف خوشش اومده، بعد بره روی دیوار سالن طرف چیزی بنویسه. دیدم ناجوره، می‌شم کامنت‌نویس مزخرف. باز هم طولانی شد. باز هم ببخش خرس.

      • 27 رعنا اوت 1, 2012 در 4:53 ب.ظ.

        از من بپرسی مال ورد پرس ه
        جمع کن بیا تو بلاگ اسپات ;)

  17. 28 سیروان ژوئیه 31, 2012 در 2:30 ب.ظ.

    فکر کنم تا حدودی بدونم چرا مهملات می‌بافند در وبلاگت (من به عنوان یک خواننده لزومی به احترام گذاشتم به مخاطبت نمی‌بینم هرچند احترام و علاقه زیادی به نوشته‌هات و خودت دارم) فرم و نوشتهو توصیفاتی که ارائه می‌کنی تصویر داره و این تصویرها به شدت آشناست و خواننده‌ت تحت تاثیر قرار می‌گیره و باعث می‌شه فارغ از فکر کردن به کسی که راقم سطور است نظر بده در مورد نوشته و حسی که داره که خب بعضا به همچین مهملاتی ختم می‌شه. کماکان راه حل رو در بستن کامنت‌دونی می‌بینم. من در کامنت‌های تموم پست‌هایی که گذاشتی گشتم و خودم رو جای تو قرار دادم و اگر من می‌بودم به ناامیدی می‌رسیدم و کلا وبلاگ رو می‌بستم و چون اصلا و ابدا نمی‌خوام این اتفاق بیوفته توصیه کردم که ببندیش، درضمن تو ایمیلتم گذاشتی خب این باعث می‌شه کسی که واقعا خواهان نظر دادنه و نمی‌خواد اراجیفی من باب \»ئه وا چرا با مامانت اینجوری هستی\» رو بگه. می‌تونه باهات در تماس باشه، خوبی ایمیل زدن اینه که اولا دیده نمی‌شه توسط کسی لذا کسی صرفا به‌خاطر اظهار وجود بهت ایمیل نمی‌زنه و دوم اینکه کمی سخت‌تر از کامنت گذاشتنه و باعث می‌شه طرف به خودش کمی زحمت بده برای گفتن نظرش و به طبع نظرا بهتر و مفیدتر خواهند شد. خلاصه من‌حیث‌المجموع (اصطلاح مورد علاقه‌م) من به شدت با نوشته‌هات حال می‌کنم و نمی‌خوام به سمتی بره یا ببندی وبلاگتو و همه وهمه بخاطر همین است. موفق باشی آقا. عزت زیاد

  18. 29 عزیز جون ژوئیه 31, 2012 در 3:26 ب.ظ.

    خرس عزیز ، به نظرم این راهکارت که گفتی » یکی از راهکارهام هم این بود که اصن یه پست در این مورد بنویسم.» راهکار خوبی باشه . مثلا میتونی بگی دقیقا از چه کامنتی خوشت میاد و یا ازچه کامنتی بدت میاد، تا سفارشی برات بنویسند، یا کلا ننویسند. اینجوری به خواننده هات هم توهین نمیشه. فکر میکردم حسن فضای مجازی اینه که آدم ها حرفاشون رو بدون سانسور مینویسند، و آدم حق انتخاب داره و میتونه به بعضی هاشون توجه کنه و به بعضی هاشون نه . نمیدونم فکر میکنم کمی حساس شدی . البته این نظر منه و میتونه از نظر شما چرت باشه. به هر حال من این یک مدت از خوندن نوشته هات خیلی لذت بردم . خیلی روون مینویسی و حتی وقتی در یک متن زیاد از یک موضوع به موضوع دیگه ای میپری یک نظمی در نوشته هات هست . اینکه به جزئیات خیلی توجه میکنی برای من جالبه. قبلا فکر میکردم که مرد ها خیلی به جزئیات توجه نمیکنند. فکر نمیکنم خیلی نسبت به میانگین آدم های هم ترازت داغون باشی ، من خیلی آدم تحصیل کرده ی ۳۰-۴۰ ساله ی، مهاجره ، تنها ، با طرز تفکر شما دیدم، به نظرم یکجورایی اپیدمی شده این حالات روحی . ولی واقعا قشنگ این حالات رو توصیف کردی . این آخرین باری خواهد بود که من برات پیام میگذارم ( خوشحال شدی :))، لطفا این بار این روده درازی رو بر مخاطبت ببخش. برات آرزوی بهترین ها رو دارم. قلمت گیرا و روان.

    • 30 ناشناس ژوئیه 31, 2012 در 4:54 ب.ظ.

      عزیز جون، شما می‌گی نمی‌دونستی مردها اینجور می‌تونن جزئیات رو ببینن و بهش توجه کنن و این رو از خوندن نوشته‌های خرس یاد گرفتی. آیا حرف بدیه که وبلاگ‌نویس هم دلش بخواد از کامنت‌های شما چیزی یاد بگیره؟ و اگر این خواسته‌اش برآورده نمی‌شه این رو بیان کنه؟
      درست که شما می‌گی آدم توی دنیای مجازی حق انتخاب داره. که می‌تونه از نوشته و حرف‌ها به بعضی‌هاشون توجه کنه و به بعضی‌هاشون توجه نکنه. ولی وقتی اون قسمت از فضای مجازی شد کامنت‌دونی وبلاگت که باید هر روز بخونیش، یه کم آدم دردش می‌گیره. یه کمی هم حق انتخابت کمتر می‌شه. .وقتی حس می‌کنی از نوشته‌ای که نوشتی و جواب‌هایی که اومده هیچی بهت اضافه نشده آدم مایوس می‌شه. شما بخون می‌خوره تو ذوق آدم. حس می‌کنی مگه من چه مزخرفی می‌نویسم که این مزخرف‌ها در جوابش پس میاد؟ شاید وبلاگ نویس‌ها دوست دارن خواننده‌هاشون زیرک‌تر و نکته‌ بین‌تر از خودشون باشن. شاید دوست دارن اونها جزئیات بیشتری رو از خودشون ببینن و گاهی وبلاگ نویس اون جزئیات رو از خواننده یاد بگیره. من که اینجور‌ی‌ام.

  19. 31 twodiefive ژوئیه 31, 2012 در 5:32 ب.ظ.

    من الان فهمیدم که کامنت دادن بازه. فک کنم بالا هم راجع بش حرف زده شده. ولی‌ الان که فهمیدم کامنت دادن آدما ممکنه، این وبلاگ مرد واسم. باید دمبال یه کلیسای دیگه باشم. کاش اینقدر خًز نمی‌شد همه چی‌ اینقدر زود. من از «شیر» کردن متنفرم.

  20. 33 maryam اوت 1, 2012 در 11:40 ب.ظ.

    جالبه یکی‌ تو وبلاگش چیزی میینویسی ، یکی‌ میاد کامنت میذاره و باقی‌ هم شروع میکنن به همدیگه پریدن.

    ما که همیشه خاموشیم. ولی‌ این حافظه شما مارو روشن کرد ، جناب ‌خرس این حافظه شما چند گیگا بایت ؟ چطوری اینقدر دقیق ساعت و دقیقه رو با دیتیل یادته. سلوشن و بگو، ما هم قول میدیم خاموش بمونیم. وبلاگ ما به درد شما نمی‌خوره.

  21. 35 ناشناس اوت 8, 2012 در 6:28 ب.ظ.

    نگرانی حقیر مادرانه‌ ?????
    حق حیاط رو همین شخصی بهت داده که جرات داری در موردش ابن طور بنویسی

  22. 37 ناشناس اوت 8, 2012 در 6:30 ب.ظ.

    شاید روزی برسه که تو بخوای فقط یک کلمه با مادرت صحبت کنی ولی ….


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s




KHERS’s Twitter

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

بایگانی

Blog Stats

  • 1,089,202 hits

grizzly.khers@gmail.com


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: